---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2472: پیش‌فرضِ بی‌گناهی • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 2472: پیش‌فرضِ بی‌گناهی

0

سانی که اسمِ پوچ‌گرا را آورد، موردرت هیچ واکنشی نشان نداد —‌متأسفانه​ البته جز واکنشی که از یک آدمِ عادی انتظار می‌رفت. اضطراب، ناراحتی‌زمزمه​ و رگه‌ای از خشم در چهره‌اش نمایان شد، اما نه چیزی بیشتر.

اگر داشت نقش بازی می‌کرد،‌گوشش​ لیاقتش این بود که بازیگرِ‌آینه‌وارش​ اصلیِ یک تئاترِ نامدار باشد.

اما از طرفی، این‌گوشش​ دقیقاً همان کاری بود‌چشمانِ​ که از دستِ موردرت برمی‌آمد.

آهی کشید‌آنکه​ و سر‌بدهد​ تکان داد.

«که این‌طور.‌خورد​ شنیدم یه قربانیِ‌جوون​ جدید پیدا شده؟»

افی سر تکان داد.

«دقیقاً. جسد رو‌آمد​ دیروز توی یه پارک‌ناگهان​ کنارِ رودخونه پیدا کردن.»

انگار موردرت از شنیدنِ‌بدهد​ خبر ناراحت شد، اما‌گوشش​ کمی هم کنجکاو بود.

«چقدر غم‌انگیزه. با این حال، کارآگاه‌ها...‌روز​ برام سؤاله که چرا بین این‌همه‌متأسفانه​ آدم، لازم دیدین با من صحبت کنین؟»

چهره‌اش پر‌آدم‌هایش​ از گیجیِ‌آمد​ معصومانه‌ای بود.

سانی گلویش را صاف کرد.

«راستش، قربانی یکی از کارمندهای‌آدم‌هایش​ شما بود. فارغ‌التحصیلِ یکی از خیریه‌های‌ناگهان​ گروهِ دلاوری و نگهبانِ همین ساختمون.»

با شنیدنِ‌خورد​ اسمش، انگار موردرت‌جوون​ واقعاً جا خورد.

«اون مردِ جوون؟ اما...‌آمد​ اما من همین دو‌ناگهان​ روز پیش باهاش سلام‌علیک کردم.»

سانی با‌جلو​ جدیت سر‌گوشش​ تکان داد.

«متأسفانه همین‌طوره.‌آنکه​ زیاد باهاش‌بدهد​ برخورد داشتین؟»

پیش از آنکه موردرت جوابی بدهد، یکی از آدم‌هایش‌سلام‌علیک​ جلو آمد و چیزی در گوشش زمزمه کرد. اخم‌جوابی​ کرد و رگه‌ای از خشم ناگهان در چشمانِ آینه‌وارش درخشید.

«...چرا باید‌آدم‌هایش​ وکیل خبر کنم؟‌گوشش​ این مزخرفات چیه!»

مرد را مرخص کرد‌گوشش​ و با چهره‌ای معذب رو‌آینه‌وارش​ به سانی و افی کرد.

«ببخشید. کارمندهای من گاهی... زیادی حساس می‌شن. مسلماً‌گوشش​ گروهِ دلاوری هر کمکی از دستش بربیاد برای پیشبردِ‌کنم​ پرونده می‌کنه — فقط بگین چی لازم دارین، کارآگاه‌ها.»

سانی مدتی ساکت ماند. کم‌کم داشت باورش می‌شد‌باهاش​ که حافظهٔ موردرت برنگشته است... اما باز هم،‌داشتین​ این موضوع او را از پوچ‌گرا بودن مبرا نمی‌کرد.

سخت می‌شد تصور کرد این مردِ دلپذیر، خوش‌برخورد،‌ناگهان​ آراسته و شیک شب‌ها در خیابان‌های شهرِ سراب پرسه‌مرد​ بزند تا چشمِ مردم را از کاسه در بیاورد.

در چشمانش نه خبری از جنون بود، نه نیتِ قتلی... فراتر از آن، اصلاً هیچ غریزهٔ‌مرد​ کشتاری در آن‌ها دیده نمی‌شد. سانی خودش آدم‌کش بود، برای همین قاتل‌ها را خوب می‌شناخت —‌می‌کنه​ با این حال، حواسش می‌گفت که مدیرعاملِ گروهِ دلاوری چیزی نیست جز آدمی نرم، نازپرورده و بی‌خطر.

اما از طرفی،‌جوابی​ پیش‌تر هم گولِ‌جلو​ موردرت را خورده بود.

