چپتر 2472: پیشفرضِ بیگناهی
0سانی که اسمِ پوچگرا را آورد، موردرت هیچ واکنشی نشان نداد —متأسفانه البته جز واکنشی که از یک آدمِ عادی انتظار میرفت. اضطراب، ناراحتیزمزمه و رگهای از خشم در چهرهاش نمایان شد، اما نه چیزی بیشتر.
اگر داشت نقش بازی میکرد،گوشش لیاقتش این بود که بازیگرِآینهوارش اصلیِ یک تئاترِ نامدار باشد.
اما از طرفی، اینگوشش دقیقاً همان کاری بودچشمانِ که از دستِ موردرت برمیآمد.
آهی کشیدآنکه و سربدهد تکان داد.
«که اینطور.خورد شنیدم یه قربانیِجوون جدید پیدا شده؟»
افی سر تکان داد.
«دقیقاً. جسد روآمد دیروز توی یه پارکناگهان کنارِ رودخونه پیدا کردن.»
انگار موردرت از شنیدنِبدهد خبر ناراحت شد، اماگوشش کمی هم کنجکاو بود.
«چقدر غمانگیزه. با این حال، کارآگاهها...روز برام سؤاله که چرا بین اینهمهمتأسفانه آدم، لازم دیدین با من صحبت کنین؟»
چهرهاش پرآدمهایش از گیجیِآمد معصومانهای بود.
سانی گلویش را صاف کرد.
«راستش، قربانی یکی از کارمندهایآدمهایش شما بود. فارغالتحصیلِ یکی از خیریههایناگهان گروهِ دلاوری و نگهبانِ همین ساختمون.»
با شنیدنِخورد اسمش، انگار موردرتجوون واقعاً جا خورد.
«اون مردِ جوون؟ اما...آمد اما من همین دوناگهان روز پیش باهاش سلامعلیک کردم.»
سانی باجلو جدیت سرگوشش تکان داد.
«متأسفانه همینطوره.آنکه زیاد باهاشبدهد برخورد داشتین؟»
پیش از آنکه موردرت جوابی بدهد، یکی از آدمهایشسلامعلیک جلو آمد و چیزی در گوشش زمزمه کرد. اخمجوابی کرد و رگهای از خشم ناگهان در چشمانِ آینهوارش درخشید.
«...چرا بایدآدمهایش وکیل خبر کنم؟گوشش این مزخرفات چیه!»
مرد را مرخص کردگوشش و با چهرهای معذب روآینهوارش به سانی و افی کرد.
«ببخشید. کارمندهای من گاهی... زیادی حساس میشن. مسلماًگوشش گروهِ دلاوری هر کمکی از دستش بربیاد برای پیشبردِکنم پرونده میکنه — فقط بگین چی لازم دارین، کارآگاهها.»
سانی مدتی ساکت ماند. کمکم داشت باورش میشدباهاش که حافظهٔ موردرت برنگشته است... اما باز هم،داشتین این موضوع او را از پوچگرا بودن مبرا نمیکرد.
سخت میشد تصور کرد این مردِ دلپذیر، خوشبرخورد،ناگهان آراسته و شیک شبها در خیابانهای شهرِ سراب پرسهمرد بزند تا چشمِ مردم را از کاسه در بیاورد.
در چشمانش نه خبری از جنون بود، نه نیتِ قتلی... فراتر از آن، اصلاً هیچ غریزهٔمرد کشتاری در آنها دیده نمیشد. سانی خودش آدمکش بود، برای همین قاتلها را خوب میشناخت —میکنه با این حال، حواسش میگفت که مدیرعاملِ گروهِ دلاوری چیزی نیست جز آدمی نرم، نازپرورده و بیخطر.
اما از طرفی،جوابی پیشتر هم گولِجلو موردرت را خورده بود.
