---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2830: آن‌سوی تپه‌ها و دوردست‌ها • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 2830: آن‌سوی تپه‌ها و دوردست‌ها

0

کمی پیش از آن، افی صبحانهٔ دلچسبی در کنار خانواده‌اش‌مامانت​ خورده بود. لینگِ کوچک داشت با آب‌وتاب از درس‌هایش تعریف می‌کرد‌بین​ و شوهرش در سکوت به او گوش می‌داد و هرازگاهی می‌خندید.

«اوه؟ شنیدی عزیزم؟ پسرمون حالا به‌دستش​ تاریخ علاقه‌مند شده. مگه نگفته بودی وقتی‌کتاب​ کوچیک بودی تو هم تاریخ دوست داشتی؟»

لینگ متفکرانه‌منم​ به او‌دستش​ خیره شد.

«ها؟ مامان‌گرفت​ هم یه‌مامانت​ زمانی کوچیک بوده؟»

افی پوزخند زد.

«آره دیگه. بچگیام واقعاً نمی‌تونستم جایی‌دستش​ برم، برای همین هر چی دستم‌خورهٔ​ می‌رسید می‌خوندم. منم تاریخ دوست داشتم.»

شوهرش دستش را گرفت.

«شنیدی وروجک؟ مامانت نه‌تنها‌مامانت​ یه زمانی کوچیک بوده،‌کتاب​ بلکه خورهٔ کتاب هم بوده...»

چیزی نگذشت که صبحانه تمام شد و آن فضای گرم از بین رفت. افی شوهرش را تا‌صبحانه​ دروازه‌های عمارتشان بدرقه کرد و با بوسه‌ای با او خداحافظی کرد. او آن روز در شهر کار‌سپردنِ​ داشت، و افی هم قرار بود بعد از سپردنِ لینگِ کوچک به معلمش، به سمتِ قلعه راه بیفتد.

اما افی به‌جای اینکه با‌داشتم​ عجله به داخل برگردد، مدتی بی‌حرکت‌بلکه​ ماند و به خیابان چشم دوخت.

سپس آهی‌منم​ کشید و‌دستش​ رو برگرداند.

واردِ خانه که شد،‌مامانت​ لینگ را صدا زد‌کتاب​ و روبه‌روی خودش نشاند.

«سلام فسقلی.‌دستم​ برای درسای‌می‌خوندم​ امروزت ذوق داشتی؟»

پسرک چند لحظه‌می‌خوندم​ مکث کرد و‌دستش​ به‌جای جواب دادن پرسید:

«چی شده مامان؟»

لبخندش لحظه‌ای محو شد.

«چیزی شده؟ نه،‌می‌رسید​ چیزی نشده. فقط می‌خوام‌دستش​ یه کاری برام بکنی.»

لینگِ کوچک سر تکان داد.

«معلومه! چیه؟»

افی آویزِ جانورِ سیاه‌مامانت​ را که به گردنش‌کتاب​ آویزان بود، بیرون آورد.

«ببین... عمو سانی الان نیست. برای همین، خاله آیکو توی‌مامانت​ یه قلعهٔ بزرگ کاملاً تنهاست. با خودم گفتم شاید تو‌گرم​ بری یه کم پیشش بمونی تا تنها نباشه... نظرت چیه؟»

چشمانِ لینگِ‌می‌رسید​ کوچک از‌منم​ اشتیاق برقی زد.

«واقعاً؟ واقعاً می‌تونم برم؟ واقعاً؟!»

افی با لبخند‌وروجک​ سر تکان داد و‌خورهٔ​ دست روی سرش کشید.

«آره. راستی، اون قلعه رو می‌دونی؟‌داشتم​ یه کم ترسناکه، اما در واقع...‌بلکه​ قلعه زنده‌ست. حتی می‌تونه راه بره.»

چشمانِ پسرک گشاد شد.

«صبر کن. عمو سانی تمام این مدت‌مامانت​ یه قلعهٔ به این باحالی داشته و‌صبحانه​ حتی یه بار هم منو دعوت نکرده؟»

افی خندید.

«خب، الان می‌تونی بری ببینی.»

لینگِ کوچک‌می‌رسید​ مشت‌هایش را در‌داشتم​ هوا گره کرد.

«ایول! بی‌صبرانه‌منم​ منتظرم به‌دستش​ بابا بگم!»

سایهٔ نامحسوسی‌گرفت​ روی صورتِ‌مامانت​ افی نشست.

