چپتر 3050: رودهای خون
0نبرد در بسترِ رود همانقدر که افی انتظار داشت بیرحمانه وشکوهشان وحشتناک بود. اجسادِ بیشماری در گِلولایِ خونرنگ میافتادند... حتی هولناکتر ازسقوطکردهٔ آن بود، فراتر از هر چیزی که ذهنِ دلزدهاش میتوانست تصور کند.
افی توقع نداشت آزاراکس هفت تن از ژنرالهای هراسش را به جلو بفرستد؛ چون خودش با این بردگانِ بیرحم جنگیده بودسقوطکردهٔ و میدانست تا چه حد وهمانگیز و خطرناکند. پشتِ هر کدامشان، افسانهای غمانگیز از شکوه، سرکشی و در نهایت سقوط نهفتهمایع بود. همهٔ آنها زمانی از پادشاهِ پادشاهان شکست خورده بودند و حالا پادشاهیهایشان مدتها بود که به دستِ فراموشی سپرده شده بود.
شکوهشان به تسلیم بدلسکوت شده بود و سرکشیشانترس حالا سرسپردگیِ گریزناپذیری بود.
با این حال، انگار مورگان در برابرِ افسانههای سقوطکردهٔ گذشتههای باستانی کم نیاورده بودبدل و همچون توفانی بیامان از فولاد در میانشان حرکت میکرد. بدنِ کشنده و برازندهاشتوفانی بیگزند به نظر میرسید... اما خب، زخمها رویِ فلزِ مایع خودشان را نشان نمیدادند.
در حقیقت، لابد زیرِ توفانی از توانهای متعالیِ ویرانگر آسیبِ شدیدی دیده بود. با این حال، مورگانحال کسی نبود که در برابرِ دشمن ضعف نشان دهد؛ پس یورشِ حملاتِ موذیانه را در سکوت تابکشنده میآورد و درد و ترس از صدمه دیدن را به قصدِ کشتاری سرد و متمرکز بدل میکرد.
وضعِ شبگرد هم بد نبود...
و افی نمیتوانست بهسکوت مخمصهای که در آنترس گرفتار بودند توجهی نشان دهد.
نبرد در بسترِ رود بهطرزِ هولناکی خونین بود، اما نبرد بر سرِ دیوارِ شهر هم دستکمی از فاجعهحال نداشت. آزاراکس نیروهای زبدهاش را برای فتحِ باروها فرستاده بود و هرچند افی و کای توانسته بودند جلویِبرازندهاش پیروزیِ سریعِ جنگجویانِ هراس را بگیرند، همین کار حواسشان را از برجهای محاصرهٔ عظیم و سنگین پرت کرده بود.
افی چند برج را نابود کرده بود و چندتای دیگرشده را هم ماشینهای محاصرهٔ افسونشدهای که تحتِ فرمانش بودند سرنگونبرابرِ کرده بودند. با این حال، چندتایی داشتند به دیوار نزدیک میشدند.
اگر این وضعیتِ وخیم یک نقطهٔ روشن داشت، این بود که هیچکس از آسمان به شهر حمله نمیکرد. ماهیتِ جنگ در گذشتههای باستانی با دورانِ مدرن تفاوت داشت؛ دلیلش این بود که اینجا هیچکس حاملِ طلسمِ کابوس نبود.اما از این رو، بیدارشدگانِ این عصر نمیتوانستند زرادخانهای کامل از خاطرهها را به کار بگیرند که هر کدام توانهای غیرقابلپیشبینی به آنها میبخشید. بیشترشان با فولادِ معمولی یا عرفانی میجنگیدند و هرچند برخی سلاحها و زرههای افسونشده داشتند، افسونهامخمصهای نسبتاً ابتدایی بود و بیشترشان فقط برای تقویتِ کیفیتِ ذاتیِ مواد طراحی شده بودند. بنابراین، تنها کسانی که سرشتشان توانِ پرواز به آنها میبخشید میتوانستند از جایی غیر از زمین به دشمن حمله کنند؛ و چنین سرشتهایی نادر بود.
در روزهای نخستِ محاصره، کای کشتنِ آن دسته از بیدارشدگانِ لشکرِ فولاد را که میتوانستند از بالا شهر را تهدیدتوجهی کنند در اولویت قرار داده بود و آنها را همچون دروگرِ مرگ قلعوقمع میکرد. حالا بیشترشان مرده بودند و آنهاییسریعِ که باقی مانده بودند جرئت نداشتند به آسمان بروند. هرچه باشد، در آن پهنهٔ لاجوردی چیزی برای پناهگرفتن وجود نداشت...
به همین دلیل، کای نمیتوانست هر زمان که میخواست کالبدِ متعالیاش راشکوهشان به خود بگیرد، چون در غیر این صورت آزاراکس فرصتِ نابود کردنش راباستانی از دست نمیداد. بنابراین، برجهای محاصره بزرگترین تهدید برای شهر به حساب میآمدند.