حتی میتوانست چند سناریوی عجیبوغریب را تصور کند... مثلاً اینکه حافظهٔ موردرتِ واقعی فقط شبها بیدار میشدآنکه و با پنهان شدنِ ماه پشتِ افق دوباره از بین میرفت، بهطوری که مردِ بختبرگشته کاملاً بیخبرچیه از کارهایی که خودِ واقعیاش در خواب کرده بود بیدار میشد. کی گفته بود چنین مزخرفاتی غیرممکن است؟
سانی کمی مکثجلو کرد، بعد تصمیم گرفتاخم دیگر وقت تلف نکند.
«خب... اول از همه،گوشش خیلی کمک میکنه اگهچشمانِ بدونیم شبِ قتل کجا بودین.»
موردرت چند لحظه بابدهد گیجی نگاهش کرد، بعدگوشش با ناباوری چشمانش گرد شد.
«من... مظنونم؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«آره. چرا که نه؟»
موردرت کمی براندازشجوابی کرد، بعد ناگهانجلو زد زیرِ خنده.
«من... ببخشید! میدونم که اصلاً جایروز خنده نداره، ولی من؟ من راه بیفتمهمینطوره تو خیابون آدم بکشم؟ چه فکرِ مضحکی.»
سر تکان داد.
«آخه چه دلیلیآمد داره دست به همچینناگهان کارِ وحشتناکی بزنم، کارآگاه؟»
سانی به نگاهِ سرگرمِ اوآدمهایش که حتی ذرهای اضطراب در آنناگهان نبود خیره شد و آهی کشید.
«راستش روخورد بخواین، هنوز دلیلشجوون رو دقیق نفهمیدیم.»
موردرت ابرویی بالا انداخت.
«که اینطور. پس شاید سؤالِزمزمه بهتر این باشه که—چه دلیلیدرخشید دارین به من شک کنین؟»
انگار واقعاً کنجکاو بود.
سانی و افی نگاهیمردِ ردوبدل کردند. بعد، افیباهاش کمی به جلو خم شد.
«واقعاً نمیدونین، یاجلو فقط دارین خودتون رواخم به اون راه میزنین؟»
موردرت چند بار پلک زد.
«چی رو بدونم؟»
افی نوچی کرد.
«طبیعتاً دربارهٔ مدارکی که توی اولین صحنهٔ جرم پیدا شد.آینهوارش فقط چند قطره خون که مالِ مقتول نبود... در عوض،معذب آقای موردرت، متعلق به شما بود. آزمایشِ دیانای هم تأییدش کرده.»
موردرت باجلو چهرهای کاملاًگوشش گیج نگاهش کرد.
«خونِ من توی صحنهٔبدهد جرم پیدا شده؟ حتماًگوشش دارین شوخی میکنین، کارآگاه آتنا.»
سانی اخم کرد؛ از اینکهجوون هنوز کوچکترین نشانهای از دروغ گفتنِجدیت موردرت دیده نمیشد، کلافه شده بود.
«یعنی میخواین بگین از اون نمونهٔ دیانای هیچ خبری نداشتین؟ با توجه به اینکه چقدر سفتوسخت ما رو ازچهرهای پیگیریِ اون سرنخ منع کردن، باورش برام سخته. یه نفر خبر داشته و یه نفر دستور داده تحقیقات روساکت متوقف کنن. اوه... نکنه این کار هم بدونِ دستورِ شما و به دستِ همون کارمندهای زیادی حساستون انجام شده؟»
موردرت مدتی ساکت ماند و حالتِاخم سرگرمی آرامآرام از چهرهاش محو شد.وکیل سرانجام، با تحقیر به زیردستانش نگاه کرد.
«...میفهمم باورش براتون سخته کارآگاه، ولی واقعاً تا قبل از اینکه شما بگید، اصلاً خبر نداشتم چنین نمونهٔ دیانایچیه وجود داره. با این حال... اگه درست یادم مونده باشه، شبی که پوچگرا اولین قربانیش رو گرفت، من توی یهدارین شامِ خیریهٔ خیلی شلوغ بودم. باید کلی فیلمِ ضبطشده باشه که من رو در حالِ معاشرت با مهمانها نشون بده.»