«هنوز نمی‌تونی به بابا بگی. وقتی عمو‌دستش​ سانی برگشت، میام دنبالت. اون موقع می‌تونی کشفیاتت‌چیزی​ رو بهمون گزارش بدی... مثل یه کاوشگر. باشه؟»

لینگِ کوچک ناگهان مردد شد.

«اِ... یعنی، همین‌داشتم​ الان داریم می‌ریم؟ پس‌مامانت​ بابا چی؟ درسام چی؟»

افی به‌جای جواب دادن، دست روی شانهٔ او گذاشت. آویزی‌نگذشت​ که به گردنش بود درخشید و به بارانی از جرقه فروپاشید،‌بوسه‌ای​ جرقه‌هایی که سپس مثل سیلابی به سینهٔ لینگِ کوچک سرازیر شدند.

«جایی که قلعه هست یه کم تاریکه، پس اگه می‌خوای بری یه جای آفتابی،‌کتاب​ فقط بپر تو مزرعهٔ جانوران. باشه؟ اصلاً چرا همین الان نمی‌ری اونجا؟ یه قدمی‌خداحافظی​ بزن و بعد یه کم بخواب. وقتی بیای بیرون، دیگه پیش خاله آیکو هستی.»

لینگِ کوچک‌می‌رسید​ انگار سر جایش‌داشتم​ خشک شده بود.

«مامان! تو بهم‌داشتم​ یه خاطره دادی!‌وروجک​ این آویزِ خودته مامان!»

افی دست روی سرش کشید.

«خوب ازش‌دستم​ برام مراقبت‌می‌خوندم​ کن، باشه؟»

مدتی بعد، لینگ در امنیتِ کامل داخلِ آویزِ‌وروجک​ جانورِ سیاه پنهان شده بود. افی آویز را از‌تمام​ روی زمین برداشت، آهی کشید و چشمانش را بست.

مرزِ عالم در مقابلش‌دستش​ شکافت و او در‌نه‌تنها​ جهانِ بیداری ظاهر شد.

غیبتش به‌زودی حس می‌شد... در واقع، حاضر بود شرط ببندد‌نگذشت​ که رؤیازاد تک‌تکِ حرکاتش را زیر نظر دارد. بنابراین، نباید‌کرد​ در حالِ رساندنِ آویزِ جانورِ سیاه به مقصدش دیده می‌شد.

در عوض، به‌می‌رسید​ سایه‌اش نگاه کرد‌داشتم​ و آرام گفت:

«بیا بیرون.»

لحظه‌ای بعد، دو شعلهٔ سرخ در تاریکی گُر‌نه‌تنها​ گرفت و اسبِ سیاه و عظیمی از آن برخاست‌گرم​ که با شدتی مورمورکننده به او خیره شده بود.

افی به سمتِ نریانِ تاریک رفت، بندِ‌خورهٔ​ آویزِ جانورِ سیاه را باز کرد و بعد‌بین​ آن را با دقت دورِ گردنِ اسب بست.

«ببرش به ساحلِ‌می‌رسید​ فراموش‌شده... پیشِ آیکو.‌داشتم​ حواست باشه هیچ‌کس نبیندت.»

اسبِ سیاه‌می‌رسید​ به نشانهٔ‌منم​ اعتراض خرناس کشید.

«می‌دونم بهت دستور دادن از حصار، لینگِ کوچک و من‌خورهٔ​ محافظت کنی. اما من دارم بهت می‌گم به‌جاش این کار‌دروازه‌های​ رو بکنی. سانی هم اگه اینجا بود قبول می‌کرد، پس برو.»

نریان چند لحظه به او خیره‌بلکه​ شد، بعد پوزه‌اش را کوتاه به شانهٔ‌فضای​ افی فشرد و در سایه‌ها حل شد.

افی که تنها مانده بود، آهِ‌داشتم​ سنگینی کشید و بعد دستش را‌بلکه​ به سمتِ بندِ خود دراز کرد.

کابوس داشت از لینگِ کوچک محافظت‌دستش​ می‌کرد... پس حالا وظیفهٔ خودش بود که‌کتاب​ از حصار و جانِ خودش محافظت کند.

فقط امیدوارم...‌منم​ که اشتباه‌دستش​ کرده باشم.

اما خیلی‌گرفت​ زود فهمید که‌نه‌تنها​ اشتباه نکرده بود.

«خاله جت! ما داریم می‌ریم!»

جت سرش را بلند کرد و به کنگره‌های قلعهٔ تاریک چشم‌کتاب​ دوخت. آنجا، پسری با ته‌مایه‌ای از اندوه در چهره‌اش برای او دست‌کرد​ تکان می‌داد. البته فقط ته‌مایه‌ای؛ در اصل حسابی هیجان‌زده به نظر می‌رسید.

