---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2615: بدون پشیمانی • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2615: بدون پشیمانی

0

چند روز بعد، باغِ شب تا حدِ زیادی خودش را ترمیم کرده بود. هنوز ردهایی روی سطحِ‌نگاه​ فرسودهٔ بدنه‌اش به چشم می‌خورد، اما تأثیری بر دوامِ کلی‌اش نداشت. حالِ سانی هم بهتر بود و‌تاریکِ​ سربازان از شدتِ طاقت‌فرسای آن سفرِ پرخطر، مهلتی که بسیار به آن نیاز داشتند به دست آورده بودند.

کشتیِ زنده با راهنماییِ ستارگان سفرش را از سر گرفت. سانی و‌اتر​ جت هر دو عبوس و کم‌حرف شده بودند، چون می‌دانستند شهرِ جاودان —‌تاریکی​ و خطراتِ ناشناخته‌ای که آنجا انتظارشان را می‌کشید — حالا داشت نزدیک می‌شد.

جت سکانِ باغِ شب را به اتر سپرده و به سمتِ سینهٔ کشتیِ عظیم رفته بود و با حالتی متفکرانه‌پرواز​ به افقِ دوردست نگاه می‌کرد. نورِ ستارگان تاریکی را با درخششی نقره‌ای و کم‌رنگ آمیخته بود و نسیمِ سردی از غرب‌غذا​ می‌وزید و موهای سیاه چون زاغش را پریشان می‌کرد. در پهنهٔ تاریکِ شبِ آرام، چشمانِ آبیِ یخی‌اش با درخششی مورمورکننده می‌درخشید.

پس از مدتی، کلاغی سیاه روی شانه‌اش نشست، چند لحظه صبر‌عظیم​ کرد و بعد به گونه‌اش نوک زد، انگار می‌خواست ببیند زنده است‌کم‌رنگ​ یا نه. جت با اخمی از سرِ کلافگی پژواک را پس زد.

«بازم شروع‌حالا​ کردی؟ تو‌نزدیک​ خواب ببینی، احمق.»

کلاغ‌کلاغ که از روی شانه‌اش پس زده شده بود، دست‌وپازنان به پرواز درآمد‌سپرده​ و بالا رفت تا روی تکه‌ای از طناب‌های کشتی در چند متریِ او‌درخششی​ بنشیند. آنجا بال‌هایش را باز کرد و با خشمی حق‌به‌جانب به او خیره شد.

«جسد! جسد!»

چند بار بالا و‌نزدیک​ پایین پرید، انگار می‌خواست‌سپرده​ شکایتی را ابراز کند.

«غذا! غذا!»

جت نگاهی‌خطراتِ​ بی‌تفاوت به‌آنجا​ آن انداخت.

«این جسد نه.»

سپس در حالی که با‌می‌شد​ نگاهی تاریک به آن چشم دوخته‌عظیم​ بود، با صدایی دورگه اضافه کرد:

«سوپِ. پرنده.»

کلاغ‌کلاغ چند لحظه در سکوت به او‌حالا​ خیره ماند، بعد بال‌هایش را بست و چند‌سینهٔ​ جهشِ شتاب‌زده به عقب برداشت... فقط برای محکم‌کاری.

لبخندِ کم‌رنگی‌نوک​ روی لبانِ‌می‌خواست​ جت نشست.

طولی نکشید که سانی از سایه‌اش‌سکانِ​ بیرون آمد و به نرده تکیه‌رفته​ داد و نگاهی کنجکاو به کلاغ‌کلاغ انداخت.

«همیشه می‌خواستم بپرسم...‌داشت​ این پژواکت، به‌طورِ‌سکانِ​ غیرعادی سرزنده‌ست، مگه نه؟»

جت کمی ساکت ماند،‌آنجا​ بعد رو به او‌داشت​ کرد و شانه بالا انداخت.

«فکر کنم.»

کلاغ‌کلاغ را صدا‌داشت​ زد و پرهایش‌سکانِ​ را به هم ریخت.

