چپتر 2767: پایانِ رحم
0کاسی تنها چشمِ باقیماندهاش را بازلرزید کرد... با این حال، سانی میدانستزودی که هنوز هم نمیتواند چیزی ببیند.
برای لحظهای کوتاه، چهرهٔ رنگپریدهاش از درد و ترس درشده هم رفت. تنها پس از فعال کردنِ توانِ بیدارشدهاش بوددرمانش که کمی آرام گرفت، که نشان میداد چقدر سردرگم است.
«کاسی.»
نفیس در حالی کهدهانباز یکی از دستانش رازیبای گرفته بود، آرام صدایش زد.
«تو توی برجِ عاجی. جات امنه...لرزید موقعِ حمله شبکهٔ ذهنیت رو بستی؟زودی الان میتونی دوباره نشانهات رو فعال کنی.»
سانی نزدیکتر رفتزخمی و کنارِ تختاقیانوسِ روی زمین نشست.
«اینجا فقط تو، من،بالای نفیس، افی، کای ودندان جت هستیم. حالت چطوره؟»
کاسی چند لحظهٔ طولانی بیحرکتجایگزینِ ماند، سپس نفسِ عمیقی کشیدشده و با تکیه به نفیس نشست.
صدایش ضعیف بود.
«مامانم...؟»
سانی کمی مکث کرد.
«اونم جاش امنه. اما... به نظر میرسید حالشزیبای سر جاش نیست. برای همین، یکی از تجسمهاملرزید بردش به مرکزِ قرنطینه — هنوز اونجا تحتِ نظره.»
جت ازدرست پشتِ سرشزخم اضافه کرد:
«منم یکی رو فرستادمدهانباز تا پدرت رو پیدازیبای کنه. الان تحتِ مراقبته.»
کاسی آهسته سر تکان داد.
سپس، دستش با تردید به سمتِ صورتشآبی رفت، جایی که زخمی دهانباز جایگزینِ اقیانوسِزخم آبی و زیبای چشمِ چپش شده بود.
انگشتانش درست بالایبالای زخم در هوالرزید ماند و کمی لرزید.
نفیس دندان به هم سایید.
«هنوز نتونستم درمانش کنم.بالای به همین زودی... یهدندان راهی پیدا میکنیم. نگران نباش.»
کاسی جوابی نداد. مدتی ساکت ماند، سپسآبی دستش را پایین آورد و با لمسیزخم ملایم، جغرافیای تغییریافتهٔ صورتش را کاوش کرد.
سرانجام، با صدایی گرفته پرسید:
«چه اتفاقی افتاد؟زخمی همهچیز رو برام بگو...آبی نه. خیلی طول میکشه.»
رو به سانی کرد؛بالای سؤالی خاموش در سایههایدندان محوِ چهرهاش نقش بسته بود.
سانی فقط سرزخمی تکان داد واقیانوسِ به او اجازه داد.
«راحت باش.»
تنها چشمِ باقیماندهٔ کاسی او را مانندِ پرتگاهی بیانتها به درون کشید و با فعالهوا کردنِ توانِ متعالیاش، سانی حس کرد چیزی روی یادهایش سرازیر میشود. او پیش از آنکه رویپایین اتفاقاتِ پس از دریافتِ درخواستِ کمکِ کاسی متمرکز شود، تصاویری گذرا از رویدادهای گذشته را دید.
اما پیش از آنکه بتواند آن اتفاق را کاملاًسایید مرور کند، کاسی ناگهان جیغِ دلخراشی کشید و در حالینداد که سمتِ چپِ صورتش را چسبیده بود، روی تخت افتاد.
خونِ سرخ از میانِدهانباز انگشتانش جاری شد وزیبای ملحفهها را رنگین کرد.
«چـ... چی... چی شده؟»
کای با شوک جلو رفت.جایگزینِ نفیس به جلو خم شد وانگشتانش دستانش با نورِ شفابخش شعلهور شد.
سانی فقط سرِ جایشبالای خشکش زده بود ودندان کاری از دستش برنمیآمد.
از طرفی، بهزخمی نظر نمیرسید شعلههای نفیسآبی هم تأثیری داشته باشند.
