چپتر 2867: رهگیری
0رؤیازاد حتماً حس کرده بود که کاسی راهیمیبرد برای فرار از تلهاش دارد. پس ترسناکترین بردهاشهیچ را بهتنهایی جلو فرستاد و دستور داد متوقفش کند.
شبگرد همچون سیلی از نورِ ستارگان بر جزیرهٔ عاج فروددفاعی آمد؛ شکلِ مبهمی از یک جانورِ عظیم، وهمانگیز و بیگانه کهدرست بهطورِ محوی از جریانهای اثیریِ آن درخششِ رنگپریده شکل گرفته بود.
سیلِ نورِ ستارگان از سپرِ دفاعیِ محافظِ جزیرهٔ پرنده عبور کرد و آن را درنوردید؛غافل نیروی ویرانگرِ برخورد زمین را به لرزه درآورد. رونهایی که آرایشِ دفاعی را در خاکتقویت حک کرده بودند، نابود شدند و با درخششی نقرهای سوسو زدند و از بین رفتند.
درست چند لحظه پیش، کاسی رین را به سمتِ آلاچیقِ طاقِبهتر گذرگاه فرستاده بود. حالا با چهرهای گرفته منتظر بود تا شبگردغافل از آسمانِ رو به تاریکی فرود بیاید و جانش را بگیرد.
وقتی رین با عجله دور شد، تنهاجان منبعِ بیناییِ کاسی نیز از بین رفتشوخیِ و چیزی جز تاریکیِ مهآلود به جا نماند.
آخه چرا؟
آخه چرا هیولاهای پیرِ نسلِ اول همیشه دنبالِ کشتنش بودند؟ اولکشید جِست، حالا هم شبگرد... کاسی فقط باید از یک نبردِ مرگبارنور با ردِّ ویرانی جان به در میبرد تا کلکسیونش کامل شود.
تلاشِ خاموشش برای شوخیِ تلخ هیچ کمکی به بهتر شدنِ حالوهوای تاریکششدنِ نکرد. کاسی آهِ سنگینی کشید و سپس کاری را کرد که تاخاطرههایش آن لحظه از انجامش غافل شده بود — خاطرههایش را احضار کرد.
دو دستبندِ طلایی از جنسِ نور روی مچهایش بافته شدند. هر دو طلسم بودند؛ یکی قادر بود حملاتش راشدنِ تقویت کند و دیگری از بدنش محافظت میکرد. خنجرِ دفعکنندهٔ بلندی در دستش ظاهر شد. در نهایت، طلسمِ سوممچهایش — یک سنگِ مثلثیِ سفید و بینقص — تجلی یافت و از زنجیرِ طلاییِ نازکی دورِ گردنش آویزان شد.
آن یکی خاطرهای مطلقبرخورد بود که میتوانست خواصِ مادیِآرایشِ اشیا را بهشدت افزایش دهد.
کاسی کمی جابهجا شد و بالاتنهاش را چرخاند تاآهِ شانهاش رو به سمتی باشد که فکر میکرد شبگرداحضار آنجاست؛ با دنیایی غرق در تاریکی، صبورانه منتظر ماند.
دیگر کسی اینجا نبود تا بیناییاش را با او به اشتراک بگذارد، بنابراین کاملاً و مطلقاًآهِ کور بود. از طرفی، نور نه بویی داشت و نه صدایی تولید میکرد. نمیشد آن رابافته لمس کرد یا چشید، پس هیچ راهی نداشت که بداند شبگرد کجاست یا میخواهد چه کار کند.
کاری جز این از دستش برنمیآمد که منتظرمیبرد بماند تا شبگرد گوشتش را بدرد؛ در حالیهیچ که هوشیاریاش میانِ حال و آینده دوپاره شده بود.
اما بعد صدای قدمهای نرمی را شنیددرآورد و فهمید که شبگرد کالبدِ متعالیاش راشدند مرخص کرده و دوباره انسان شده است.
«واقعاً باید بهکمکی تسلیم شدنِ داوطلبانهحالوهوای فکر کنی، بانوی جوان.»
صدایش خالی از تنش بود و در ذهنِ خسته و کوفتهٔبهتر کاسی بهطرزِ آزاردهندهای آرام به نظر میرسید. با این حال، مکانِغافل دقیقش را نیز لو میداد، بنابراین کاسی از شنیدنش خوشحال شد.
کاسی کمی چرخید، رومرگبار به شبگرد ایستاد ومیبرد خنجرش را اندکی بالا آورد.
«فکر نکنم تسلیم بشم.»
صدایش آرام و یکنواخت بود.