«هدیهٔ پیرمرد‌حالا​ بود. برای همین،‌می‌شد​ کلاغ‌کلاغ یکم خاصه.»

سانی یک‌خطراتِ​ ابرویش را‌آنجا​ بالا داد.

«پیرمرد؟ ردِّ ویرانی؟»

جت حواس‌پرت سر تکان‌نزدیک​ داد، بعد با لبخندی‌سپرده​ کج‌وکوله به او نگاه کرد.

«چرا؟ خیلی عجیبه؟»

سانی پشتِ سرش را خاراند؛ نمی‌دانست چطور جواب بدهد. ردِّ ویرانی پیرمردِ بدقلقی بود‌سمتِ​ و شخصیتش چنگی به دل نمی‌زد. سخت می‌شد تصور کرد که به زیردستانش هدیه‌کم‌رنگ​ بدهد، حتی اگر به نظر می‌رسید رابطهٔ پیچیده‌ای بین او و جت وجود دارد.

«نه، فقط...‌نوک​ به نظر نمیاد‌ببیند​ آدمِ دست‌ودلبازی باشه.»

جت پوزخند زد.

«آدم‌شناسِ خوبی هستی، سانی.»

سانی مدتی ساکت ماند و تکه‌پاره‌های چیزهایی را که از گذشتهٔ جت می‌دانست‌سپرده​ به یاد آورد. نوعِ توصیه‌هایی که در جوانی به او می‌کرد، حرف‌های زیادی‌درخششی​ دربارهٔ تجربیاتِ خودش داشت، اما جت هرگز مستقیماً به جزئیات اشاره نکرده بود.

سرانجام، با لحنی‌انگار​ که رگه‌ای از احتیاط‌اخمی​ در آن بود پرسید:

«کارت برای حکومت...‌داشت​ همیشه کاملاً داوطلبانه‌سکانِ​ نبوده، مگه نه؟»

جت چند لحظه‌داشت​ مکث کرد، بعد‌سکانِ​ بی‌تفاوت شانه بالا انداخت.

«خب، در موردِ رابطه‌ها‌آنجا​ که حرف می‌زنیم، اون یکی‌نزدیک​ بعضی وقتا یکم سمی می‌شد.»

آهی کشید و به‌می‌خواست​ پهنهٔ تاریکِ آبِ مواجِ‌سرِ​ پیشِ رویشان نگاه کرد.

«اما اشتباه می‌کنی اگه فکر می‌کنی داوطلبانه نبوده. درسته که بعد از فهمیدنِ نقصی که داشتم، قلاده گردنم انداختن و‌تاریکی​ ازم سوءاستفاده کردن... اما خودم انتخاب کردم که ازم سوءاستفاده بشه. برای زنده موندن نیاز داشتم بکشم و می‌دونستم حکومت‌مورمورکننده​ طعمه‌های فراوانی برام فراهم می‌کنه. پس منم داشتم از اونا استفاده می‌کردم. یه رابطهٔ دوطرفه بود، مهم نیست چقدر سمی.»

جت کمی ساکت‌داشت​ شد و بعد‌سکانِ​ لرزشِ خفیفی کرد.

«ایزدان می‌دونن که خیلی بهتر از‌می‌کشید​ بلایی بود که تو یه خاندانِ میراث‌دار‌سپرده​ سرم می‌اومد. حتی نمی‌خوام بهش فکر کنم.»

سانی یک‌نوک​ ابرویش را‌می‌خواست​ بالا داد.

«مستقل شدن چی؟»

جت با‌حالا​ لبخندی محو به‌می‌شد​ او نگاه کرد.

«تو حتماً از همون اول قوی بودی، سرورِ سایه‌ها. بیشترِ بیدارشدگان نمی‌تونن به‌تنهایی تو عالمِ‌سینهٔ​ رؤیا زنده بمونن — من که قطعاً نمی‌تونستم، مخصوصاً با توجه به نیازهای نقصی که داشتم.‌سردی​ هر چی باشه، همیشه دروگرِ روح نبوده‌ام. اون اوایل اون بیرون، کاملاً ضعیف و بی‌اهمیت بودم.»

