---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3115: تاریک و شوم • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 3115: تاریک و شوم

0

[سایه‌ات کامل شده است.]

سانی هیسی کشید و سرانجام حس کرد دردی که روحش را از هم می‌درید، دارد فروکش می‌کند. هستهٔ سایهٔ جدیدش کاملاً شکل گرفته بود و‌دنبالِ​ او دوباره تایتان شده بود — به همین زودی. اصلاً طول نکشید تا طبقه‌اش را پس بگیرد. البته این کار به قیمتِ از دست رفتنِ اشباحِ‌بگذارد​ بی‌شماری برایش تمام شده بود که قلمرواش را تا حدی ضعیف می‌کرد. اما در مجموع، این فقدان چیزی بود که راحت می‌توانست با آن کنار بیاید.

با نوعِ نبردهایی که این روزها می‌جنگید، آن دسته از اشباحش که پایین‌تر از رتبهٔ عروج‌یافته بودند، به‌ندرت فرصت پیدا می‌کردند کارِ مفیدی‌آن‌ها​ انجام دهند. بنابراین، بسیاری از آن‌ها و همچنین برخی از اشباحِ قوی‌تر را که ادغامشان در سپاهِ سایه دشوار بود، مصرف کرده بود.‌بررسی​ در واقع، حس می‌کرد دارد روحش را که مدت‌ها نیاز به پاک‌سازی داشت، تمیز می‌کند... همین الان هم حس می‌کرد خلوت‌تر شده است.

در آینده، باید این توانِ تازه‌یافته را بیشتر بررسی می‌کرد. آیا‌نتیجه​ ممکن بود بتواند سپاهِ سایه را یکپارچه کند و آن دسته‌بدهد​ از اشباحش را که واقعاً قدرتمند بودند، از این هم قوی‌تر کند؟

به‌نحوی، سانی بعید می‌دانست. هرچه بود، اشباح مرده بودند و در نتیجه ثابت و بی‌تغییر. تغییر و‌بسیاری​ رشد برخلافِ طبیعتشان بود. با این حال، می‌توانست برخی از اشباحش را به سایه تبدیل کند و اشباحِ‌خلوت‌تر​ ضعیف‌تر را به خوردشان بدهد. دیگر نیازی نبود برای تغذیه‌شان دنبالِ خاطره‌ها بگردد — دست‌کم تا رتبهٔ مطلق.

فراتر از آن، حتی خودش هم نمی‌دانست چطور به سایه‌هایش کمک کند تا خداشدن را فتح کنند، یا اینکه اصلاً چنین چیزی ممکن‌برای​ است یا نه. دست‌کم طلسم یا از کمک کردن امتناع می‌کرد یا توانش را نداشت. صرف‌نظر از این، در حال حاضر سانی فقط‌نداشت​ می‌توانست این ایده را کنار بگذارد. هرچه بود، او همین الان هم هفت سایه داشت و نمی‌توانست سایهٔ دیگری را در خود جا دهد.

با این حال، سانی حس‌روزها​ می‌کرد دیر یا زود راهی‌رتبهٔ​ برای همین کار پیدا می‌کند.

فعلاً، نفسش را‌واقعاً​ آهسته بیرون داد و‌می‌دانست​ به نفیس نگاه کرد.

انگار تا حدی بهبود یافته بود؛ ساکت نگاهش می‌کرد. سانی مجبور نبود اتفاقی را که برایش افتاده‌بسیاری​ بود توضیح دهد، چون نفیس به‌خوبی می‌توانست رون‌هایش را بخواند — او می‌فهمید که بافت را کامل‌الان​ کرده، یک هستهٔ سایه را از دست داده و با فدا کردنِ هزاران شبحش توانسته هستهٔ جدیدی بسازد.

لبخندی کمرنگ‌به‌نحوی​ روی لب‌های‌می‌دانست​ سانی نشست.

سانی گفت: «می‌بینی؟‌نوعِ​ مثل روزِ اولم‌می‌جنگید​ شدم. جای نگرانی نیست.»