جیغِ کاسی به نالهای پردرد و سپسدندان به سکوتی کرکننده تبدیل شد. مدتی ساکتمیکنیم ماند و از درد دندان به هم سایید.
سپس، آهسته دستانش رادهانباز پایین آورد و زخمِزیبای خونریزیکنندهٔ چشمِ ازدسترفتهاش نمایان شد.
«طوری... نیست...»
کاسی انگار به سقفدهانباز خیره شده بود وزیبای حالتِ چهرهاش آرامآرام بیحرکت میشد.
«طوری نیست...درست یکم خونریزیزخم منو نمیکشه.»
لحظهای مکثجایی کرد ودهانباز بعد پرسید:
«پس اونانگشتانش اومد اینجا،بالای به جزیرهٔ عاج؟»
سانی وجایی نفیس نگاهیدهانباز به هم انداختند.
سانی لحظهای کوتاه کاسیزخم را برانداز کرد وسایید بعد با احتیاط گفت:
«آره. اما، وضعیتتزخمی چطوره... هنوز میتونی ازآبی توانِ متعالیت استفاده کنی؟»
لبخندی بیرنگانگشتانش روی لبانِبالای کاسی نقش بست.
«...تا حدودی.»
مدتی ساکتدرست ماند و بعدهوا آرام اضافه کرد:
«بهسختی. با یه چشم سخته. فشارشاقیانوسِ اونقدر شدیده که نمیتونم تحملش کنم... دستکمبالای نه بدونِ اینکه به خودم آسیب بزنم.»
سکوتی غمانگیزانگشتانش در سالنِبالای پرنور حاکم شد.
همین که کاسی توانِ متعالیاش را بهکلی از دست نداده بود، جایدرست شکرش باقی بود. با این حال، اگر هر بار که از آن استفادهنگران میکرد مجبور بود چنین آسیبِ شدیدی به خودش بزند، تفاوتی با ازدسترفتنش نداشت.
به این معنا که تنهاهوا راهشان برای درمانِ دربندانِ آستریوندرمانش نیز عملاً از بین رفته بود.
شاید کاسی حاضر میشد برای پاک کردنِ ذهنِ افرادِ بسیار حیاتی، در صورتیبالای که قربانیِ رؤیازاد میشدند، خودش را فدا کند... اما سانی مطمئن نبود کهنباش دلش بخواهد چنین اجازهای به او بدهد، مخصوصاً برای دستاوردهای ناچیزی مثل این.
میل به فحشدرست دادن را فروخوردهوا و با آهی برخاست.
«طوری نیست. فقطزخمی باید یه راهِاقیانوسِ دیگه پیدا کنیم.»
حالا که همه در دنیا نامِ آستریون را میدانستند، تعدادِ دربندان قطعاً سر به فلکنگران میکشید. در هر حال، تأسیساتِ قرنطینه و کاسی نمیتوانستند از پسِ سیلِ مبتلایان بربیایند؛ بنابراین، سانیاتفاقی و نفیس فارغ از این موضوع، مجبور میشدند برای مهارِ آنها به روشهای افراطیتری متوسل شوند.
کاسی آهستهجایی نفسش رادهانباز بیرون داد.
«اون دربندی که تویبالای کافه بهم حمله کرد... استادسایید بود. کسای دیگهای هم بودن.»
حالتِ چهرهاش بیتغییر ماند.
«ما قبلاً فقط با بیدارشدگانِ دربند روبهرو شده بودیم.نتونستم اما حالا که قلمروِ گرسنگی بهاندازهٔ کافی رشد کرده،نداد به نظر میرسه رؤیازاد میتونه عروجیافتگان رو هم تسخیر کنه.»
چند لحظه ساکتزخمی ماند و بعد باآبی لحنی یکنواخت اضافه کرد:
«این کمین فقط میتونست از قبل آماده شده باشه. قرار بود با ردِّ ویرانی ملاقات کنم... اوننباش بود که مکان رو هم انتخاب کرده بود. ممکنه دربندانی توی حلقهٔ نزدیکِ زیردستانش نفوذ کرده باشن،همهچیز اما نمیتونیم این احتمال رو هم نادیده بگیریم که قدیسها هم دارن در برابرِ نفوذِ رؤیازاد آسیبپذیر میشن.»
