چپتر 2187: بذرهای جنگ
0کاسی نفسش را در سینهاینکه حبس کرد؛ حرفهای ملکه اودنیا را مات و کنجکاو کرده بود.
لبخندِ آسمان؟ او درچند جنگِ میان دلاوری ونداشتیم سرود چه نقشی داشت؟
حتی سیشان هم غافلگیر شده بود وخودِ سرش را کمی کج کرد. انگار اوحداقل هم این حرفها را برای اولین بار میشنید.
کاسی ابرویی بالا انداخت.
«لبخندِ آسمان؟ دخترِ شعلهٔ جاودان؟»
کی سونگ سربایسته تکان داد و چهرهاشفرقی کمی رنگِ حسرت گرفت.
«اگه واقعاً یادهای عمو اوری رو دیدی، پس باید بدونی. اینکه چقدر بینظیر بود؛ اینکه چطور انگار خودِ دنیا دورِ اون میچرخید. انگار عزیزکردهٔ آسمانها بود — یابیکران حداقل عزیزکردهٔ طلسمِ کابوس. اون دخترِ اولین مردی بود که به رتبهٔ استاد رسید، و اولین کسی بود که نامِ راستینش رو توی کابوسِ اول گرفت. آیندهاش بیکران بههرچی نظر میرسید. آه، اما حتی این هم استثناییترین ویژگیِ لبخندِ آسمان نبود. چیزی که واقعاً شگفتانگیز بود، این بود که چقدر راحت میتونست آدمها رو دورِ هم جمع کنه.»
ملکه برگشت، بهنمیمونه کاسی نگاه کردبایسته و لبخند زد.
«...شاید این همون استعدادی بود که دنیای ما بیشتر از همه بهش نیاز داشت،عزیزکردهٔ و به همین دلیل بود که اینقدر عزیزکردهاش بود. هرچی باشه، هیچکس توی عالمِاول رؤیا بهتنهایی زنده نمیمونه. و هیچکس هم نمیتونه بهتنهایی در برابر طلسمِ کابوس بایسته.»
چند لحظه ساکت شد.
«ما هم فرقی نداشتیم... شمشیرِ شکسته و دستهاش. اون شاید مرگبارترینِ ما بود، و آنویل شاید استوارترینمون. من هم به دردهایی میخوردم — یه سرشتِکابوسِ کاربردیِ بینقص برای تکمیلِ قدرتِ ترسناکِ اونا، و سرسختیِ کافی برای زنده موندن تو بدترین خطرات. و بعد رؤیازاد بود، که سرشتِ مکارانه و موذیانهاش میتونستبهش مشکلاتی رو حل کنه که از پسِ قدرت و شجاعت برنمیاومد. اما این لبخندِ آسمان بود که مثل چسب همهٔ ما رو کنارِ هم نگه میداشت.»
کاسی بیاختیار به نفیس فکر کرد... نفیسی که تا این حد با مادرششکسته فرق داشت. او نقطهٔ مقابلِ آن زنِ جوانِ سرزنده و پرشور در یادهای استادسرسختیِ اوروم بود — در عوض، نفیس بیشترِ اوقات معذب، گوشهگیر، خشن و ناسازگار بود.
با این حال، او هم همینطور بود. چسبیچطور که آدمهایی را دورِ هم جمع میکرد کهحداقل در غیر این صورت هرگز با هم همراه نمیشدند.
مثل کاسی، کهبایسته سرنوشتش این بود درفرقی روزِ انقلابِ زمستانی بمیرد.
اخم کرد.
«جوری میگید انگار قرار بود دستهتون بدونِ لبخندِلحظه آسمان از هم بپاشه. اما اینطور نشد. شما بازماستوارترینمون با هم کابوسِ سوم رو فتح کردین... فرمانروا شدین.»
کی سونگ خندید.
«آره. آره، همینطوره. اما، میدونی... با اینکه لبخندِ آسمان رفته بود، ما بازم همهٔ اوندردهایی کارها رو به خاطر اون انجام دادیم. فقط دیگه خودِ اون زن نبود که مارؤیازاد رو کنارِ هم نگه میداشت — در عوض، شبحش ما رو کنارِ هم نگه داشته بود.»
به پشتیِ تختش تکیه دادبینظیر و مدتی ساکت شد، انگاراون چیزی را به یاد میآورد.
سرانجام، ملکه با لحنی غمانگیزبرابر به حرف آمد — یا بهترنداشتیم است بگوییم، یکی از عروسکهای جوانش.
«اون موقع، فاجعهٔ بزرگی بود. ما داشتیم خودمون رو برای لحظهای که اولین دروازهٔ ردهٔ ۴ باز میشه آماده میکردیم... اما در عوض، یه بلای واقعیتوی به شکلِ یه دروازهٔ ردهٔ ۵ بدون هیچ هشداری روی آمریکای شمالی نازل شد. شمشیرِ شکسته اون موقع تو یه سفرِ اکتشافی تو عالمِ رؤیا بود، برایبهش همین تا خبر بهش برسه، دیگه خیلی دیر شده بود. شعلهٔ جاودان البته بیکار نمینشست، و دخترش هم وقتی مردم داشتن میمردن، نمیتونست دست روی دست بذاره.»
مکث کردبرابر و عروسکِچند دیگر ادامه داد:
«بنابراین، رهبریِ عملیات برای معطل کردنِ موجوداتِخودِ کابوس را بر عهده گرفتند تا دستکمحداقل بخشی از مردم تخلیه شوند. و کشته شدند.»
