---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3109: بافتِ طلسم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3109: بافتِ طلسم

0

سانی آه کشید و به تاریکیِ‌داشتند​ جایی نگاه کرد که چند ثانیه‌پلیدهای​ پیش رون‌ها در آن سوسو زده بودند.

چقدر خوب می‌شد اگر طلسم به روشنی توضیح می‌داد‌بقایای​ که کارکردِ [بافت] واقعاً چیست. اما مثلِ همیشه، به‌شاید​ جایش معمایی در قالبِ گفتگوی دو دیمون پیشِ رویش گذاشت.

درست است که از توصیفِ‌سنگ​ بافت چیزهای زیادی دستگیرش شده‌دسته‌اش​ بود، اما دربارهٔ خودِ بافت هیچ.

این را سانی‌دسته‌اش​ باید خودش می‌فهمید.‌سوی​ نفسِ عمیقی کشید.

روبه‌رویش، نفیس متوجه شد سایه‌ای که از بقایای پدرش می‌افتاد ناپدید شده است. حتماً تغییری را هم‌ارتشِ​ که در سانی رخ داده بود حس کرده بود؛ در واقع، شاید تا الان رون‌هایش را هم‌سینه‌اش​ خوانده بود. با این حال، اکنون در وضعیتی نبود که به رازهای غامضِ نظمِ کیهانی توجه کند.

در عوض‌می‌فهمید​ تمامِ حواسش پیِ‌روبه‌رویش​ شمشیرِ شکسته بود.

دست دراز کرد، استخوان‌های فرسوده را به نرمی لمس کرد و سپس آن‌ها را به درونِ دریای روحش کشید.‌کشته‌شده‌اش​ با ناپدید شدنِ بقایای پدرش و پنهان شدنشان در اعماقِ روحِ او، نفیس آهِ سنگینی کشید و نگاهش را‌پایان​ به شمشیرِ ترک‌خورده‌ای دوخت که از سنگ بیرون زده بود و فانوسِ افسون‌شده‌ای که از گاردِ دسته‌اش آویزان بود.

جایی در دوردست، در آن سوی شهرِ باستانی، قدیس و سایه‌های خویشاوندانِ کشته‌شده‌اش هنوز‌داشتند​ داشتند آخرین مدافعانِ شهر را قتل‌عام می‌کردند؛ پلیدهای زیادی باقی نمانده بودند، در حالی‌پرشمارتر​ که صفوفِ ارتشِ خاموشش مدام پرشمارتر می‌شد. آن نبرد هم به‌زودی به پایان می‌رسید.

اما حالا که گیجیِ اولیهٔ ناشی از‌آخرین​ تکمیلِ بافت از بین رفته بود، سانی‌نمانده​ حس کرد سرمایی وهم‌آور در سینه‌اش نشست.

هنوز غرق در وحشت بود.

در واقع ترسش‌ترک‌خورده‌ای​ بسیار فلج‌کننده‌تر شده‌بیرون​ بود؛ ترسی تقریباً ملموس.

سانی اخم کرد‌دسته‌اش​ و تمرکزش را‌سوی​ به درون معطوف ساخت.

«بافت... چرا اون دیمونِ شوم تو‌داشتند​ رو خلق کرد؟ بافنده دقیقاً می‌خواست‌پلیدهای​ چی برای وارثش به جا بذاره؟»

بافت موهبت‌های متعددی به سانی بخشیده بود که بیشترشان صرفاً او را قوی‌تر و سرسخت‌تر می‌کردند؛‌کرده​ به‌خصوص دومی. اما همین حرف را می‌شد دربارهٔ تمامِ تبارهای ایزدی هم زد. هر یک از‌عوض​ آن‌ها نوادگانِ ایزدان را همه‌جانبه قدرتمند می‌کردند و به‌طورِ خاص روی یک وجه از وجودشان متمرکز می‌شدند.

پس اگر سانی از آبدیدگیِ‌سنگ​ کلیِ ناشی از جمع‌کردنِ بافت‌دسته‌اش​ چشم‌پوشی می‌کرد، چه چیزی باقی می‌ماند؟

پاسخ کاملاً ساده‌دسته‌اش​ بود. در واقع تا‌شهرِ​ حدِ خنده‌داری واضح بود.

چیزی که‌سایه‌های​ برایش می‌ماند،‌کشته‌شده‌اش​ تواناییِ بافندگی بود.

هر قطعه از تبارِ بافنده، به طریقی تواناییِ او را برای اجرای جادوی بافنده ارتقا می‌داد.‌کرده​ بافتِ خون به او تواناییِ درکِ بافت‌های طلسم را می‌بخشید، بافتِ استخوان اجازه می‌داد با آن‌ها‌عوض​ تعامل کند، بافتِ گوشت ظرافتش را هنگامِ کار با رشتهٔ جوهر بالا می‌برد... و الی آخر.

حتی طلسمِ کابوس هم بود که‌بیرون​ منبعی بی‌پایان از خاطره‌ها و پژواک‌ها را‌سوی​ برای مطالعه و یادگیری در اختیارش می‌گذاشت.

بنابراین، پربیراه نبود اگر‌آویزان​ می‌گفت بافنده می‌خواسته وارثش‌باستانی​ در بافندگی استاد شود.