آن وروجک وقتی فهمیده بود جت‌بلکه​ با آن‌ها نمی‌آید حسابی دل‌شکسته شده بود،‌فضای​ اما الان کاملاً خوشحال به نظر می‌رسید.

جت هم برایش دست تکان‌منم​ داد و با خود فکر‌مامانت​ کرد کِی دوباره او را می‌بیند.

اصلاً آیا‌می‌رسید​ هرگز دوباره‌منم​ او را می‌دید؟

چند روزی از رسیدنش به ساحلِ‌وروجک​ فراموش‌شده می‌گذشت و حالا وقتِ خداحافظی بود.‌نگذشت​ لینگِ کوچک داشت به ماجراجوییِ هیجان‌انگیزی می‌رفت...

در این میان،‌وروجک​ جت می‌خواست تلاش کند‌خورهٔ​ تا تسلیمِ نقصش نشود.

صدای خش‌خشِ بال‌هایی به گوش رسید و رِوِل با همان حالتِ‌نه‌تنها​ سردِ همیشگی‌اش کنار او فرود آمد. جت نگاهی به شاهزادهٔ پیشینِ سرود‌دروازه‌های​ انداخت و متوجهِ آویزِ جانورِ سیاه شد که از گردنش آویزان بود.

«ببین کی اینجاست،‌می‌خوندم​ نورکُش. داری اسباب‌بازیِ‌دستش​ بچه‌ها رو می‌گیری.»

رِوِل از بالا‌داشتم​ نگاهی به او انداخت‌مامانت​ و لبخندِ شومی زد.

«نگران نباش،‌گرفت​ دروگر. خیلی‌مامانت​ زود پسش می‌دم.»

جت چند‌دستم​ لحظه مکث کرد‌منم​ و بعد پرسید:

«خب، چطور پیش رفت؟»

رِوِل بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت و‌وروجک​ بازویش را بلند کرد؛ جایی که‌چیزی​ حلقه‌های خالکوبیِ یک مار به‌وضوح دیده می‌شد.

«اگه منظورت اینه، هنوز‌مامانت​ عقلم سر جاشه. زندانی‌ها هم‌چیزی​ به مقامات تحویل داده شدن.»

آهی کشید.

«دورانِ کاریم به‌عنوان‌می‌خوندم​ سرنگهبانِ زندان زیاد طول‌گرفت​ نکشید. شکرِ ایزدانِ مرده.»

حالا که ساحلِ فراموش‌شده به پناهگاهی برای اعضای خاندانِ سایه تبدیل شده بود، نگه‌داشتنِ هزاران‌تمام​ بردهٔ آستریون در آنجا ایدهٔ خوبی به نظر نمی‌رسید. همان دلیلی که به‌خاطرش اسیر شده‌بعد​ بودند — یعنی تلاش برای کند کردنِ روندِ شیوعِ طاعون — نیز حالا دیگر بی‌معنی بود.

بنابراین، رِوِل آن‌ها را درونِ آویزِ جانورِ سیاه به جهانِ بیداری‌صبحانه​ برده و آزادشان کرده بود. حبسِ کوتاه اما به‌یادماندنی‌شان به پایان‌خداحافظی​ رسیده بود، درست به همان شکلِ غیرقابل‌توضیحی که شروع شده بود.

با این حال، بردگان دیوارهای شهرِ تاریک را دیده بودند و این‌بلکه​ یعنی آستریون می‌دانست که نیروهای خاندانِ سایه در اینجا حضور دارند. برای حفظِ‌بدرقه​ امنیت، رِوِل تصمیم گرفته بود قلعهٔ تاریک را به جای دیگری منتقل کند.

جت ابرویی بالا انداخت.

«خب، کجا می‌رین؟»

رِوِل شانه بالا انداخت.

«ساحلِ فراموش‌شده خیلی بزرگه. فکر کنم‌داشتم​ مقلد فعلاً باید یه قلعهٔ سرگردان‌بلکه​ باشه. تو چی، دروگر؟ تو کجا می‌ری؟»

لحظه‌ای مکث‌می‌رسید​ کرد و‌منم​ بعد پرسید:

«مطمئنی نمی‌خوای بمونی؟»

جت لبخندِ کمرنگی زد.

«ربطی به خواستِ من نداره. خیلی زود‌دستش​ باید یه چیزی رو بکشم... و توی‌کتاب​ ساحلِ فراموش‌شده چیزی برای کشتن پیدا نمی‌شه.»