حتی می‌توانست چند سناریوی عجیب‌وغریب را تصور کند... مثلاً اینکه حافظهٔ موردرتِ واقعی فقط شب‌ها بیدار می‌شد‌آنکه​ و با پنهان شدنِ ماه پشتِ افق دوباره از بین می‌رفت، به‌طوری که مردِ بخت‌برگشته کاملاً بی‌خبر‌چیه​ از کارهایی که خودِ واقعی‌اش در خواب کرده بود بیدار می‌شد. کی گفته بود چنین مزخرفاتی غیرممکن است؟

سانی کمی مکث‌جلو​ کرد، بعد تصمیم گرفت‌اخم​ دیگر وقت تلف نکند.

«خب... اول از همه،‌گوشش​ خیلی کمک می‌کنه اگه‌چشمانِ​ بدونیم شبِ قتل کجا بودین.»

موردرت چند لحظه با‌بدهد​ گیجی نگاهش کرد، بعد‌گوشش​ با ناباوری چشمانش گرد شد.

«من... مظنونم؟»

سانی شانه بالا انداخت.

«آره. چرا که نه؟»

موردرت کمی براندازش‌جوابی​ کرد، بعد ناگهان‌جلو​ زد زیرِ خنده.

«من... ببخشید! می‌دونم که اصلاً جای‌روز​ خنده نداره، ولی من؟ من راه بیفتم‌همین‌طوره​ تو خیابون آدم بکشم؟ چه فکرِ مضحکی.»

سر تکان داد.

«آخه چه دلیلی‌آمد​ داره دست به همچین‌ناگهان​ کارِ وحشتناکی بزنم، کارآگاه؟»

سانی به نگاهِ سرگرمِ او‌آدم‌هایش​ که حتی ذره‌ای اضطراب در آن‌ناگهان​ نبود خیره شد و آهی کشید.

«راستش رو‌خورد​ بخواین، هنوز دلیلش‌جوون​ رو دقیق نفهمیدیم.»

موردرت ابرویی بالا انداخت.

«که این‌طور. پس شاید سؤالِ‌زمزمه​ بهتر این باشه که—چه دلیلی‌درخشید​ دارین به من شک کنین؟»

انگار واقعاً کنجکاو بود.

سانی و افی نگاهی‌مردِ​ ردوبدل کردند. بعد، افی‌باهاش​ کمی به جلو خم شد.

«واقعاً نمی‌دونین، یا‌جلو​ فقط دارین خودتون رو‌اخم​ به اون راه می‌زنین؟»

موردرت چند بار پلک زد.

«چی رو بدونم؟»

افی نوچی کرد.

«طبیعتاً دربارهٔ مدارکی که توی اولین صحنهٔ جرم پیدا شد.‌آینه‌وارش​ فقط چند قطره خون که مالِ مقتول نبود... در عوض،‌معذب​ آقای موردرت، متعلق به شما بود. آزمایشِ دی‌ان‌ای هم تأییدش کرده.»

موردرت با‌جلو​ چهره‌ای کاملاً‌گوشش​ گیج نگاهش کرد.

«خونِ من توی صحنهٔ‌بدهد​ جرم پیدا شده؟ حتماً‌گوشش​ دارین شوخی می‌کنین، کارآگاه آتنا.»

سانی اخم کرد؛ از اینکه‌جوون​ هنوز کوچک‌ترین نشانه‌ای از دروغ گفتنِ‌جدیت​ موردرت دیده نمی‌شد، کلافه شده بود.

«یعنی می‌خواین بگین از اون نمونهٔ دی‌ان‌ای هیچ خبری نداشتین؟ با توجه به اینکه چقدر سفت‌وسخت ما رو از‌چهره‌ای​ پیگیریِ اون سرنخ منع کردن، باورش برام سخته. یه نفر خبر داشته و یه نفر دستور داده تحقیقات رو‌ساکت​ متوقف کنن. اوه... نکنه این کار هم بدونِ دستورِ شما و به دستِ همون کارمندهای زیادی حساستون انجام شده؟»

موردرت مدتی ساکت ماند و حالتِ‌اخم​ سرگرمی آرام‌آرام از چهره‌اش محو شد.‌وکیل​ سرانجام، با تحقیر به زیردستانش نگاه کرد.

«...می‌فهمم باورش براتون سخته کارآگاه، ولی واقعاً تا قبل از اینکه شما بگید، اصلاً خبر نداشتم چنین نمونهٔ دی‌ان‌ای‌چیه​ وجود داره. با این حال... اگه درست یادم مونده باشه، شبی که پوچ‌گرا اولین قربانیش رو گرفت، من توی یه‌دارین​ شامِ خیریهٔ خیلی شلوغ بودم. باید کلی فیلمِ ضبط‌شده باشه که من رو در حالِ معاشرت با مهمان‌ها نشون بده.»