کی سونگ به جلو خم شدبایسته و یکی از عروسکها را واداشتشمشیرِ تا با صدایی موذیانه از کاسی بپرسد:
«خب، فکر میکنی بعدش چهاینکه اتفاقی افتاد، سرودِ سقوطکردگان؟ سرآغازِدنیا واقعیِ این جنگ چه بود؟»
کاسی مکث کرد.
میتوانست حدس بزند...
«آنویل... بود؟ تازه همسرش را از دست داده بود. تقریباً بلافاصله بعد از اون، لبخندِ آسمان کشته شد. عزمش برای تبدیل کردنِ قلبش به یه تکه فولادِ سرد، از قبلبدترین داشت رفتهرفته انسانیت رو ازش میگرفت و این اتفاقات فقط باعث میشد بیشتر در هم بشکنه. با این حال، هنوز دستکم یه احساس تو وجودش باقی مونده بود... کینه. لابد کینهٔبیشترِ عمیقی از شمشیرِ شکسته به دل گرفته بود که گذاشت لبخندِ آسمان بمیره. چون ازش فاصله گرفته بود به این امید که شمشیرِ شکسته خوشحالش کنه و در عوض مراقبش باشه.»
جوانهای مرده خندیدند.
وقتی پژواکِ خندهٔ وهمانگیزشانچند فروکش کرد، کی سونگنداشتیم با لبخندی سر تکان داد.
«بینشِ دقیقی بود.اینکه با این حال،چطور دلیلش آنویل نبود...»
کاسی اخم کرد.
«اون... نبود؟»
کی سونگ سر تکان داد.
«نه. شمشیرِ شکسته بود.»
لبخندش محو شد ونمیتونه جایش را به حالتیلحظه سرد و بیروح داد.
«چون اون احمق برخلافِ هر منطقی، حاضر نبود باور کنه که لبخندِ آسمان واقعاً مرده. حتیحداقل بعد از رفتنِ خودِ اون زن، شبحش دست از سرِ ما برنمیداشت. همون شبح بود که مااما رو کنارِ هم نگه داشت، به جلو راند و باعث شد به اولین قدیسهای انسانی تبدیل بشیم.»
به عقب تکیه دادچند و حالتی از اندوه درشمشیرِ چهرهٔ بینهایت زیبایش پدیدار شد.
«اون... ریشهٔ تمامِ شکستهایچقدر ما هم بود. بذری کهدورِ این جنگ ازش متولد شد.»
کاسی با گیجی اخم کرد.
«من... فکر نکنم متوجه شده باشم. مادرِ نف... لبخندِ آسمان... روحشدورِ نابود شده بود. اون تهی شده بود. چرا شمشیرِ شکسته بایدرسید چیزِ دیگهای رو باور میکرد؟ و چرا باورش باعثِ جنگ شد؟»
کی سونگبرابر مدتی اوچند را برانداز کرد.
سپس خندید.
«جواب دادن به سؤالِ اول خیلی راحته. دستکم باید چیزی دربارهٔ سرشتِ لبخندِ آسمان بدونی، نه؟ روحِ اون میتونست پرسهسرشتِ بزنه و درگیرِ انواع و اقسامِ ماجراجوییها بشه. بنابراین، با وجودِ همهٔ اینها، شمشیرِ شکسته باور داشت که اون صرفاًبرنمیاومد نمیتونه راهِ بازگشت به بدنش رو پیدا کنه. باور داشت که روحش نابود نشده، بلکه هنوز همون بیرون، یه جایی سرگردانه.»
کاسی ابرویی بالا انداخت.
«این تقریباً غیرممکنه. مگه اینکه...»
ملکه سر تکان داد.
«آره. اگه روحش هر جای دیگهای غیر از آمریکا گم میشد، این احتمال وجود داشت. حتی اگه یهدردهایی جوری راهِ بازگشت به بدنش رو گم میکرد، اونجا سرگردان نمیموند—بلکه در دم نابود میشد. چون روحش فقطمشکلاتی عروجیافته بود و نفرینشدههایی اونجا بودن که داشتن قارهٔ اطرافش رو میبلعیدن. اون هم همراهِ قاره بلعیده میشد.»
لبخندِ محوی زد.
«تنها شانسی که لبخندِ آسمان میتونست زنده بمونه—یه شانسِ بینهایت کوچک—این بود که یه جوری صحیحمیخوردم و سالم به دروازهٔ ردهٔ ۵ برسه و ازش برای سفر به بذرِ ردهٔ ۵ کهموذیانهاش توی عالمِ رؤیا به دروازه متصل بود، استفاده کنه. و بعد به مصافِ کابوسِ پنجم بره.»
چشمانِ کاسی گرد شد.
«منظورت اینه که...»
دخترِ مرده پوزخند زد.
«دقیقاً. شمشیرِ شکسته نمیتونست با فکرِ مرگِ همسرش کنار بیاد، برای همین خودشآنویل رو متقاعد کرد که اون زن توی کابوس منتظره تا نجاتش بده. پس...موندن عقدهٔ این رو پیدا کرد که هرچه زودتر به مصافِ کابوسِ پنجم بره.»
ساکت شد و پسچقدر از مدتی، پسرِ مردهدنیا با لحنی حزنانگیز اضافه کرد:
«و درزنده نتیجه، آنویل تصمیمبرابر گرفت اونو بکشه.»