چپتر 2240: تیغهٔ بینقص
0شمشیرِ سانی هوا را شکافت و تیغهای از باد بهنگاه بلندیِ دهها متر پدید آورد. با غرشی رعدآسا به سطحِباقی استخوانِ فرسوده کوبیده شد و ابری از آوار به هوا خاست...
با این حال، تیغهٔ باد تنها پیامدِ جانبیِ فرود آمدنِ اوداچیِ سیاه بر سرِ آنویل بود.چند کابوس و قدیس او را گیر انداخته بودند و راهِ فراری نداشت — دو شمشیر از هفتبرانداز شمشیرش نیز به سپرِ قدیس خوردند و کمانه کردند، و شکافی در کُرهٔ فولادِ خشخشکننده پدید آوردند.
شمشیرِ سانی در آن شکاف فرود آمد ومارمانندش برای یک لحظه، به خودش اجازه داد باورزرهش کند که یک فرمانروا را از پا درمیآورد.
نه... نه واقعاً.
سانی که تجربههای تلخِ بیشماری راچکید از سر گذرانده بود، میدانست پیروزیطولانیِ هرگز به این آسانی به دست نمیآید.
و واقعاً هم،نفوذ برخلافِ هر منطقی،گوشت آنویل توانست زنده بماند.
در آخرین لحظه، کابوس راکشیده پس زد، قدیس را تلوتلوخوران بهقدم عقب راند و بالاتنهاش را چرخاند.
در نتیجه،برای اوداچیِ سیاه نتوانستاجازه جانش را بگیرد...
اما درکشیده زرهِ سینهاشخون فرو رفت.
زرهِ تاریکِ آنویل پیش از این نفوذناپذیر به نظر میرسید،باستانی اما این بار واقعاً شکافته شد. این ضربهٔ سطحی چندانبریدگیِ عمیق نفوذ نکرد، اما سانی بریدنِ گوشت را حس کرد.
وقتی شمشیرش روی سطحِباستانی استخوانِ باستانی کشیده شد، قطرهایچکید خون از تیغهٔ مارمانندش چکید.
آنویل چند قدم عقب رفت و پایین را نگاه کرد؛درمیآورد به بریدگیِ طولانیِ روی زرهش. لحظهای بعد، فلزِ سیاه خودشدست را ترمیم کرد — اما بریدگیِ کمعمقِ زیرِ آن باقی ماند.
سرش را بالا آورد، چندمارمانندش لحظه سانی را برانداز کردنگاه و سپس لبخندِ سردی زد.
«واقعاً کاری کردی خونم بریزه.بریدنِ تو ده سالِ گذشته هیچکسباستانی نتونسته بود این کار رو بکنه.»
سانی پشتِ نقابِروی بافنده لبخند زد وخون ناراحتیاش را پنهان کرد.
«خونریزی؟ هه. چقدر پیشپاافتاده.»
پادشاهِ شمشیرها تکخندهای کرد.
«اون شمشیرت هم جالبه. مارهای روح قرار بود هزارانروی سال پیش منقرض بشن، ولی ایناهاش... آخرین بازماندهٔ گونهشپایین اینجاست. برام عجیبه که طلسمِ کابوس چطور حفظش کرده.»
سانی، قدیس و کابوس از سه طرف آنویلمارمانندش را محاصره کرده بودند، اما او نگران به نظرلحظهای نمیرسید. در عوض... انگار تقریباً سرِ ذوق آمده بود.
«اونقدرها همبرای که فکرخودش میکردم ناامیدکننده نیستی.»
سپس صدای سردشقطرهای تاریکتر شد و لرزیچند به جانِ سانی انداخت.
«ولی بازم باید بمیری.»
سانی لبخندِ تلخی زد.
«اوه؟ میشه بپرسم چرا؟»
آنویل سه شمشیر از شش شمشیرش را مرخصقدم کرد تا تنها سه تا باقی بماند. چندفلزِ لحظه درنگ کرد و بعد با لحنی یکنواخت گفت:
«معلومه، چون تونفوذ تهدیدی برای بزرگترینگوشت شاهکارِ من هستی.»
با این حرف،روی چیزی در جهانقطرهای بهشکلی نامحسوس تغییر کرد.
لحظهای بعد،برای نفسِ سانی دراجازه سینه حبس شد.
دو شمشیرِ آنویل بهسمتِ قدیس و کابوس شلیک شدند ونگاه خودِ فرمانروا ناگهان در نزدیکیِ سانی ظاهر شد. تیغهٔ نفرینشدهاش یورشماند برد، از اوداچیِ سیاه گذشت و ردای عقیقی را سوراخ کرد.
موجی ازعمیق درد در بازویبریدنِ راستِ سانی پیچید.
آنویل با راحتیِ مورمورکنندهای ازکشیده ضدحملهاش جاخالی داد و باچند سردی به او نگاه کرد.
«میدونی، من دههالحظه سال برای ساختنِداد اون شمشیر وقت گذاشتم...»
سانی در سایهها شیرجه زد، اما شمشیرِ آنویل درپایین آغوشِ تاریکِ آنها نیز به او رسید و موجِکمعمقِ دیگری از دردِ کورکننده را به او هدیه داد.
سانی غلتزنان از سایهها بیرون آمد، تلوتلوخورانکرد روی پاهایش ایستاد و در تلاشی ناامیدانهمارمانندش برای دفاع از خود، اوداچیاش را بالا آورد.
