---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2209: آب‌های تاریک • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2209: آب‌های تاریک

0

«داره برمی‌گرده!»

با بالا آمدنِ آن وحشتِ غول‌پیکر از اعماق، آبِ تاریک به‌اندام‌های​ جوش افتاد. زرهِ نیمه‌شفافش زیرِ نورِ درخشانِ خاطره‌ها مثل ابسیدین برق می‌زد.‌دلیلِ​ کشتی‌های آسیب‌دیده پراکنده شدند و امواجِ خروشان آن‌ها را به کناری راند.

موجود آن‌قدر بزرگ بود که نمی‌شد شکلِ کاملش را تشخیص داد. افرادی که تقلا می‌کردند روی عرشه‌های‌زرهش​ درهم‌شکسته بمانند، تنها می‌توانستند نگاهی گذرا به چهرهٔ دلخراشش بیندازند: چشمانِ سیاه و عظیم، خطِ دندانه‌دارِ آرواره‌ای‌عظیمی​ هولناک، جنگلی از اندام‌های غول‌آسا، و شاخک‌های انعطاف‌پذیری که تقریباً یک کیلومتر در هوا بالا رفته بود...

با این حال، این ساکنِ مخوفِ اعماق دلیلِ درماندگیِ مردم نبود؛ آن‌ها تا همین‌جایِ سفر در تاریکیِ دریای ستون با‌رفته​ پلیدهای ترسناکِ فراوانی جنگیده بودند که خیلی‌هایشان هولناک‌تر و مورمورکننده‌تر از این یکی بودند. این لشکرکشیِ تنبیهی در این مسیر بیشترِ‌مورمورکننده‌تر​ کشتی‌هایش و جنگجویانِ فراوانی را از دست داده بود... اما مرگ در نبرد با موجوداتِ کابوس برای بیدارشدگان فکری آشنا بود.

دیوِ قاتلی که در‌پنهان​ تاریکیِ بالا پنهان شده‌وقتی​ بود، بسیار دلهره‌آورتر بود.

وقتی پژواک‌های ساخته‌شدهٔ باقی‌مانده به جانِ ساکنِ اعماق افتادند و زرهش را با نیش‌های پولادین شکافتند، سوارانشان رگباری از‌این​ نیزه و تیر به سمتِ شکاف‌ها روانه کردند. هر کدام خاطرهٔ قدرتمندی بود که می‌توانست آسیبِ عظیمی وارد کند —‌مورمورکننده‌تر​ موجودِ کابوس صدماتی دید، و با اینکه هنوز زخمِ جدی برنداشته بود، توانستند آن را از کشتی‌ها دور نگه دارند.

«اونجا!»

چند تیرِ درخشان از‌بیندازند​ عرشه‌ها به هوا شلیک شد‌دندانه‌دارِ​ و تاریکی را پس راند.

تمامِ تاریکی را،‌قاتلی​ به جز تودهٔ کوچک‌دلهره‌آورتر​ و بی‌شکلی از آن.

تودهٔ تاریکی در حالِ سقوط بود و به خود پیچید تا‌اندام‌های​ از یکی از تیرها جاخالی بدهد، و سپس با پرتوِ درخشانی از‌دلیلِ​ انرژیِ سوزان که از یکی از عرشه‌ها شلیک شد، از هم شکافت.

از درونِ‌بیدارشدگان​ آن، پیکری‌آشنا​ مسحورکننده نمایان شد.

دیوی زیبا با پوستِ مرمرین و موهای ابسیدینی از آسمان سقوط می‌کرد و بال‌های سیاهش را جمع کرده‌کیلومتر​ بود تا سرعتش را بیشتر کند. زرهش پاره و درهم‌شکسته بود و چهرهٔ خیره‌کننده‌اش با خون رنگین شده‌فراوانی​ بود. چند تیر از پهلوهایش بیرون زده بود که آرام‌آرام فرو می‌پاشیدند و به بارانی از جرقه تبدیل می‌شدند.