در گذشته، افی و همراهانش تقریباًمدتها همیشه توانسته بودند جلوی رسیدنِ آنها بهبدل دیوار را بگیرند... اما امروز، شکست خوردند.
با غرمبی بلند، پلهای متحرکِ برجهای محاصره افتادند، به جانپناهِ دیوارکوبها برخورد کردندسرکشیشان و در جای خود قفل شدند. سپس، بیشمار جنگجوی لشکرِ فولاد همچون سیلتوفانی روی دیوار سرازیر شدند و فریادهای جنگیشان هیاهوی نبرد را در خود غرق کرد.
افی با نگاه بهسکوت پایین غرید و تا خواستصدمه به سمتِ نزدیکترینشان یورش ببرد...
اما درشکست آن لحظه،بودند تنش یخ کرد.
سرش را که برگرداند، موجِپادشاهیهایشان عجیبی دید که در دوردستشده از میانِ اقیانوسِ فولاد پخش میشد.
آزاراکس بود، طاعونِ فولاد، کهمدتها با آرامش در میدانِ نبردشکوهشان به سمتِ دروازهٔ شهر قدم برمیداشت.
دلِ افی ریختموذیانه و بازوی سپرگیرش ازدرد دردی خیالی گر گرفت.
بازم... شروع شد...
حضورِ او و فرمانهای کای میتوانست مدافعانِدستِ شهر را در برابرِ هالهٔ هراسی که ازسرسپردگیِ آزاراکس و جنگجویانِ نخبهاش ساطع میشد، محافظت کند.
اما چه کسی قرار بود از افی و کای محافظت کند؟ خوب میشد اگر میسون میتوانست، اما قدرتهای او در اینسقوطکردهٔ زمینه هیچ کمکی نمیکرد. حتی بهتر میشد اگر پیرمرد میتوانست به میدانِ نبرد بیاید و شخصاً با طاعونِ فولاد روبهرو شود —خودشان هرچه باشد، او یک مطلق بود. حتی اگر سرشتش هیچ ربطی به مبارزه نداشت، باز هم بسیار قویتر از هر قدیسی بود.
با این حال، میسون در اعماقِ کاخِ تسخیرناپذیرش ماندهصدمه بود... در واقع، خودِ افی اصرار کرده بود که آنجاگرفتار بماند و هرگز چهرهاش را روی دیوارِ شهر نشان ندهد.
چون بدونِ میسون، شهر در یک چشمبههمزدن سقوط میکرد. و اگر فرصتی پیش میآمد، آزاراکسسرکشیشان برای از بین بردنِ مطلقِ دشمن از هیچ کاری دریغ نمیکرد — با تمامِ توان حملهمیانشان میکرد و هیچیک از اعضای دسته نمیتوانستند جلوی کشتهشدنِ پادشاهِ پیر به دستِ او را بگیرند.
آوردنِ میسون به میدانِ نبرد هیچ فرقی با تقدیم کردنِشده نقطهضعفِ مرگبارشان به دشمن نداشت و به همین دلیل، اوبرابرِ باید در امنیتِ کاخ پنهان میماند. افی نفسِ عمیقی کشید.
کای مجبور بود بهتنهایی دیوار را نگه دارد. او پیشتر کمانش را مرخص کردهسرسپردگیِ بود و با شمشیری در دست به سمتِ نزدیکترین برجِ محاصره یورش میبرد —فولاد و قدیسهای محلی که به مدافعانِ شهر پیوسته بودند نیز به سمتِ بقیهٔ برجها میرفتند.
اوضاع... اصلاً خوب به نظر نمیرسید. حتی اگرترس موفق میشدند لشکرِ فولاد را عقب برانند وشبگرد برجها را نابود کنند، تلفاتِ مدافعانِ شهر سرسامآور میشد.
اما افی الانخورده نمیتوانست نگرانِ اینپادشاهیهایشان موضوع هم باشد.
نفسش را از میانِ دندانهای کلیدشده بیرون داد، دستش را رویشکوهشان لبهٔ دیوار گذاشت... و سپس از روی آن پرید و باسقوطکردهٔ غرمبی رعدآسا در آن سوی دیوارِ سر به فلک کشیده فرود آمد.
زمین لرزید و بیشمار جنگجوی لشکرِدستِ فولاد زیرِ پاهایش هلاک شدند وبدل به گودالهایی از خون بدل شدند.
افی راست ایستاد وسکوت در سکوتی عبوس بهترس اقیانوسِ فولاد خیره ماند.
و در دوردست، آزاراکس نگاهیحالا به بالا انداخت و پوزخندیسپرده شادمانه روی لبانش نقش بست.
صدایش برخورده فرازِ میدانِحالا نبرد بلند شد:
«ببین کی اینجاست، دوشیزهٔ جنگِمدتها بیباک... بالاخره تصمیم گرفتی جلوم زانوتسلیم بزنی، کاهنه؟ آه، عجب منظرهٔ چشمنوازی!»