«عوضیِ روانی...وقتی دربارهٔ نفیس کهکشیده حرف نمیزنی، نه؟»
گوشهٔ لبِبرای آنویل کمیخودش تکان خورد.
«کی جز اون؟ اعتراف میکنم، دیر متوجهِ پتانسیلش شدم... اما وقتی ازطولانیِ کابوسِ دوم زنده برگشت، همهچیز رو روشن دیدم. مثل یه مکاشفه بود. همهچیزسپس سرِ جای خودش قرار گرفت و فهمیدم تمامِ این سالها منتظرِ چی بودم.»
ناگهان میلِ سیریناپذیری برای تکهتکه کردنِ آن مرد بر سانی غلبهکشیده کرد. پیش از این فقط قصد داشت آنویل را بکشد، امازرهش حالا میخواست او را ذرهذره و با دستِ خالی تکهپاره کند.
اما آنویل به سانی فرصت نداد تا در آن خشم غرق شود؛ مارنگاه را به کناری پس زد و بریدگیِ عمیقی روی شانهٔ چپش انداخت. تیغهٔبالا نفرینشده روی استخوان کشیده شد و صدای غرشِ سانی را از درد درآورد.
«حالا که نگاه میکنم، من بودم که اون رو آبدیده کردم تا به این تیغهٔ بینقص تبدیلپیروزی بشه. از یه دختربچهٔ گمشده تا ستارهٔ درخشانی که الان هست... من بودم که بهش شکل دادم،نتوانست تیزش کردم و راهنماییش کردم. من بودم که ستارهٔ دگرگون رو به چیزی که امروز هست تبدیل کردم.»
سانی آنقدر جا خورده بود که نمیتوانست تکتکِ کلماتِ آنویل را هضم کند،زرهش پس صرفاً سعی کرد جلوی ضربهٔ بعدی را بگیرد. با این حال، آنویل بهراحتیسردی دفاعش را در هم شکست و شکافِ عمیقی روی رانِ راستش به جا گذاشت.
«و حالا، بالاخره... شمشیرِ بینقصی که ساختم داره کاملروی میشه. فقط تو، موجودِ چندشآور، داری تیغهاش رو لکهدارپایین میکنی. اما عیبی نداره. یه لکهٔ کوچیک بهراحتی پاک میشه.»
با فرورفتنِ تیغهٔروی آنویل در پهلویش،قطرهای سانی فریادی خفه کشید.
و همزمان،برای متوجهِ چیزِخودش مهمی شد...
«کاملاً روانیه.»
پادشاهِ شمشیرها همیشه تودار و کمحرف بود، برای همین بهسختی میشد این را دید. اما شخصیتِ خشک و سردشنگاه فراتر از یک غرابتِ ساده بود؛ چیزی که پشتش پنهان شده بود، جنونی واقعی و مطلق بود. سانی نمیدانستکردی این نتیجهٔ رسیدن به رتبهٔ مطلق است یا صرفاً نقصِ روانیِ خودِ آنویل، اما دشمنش بویی از عقل نبرده بود.
سانی چیزِ دیگری هم فهمید: اینکه آنویل واقعاً به هیچچیز اهمیت نمیداد، حتینگاه به پیروزی در این نبرد. تنها چیزی که برایش مهم بود، ساختنِ یکبالا شمشیرِ بینقص بود... یا انگار ساختنِ موجودی بینقص که هیچ تفاوتی با شمشیر نداشت.
پس بهطرزِبرای بیمارگونهای، حتی امیداجازه داشت که ببازد.
چون بعد از اینکه نتوانست فرزندانِ خودش را به سلاحهایینگاه بینقص تبدیل کند، روی نفیس، دخترِ لبخندِ آسمان، قفل کردهباقی بود؛ بهعنوانِ بهترین و آخرین امیدش برای ساختنِ یک... شمشیرِ بینقص.
گفته بود که نفیس تقریباً کامل شده، یعنی هنوز بینقصباستانی بودنش را ثابت نکرده بود؛ در ذهنِ بیمارِ او، تنهابریدگیِ یک کارِ دیگر مانده بود تا نفیس به کمال برسد.
بیشک، کشتنِ خودِ او.
«کاملاً روانیهبرای و قصدِخودش خودکشی داره.»
و همهٔ اینها نتیجهٔ نقصِ فلجکنندهٔچکید آنویل بود. پیامدی مورمورکننده اما منطقی اززرهش تلاشِ بیرحمانهاش برای رهایی از تمامِ دلبستگیها.
خیلی چیزهایی که پیشترنکرد عجیب به نظر میرسیدند،وقتی ناگهان با عقل جور درآمدند.
سانی در دل نالید.
«عالی شد، ولی...»
از بختِ بد، خودِ سانی بخشی از نقشهٔ آنویل برای دادنِ یک آزمونِ مرگبارِ نهاییبعد به نفیس نبود؛ آزمونی که نشان میداد آیا نفیس لیاقتش را دارد و زنده میماندخونم یا نه. در واقع، تا جایی که به پادشاهِ شمشیرها مربوط میشد، سانی سدِ راهش بود.
با حضورِ پستش، زیباییِنکرد خالصِ آن تیغهٔ تقریباًوقتی بینقص را خدشهدار میکرد.
پس سانی باید پاکسازی میشد.
تلوتلوخوران عقببرای رفت و بهزوراجازه لبخندِ بیجانی زد.
«سرورم، پادشاه آنویل... میخوام یهمارمانندش چیزی بگم. شما مسلماً ونگاه قطعاً یه روانیِ لعنتیِ تمامعیار نیستین...»