اما چرا؟

سانی جادوگرِ قدرتمندی بود، اما در نمای کلی، روشِ منحصربه‌فردش برای خلقِ افسون‌ها اساساً برتر از دیگر مکاتبِ جادو نبود. از بیشترِ‌حال​ جادوگرانِ انسانی جلوتر بود، اما این امر تا حدِ زیادی به استعداد و قدرتِ شخصی‌اش برمی‌گشت، نه به منحصربه‌فرد بودنِ روش‌هایش به‌عنوانِ یک‌آن‌ها​ افسونگر. دیگر تنها بافندهٔ موجود هم نبود — آنانکه داشت در آن به تسلط می‌رسید و بقیه هم راهش را در پیش می‌گرفتند.

پس چه چیزی در بافندگی‌سنگ​ این‌قدر اهمیت داشت که تبارِ‌دسته‌اش​ دیمونِ تقدیر حولِ آن می‌چرخید؟

سانی لحظه‌ای بی‌حرکت ماند، به‌دوردست​ دنبالِ چیزی در درونِ خود گشت‌خویشاوندانِ​ و سپس نفسش را حبس کرد.

یعنی همینه؟

پاسخی که یافت، پیامدهای ترسناکی داشت. پاسخ این بود که بافندگی به‌خودی‌خود هیچ اهمیتی نداشت. یاد دادنِ نحوهٔ بافتنِ افسون‌ها به او مهم‌اکنون​ نبود — چیزی که اهمیت داشت این بود که یادگیریِ بافندگی او را برای چه چیزی آماده می‌کرد. سانی بافندگی را از طلسمِ کابوس‌دریای​ یاد گرفته بود. با مشاهدهٔ اینکه طلسم چطور خاطره‌ها و پژواک‌ها را می‌بافت، بر پایه‌های جادو تسلط یافته بود... پس قدمِ بعدی چه بود؟

قدمِ بعدی یادگیری از موجودی بود که طلسمِ کابوس‌گاردِ​ را خلق کرده بود. از بافنده. و برای این کار،‌کشته‌شده‌اش​ سانی باید چیزی را که بافنده بافته بود مشاهده می‌کرد.

سانی در واقع چیزی در اختیار داشت که دیمونِ تقدیر شخصاً خلق‌کشته‌شده‌اش​ کرده بود. نقابِ بافنده بود — یکی از دو خاطرهٔ ایزدی که بافنده‌ارتشِ​ بافته و به کاهنِ اعظم و کاهنهٔ اعظمِ طلسمِ کابوس هدیه داده بود.

اما این چیزی‌خویشاوندانِ​ نبود که سانی‌داشتند​ باید مشاهده می‌کرد...

ساختهٔ دیگری از‌نفسِ​ بافنده هم بود که‌متوجه​ به آن دسترسی داشت.

طلسمِ کابوس بود.

طلسمِ کابوس، همان چیزی که تمامِ بیدارشدگان سازوکارِ درونی‌اش را در ثانیه‌های کوتاه میانِ فتحِ کابوس و‌شهر​ بازگشت به آغوشِ بی‌رحمِ واقعیت می‌دیدند — خلأِ سیاه و بی‌پایانی که با ستارگانِ بی‌شمار روشن شده‌گیجیِ​ بود، ستارگانی که همگی با پرتوهای نورِ نقره‌ای به هم متصل بودند و الگویی پهناور و درک‌ناپذیر می‌ساختند.

آن خلأِ پرستاره نیز‌کشته‌شده‌اش​ یک بافتِ طلسم بود... در‌شهر​ واقع خودِ بافتِ طلسم بود.

و سانی با مشاهدهٔ آن‌روبه‌رویش​ می‌توانست یاد بگیرد بافنده می‌خواسته‌پدرش​ او در چه چیزی تسلط یابد.

لـ...لعنتی...

تمامِ این مدت‌دسته‌اش​ درست جلوی چشمش بود‌شهرِ​ — جلوی چشمِ همه.

با حس کردنِ اینکه چنگال‌های سردِ ترس دورِ قلبش تنگ‌تر می‌شوند،‌می‌کردند​ حالتِ زشتی روی چهرهٔ سانی نشست. حسی به او می‌گفت که باید‌پایان​ این رشته‌افکار را سریع به نتیجهٔ منطقی‌اش برساند... وگرنه اتفاقِ ناگواری می‌افتاد.

انگار ساعت‌ها از زمانی که بافتِ سایه را جذب کرده‌پدرش​ بود می‌گذشت، اما در واقعیت تنها چند لحظه سپری شده‌رون‌هایش​ بود. و با گذشتِ ثانیه‌ای دیگر، لرزه‌ای بر اندامِ سانی افتاد.

بافتِ طلسم؟

یک تفاوتِ فاحش و اساسی میانِ بافتِ طلسمِ کابوس و بافتِ خاطره‌ها و پژواک‌هایی که‌آخرین​ طلسم و سانی خلق می‌کردند به چشم می‌خورد. تفاوت این بود که خاطره‌ها از رشتهٔ‌به‌زودی​ جوهر بافته می‌شدند، در حالی که طلسمِ کابوس... طلسمِ کابوس از رشته‌های تقدیر بافته شده بود.

سانی از قبل تواناییِ لمسِ رشته‌های تقدیر را به دست‌قتل‌عام​ آورده بود و حتی می‌توانست دانشی از آن‌ها کسب کند —‌نبرد​ با این حال، این توانایی‌اش هم ابتدایی بود و هم پرخطر.

پس منطق می‌گفت این‌عمیقی​ همان چیزی بود که‌سایه‌ای​ [بافت] باید به او می‌بخشید...

ظرفیتِ بیشتری‌نگاهش​ برای دستکاریِ‌دوخت​ رشته‌های تقدیر.

ناولها | novelha.net