---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2677: نوری در اعماق • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2677: نوری در اعماق

0

در یک آن، انگار خطِ سفید و باریکی تاروپودِ واقعیت را شکافت. از آسمانِ‌می‌رقصید​ بالای بلندترین منارهٔ کاخ آغاز شد، به پایین سقوط کرد و در آب‌های تاریک‌بالا​ فرو رفت. بادی سرد در سراسرِ شهرِ جاودان وزید و آبِ دریاچه موج برداشت.

لحظه‌ای، سکوت‌عرشه‌اش​ جهان را‌باد​ در بر گرفت.

سپس خطِ درخشان از هم شکافت‌سینهٔ​ و وسعت یافت تا به دروازهٔ‌پشتِ​ رؤیایِ عظیم و سربه‌فلک‌کشیده‌ای تبدیل شود.

برای نخستین بار در هزاران‌می‌رسید​ سالِ گذشته، نورِ خالصِ آفتاب پهنهٔ‌ارتفاعاتِ​ وسیعِ شهرِ جاودان را روشن کرد.

سانی چهره در هم کشید و دستش را سپرِ چشمانش کرد‌موهای​ تا از نورِ خیره‌کننده در امان بماند. شبگرد که درونِ حلقهٔ رونی‌باغِ​ ایستاده بود، با چشمانی گِردشده به شکافِ درخشانِ تاروپودِ واقعیت خیره ماند.

«این دیگه...‌عرشه‌اش​ چه جور دروازهٔ‌تاب​ کابوسیه... آخه چطور...»

درست در همان لحظه، شبحی تاریک‌سینهٔ​ از دلِ آن درخششِ کورکننده نمایان شد‌سرش​ و چشمانش از این هم گِردتر شد.

«یه... یه‌واقعاً​ کشتی؟ یه‌نظر​ کشتیِ پرنده‌ست!»

لحنش که معمولاً سرد و به‌طرزِ عجیبی‌می‌خورد​ بی‌تفاوت بود، حالا واقعاً هیجان‌زده به نظر‌می‌رقصید​ می‌رسید. در واقع، تقریباً مسحور شده بود.

زنجیرشکن در ارتفاعاتِ آسمانِ تاریکِ بالای شهرِ جاودان پدیدار شد؛ شاخه‌های درختِ مقدسی که روی عرشه‌اش روییده بود،‌زیبا​ در باد تاب می‌خورد. پیکری باوقار بر سینهٔ کشتی ایستاده بود. موهای نقره‌ای‌اش در هوا می‌رقصید و دو‌ملکهٔ​ بالِ سفید پشتِ سرش با نوری زیبا می‌درخشید. آرام سر چرخاند و به باغِ شب در پایین چشم دوخت.

شبگرد با‌تاب​ چشمانی گِردشده به‌باوقار​ او خیره ماند.

«اون... یه فرشته‌ست؟»

سانی به بالا‌عرشه‌اش​ نگاه کرد و‌تاب​ بی‌صدا لبخند زد.

«نیروی کمکیه.»

سرش را چرخاند‌می‌خورد​ و نگاهِ تندوتیزی‌سینهٔ​ به شبگرد انداخت.

«با ملکهٔ بشریت آشنا شو،‌می‌رسید​ پیرمرد. ضمناً دوست‌دخترِ منم هست،‌زنجیرشکن​ پس فکت رو جمع کن.»

شبگرد چند بار پلک زد.

«اون نوهٔ شعلهٔ جاودانه؟ هه.‌تاب​ چه دخترِ جوون و دوست‌داشتنی‌ای. البته‌نقره‌ای‌اش​ به نظر نمیاد کاملاً دیوانه باشه...»

سانی سرفه‌ای کرد،‌می‌خورد​ اما عاقلانه تصمیم‌سینهٔ​ گرفت حرفی نزند.

«جهل نعمته.»