سانی لبخندِ تلخی زد.
«فیلمهای ضبطشدهآدمهایش رو میشهآمد دستکاری کرد.»
موردرت باجلو کنجکاوی بهگوشش او نگاه کرد.
«و لابد شهادتِ شاهدها رو هم میشه خرید؟ اما کارآگاه،اخم یه ایرادی توی منطقِ شما هست. خیلی راحتتر نبود کهمرد یه نفر دیانایِ من رو توی صحنهٔ جرم جاسازی کنه؟»
سانی چند لحظه بهمردِ او چشمغره رفت وباهاش بعد با بیمیلی اعتراف کرد:
«البته. میشه چند قطره خون روزمزمه جاسازی کرد. ولی کی تا اینباید حد پیش میره که براتون پاپوش بدوزه؟»
موردرت ساکت ماند،آمد سپس آهِ تلخی کشیدناگهان و نگاهش را برگرداند.
«من دشمنانِ بیشماریجوابی دارم، کارآگاهها. متأسفانه اینآمد هم از تبعاتِ شغلمه.»
از چشمِ سانی دور نماندجوون که موردرت موقعِ گفتنِ اینکردم حرف، به عکسِ خانوادگی نگاه کرد.
پس... مثلآدمهایش اینکه اوضاع چندانگوشش هم گلوبلبل نبود.
سانی کمیجلو به جلوگوشش خم شد.
«شخصِ خاصی مدنظرتون هست؟»
بعد، باخورد لبخندِ محویمردِ اضافه کرد:
«راستی، حالِ خواهرتون چطوره؟»
برای اولین بار،آمد نشانهای از درهمشکستن درناگهان چهرهٔ موردرت نمایان شد.
اما آنچه پشتِ آن لبخندِ دلپذیرجلو آشکار شد، بدخواهیِ بیرحمانهٔ خودِ واقعیاشچشمانِ نبود. در عوض... درد بود؟ اندوه؟ سردرگمی؟
موردرت چند لحظه خشکش زد، بعدروز به پشتیِ صندلی تکیه داد ومتأسفانه با حالتی سرد به سانی نگاه کرد.
«خواهرم نمیتونه پشتِ اینآمد قضیه باشه. اون... مدتیناگهان پیش دچارِ فروپاشیِ روانی شد.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«فروپاشیِ روانی؟»
موردرت آرام سر تکان داد.
«اون... ممکنه... توی اون وضعیتِ نامتعادلش، سعی کرده باشهچشمانِ به من آسیب بزنه. الان داره توی یه مرکزِ معتبرچهرهای درمان میشه — بعیده از اونجا تونسته باشه کاری کنه.»
«مورگان سعیجلو کرده موردرتگوشش رو بکشه؟»
با توجه به چیزهایی کهآدمهایش مورگان به او گفته بود، اینناگهان موضوع کاملاً منطقی به نظر میرسید.
سانی چیزهایی رااون که فهمیده بودندروز در ذهن مرور کرد.
به نظر میرسید نسخهٔ آینهٔ بزرگِ موردرت هیچ یادی از خودِ واقعیاش ندارد. هیچ مدرکِ قاطعی وجود نداشت که او را بهگاهی قتلها ربط دهد و خودِ این مرد هم بهشکلِ عجیبی بیگناه به نظر میرسید. خاندانِ دلاوری در این عالمِ خیالی یک خانوادهٔبرنگشته بزرگ و مهربان بود و مورگان مدتی پیش سعی کرده بود برادرش را بکشد، که باعث شده بود سر از تیمارستان درآورد...
البته اگر میشد حرفهایگوشش موردرت را باور کرد، اینآینهوارش کار به صلاحِ خودش بود.