نگاهش را‌نوک​ گرفت و‌می‌خواست​ آهی کشید.

«ولی حتی اگه می‌تونستم... خوشحالم که این کار رو نکردم. اگه به حالِ خودم رها می‌شدم، خیلی‌نگاه​ زود وحشی می‌شدم. و بعد، واقعاً تبدیل به یه جسدِ متحرک می‌شدم، آروم‌آروم می‌پوسیدم و به هیچ‌چیز جز‌شبِ​ ارضای خواسته‌های اولیه‌م اهمیت نمی‌دادم... تا جایی که چیزی جز یه پوستهٔ بی‌احساس و قاتل ازم باقی نمی‌موند.»

جت سر تکان داد.

«آدمایی مثل ما معمولاً برای استقلال ارزش قائلن، سانی، اما باید تو زندگی‌مون چیزی بزرگ‌تر از خودمون وجود داشته باشه. داشتنِ یه زندگیِ‌می‌کرد​ معمولی هیچ ایرادی نداره... اما وقتی قدرت واردِ معادله می‌شه، همه‌چیز از هم می‌پاشه. ما انتخاب نکردیم که قدرت داشته باشیم، اما به‌هرحال‌می‌درخشید​ بهمون تحمیل شد — نه اینکه اگه می‌تونستیم ردش می‌کردیم. آخه کسی که طعمِ ضعفِ واقعی رو چشیده باشه، هرگز قدرت رو پس نمی‌زنه.»

برگشت و به او‌می‌خواست​ نگاه کرد؛ دیگر خبری از‌کلافگی​ آن لبخندِ بی‌خیالِ همیشگی‌اش نبود.

«اما قدرت آدم رو تباه می‌کنه، سانی. تباهیش دست‌کمی از تباهیِ خلأ نداره، برای همین آدم به چیزی بزرگ‌تر از خودش نیاز داره تا جلوش رو بگیره —‌می‌وزید​ درست همون‌طور که نف و قلمروش جلوی تباهیِ میلیون‌ها انسانِ عادی تو عالمِ رؤیا رو می‌گیرن. می‌تونه اصول باشه، عقیده، وظیفه، فداکاری، یا ایمان... هر چیزی که باعث‌سرِ​ بشه به راهت ادامه بدی، حتی وقتی تنها چیزی که می‌خوای زمین خوردن و تسلیم شدنه، و بهت یادآوری کنه که از همون اول داشتی به کدوم سمت می‌رفتی.»

جت با حالتی گرفته او‌می‌شد​ را برانداز کرد، بعد ناگهان لبخندِ‌عظیم​ راحتی زد و نگاهش را گرفت.

«شخصاً، یه‌جورایی تصادفی به چیزی که سرِ پام نگه می‌داره رسیدم. از روی ناچاری به حکومت ملحق شدم، یه حسِ غرورِ حرفه‌ایِ اشتباه پیدا‌نورِ​ کردم، و تازه اون موقع بود که تو کارم معنا پیدا کردم. پس، با وجودِ تمامِ اتفاقاتِ زشتی که تو این مسیر افتاد، خودم‌کلاغی​ رو خوش‌شانس می‌دونم. اوه، همه‌چیز هم بد نبود. لحظاتِ خوبی هم داشت... واقعاً، اگه بهش فکر کنی، من چیزی از یه آدمِ خوشبخت کم ندارم.»

سانی مدتِ زیادی ساکت ماند و‌است​ با چهره‌ای درهم‌رفته به او نگاه‌شروع​ کرد. سپس، نفسِ عمیقی کشید و پرسید:

«پس، هیچ پشیمونی‌ای نداری؟»

جت خندید.

«زندگی برای پشیمونی‌ناشناخته‌ای​ خیلی کوتاهه. تازه‌ش‌می‌کشید​ هم، نگاهم کن...»

لبخندِ محوی زد.

