چپتر 2523: هنر از زندگی تقلید میکند
0سانی بطریِ سوجو را برداشت و لیوانی برای موردرت ریخت. البتهدلاوری حواسش بود که موقعِ این کار بطری را با یک دستبرونسپاری نگه دارد، چون دودستی گرفتنِ آن بیش از حد مؤدبانه میشد.
لیوان را به سمتِ شاهزادهٔقتلها هیچ هل داد، به عقب تکیههنوزم داد و لبهایش را جمع کرد.
«از اولش هیچ پوچگرایی در کار نبود. فقط شهرِ سراب بود که داشت بازتابِ ظرفهای تو رو شکار میکرد تا یهساختوسازِ ناهنجاری رو پاک کنه. بعد از اینکه بقیهمون رسیدیم اوضاع عوض شد، و الان، این قتلها یه توضیحِ واقعی دارن. خندهدارشمالی اینه که... هنوزم هیچ پوچگرایی اون بیرون نیست. اون قاتلِ زنجیرهایِ وحشتناک که کلِ شهر رو به وحشت انداخته، اصلاً وجود نداره.»
سانی باالان چهرهای شاکیتوضیحِ سر تکان داد.
«اون فقط یه داستانِ پوششیه که مادوک سرهم کرده تا توجهِ همه رو از حقیقت دور کنه. و حقیقت اینه که این آدما رو حرفهایهایینگهبان کشتن که مادوک برای ساکت کردنشون استخدام کرده بود — تا سرنخها رو از بین ببره. درست همونطور که آدمکشهایی رو اجیر کرد تا برادرزادهش ومیکشیدن ما رو بکشن. چشمهای گمشده فقط یه شاهماهیِ سرخن برای رد گم کردن... حالا آخه شاهماهی هر لعنتیای که هست... هدفشون فقط پرت کردنِ حواسِ مردمه.»
آهی کشید.
«اگه سابقهٔ قربانیها رو بررسی کنی، میبینی همهشون یه ربطی به گروهِ دلاوری دارن. صاحبِ یه شرکتِ ساختمانی که چند قرارداد باداشته ساختوسازِ دلاوری داشته، یه بایگان از شرکتی که خدماتِ برونسپاری به گروهِ دلاوری ارائه میداده، یه نگهبان که بهتازگی از محلِ نوسازی منتقلدنبال شده... و الی آخر. ردِ هر کدومشون رو میشه تا ساختوسازِ دلاوری و قراردادِ سدِ شمالی که از شهر گرفته بودن، دنبال کرد.»
سانی لبخندِ محوی زد.
«موردرت هم همینطور. اون دو کارآگاه هم که داشتن هم دوروبرِ اون و هم دوروبرِ قربانیهای فرضیِ قاتلِ زنجیرهای بو میکشیدن،خدماتِ همینطور. مورگان هم همینطور، که حتماً یه چیزایی دربارهٔ کارهای مشکوکِ عموش میدونسته... و روانپزشکش. آخه کی میدونه مورگان توی جلساتِلبخندِ طولانیِ رواندرمانیاش با قدیس، وقتی توی یه تیمارستان حبس شده بود و بهش کلی دارو تزریق کرده بودن، چی از دهنش پریده؟»
موردرت بااوضاع علاقه بهالان او نگاه کرد.
«این قدیس... چه آدمِ جالبی. نمیدونستم انسانِ دیگهایقربانیها هم با کشش به هیچ اون بیرون پیدا میشه.شرکتِ آه، بدم نمیاد اگه بخت یاری کنه، بهتر بشناسمش.»
سانی چند لحظه به لبخندِ او خیرهخندهدار ماند، سپس دست دراز کرد و بیآنکه حالتِوحشتناک چهرهاش عوض شود، لیوانِ او را واژگون کرد.
بیآنکه به سوجویسابقهٔ ریختهشده توجهی کند،کنی با لحنی یکنواخت گفت:
«بههرحال، ردِ همهٔ آدمهایی که مادوک کشت یا سعی کرد بکشه رو میشه تا پروژهٔ نوسازیِ سدِ شمالی دنبال کرد. البته، ایناصلاً بهتنهایی هیچ معنیای نداره — ردِ همهشون رو میشه تا خیلی چیزها گرفت. مثلاً شیرکاکائو. یا ادارهٔ پلیس... یا خودِ موردرت. زندگیِبین آدما همینجوریه. همهٔ ما پیوندهای بیشماری با هم داریم، و هر کسی میتونه به هر چیزی توی این تارِ عظیم وصل باشه.»
«مگر اینکه احمقِ گمراهی برود و به پُستِقربانیها پرندهٔ شومی بخورد که همهٔ این ارتباطها را قطعشرکتِ کند. آنوقت، آدم غیرقابلردیابی میشود... و بهراحتی گم میشود.»