با این حال، برقِ بی‌رحم‌شده​ و مورمورکننده‌ای در چشمانِ عقیقیِ‌ساخته‌شدهٔ​ این دیوِ بالدار به چشم می‌خورد.

«نذارین به کشتی‌ها برسه!»

اما دیگر‌بیدارشدگان​ خیلی دیر‌آشنا​ شده بود.

رِوِل خیلی نزدیک بود.

با سرعتی وحشتناک روی عرشهٔ کشتی‌ای افتاد‌دلهره‌آورتر​ که از بقیه دور افتاده بود، و‌زرهش​ در آخرین لحظه تاریکی‌اش را احضار کرد.

جنگجویانِ عروج‌یافته با دستپاچگی آرایشِ دفاعی گرفتند؛ مبارزانِ تن‌به‌تن به جلو هجوم بردند و همرزمانِ‌تقریباً​ آسیب‌پذیرترشان عقب کشیدند. دیواری از سپر و حصاری از نیزه راهش را بست و شعله‌های‌دریای​ جادویی تاریکیِ خالصی را که مثل نقاب او را در بر گرفته بود، از بین برد.

تعقیب‌کنندگان مدت‌ها بود یاد گرفته بودند چطور با کمین‌هایش مقابله کنند. او در‌ساخته‌شدهٔ​ ابتدا توانسته بود بسیاری از آن‌ها را از پا درآورد و در نهایت دو‌روانه​ تن از قدیس‌ها را کشته بود، اما حالا دیگر هر حمله قماری مرگبار بود.

خیلی راحت ممکن بود‌بیندازند​ گیر بیفتد، محاصره شود‌خطِ​ و از پا دربیاید...

با این حال،‌قاتلی​ مشکلی نبود. چون رِوِل‌دلهره‌آورتر​ هم داشت یاد می‌گرفت.

معمولاً از روی عرشه می‌گذشت و پیش از آنکه در تاریکی ناپدید شود، یا بدن‌ها را می‌درید یا یکی‌این​ دو دشمن را می‌گرفت و به بیرون پرتاب می‌کرد. اما این بار این کار را نکرد — در عوض،‌هولناک‌تر​ مثل گلولهٔ توپ مستقیماً به عرشهٔ آسیب‌دیده کوبید و در میانِ ابری از تراشه‌های چوب آن را سوراخ کرد.

او کلِ‌بیدارشدگان​ کشتی را‌آشنا​ سوراخ کرد.

وقتی آبِ سرد رویش‌بیندازند​ ریخت، رگباری از فریادها بالای‌دندانه‌دارِ​ کشتیِ آسیب‌دیده به هوا برخاست.

«غیبش زد!»

«لعنت بهش، بدنه سوراخ شده!»

«انبارِ بار داره آب می‌گیره!»

«توی آبه!»

رِوِل چرخید و با بال‌هایش خودش را در میانِ آب‌های تاریک به جلو راند.‌زرهش​ با رسیدن به بدنهٔ درهم‌شکستهٔ کشتی، از چنگال‌هایش برای گشاد کردنِ شکاف استفاده کرد،‌قدرتمندی​ بعد دوباره چرخید و با فشار به چوبِ افسون‌شده، خودش را به اعماق راند.

معمولاً جنگجویانِ قلمروِ شمشیر به‌راحتی می‌توانستند چنین آسیبی را در یکی‌اندام‌های​ از کشتی‌هایشان تعمیر کنند. او هم خطرِ افتادن در آب را‌مخوفِ​ به جان نمی‌خرید، جایی که پژواک‌های ساخته‌شده منتظر بودند تا تکه‌تکه‌اش کنند.

اما ناوگانِ آسیب‌دیده در آن لحظه زیرِ هجومِ آن وحشتِ زیرِ‌وقتی​ آب بود. پژواک‌ها دور بودند و تلاش می‌کردند زرهِ ضخیمش را‌رگباری​ بشکافند، و کشتی‌ها تقلا می‌کردند تا فاصلهٔ خود را حفظ کنند.