احتمالاً بهتر بود به این نکته اشاره نکند که اولین‌سینهٔ​ قدمِ او در راهِ عروج، آتش زدنِ خودش بود و‌می‌درخشید​ بعد از آن هم اوضاع فقط رفته‌رفته بدتر شده بود.

در هر‌عرشه‌اش​ صورت، نیروی‌باد​ کمکی‌شان رسیده بود.

باغِ شب آسیبِ شدیدی دیده بود و به نظر می‌رسید زنجیرشکن هم به‌شدت به تعمیر نیاز دارد —‌چرخاند​ هر چه باشد، نفیس در مناطقِ مرگِ غربِ حصار درگیرِ نبردهای خودش بود. آن لشکرکشی تازه به پایان‌پیرمرد​ رسیده بود و همین به جزیرهٔ عاج فرصت داد تا به‌موقع خودش را به حوضهٔ رودِ اشک برساند.

آب‌های رودِ بزرگ اکنون به پهنهٔ سردِ دریاچهٔ کاخ سرازیر می‌شد. خوشبختانه، پلیدهایی که‌شاخه‌های​ در شهرِ جاودان پرسه می‌زدند نمی‌توانستند از آن عبور کنند، چرا که در بندِ جادوی‌می‌رقصید​ شهر زندانی بودند. در این میان، گوشتِ کاناخت هم در بندِ مُهرِ دایرون گرفتار بود.

پلیدها نمی‌توانستند از آن‌روییده​ زندانِ زیبا و کابوس‌وارِ خود‌باوقار​ بگریزند... اما باغِ شب می‌توانست.

دلیلِ اصلیِ سانی برای اینکه هنگامِ آغازِ سفر به شهرِ جاودان جرئت‌هوا​ کرده بود کشتیِ زنده و میلیون‌ها انسانِ ساکنِ آن را با خود ببرد،‌اون​ این بود که هر لحظه می‌شد آن‌ها را به جای امنی منتقل کرد.

دلیلش این بود که باغِ شب به قلمروِ نفیس تعلق داشت و به او این توانایی را می‌داد که‌باغِ​ دروازهٔ رؤیایش را میانِ دو نقطه در یک عالمِ واحد باز کند. پس اگر گروهِ اکتشافی در هر کجای‌دوست‌دخترِ​ این سفر با خطری بیش از حد جدی روبه‌رو می‌شد، کشتیِ زنده می‌توانست نسبتاً راحت به آب‌های امن‌تر عقب‌نشینی کند.

تنها کاری که باید می‌کردند هماهنگ کردنِ فرارشان با‌شده​ نفیس بود؛ کاری که امکان‌پذیر بود، چون کاسی اعضای‌عرشه‌اش​ دسته را مثلِ یک شبکهٔ ذهنی به هم وصل می‌کرد.

حالا که ازدحامِ عظیمِ پلیدهای نامیرا، هلندی و آن رقیبِ سومِ مرموز همگی داشتند به دریاچهٔ کاخ نزدیک می‌شدند،‌زیبا​ خطرِ پیشِ رویِ باغِ شب آن‌قدر جدی شده بود که فرمانِ عقب‌نشینی صادر شود؛ به‌ویژه به این دلیل که کشتیِ‌آشنا​ زنده پیش‌تر از اسکله نیروی حیات دریافت کرده بود و اتر دیگر نمی‌توانست با نورِ ستارگان از آن محافظت کند.

بنابراین، جت حق داشت‌باد​ که اصرار می‌کرد نیروهایش‌باوقار​ را به جای امنی ببرد.

با این حال، عقب‌نشینیِ باغِ شب به این معنا نبود که سانی‌پشتِ​ هم باید فرار می‌کرد. در واقع، مصمم بود بماند و کار را تمام‌نگاه​ کند. اما حالا که دروازهٔ رؤیا باز بود... چرا نیروی کمکی خبر نمی‌کرد؟

شبگرد با چشمانی درخشان به شبحِ زیبای زنجیرشکن خیره مانده‌زنجیرشکن​ بود. اما درست در همان لحظه، نگاهش به سمتِ دروازهٔ‌باد​ رؤیا چرخید و حالتی بهت‌زده روی چهرهٔ جوانش نقش بست.