سپس ناله‌ای کرد و کمی خون تف‌می‌دانست​ کرد. نفیس نگاهی طولانی به او انداخت،‌تغییر​ بعد آهی کشید و سر تکان داد.

نفیس گفت:‌دسته​ «سایه‌ات داره‌پایین‌تر​ نگاهم می‌کنه.»

با شنیدنِ این حرف، سانی نگاهش را به سایه‌ای دوخت که بدنش روی شن‌های‌طبیعتشان​ سیاه می‌انداخت. حتی از غبارِ ابسیدینی که رویش افتاده بود هم تاریک‌تر بود؛ بی‌حرکت،‌دست‌کم​ به‌جای اینکه مطیعانه حرکاتِ او را تقلید کند، با دقت به نفیس خیره شده بود.

سانی اخم کرد.

نمی‌دانست باید از سایهٔ جدید چه انتظاری داشته باشد، اما‌مرده​ امیدوار بود که مثلِ آن دیوانه باشد که دوباره متولد شده‌خوردشان​ است. با این حال، تازه‌وارد با سلفِ سقوط‌کرده‌اش کاملاً تفاوت داشت.

سایهٔ جدید فقط... تاریک به نظر‌عروج‌یافته​ می‌رسید. بسیار تاریک‌تر از چیزی که باید‌مفیدی​ می‌بود، و تا حدِ زیادی هم شوم.

در واقع، سانی با نگاه‌هرچه​ کردن به آن حس کرد‌بی‌تغییر​ سرمایی در ستون فقراتش دوید.

آهی کشید.

سانی گفت: «به دنیای زنده‌ها خوش اومدی، تازه‌وارد. خب،‌اشباح​ در واقع به عالمِ مرگ. اسمت رو می‌ذارم... صبر کن،‌تبدیل​ ما همین الانشم یه سایهٔ مورمورکننده داریم. ها، پس چی؟»

سانی لحظه‌ای به فکر‌پایین‌تر​ فرو رفت، سپس با برقی‌فرصت​ در چشمانش دهان باز کرد.

اما پیش از آنکه‌می‌دانست​ بتواند حرفی بزند، نفیس‌نتیجه​ حرفش را قطع کرد:

«اسمش رو‌بیاید​ نذار چندشِ‌نبردهایی​ شمارهٔ دو.»

برقِ چشمانِ سانی کمرنگ شد.

لحظه‌ای ساکت‌دسته​ ماند و‌پایین‌تر​ بعد پوزخند زد.

«هر چی. پس‌بعید​ می‌ذاریم وهم‌انگیز. این به‌مرده​ حال‌وهوای شومت هم می‌خوره.»

سایهٔ وهم‌انگیز آرام سرش‌نبردهایی​ را چرخاند و در‌اشباحش​ سکوت به او خیره شد.

همهٔ سایه‌ها ساکت بودند، اما سکوتِ نامحسوسِ این سایه به‌شکلی عجیب دلهره‌آور بود. سانی سرفه‌ای‌رشد​ کرد، کنترلِ یاورِ ارزشمند و جدیدش را به دست گرفت و او را در قالبِ یک‌دست‌کم​ آواتار ظاهر کرد. پس از آن، اجازه داد تجسمِ دیگرش به جایش به سایه تبدیل شود.

نگاهی به‌دسته​ نفیس انداخت‌پایین‌تر​ و آه کشید.

«همین‌جا به سفرمون پایان بدیم؟»

ترکِ عالمِ سایه برایش راحت بود. کافی بود با‌پایین‌تر​ یکی دیگر از تجسم‌هایش فانوسِ سایه را احضار کند‌مفیدی​ و از طریقِ دروازه‌اش از آن سرزمینِ متروک بگریزد.

نفیس ابرویی‌کند​ بالا انداخت‌قدرتمند​ و پرسید:

«فکرِ دیگه‌ای تو سرته؟»

سانی لحظه‌ای تردید‌بعید​ کرد و بعد‌اشباح​ سر تکان داد:

«فکر کنم... قبل از‌نبردهایی​ رفتن بتونیم به یه‌اشباحش​ دوستِ قدیمی سر بزنیم.»