جت با چهرهای درهم بهجایگزینِ او نگاه کرد، کمی مکث کردانگشتانش و بعد با لحنی تیره گفت:
«من کُر رو بررسی میکنم.»
کاسی آهسته سر تکان داد.
«در هر صورت، الان از هر زمانِ دیگهای مهمتره که قویترین دستنشاندگانمون رو به اقتدارِ تختِنگران شعلهٔ جاودان مطمئن نگه داریم. سیشان و خواهرانش، مورگان، خاندانِ پرِ سفید، قدیسهای شب... و بقیه.اتفاقی اونا حتماً منتظرِ توضیح هستن. وقت خیلی کمه، پس اول باید به اونا اطمینانِ خاطر بدیم.»
سرش را چرخاندزخمی و رو بهاقیانوسِ اعضای دسته کرد.
«بلافاصله بعدش باید برای مردم سخنرانی کنی، نف. اما نمیتونی ماهیت و اهدافِ واقعیِ رؤیازادنگران رو فاش کنی... این کار فقط باعثِ ترس و وحشتِ گسترده میشه، که اون همپرسید بهنوبهٔ خودش یکپارچگیِ قلمروِ انسان رو ضعیف میکنه. باید کلماتمون رو با دقت انتخاب کنیم.»
نفسِ عمیقی کشید؛زخمی قطراتِ خون هنوزاقیانوسِ از صورتش پایین میغلتید.
«این شرطی که بهت پیشنهاد داده... ما نمیتونیم توش برندهنتونستم بشیم. اون ناگزیر تلاشهای ما رو برای جلوگیری از دزدیدنِ قلمروِساکت انسان شکست میده. با این حال، میتونیم سرعتش رو کم کنیم.»
لحظهای مکث کرد.
«و با استفاده از زمانیهوا که با کُند کردنش به دستکنم میاریم، راهی برای نابودیش پیدا میکنیم.»
کاسی دندانهایش را به همجایگزینِ سایید و بعد دوباره خودششده را بالا کشید و نشست.
«به آتشبانان دستور میدم مقدماتِ پذیرایی از مهمانانِ بلندپایه رونتونستم شروع کنن. به قدیسهای قلمروِ انسان هم پیام میفرستم ومدتی یه شورای اضطراری رو اعلام میکنم. وقتی برای تلف کردن نداریم.»
نفیس بهآرامیجایی مانع ازدهانباز بلند شدنش شد.
«دیگران میتونن این کارها رو بکنن —دندان حتی بیشتر از این. فعلاً باید استراحتمیکنیم کنی و جون بگیری. اول مراقبِ خودت باش.»
کاسی باجایی چهرهای ناخوانا بهجایگزینِ او نگاه کرد.
چند لحظهانگشتانش ساکت ماندبالای و بعد گفت:
«من هنوز علیل نشدم، نف.»
سپس، کاسی بهنرمی دستِزخم او را پس زدسایید و تلوتلوخوران روی پاهایش ایستاد.
«و هیچکدوممون وقتِ استراحت نداریم. رؤیازاد برگشته، پس نیازی نیست بهت بگم... جنگی برای بقای بشریت شروع شده. حتی اگهدرمانش — فعلاً — هیچ ارتشی برای نابودیِ اونیکی لشکرکشی نکرده باشه، میدونی که این جنگ خیلی بیرحمانهتر و وحشتناکتر ازپرسید جنگِ گورِ خدا میشه. نمیتونی به من ترحم کنی. نمیتونی به هیچکس ترحم کنی، یا به کسی رحم نشون بدی.»
کاسی با چهرهای گرفته به آنها نگاهلرزید کرد؛ خونِ سرخ روی صورتش با شدتِراهی آبیِ روشنِ تنها چشمِ باقیماندهاش تضادِ شدیدی داشت.
آهسته نفسش رازخمی بیرون داد و بعدآبی با لحنی یکنواخت گفت:
«و مندرست هم بهزخم هیچکس رحم نمیکنم.»