«صبر کن، اون چیه؟»

پشتِ کشتیِ پرنده، شبحِ دیگری، بسیار بزرگ‌تر، در‌باوقار​ درخششِ کورکننده ظاهر شد. سپس، آرام‌آرام، قامتِ باشکوهِ برجِ‌نوری​ امید و جزیرهٔ عاج از دلِ نور نمایان شد.

«این... یه جزیرهٔ پرنده‌ست...»

شبگرد مدتی‌واقعاً​ بررسی‌اش کرد و‌می‌رسید​ بعد آهی کشید.

«یه بار گزارشی دربارهٔ یه منطقهٔ مرگبار از عالمِ رؤیا‌سینهٔ​ خوندم که ظاهراً یه جایی خیلی دور تو شماله و‌می‌درخشید​ کلاً از جزیره‌های پرنده تشکیل شده. انگار بالاخره یکی بهش رسیده.»

جزایرِ زنجیری تازه در طولِ جنگ‌های صلیبی به رهبریِ آنویل و مادوک به دستِ بشریت فتح‌سرش​ شده بود، بنابراین او پیش از ناپدید شدن در شهرِ جاودان فقط شایعاتی درباره‌شان شنیده بود.‌کمکیه​ دیدنِ جزیرهٔ عاج حتماً یادآوریِ تلخی بود از اینکه چطور زمان او را جا گذاشته است.

شبگرد چند‌تاب​ لحظه مکث کرد‌باوقار​ و بعد پرسید:

«خب، دوست‌دخترت چه قدرت‌هایی داره؟ نه، بذار حدس بزنم.‌شده​ با توجه به اینکه نوهٔ کیه، حتماً یه عشقِ آتیشه‌روییده​ که راه می‌افته و همه‌چیز رو به آتیش می‌کشه. درسته؟»

سانی سر تکان داد.

«نه...»

شبگرد آهِ آسودگی کشید.

اما او مهلت‌هیجان‌زده​ نداده بود سانی‌واقع​ جمله‌اش را تمام کند.

«...راستش، بیشتر‌روی​ فقط همه‌چیز‌روییده​ رو منفجر می‌کنه.»

رنگ از‌عرشه‌اش​ چهرهٔ جوانِ‌باد​ زیبا پرید.

در ارتفاعی بسیار بالاتر از دریاچهٔ کاخ، نفیس به چشم‌اندازِ هولناکِ‌بالِ​ شهرِ غرق‌شده نگریست و بعد سرش را کمی چرخاند. سانی نمی‌توانست ببیند،‌فرشته‌ست​ اما یک‌جورهایی حس می‌کرد که نفیس دارد مستقیم به او نگاه می‌کند.

نفیس واقعاً علاقه داشت مشکلات را با انفجارهای‌مسحور​ نابودکننده حل کند. البته، او درمانگری قدرتمند هم بود‌روی​ و کسی که می‌توانست قدرتی شگرف به متحدانش ببخشد.

با این حال، قدرتِ مطلقِ او به‌تنهایی قرار نبود‌باوقار​ مشکلِ خاصی را که سانی و همراهانش با آن‌نوری​ روبه‌رو بودند حل کند؛ دست‌کم نه به شکلی قاطع.

در عوض، سانی‌روییده​ امیدش را به‌می‌خورد​ چیزِ دیگری بسته بود.

همان‌طور که جزیرهٔ عاج از حرکت‌سینهٔ​ ایستاد و درست بالای منارهٔ مرکزیِ‌پشتِ​ کاخ معلق ماند، لحظه‌ای سکوت حاکم شد.

و سپس، خردایش‌هیجان‌زده​ بر سرِ شهرِ‌واقع​ جاودان فرود آمد.

ناولها | novelha.net