به غرب نگاه کرد.

«برای همین تو فکرشم که‌گرفت​ برم سمتِ غرب، توی برهوتِ یخ‌زده.‌کتاب​ کی می‌دونه؟ شاید حتی زنده برگردم.»

جت به‌گرفت​ رِوِل نگاه کرد‌نه‌تنها​ و پوزخند زد.

«خب، شاید نه‌می‌رسید​ کاملاً... آه، صبر کن.‌دستش​ تو که خبر نداری.»

اینجا کسی نبود که‌منم​ بتواند با او دربارهٔ‌وروجک​ مرده بودنش شوخی کند.

جت که ناگهان دلتنگِ سرورِ سایه‌ها‌وروجک​ شده بود، ضربهٔ آرامی به پهلوی رِوِل‌نگذشت​ زد و به قلعهٔ تاریک اشاره کرد.

«به سلامت، نورکُش. برو، اون‌نه‌تنها​ وروجکِ کوچولو برای سواری گرفتن‌نگذشت​ از یه قلعهٔ زنده حسابی بی‌قراره.»

رِوِل لحظه‌ای او‌می‌رسید​ را برانداز کرد و‌دستش​ بعد سر تکان داد.

«حس می‌کنم تا مدتی همدیگه‌داشتم​ رو نمی‌بینیم. اون بیرون کاملاً‌نه‌تنها​ وحشی نشی، دروگر... مراقب باش.»

با گفتنِ این حرف، به‌گرفت​ هوا برخاست و به سمتِ‌خورهٔ​ دیوارهای قلعهٔ تاریک پرواز کرد.

خیلی زود، پاهای عظیمی از زیرِ دژِ تهدیدآمیز بیرون زد و قلعه شروع به‌گرم​ پایین رفتن از شیبِ تپهٔ تند کرد. هیچ بیدِ غول‌پیکری روی برجِ اصلی‌اش ننشسته‌سپردنِ​ بود، اما جت باز هم بی‌اختیار به یادِ حملهٔ سرگیجه‌آور به شهرِ جاودان افتاد.

آخه اون لعنتی‌می‌رسید​ چطور می‌خواد از‌داشتم​ دیوار بالا بره؟

او در تاریکی تنها ماند.

جت سرش را تکان‌دستش​ داد، رو برگرداند و در‌بلکه​ جهتِ مخالف به راه افتاد.

جوهرِ روح مدام از هستهٔ شکسته‌اش‌بلکه​ نشت می‌کرد و به همراهِ آن،‌تمام​ زندگی آرام‌آرام از بدنش خارج می‌شد.

جت در شهرِ تاریک که ساکت و خالی بود قدم زد.‌نه‌تنها​ از دیوار بالا رفت و از روی آن به پایین پرید،‌رفت​ و درست پیش از فرود آمدن، به سیلابی از مه تبدیل شد.

چند لحظه بعد، دوباره فرمِ انسانی‌اش‌دستش​ را به خود گرفت و با حسرت‌کتاب​ به تاریکیِ بی‌کرانِ پیشِ رویش خیره شد.

جایی در دوردست، برهوتِ یخ‌زده منتظر بود تا او را در آغوشِ سردِ خود‌صبحانه​ بگیرد. هیچ‌کس نمی‌دانست به کجا ختم می‌شود و کوه‌های تهی تا چه حد در‌کار​ آن امتداد یافته‌اند. اگر خوش‌شانس بود، قوی‌تر و قدرتمندتر از آن کولاکِ بی‌پایان برمی‌گشت.

اگر نه... اصلاً برنمی‌گشت.

جت آهی‌دستم​ کشید و اولین‌منم​ قدم را برداشت.

سیلابی از جرقه‌های اثیری بالای‌داشتم​ شانه‌اش ظاهر شد و آرام‌آرام‌نه‌تنها​ به شکلِ یک کلاغِ سیاه درآمد.

کلاغ بال‌هایش را به هم‌گرفت​ زد، منقارش را باز کرد‌خورهٔ​ و با صدای بلندی قارقار کرد:

«تاریک! تاریک!»

جت سر تکان داد.

«آره، پرندهٔ احمق.‌می‌خوندم​ هی، چرا برام‌دستش​ آرزوی شانس نمی‌کنی؟»

کلاغ‌کلاغ چند لحظه ساکت‌دستش​ ماند و بعد بال‌هایش‌نه‌تنها​ را کاملاً باز کرد.

«...شانس! شانس!»

ناولها | novelha.net