سانی لبخندِ تلخی زد.

«فیلم‌های ضبط‌شده‌آدم‌هایش​ رو می‌شه‌آمد​ دست‌کاری کرد.»

موردرت با‌جلو​ کنجکاوی به‌گوشش​ او نگاه کرد.

«و لابد شهادتِ شاهدها رو هم می‌شه خرید؟ اما کارآگاه،‌اخم​ یه ایرادی توی منطقِ شما هست. خیلی راحت‌تر نبود که‌مرد​ یه نفر دی‌ان‌ایِ من رو توی صحنهٔ جرم جاسازی کنه؟»

سانی چند لحظه به‌مردِ​ او چشم‌غره رفت و‌باهاش​ بعد با بی‌میلی اعتراف کرد:

«البته. می‌شه چند قطره خون رو‌زمزمه​ جاسازی کرد. ولی کی تا این‌باید​ حد پیش می‌ره که براتون پاپوش بدوزه؟»

موردرت ساکت ماند،‌آمد​ سپس آهِ تلخی کشید‌ناگهان​ و نگاهش را برگرداند.

«من دشمنانِ بی‌شماری‌جوابی​ دارم، کارآگاه‌ها. متأسفانه این‌آمد​ هم از تبعاتِ شغلمه.»

از چشمِ سانی دور نماند‌جوون​ که موردرت موقعِ گفتنِ این‌کردم​ حرف، به عکسِ خانوادگی نگاه کرد.

پس... مثل‌آدم‌هایش​ اینکه اوضاع چندان‌گوشش​ هم گل‌وبلبل نبود.

سانی کمی‌جلو​ به جلو‌گوشش​ خم شد.

«شخصِ خاصی مدنظرتون هست؟»

بعد، با‌خورد​ لبخندِ محوی‌مردِ​ اضافه کرد:

«راستی، حالِ خواهرتون چطوره؟»

برای اولین بار،‌آمد​ نشانه‌ای از درهم‌شکستن در‌ناگهان​ چهرهٔ موردرت نمایان شد.

اما آنچه پشتِ آن لبخندِ دلپذیر‌جلو​ آشکار شد، بدخواهیِ بی‌رحمانهٔ خودِ واقعی‌اش‌چشمانِ​ نبود. در عوض... درد بود؟ اندوه؟ سردرگمی؟

موردرت چند لحظه خشکش زد، بعد‌روز​ به پشتیِ صندلی تکیه داد و‌متأسفانه​ با حالتی سرد به سانی نگاه کرد.

«خواهرم نمی‌تونه پشتِ این‌آمد​ قضیه باشه. اون... مدتی‌ناگهان​ پیش دچارِ فروپاشیِ روانی شد.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«فروپاشیِ روانی؟»

موردرت آرام سر تکان داد.

«اون... ممکنه... توی اون وضعیتِ نامتعادلش، سعی کرده باشه‌چشمانِ​ به من آسیب بزنه. الان داره توی یه مرکزِ معتبر‌چهره‌ای​ درمان می‌شه — بعیده از اونجا تونسته باشه کاری کنه.»

«مورگان سعی‌جلو​ کرده موردرت‌گوشش​ رو بکشه؟»

با توجه به چیزهایی که‌آدم‌هایش​ مورگان به او گفته بود، این‌ناگهان​ موضوع کاملاً منطقی به نظر می‌رسید.

سانی چیزهایی را‌اون​ که فهمیده بودند‌روز​ در ذهن مرور کرد.

به نظر می‌رسید نسخهٔ آینهٔ بزرگِ موردرت هیچ یادی از خودِ واقعی‌اش ندارد. هیچ مدرکِ قاطعی وجود نداشت که او را به‌گاهی​ قتل‌ها ربط دهد و خودِ این مرد هم به‌شکلِ عجیبی بی‌گناه به نظر می‌رسید. خاندانِ دلاوری در این عالمِ خیالی یک خانوادهٔ‌برنگشته​ بزرگ و مهربان بود و مورگان مدتی پیش سعی کرده بود برادرش را بکشد، که باعث شده بود سر از تیمارستان درآورد...

البته اگر می‌شد حرف‌های‌گوشش​ موردرت را باور کرد، این‌آینه‌وارش​ کار به صلاحِ خودش بود.