«لعنتی. فکر کنمجوابی الان حتی کمترجلو از قبل میفهمم.»
مورگان... به نظراون میرسید مورگان تمامِروز جوابها را دارد.
سانی با چهرهایجلو درهم به پرترهٔزمزمه خانوادگیِ دلاوری نگاه کرد.
«پس شایدجلو یه صحبتی بازمزمه خواهرتون داشته باشیم.»
حالتِ چهرهٔ موردرت عوض شد.
«بههیچوجه. تحتِ هیچ شرایطی شما — یا هیچکسِ دیگهایسلامعلیک — مزاحمِ خواهرم نمیشه. اون به شوک و ترومای بیشتریبدهد نیاز نداره که حواسش رو از روندِ درمانش پرت کنه.»
صدایش سرد و قاطع بودگوشش و برای اولین بار، اقتدارِ هولناکِدرخشید حاکمِ گروهِ دلاوری را نشان میداد.
سانی میخواست جواب بدهد، اما دراخم همان لحظه، افی به جلو خم شدکنم و دستش را روی شانهٔ موردرت گذاشت.
و گفت:
«هی. موردرت... به خودت بیا.»
«داره چیکار میکنه؟!»
چشمانِ سانی کمیآمد گشاد شد واخم چشمانِ موردرت هم همینطور.
برای چند لحظه،جوابی سکوت در دفترِجلو مجلل حاکم شد.
سپس، چیزیخورد در نگاهِمردِ موردرت تغییر کرد.
ناگهان به نظر میرسید...
گیج شدهجلو است وگوشش کمی هم خجالتزده؟
دستِ افی را بهآرامی گرفت، باجلو دستپاچگی آن را از روی شانهاشچشمانِ برداشت و با لحنی مردد پرسید:
«ببخشید، کارآگاهخورد آتنا؟ از چیجوون به خودم بیام؟»
افی اخم کرد، بعدآمد دستش را پس کشیدناگهان و گلویش را صاف کرد.
«اون... اِ... همینطوری گفتم. بیخیال.»
به سانیآنکه نگاه کرد وآدمهایش ابرویی بالا انداخت.
به نظر میرسید هر اقتداری که بهعنوانِ اربابِ حصار داشت،کردم اصلاً روی موردرت اثری نگذاشته بود. او همچنان در بیخبریِآدمهایش کامل از هر یادی به سر میبرد... حداقل در ظاهر.
حالا هم خیلی مشتاقآمد بود که هرچه زودترناگهان آنها را راهی کند.
لبخندی جذاب به چهرهاش بازگشت.
«همونطور که گفتم، خوشحال میشم هر کمکی از دستم برمیاد برای تحقیقات بکنم. میتونیم پروندهٔ شخصیِ اونکنم قربانیِ بیچاره رو از منابعِ انسانی درخواست کنیم... فیلمهای امنیتیِ آخرین شیفتش رو هم میشه ردیف کرد. متأسفانهپرونده الان باید شما رو به دستیارهام بسپارم، کارآگاه — لطفاً من رو ببخشید، ولی برنامهم امروز حسابی پُره.»
به همین سادگی، جلسه تمام شد. طولی نکشیدباهاش که سانی و افی جلوی برجِ دلاوری ایستادهداشتین بودند و با چهرههایی درهم به آن نگاه میکردند.
افی آهی کشید.
«خب. اینم از...»
اما پیش از آنکهبدهد حرفش تمام شود، صدایگوشش رابطِ سانی بلند شد.
آن را از جیبش بیرون آورد، با نگاهیباهاش تاریک به آن خیره شد و دکمهٔ سبزداشتین را فشار داد تا تماس را وصل کند.
یک لحظه بعد — و تا مدتیاخم پس از آن — فریادهای خشمگینِ سروانِ دایرهٔمزخرفات قتل از بلندگوی ضعیفِ رابط به گوش میرسید.
سانی نفسِ عمیقی کشید.
«لعنت...»