با این حال، برخلافِ صدایش، کاسی مضطربشوخیِ و ترسان بود و در تاریکیِ بیکرانِتاریکش جهانِ بینورش، احساسِ کوچکی و آسیبپذیری میکرد.
موجودی که در تاریکی پنهان شده بود،جان کسی نبود جز شبگرد—یکی از مرگبارترین قدیسهای جهان...تلخ و بیشک مدعیِ سرسختی برای عنوانِ مرگبارترین قدیس.
جالب اینجا بود که سرشتِ شبگرد تهاجمی نبود. درآرایشِ عوض، سرشتی کاربردی بود که قدرتش را از میلِزدند شدید به پیشگویی میگرفت، درست شبیهِ سرشتِ خودِ کاسی.
لحظهای تردید کرد و خطرِ نشانگذاریِ او را در برابرِ منفعتش سنجید. در نهایت، مجبورغافل شد دندان به هم بساید و در تاریکی نابینا بماند. ایجادِ پیوندِ ذهنی میانِ خودشتقویت و آستریون بسیار خطرناک بود، بهویژه اگر قرار بود با شخصِ قدرتمندی مثلِ شبگرد درگیر شود.
در این نبرد، کوچکترین نقطهضعف مرگبارخاموشش تمام میشد—و نابینایی، نقطهضعفِ کوچکتری بود تاحالوهوای اینکه نتواند به ذهنِ خودش اعتماد کند.
«از خودت خجالت نمیکشی، قدیس شبگرد؟ اون مرد بهت خیانت کرد، جونت رو گرفت و ولت کردکمکی تا دهها سال توی شهرِ جاودان عذابِ وحشتناکی بکشی. اما الان داری بهش خدمت میکنی—دوباره زندگیت روطلایی گذاشتی توی دستهاش. مگه نشنیدی که میگن؟ یه بار گولم بزنی، شرم بر تو. دو بار گولم بزنی...»
انگار شبگرد لبخند زد.
«اوه، بله. باید اعتراف کنم که قبلاً خیلی از این بابت عصبانی بودم. اما ببین آخرش چی شد:احضار همهٔ همدورهایهای من مردن و دفن شدن، میراثشون نابود شده. سرنگهبان، شعلهٔ جاودان، و بقیهشون... اما من هنوز زندهامبلندی و دارم نفس میکشم. همهش هم به لطفِ اون بچه، آستریونه. پس یهجورایی، در عوض باید حسابی قدردان باشم.»
وقتی نامِ رؤیازاد راشود بلند به زبان آورد،تلخ چهرهٔ کاسی در هم رفت.
«قطعاً خودت میدونی که تحتِ یه طلسمِ ذهنی هستی. شاید به نظرت بیاد کهشوخیِ این فکر مالِ خودته، اما در واقع، همون مردی اون رو توی سرت انداختهانجامش که میخوای بابتِ خنجر زدن از پشت ازش تشکر کنی. برده بودن چه حسی داره؟»
شبگرد آرام خندید.
«راستش رو بخوای، خیلی هم ازش خوشم میاد. اون کشتیمسنگینی رو بهم برگردوند و پسرم رو زنده نگه داشت... میدونمطلایی که پدرِ بیمسئولیتیام، اما معنیش این نیست که برام مهم نیست.»
کاسی لبخندِ سردی زد.
میدانست این گفتگو بیفایده است—هر چه باشد، اولین چیزی کهکامل آستریون از افرادِ دربندش میگرفت، تواناییِ تفکرِ انتقادی بود، بهویژهحالوهوای دربارهٔ وضعیتِ روانی و اعمالشان. دربارهٔ ماهیتشان بهعنوانِ بردگانِ او.
صدای خشخشِ آرامی آمد—لباسهایبرخورد شبگرد با حرکت ورونهایی کشوقوس آمدنِ او جابهجا شد.
«با این حال، الان یکم دلخورم. واقعاً نمیدونم چرا حذف کردنِ تو برای آستریون اینقدرغافل مهمه—اونقدر که شخصاً من رو فرستاده تا به حسابت برسم. دروگرِ روح یه چیزی، اما واقعاًدیگری نیاز بود کسی در سطحِ من رو بسیج کنه تا فقط با منشیِ ستارهٔ دگرگون دربیفته؟»
لبخندِ کاسی کمی پهنتر شد.
«از درهمشکستنت حسابی لذت میبرم.»
شبگرد آرام خندید،ویرانگرِ انگار که ازلرزه گفتگویشان لذت میبرد.
«اوه؟ تلاشت برایکمکی خریدنِ وقت تمومحالوهوای شد، بانوی جوان؟»
کاسی بهجای جوابکامل دادن، بیصدا درهمشکستن راشوخیِ بر او رها کرد.