سانی لبخند زد.
«انگشت گذاشتن روی یه ارتباطِ خاص بین همهٔ این رشتههاگروهِ بهعنوانِ دلیلِ این اتفاقات، توی یه مدتِ کوتاه تقریباً غیرممکنه؛شرکتی چه برسه به ثابت کردنش. ولی من مزیتِ پیشآگاهی رو دارم.»
صندلیاش را کمیعوض عقب کشید تاتوضیحِ سوجوی ریختهشده رویش نچکد.
«شهرِ سراب دقیقاً همون حصار نیست، ولی کاملاً ازش الهام گرفته شده. دریاچهٔ آینه و قلعه اونجا هستن... دروازهٔ رودقرارداد هم هست، هرچند یکم به شهر نزدیکتره. با این حال سدِ شمالی توی حصار نیست؛ حداقل توی حصارِ دروغین کهقراردادِ نیست. ولی توی حصارِ حقیقی هست و ویران شده. یه فرقِ دیگه هم بین این دوتا هست: شهرِ غرقشده تهِ دریاچه.»
آهی حسرتبار کشید.
«سدِ شمالی توی حصارِ حقیقی نابود شد و سیلِ بعدش شهر رو از بین برد. هنر از زندگی تقلید میکنه... داستانیخدماتِ که به نظر میرسه قلعهبان داره تعریف میکنه هم از گذشتههای باستانی الهام گرفته. هرچی باشه، قلعهبان بازتابیه که از قبللبخندِ از خرد شدنِ ماهِ بالای حصارِ حقیقی، توی آینهٔ بزرگ زندگی میکرده. اون شخصاً شاهدِ نابودیِ سد و سقوطِ شهرِ پایینش بوده.»
سانی شانه بالا انداخت.
«پس اینجوری تونستم سرنخها رو کنار هم بذارم و بفهمم چه خبره. مادوک به هر دلیلی بودجهٔ پروژهٔ بازسازی رو اختلاس کرده... شاید میخواسته یه صندوقِ سیاه درستمیداده کنه، با رشوه راهش رو به سیاست باز کنه، یا برای خودش یه قایقِ تفریحیِ جدید بخره. در هر صورت، کاری که شرکتِ ساختوسازِ دلاوری روی سد انجاممورگان داده، در بهترین حالت سرسری بوده و شاید حتی مخرب. حالا کلِ شهر توی خطره و اون داره هر کسی رو که میتونه گناهش رو فاش کنه، ساکت میکنه.»
موردرت تکخندهای کرد.
«کارِ کارآگاهیِ عالیای بود، سانلس... نه، واقعاً تحتتأثیر قرار گرفتم. تو دقیقاً وقتِ زیادی برای تحقیققرارداد روی این پرونده نداشتی و نصفش هم به مبارزه با قاتلای اجیرشده و جونِ سالم بهآخر در بردن از تصادفهای مرگبارِ رانندگی گذشت. چقدر هیجانانگیز! تقریباً مثلِ داستانهای کارآگاهیِ قدیمیه که بچگیهام میخوندم.»
سانی از این حرف کمیقتلها معذب شد، چرا که یادشاینه آمد موردرت هم زمانی انسان بوده.
چهره در هم کشید.
«ممنون. کارآگاه بودن برام تجربهٔ کاملاً جدیدیه، ولی یه چیزاییاون دربارهٔ جرم و جنایت میدونم. هرچی نباشه، من که همیشهاصلاً شهروندِ قانونمداری نبودم... برای همین میدونم مجرما چطور فکر میکنن.»
نفسِ عمیقی کشیدسابقهٔ و بعد بهکنی موردرت نگاه کرد.
«پس الان فقط باید مادوک رو از صفحه حذف کنیم.اینه وقتی اون بره، قلعهبان مجبور میشه خودش رو نشون بده؛وحشت تا یه تلاشِ آخر بکنه که جلوی فروپاشیِ توهمش رو بگیره.»
موردرت دوستانه لبخند زد.
«کارِ آسونی نیست. عمو مادوک تا الان حتماً خودش رو توی یه دژِقاتلِ نفوذناپذیر قایم کرده و یه ارتش از اراذلِ اجیرشده هم دورش رو گرفتن.داستانِ رسیدن بهش سخت خواهد بود، چه برسه به دستگیر کردنش... پس، نقشهت چیه؟»
سانی هم لبخند زد.
«خب، خیلی سادهست.»
به موردرت اشاره کرد.
«برنامهم اینه کهقتلها از تو بهعنوانِدارن طعمه استفاده کنم.»