نفیس از روی‌واقعاً​ شن‌ها برخاست و‌بعید​ سر تکان داد:

«پس همین کار رو‌پایین‌تر​ می‌کنیم. من هم خیلی‌به‌ندرت​ وقت بود می‌خواستم ببینمش.»

حرف‌های زیادی برای گفتن داشتند و باید برنامه‌هایشان را با توجه به‌رشد​ این تجربهٔ جدید و هولناک تنظیم می‌کردند. کاسی هم باید در این‌تغذیه‌شان​ گفتگو شرکت می‌کرد... حتی موردرت، اگر خودش تمایل داشت، و البته آنانکه.

برای مثال، باید احتمالِ فرارِ زندانیِ ورطه از جهانِ زیرین را بررسی می‌کردند. سانی حس می‌کرد آن موجود دست‌کم فعلاً نمی‌تواند از‌بسیاری​ آنجا خارج شود — هرچه باشد، آن وحشتِ ورطه‌ای که او را در بند کشیده بود نمرده بود، فقط زخمی شده بود. به‌زودی‌بیشتر​ هم از آسیب‌هایی که دیده بود بهبود می‌یافت. اما مهم‌تر از همه، مه‌های سفیدی به چشم می‌خورد که کوه‌های تهی را پوشانده بود.

هیچ‌چیز نمی‌توانست جلوی نفوذِ خلأ به جهان را بگیرد. یقیناً یک‌نتیجه​ موجودِ نامقدس — موجودی که تنها آلوده به خلأ بود و‌بدهد​ از آن زاده نشده بود — نمی‌توانست به‌راحتی قفسِ سیالش را بشکافد.

اما حالا که سانی و‌رتبهٔ​ نفیس در عالمِ سایه بودند،‌پیدا​ می‌توانستند اول به دیدنِ یوریس بروند.

البته پیاده به سمتِ مقصدشان نرفتند. در عوض، سانی از گامِ سایه استفاده کرد تا‌حال​ هر دویشان را از میانِ آن برهوتِ متروک عبور دهد. پس از تاریکیِ خفه‌کنندهٔ جهانِ‌فراتر​ زیرین، احاطه شدن در گسترهٔ بی‌پایانِ سایه‌ها مانندِ استنشاقِ هوای تازه بود — آرامش‌بخش و رهایی‌بخش.

علاوه بر آن، عالمِ سایه‌روزها​ دیگر او را زنده زنده نمی‌خورد...‌عروج‌یافته​ دست‌کم نه به آن آشکاریِ قبل.

بنابراین، سانی واقعاً از‌قدرتمند​ سفرِ سریعشان بر فرازِ دریای‌اشباح​ تپه‌های شنیِ ابسیدین لذت می‌برد.

با سرعتی خیره‌کننده حرکت می‌کرد،‌رتبهٔ​ اما باز هم کمی طول‌پیدا​ می‌کشید تا به یوریس برسند.

بنابراین، برای اینکه وقت‌می‌دانست​ را تلف نکند، سانی بار‌ثابت​ دیگر رون‌هایش را احضار کرد.

این بار، به شمارشگرِ قطعه‌های‌روزها​ سایه اعتنایی نکرد و مستقیماً‌رتبهٔ​ به رشته‌رون‌های دیگری چشم دوخت.

رون‌هایی که سایه‌هایش را‌قدرتمند​ توصیف می‌کردند... به‌ویژه رونی‌هرچه​ که قدیس را نشان می‌داد.

هرچه باشد، تکاملِ‌اشباحش​ قدیس تقریباً به‌عروج‌یافته​ پایان رسیده بود.

این بار، بسیار سریع‌تر از همیشه به آن دست یافته بود — شاید‌برخلافِ​ به این دلیل که از قبل نیمی از راهِ رسیدن به طبقه‌ای بالاتر را‌بگردد​ طی کرده بود، یا شاید صرفاً به این دلیل که شرایط چنین اقتضا می‌کرد.

رون‌ها چنین می‌گفتند:

سایه: قدیسِ یشمی.

رتبهٔ سایه: مطلق.

طبقهٔ سایه: تایرنت.

ناولها | novelha.net