چپتر 2612: وحشتِ مغاک
0جت روی کشتیهای پیشاهنگِ ناوگانِ اشباح مشغولِ سلاخیِ ارواح بود و دیوارهای سربهفلککشیدهٔ مه بهآرامیحال به باغِ شب نزدیک میشدند. در همین حین، شاخکِ عظیمِ دیگری روی کشتیِ زنده فرودراحتی آمد تا توپچیهای عروجیافته را از روی عرشه بروبد و تسلیحاتِ قدرتمند را در هم بشکند.
سپرِ نامرئیِ محافظشان دوام آورد،رفته اما زیرِ فشارِ چنگالِ خردکنندهٔپردهٔ تامِ پیر بهسختی مقاومت میکرد.
درست در همان لحظه، تیرِ سیاهی از باغِ دنجِ روی بامِ پاگودای دکلِ اصلی فرود آمد و درخونِ پیِ آن، زوبینِ عظیمی پرتاب شد که انگار از تاریکیِ خالص ساخته شده بود. شدتِ برخورد چنان وحشتناک بوددژِ که شاخکِ عظیم پاره و فلج شد و در میانِ سیلی از خونِ روغنی، باغِ شب را رها کرد.
کُشنده و قدیس بودند کهزخمیِ از خلوتِ باغِ دروگرِ روحسرد پا به میدانِ نبرد میگذاشتند.
البته که سانی پیش ازکامل رفتن به اعماقِ تاریک، دژِسایهها بزرگ را بیمحافظ رها نکرده بود.
و آنجا،مطلق در آنفرو اعماقِ تاریک...
سانی، مار، نیو و موجِ خون در تعقیبِ شاخکهای زخمیِ آن وحشتِ باستانی، همچنان درفلج مغاکِ سرد و خردکننده پایین میرفتند. هیچ نوری آنقدر در تودهٔ آب نفوذ نمیکرد کهمیگذاشتند اطرافشان را روشن کند، از این رو در تاریکیِ مطلق و کامل فرو رفته بودند.
البته سانی میتوانست حرکتِ سایهها را حس کند و با نگاهش پردهٔ تاریکی را بشکافد.نوری در همین حال، قدیسهای شب با تکیه بر قدرتهای خود در این مغاکِ بینور مسیریابیسایهها میکردند؛ راستش را بخواهید، آنها خیلی بیشتر از او در این اعماق احساسِ راحتی میکردند.
با این حال، سانی مطمئن بود کهرفته حتی نوادگانِ خاندانِ شب هم کمتر پیشبشکافد میآمد تا این حد در عمق فرو بروند.
شاخکهای زخمی با سرعتی خیرهکننده به پایین پس مینشستند و ردهایی مواجبشکافد از خونِ روغنی به جا میگذاشتند. در حینِ تعقیب، آب لحظهبهلحظه سردترخیلی میشد؛ اما آنچه بیشتر به چشم میآمد، فشارِ فزایندهٔ این تودهٔ عظیم بود.
مدتها بود از عمقی گذشته بودند که انسانهای عادی یا حتیچنان ماشینهای ساختِ دستشان زیرِ فشارِ این مغاکِ تاریک خرد میشدند. سپسکُشنده از عمقی گذشتند که بیدارشدگان را هم به کامِ مرگ میکشاند.
وقتی به نقطهای رسیدند که دیگر حتی عروجیافتگان هم شانسی برای زنده ماندن نداشتند، سانی هم فشارِ وحشتناکی رانمیکرد حس میکرد که حرکاتش را در هم میفشرد. صفحاتِ درهمتنیدهٔ ردایِ یشمی روی هم ساییده میشدند و ناله میکردند. پوستهٔخود مارِ عقیقی نیز مدام آسیبهای جزئی میدید و سانی مجبور بود در حینِ پایین رفتن، پیوسته آن را ترمیم کند.
آب در اینجا وهمانگیز شده بود و رفتارهای عجیبی ازسایهها خود نشان میداد. با این حال، شاخکها همچنان در دلِبینور تاریکی میگریختند و سانی هنوز نمیتوانست منشأ آنها را حس کند.
«آخه... اون موجودِکامل وحشتناک تو چهمیتوانست عمقی لونه کرده؟»
این لقبِ تمسخرآمیز گاهی باعث میشد آدم فراموش کند تامِ پیر واقعاً چیست... و اینکهفلج هیچکس شکل و ماهیتِ واقعیِ این وحشتِ کیهانی را نمیدانست. تنها چیزی که تا به حالالبته از آن دیده بودند، شاخکهای عظیمی بود که از اعماقی دوردست به سطحِ آب چنگ میانداختند.
و حالا...
سانی بالاخره چیزی حس کرد.
اما بدنِ تامِ پیر نبود.
در عوض، انبوهی از شاخکهای عظیم ناگهان ازشده دلِ مغاکِ تاریک بیرون جهیدند و همچون جنگلی هولناکسیلی از تاکهای غولپیکر و لغزان، به سویشان هجوم آوردند.
سانی برایخون لحظهای کوتاهشاخکهای جا خورد.