«لعنتی. فکر کنم‌جوابی​ الان حتی کمتر‌جلو​ از قبل می‌فهمم.»

مورگان... به نظر‌اون​ می‌رسید مورگان تمامِ‌روز​ جواب‌ها را دارد.

سانی با چهره‌ای‌جلو​ درهم به پرترهٔ‌زمزمه​ خانوادگیِ دلاوری نگاه کرد.

«پس شاید‌جلو​ یه صحبتی با‌زمزمه​ خواهرتون داشته باشیم.»

حالتِ چهرهٔ موردرت عوض شد.

«به‌هیچ‌وجه. تحتِ هیچ شرایطی شما — یا هیچ‌کسِ دیگه‌ای‌سلام‌علیک​ — مزاحمِ خواهرم نمی‌شه. اون به شوک و ترومای بیشتری‌بدهد​ نیاز نداره که حواسش رو از روندِ درمانش پرت کنه.»

صدایش سرد و قاطع بود‌گوشش​ و برای اولین بار، اقتدارِ هولناکِ‌درخشید​ حاکمِ گروهِ دلاوری را نشان می‌داد.

سانی می‌خواست جواب بدهد، اما در‌اخم​ همان لحظه، افی به جلو خم شد‌کنم​ و دستش را روی شانهٔ موردرت گذاشت.

و گفت:

«هی. موردرت... به خودت بیا.»

«داره چی‌کار می‌کنه؟!»

چشمانِ سانی کمی‌آمد​ گشاد شد و‌اخم​ چشمانِ موردرت هم همین‌طور.

برای چند لحظه،‌جوابی​ سکوت در دفترِ‌جلو​ مجلل حاکم شد.

سپس، چیزی‌خورد​ در نگاهِ‌مردِ​ موردرت تغییر کرد.

ناگهان به نظر می‌رسید...

گیج شده‌جلو​ است و‌گوشش​ کمی هم خجالت‌زده؟

دستِ افی را به‌آرامی گرفت، با‌جلو​ دستپاچگی آن را از روی شانه‌اش‌چشمانِ​ برداشت و با لحنی مردد پرسید:

«ببخشید، کارآگاه‌خورد​ آتنا؟ از چی‌جوون​ به خودم بیام؟»

افی اخم کرد، بعد‌آمد​ دستش را پس کشید‌ناگهان​ و گلویش را صاف کرد.

«اون... اِ... همین‌طوری گفتم. بی‌خیال.»

به سانی‌آنکه​ نگاه کرد و‌آدم‌هایش​ ابرویی بالا انداخت.

به نظر می‌رسید هر اقتداری که به‌عنوانِ اربابِ حصار داشت،‌کردم​ اصلاً روی موردرت اثری نگذاشته بود. او همچنان در بی‌خبریِ‌آدم‌هایش​ کامل از هر یادی به سر می‌برد... حداقل در ظاهر.

حالا هم خیلی مشتاق‌آمد​ بود که هرچه زودتر‌ناگهان​ آن‌ها را راهی کند.

لبخندی جذاب به چهره‌اش بازگشت.

«همون‌طور که گفتم، خوشحال می‌شم هر کمکی از دستم برمیاد برای تحقیقات بکنم. می‌تونیم پروندهٔ شخصیِ اون‌کنم​ قربانیِ بیچاره رو از منابعِ انسانی درخواست کنیم... فیلم‌های امنیتیِ آخرین شیفتش رو هم می‌شه ردیف کرد. متأسفانه‌پرونده​ الان باید شما رو به دستیارهام بسپارم، کارآگاه — لطفاً من رو ببخشید، ولی برنامه‌م امروز حسابی پُره.»

به همین سادگی، جلسه تمام شد. طولی نکشید‌باهاش​ که سانی و افی جلوی برجِ دلاوری ایستاده‌داشتین​ بودند و با چهره‌هایی درهم به آن نگاه می‌کردند.

افی آهی کشید.

«خب. اینم از...»

اما پیش از آنکه‌بدهد​ حرفش تمام شود، صدای‌گوشش​ رابطِ سانی بلند شد.

آن را از جیبش بیرون آورد، با نگاهی‌باهاش​ تاریک به آن خیره شد و دکمهٔ سبز‌داشتین​ را فشار داد تا تماس را وصل کند.

یک لحظه بعد — و تا مدتی‌اخم​ پس از آن — فریادهای خشمگینِ سروانِ دایرهٔ‌مزخرفات​ قتل از بلندگوی ضعیفِ رابط به گوش می‌رسید.

سانی نفسِ عمیقی کشید.

«لعنت...»

ناولها | novelha.net