کشتی‌ای که به آن آسیب رسانده بود‌عظیم​ به احتمال زیاد غرق نمی‌شد... اما آبِ‌غول‌آسا​ زیادی واردش می‌شد که سرعتشان را کم می‌کرد.

و آن‌ها‌دیوِ​ را به هدفی‌شده​ آسان تبدیل می‌کرد.

آن‌وقت، یکی از چهار قدیسِ باقی‌ماندهٔ دلاوری باید تصمیم‌هولناک​ می‌گرفت. یا باید برای محافظت از کشتیِ آسیب‌دیده جانشان‌رفته​ را به خطر می‌انداختند، یا آن را فدا می‌کردند.

در هر صورت، رِوِل فرصت‌دیوِ​ پیدا می‌کرد تا یک متعالیِ‌دلهره‌آورتر​ دیگر را از پای درآورد.

...البته اگر‌چهرهٔ​ تا آن‌بیندازند​ موقع زنده می‌ماند.

حال‌وروزِ خودش‌دیوِ​ هم چندان‌پنهان​ تعریفی نداشت.

رِوِل قوی بود، و پردهٔ ماه هم قوی بود. اما فقط آن دو نفر در برابرِ هفت قدیسِ قلمروِ شمشیر‌حال​ و کلِ گروهِ اکتشافی‌شان قرار داشتند. در طولِ سفرِ طولانی و طاقت‌فرسا در دریای ستون، از تعدادِ دشمن کم کرده بودند...‌لشکرکشیِ​ بعضی‌ها را خودشان کشتند و بقیه را با کشاندنِ کشتی‌های دشمن به کامِ وحشت‌هایی که در تاریکی می‌زیستند، از پای درآوردند.

اما دشمن هم‌فکری​ رِوِل و پردهٔ ماه‌پنهان​ را تحلیل برده بود.

جوهرشان ته کشیده بود. بدنشان پر از زخم بود. خاطره‌ها و پژواک‌هایشان‌جنگلی​ نابود شده بود و آذوقه‌شان از مدت‌ها پیش تمام شده بود. ساکنانِ‌مخوفِ​ اعماق همان‌قدر مشتاقِ بلعیدنِ آن‌ها بودند که تشنهٔ روح و گوشتِ تعقیب‌کنندگانشان بودند.

دژ داشت نزدیک‌تر می‌شد.

رِوِل می‌دانست که نمی‌تواند پیش‌عظیم​ از رسیدنِ کشتی‌هایشان به مقصد، بقایای‌اندام‌های​ نیروهای قلمروِ شمشیر را نابود کند.

پس... سرانجامِ این کابوس به احتمال زیاد در‌شده​ نبردی سه‌جانبه و ناامیدانه میانِ دخترانِ ملکه سرود، قدیس‌های‌زرهش​ قلمروِ شمشیر و نگهبانِ دژِ دریای ستون رقم می‌خورد.

آن موجودِ‌چهرهٔ​ وحشتناک هر‌بیندازند​ چه که بود.

به احتمال زیاد، موجودِ‌پنهان​ کابوسی که در دژ لانه‌پژواک‌های​ کرده بود پیروزِ نهایی می‌شد.

دندان‌هایش را به هم فشرد، تیرهای باقی‌مانده را از گوشتش‌جنگلی​ بیرون کشید و خردشان کرد؛ حس می‌کرد که چطور زهرِ‌حال​ رویِ نوکِ تیرها تقلا می‌کند تا بدنش را فلج کند.

وقتی شاخکِ قطع‌شدهٔ غولِ سخت‌پوست از ارتفاعی زیاد به‌بسیار​ داخلِ آب سقوط کرد و هزاران تن آب را‌نیش‌های​ پس زد، جریانِ قدرتمندی او را به عقب پرتاب کرد.

الان دیگه‌چهرهٔ​ وقت تلف‌بیندازند​ کردن نیست...