در حملاتِ پیشین، ساکنِ مخوفِ اعماق هرگز با بیش از هفت اندامِ بلندش به باغِ شبقدیسهای حمله نکرده بود. اما حالا، دهها شاخک به سمتِ سانی و همراهانش دراز شده بود کهحتی اندازهٔ هر یک با آن شاخکهای عظیمی که میتوانستند دورِ وسعتِ غولآسای باغِ شب بپیچند، برابری میکرد.
انگار خودِ ورطهکامل جان گرفته بودمیتوانست تا نابودشان کند.
حالا... تامِ پیرِ مهربونانگار همهٔ اینا رو کدومشده گوری قایم کرده بود؟
سانی گیجیاش را پس زد ووحشتِ پیکرِ عظیمش را به جلو راند تامیرفتند به پیشوازِ جنگلِ تاریکِ شاخکهای عظیم برود.
انگار تامِکند پیر را... کمیکامل دستکم گرفته بودند.
اما وقتی برای افسوسخوردن به این ضعفِ تخیل نبود، چون چیزی نگذشت کهحال شاخکها به آنها رسیدند. سانی خطشکنِ گروه بود و از همه قدرتمندتر؛ پساعماق وظیفهٔ او بود که شتابِ این موجِ هولناکِ گوشتِ تاریک را در هم بشکند.
درست پیش از آنکه شاخکها به او برسند، دندانهایش را روی هم فشرد و سدِ دفاعیِمیانِ پوستهٔ مارِ عقیقی را رها کرد و گذاشت در تاریکی حل شود. قیدوبندهایی را هم که بهپیش سایهٔ خودش شکلِ انسانی میدادند رها کرد و گذاشت تا در وسعتِ واقعی و درکناپذیرش گسترده شود.
در لحظهٔ بعد، سانیشاخکهای به ابری پهناور ازهمچنان تاریکیِ بیشکل بدل شد.
و از دلِ آن تاریکی، دهها رشتهٔ بلند به جلو دراز شد و بابشکافد شاخکهای تامِ پیر در هم آمیخت. البته سانی به اندازهٔ آن موجودِ مخوفِ اعماقاعماق غولآسا نبود... اما ارادهاش با جوهرِ مرگ آمیخته بود، پس لمسش بسیار مرگبارتر بود.
این برخوردِ هیولاوار ورطه را از هم درید ونگاهش تودهٔ آبی را که زیرِ فشاری تحملناپذیر له شدهبینور بود، واداشت تا همچون جریانی تند به حرکت درآید.
جایی در آن بالاها، امواجی هیولاوارخالص برخاست، ناوگانِ شبحوار را پراکنده کردوحشتناک و باغِ شب را به نوسان انداخت.
مار، نیو و موجِ خون از میانِ کشتارِهمچنان شاخکهای درهمتنیده و رشتههای تاریکی شنا کردند وآنقدر دندانهایشان را در گوشتِ تامِ پیر فرو بردند.
آشوبِ مخوفِ نبرد در اعماقِ آب بیوقفه ادامه یافت و در یکپردهٔ لحظه، سانی در حالی که از خشمی مرگبار و دردی که در سایهٔآنها مجروحش میپیچید به جوش آمده بود، فهمید که دریای اطرافشان دارد تغییر میکند.
انگار تامِ پیرکامل داشت آنها رامیتوانست به سمتِ سطح میراند.
همزمان حس کرد تعدادِ شاخکهایی که ساکنِ مخوفِ اعماقشدتِ به سویشان روانه میکرد رفتهرفته کم میشود، گویی همهٔخونِ آنها آنقدر بلند نبودند که تا آن بالا برسند.
...داره سعی میکنه عقبنشینی کنه.
تامِ پیر شاید از سانی و باغِ شب واهمهایحرکتِ نداشت، اما انگار تمایلی هم نداشت بگذارد به بدنِقدرتهای پنهانش نزدیک شوند. پس میخواست به اعماق عقبنشینی کند.
دستکم آنقدر به آن آسیبرفته زده بودند که این موجودِپردهٔ مخوفِ اعماق آنها را جدی بگیرد.
...یا شاید صرفاً به این نتیجه رسیدهساخته بود که خودِ باغِ شب آنقدر آسیب دیدهفلج که رسیدنش به شهرِ جاودان به تأخیر بیفتد.
سؤال این بود که... سانیزخمیِ میگذاشت این موجودِ مخوفِ وهمانگیزسرد یک بارِ دیگر فرار کند؟
لعنت به همهچی!
سانی خودش را وادار کرد تا دوباره به شکلِ سایهای انسانی منسجمبشکافد شود و آن را با زرهِ ترسناکِ ردایِ یشمی پوشاند. سپس باخیلی استفاده از [پرِ حقیقت] آنقدر سبکش کرد که سرِ جایش شناور بماند.
نگاهی تاریک به شاخکهایانگار لهولوردهٔ تامِ پیر انداخت وشدتِ دندانهایش را روی هم فشرد.
دریا از خونِتعقیبِ جانورِ مخوفِ اعماقوحشتِ سیاه شده بود.
اما خودشکند هم بیگزندمطلق نمانده بود.
باید تصمیمی میگرفت...