«قدرتِ ترسناکی تو دستمه، بر یه شهرِ زیبا حکومت می‌کنم، از احترام و تحسینِ آدمای بی‌شماری برخوردارم و تو یه‌تاریکی​ کاخِ مجلل با یه باغِ خصوصی زندگی می‌کنم. کی فکرش رو می‌کرد که یه دخترِ بی‌روح و ترسو از حاشیه‌مورمورکننده​ که هیچ‌کس بهش اهمیت نمی‌داد، عاقبتش این‌طوری بشه؟ برای یه زنِ مرده، خیلی خوب خودم رو بالا کشیدم. این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

سانی لبخند زد.

«آره... می‌شه گفت خیلی خوب.»

کمی مکث کرد‌انگار​ و لبخند آرام‌آرام از‌اخمی​ روی صورتش محو شد.

«پس، بذار‌حالا​ یه سؤالی‌نزدیک​ ازت بپرسم.»

جت نگاهِ‌حالا​ کنجکاوانه‌ای به‌نزدیک​ او انداخت.

«حتماً، بپرس.»

سانی مدتی‌نوک​ کلماتش را‌می‌خواست​ سبک‌سنگین کرد.

می‌خواست از جت همان چیزی را بپرسد که از افی و کای پرسیده بود —‌افقِ​ اینکه آیا حاضر است در راهِ چیزی که تسلیمِ محض می‌طلبید، آزادیِ شخصی‌اش را کنار بگذارد،‌زاغش​ اینکه آیا خودش را تمام‌وکمال تسلیمِ چیزی می‌کرد که چاره‌ای جز سرسپردگیِ مطلق برایش باقی نمی‌گذاشت...

اما حالا،‌حالا​ فهمید که‌نزدیک​ پرسیدنش فایده‌ای ندارد.

چون جت پیش‌ناشناخته‌ای​ از این جوابش‌می‌کشید​ را داده بود.

جوابش همان چیزی بود که تمامِ آن‌اخمی​ سال‌ها پیش بود، و به همان اندازهٔ‌خواب​ ارادهٔ آرام و بی‌ادعایش استوار مانده بود.

سانی آهی کشید.

«خب... اون جایی‌داشت​ که داری به‌سکانِ​ سمتش می‌ری. چه شکلیه؟»

جت خندید.

«اوه، همون قضیهٔ همیشگی؟»

چند لحظه مکث کرد.

«خب، دنیاییه که مردم می‌تونن توش تو صلح و رفاه زندگی کنن. دنیایی که توش‌افقِ​ به همه شأن و منزلتی که لیاقتش رو دارن داده می‌شه و مجبور نیستن خون‌ریزی‌سیاه​ و درگیری رو تحمل کنن. یه دنیای ملایم... جایی که مهربانی بر بی‌رحمی پیروز می‌شه.»

جت با گفتنِ این‌آنجا​ حرف نگاهش را گرفت‌داشت​ و لبخندِ حسرت‌باری زد.

«...خنده‌داره، اما اونجا جاییه که کسی مثل من هرگز نمی‌تونه توش وجود‌شروع​ داشته باشه. کنایه‌آمیز نیست؟ تو دنیایی که دارم می‌سازم هیچ جایی برای‌تکه‌ای​ من نیست. پس، یه‌جورایی، این من رو به معمارِ نابودیِ خودم تبدیل می‌کنه.»

سانی ساکت‌حالا​ ماند، نمی‌دانست‌نزدیک​ چه جوابی بدهد.

شاید از همان‌داشت​ اول هم نیازی‌سکانِ​ به جواب دادن نبود.

همان‌طور که باغِ شب روی امواج پیش می‌رفت، آن‌ها‌نزدیک​ در کنارِ هم ساکت ماندند و لحظه‌به‌لحظه به مکان‌های‌حالتی​ مرموزی نزدیک‌تر می‌شدند که مسیرشان در ستارگان نوشته شده بود.

جایی که وحشت‌های ناگفته و‌ببیند​ موجوداتِ ترسناک در انتظارشان بودند،‌پژواک​ آماده تا آن‌ها را تکه‌تکه کنند.

ستارگان به‌نرمی می‌درخشیدند‌داشت​ و مسیرِ پرخارشان‌سکانِ​ را روشن می‌کردند.

ناولها | novelha.net