رِوِل بال‌هایش را‌قاتلی​ جمع کرد و به‌دلهره‌آورتر​ سمتِ بالا شنا کرد.

مدتی بعد، به شکافی در گنبدِ ستونِ فقراتِ ایزدِ مرده رسید که شبِ گذشته پناهگاهشان بود. رِوِل بال‌هایش را‌پولادین​ مرخص کرد، بدنِ پاره‌پاره‌اش را به داخل کشید، رویِ کفِ ناهموار افتاد و نفسِ سنگینی کشید. کالبدِ متعالی‌اش از‌صدماتی​ همان موقع مشغولِ ترمیمِ گوشتِ له‌شده‌اش بود، اما حتی سرزندگیِ حیرت‌انگیزش هم برای مقابله با آسیب‌های انباشته‌شده کافی نبود.

طولی نکشید که نوری‌بیندازند​ کمرنگ در شکاف روشن شد‌دندانه‌دارِ​ و پردهٔ ماه را دید.

خواهرش تکیه داده به دیوار نشسته‌بسیار​ بود و با دست‌هایش زخمِ وحشتناکِ رویِ‌افتادند​ شکمش را گرفته بود. لبخندِ بی‌جانی زد.

«شکار چطور بود؟»

رِوِل با‌بیدارشدگان​ خستگی سر‌آشنا​ تکان داد.

«دوتا کشتی از‌دلخراشش​ دست دادن. ولی‌سیاه​ هنوز چهارتا قدیس دارن.»

چند لحظه‌دیوِ​ مکث کرد و‌شده​ بعد آرام گفت:

«به محض اینکه یکم جوهر‌عظیم​ پر کنم راه می‌افتیم. دژ دیگه‌اندام‌های​ فقط چند ساعت باهامون فاصله داره...»

پردهٔ ماه آهی کشید.

«فکر می‌کنی بتونیم نگهبان‌بیندازند​ رو شکست بدیم، قدیس‌های شمشیر‌دندانه‌دارِ​ رو بکشیم و فتحش کنیم؟»

رِوِل نفسش‌دیوِ​ را آرام‌پنهان​ بیرون داد.

«شاید... شایدم نه. در هر صورت نیازی هم به این کار نداریم.‌غول‌آسا​ به جاش، همون کاری رو می‌کنیم که سیشان و هل کردن؛ من‌درماندگیِ​ دشمنا رو معطل می‌کنم، تو گذرگاه رو پیدا می‌کنی و تسخیرش می‌کنی.»

خواهرش اخم کرد.

«...و فقط‌چهرهٔ​ ولت کنم‌بیندازند​ که بمیری؟»

رِوِل چند لحظه‌قاتلی​ چهره‌اش را کاوید‌بسیار​ و بعد آرام خندید.

«خدایان، انگار واقعاً خونِ زیادی ازت رفته. داری به چی فکر می‌کنی، احمق؟ وقتی دژ‌تقریباً​ رو تسخیر کنی، می‌شه بخشی از قلمروِ مادر. و وقتی بشه بخشی از قلمروِ اون،‌دریای​ خودش به حسابِ قدیس‌های شمشیر و نگهبان می‌رسه. من فقط باید تا اون موقع زنده بمونم.»

پردهٔ ماه مدتی ساکت ماند.

سرانجام، نرم گفت:

«اصلاً می‌تونی از پسش بربیای؟ دارم بهت هشدار می‌دم... حتی‌ساخته‌شدهٔ​ فکر مردن رو هم نکن، رِوِل. خیلی عصبانی می‌شم. اگه این‌تیر​ کار رو بکنی دیگه حق نداری خودتو به من نشون بدی.»

رِوِل که حس می‌کرد‌سیاه​ توانِ بسیار کمی در بدنِ‌هولناک​ آسیب‌دیده‌اش باقی مانده، جوابی نداد.

در نهایت، لبخندی زد.

«باشه. حالا که اصرار می‌کنی...»

ناولها | novelha.net