چپتر 2638: فصل ۲۶۳۸: هزارتوی رؤیاهای هولناک
0نامیراهای سقوطکردهٔ شهرِخطرناک جاودان از بین نمیرفتند،تایتانها اما باید مهار میشدند.
پس از میانِ تمامِ راهکارهایی کهنمیکردند سانی در دست داشت، کابوس وکلاغهایی [نفرینِ رؤیا]یش بهترین انتخاب به نظر میرسید.
توصیفِ توانِ [نفرینِ رؤیا]: «این سایه اربابِ قلمروِ رؤیایِ سادهای است. میتواند موجوداتِ زنده را به خواب ببرد و روحشان را در هزارتویی از کابوسها زندانی کند. روحهایی که درونِ هزارتوی کابوس نابود میشوند، سایه را تغذیه میکنند؛ هرچه سایه قدرتمندتر شود، نفرینِ رؤیا سریعتر و گستردهتر پخش میشود.»
قدرتی موذی و هولناک بود و شباهتِ زیادش به برخیگسترشیابندهای ویژگیهای طلسمِ کابوس، آن را مورمورکنندهتر هم میکرد. همین قدرتکار بود که کابوس را به یک ترور تبدیل کرده بود.
هیچ دو تروری شبیه به هم نبودند، اما شباهتهایی میانِ همهٔ آنها به چشم میخورد. همانطور که تایرنتها معمولاً با تواناییشان درگوشهگیر فرمانروایی بر موجوداتِ ضعیفتر و کنترلِ مناطق متمایز میشدند، ترورها با تواناییشان در تأثیرگذاری بر جهان و گسترش یافتن شناخته میشدند. آنهاتایتان بیشتر شبیه به پدیدههایی هولناک بودند تا موجوداتی واحد، و همین ماهیتِ فزایندهٔ تأثیرشان بود که آنها را تا این حد خطرناک میکرد.
جالب اینجا بود که بیشترِ تایتانها چنین تأثیرِ گسترشیابندهای نداشتند؛ هرچند دستههایی از موجوداتِ کابوس به دنبالِ برخی از آنهاصرفاً راه میافتادند، اما تایتانها در واقع بر آنها فرمانروایی نمیکردند و علاقهای هم به این کار نداشتند. پلیدها صرفاً مانند کلاغهاییدستههای که ارتشهای کشتارگر را دنبال میکنند، جذبِ آنها میشدند، در حالی که تایتانها معمولاً با بیتفاوتیِ تمام به آنها نگاه میکردند.
موجوداتی گوشهگیر و منزوی بودند که انگار در دنیای خودشان سیر میکردند. عجیب بود، اما این ویژگی در مقایسه با دستههای عظیمِتمام زیردستانِ پلیدی که به تایرنتها خدمت میکردند یا تأثیرِ تصاعدی و گسترشیابندهٔ ترورها، نوعی پسرفت به نظر میرسید... با این حال، هیچکسهیچکس که تا به حال در میدانِ نبرد با یک تایتان روبهرو شده بود، آنها را ضعیفتر از موجوداتی از طبقهای پایینتر نمیدانست.
روندِ تکاملِ ترورها به تایتانها در هالهای از ابهام قرار داشت و تا حدِ زیادی ناشناخته بود، اما بیدلیلعلاقهای نبود که تبدیل شدن به یک تایتان، آخرین و دشوارترین قدمی به شمار میرفت که یک موجود میتوانست درخودشان مسیرِ تکامل بردارد. همچنین بیدلیل نبود که واژهٔ دیگری که کمتر برای توصیفِ تایتانها به کار میرفت، «بلا» بود...
با این اوصاف، تایتانها بهشدت کمیاب بودند. و با اینکه ترورها نیز کمیاب بودند، سانی در رویارویی با همانتمام معدود ترورهایی که دیده بود، بسیار بیشتر زجر کشیده بود. برخی از هولناکترین دشمنانی که تا به حال بانوعی آنها درگیر شده بود، ترور بودند: روحخوار، ترورِ منارهٔ سرخ، ترورِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹، پوستدزد... و آن پرندهٔ دزدِ نفرتانگیز...
و کابوس.
[نفرینِ رؤیا] میتوانست مانند طاعون گسترش یابد و همزمان با بلعیدنِ طعمهاش، اسبِ تاریک را قویتر کند. این نفرین بهشکلیحالی موذیانه مؤثر بود و میتوانست حتی موجوداتی بسیار قویتر از منبعِ خودش را هم مطیع کند — سانی به همین روشنوعی ارتشی از موجوداتِ کابوسِ اعظم را در گورِ خدا جمع کرده و یک دیوِ نفرینشده را روی سرِ موردرت انداخته بود.
از همه مورمورکنندهتر اینکه نفرینِ رؤیا نامحسوس عمل میکرد. قربانیانش تا زمانی که به خواب میرفتند و درنمیکردند هزارتویی گریزناپذیر از کابوسها گرفتار میشدند، حتی نمیفهمیدند که مورد حمله قرار گرفتهاند — و آن موقع، دیگرانگار خیلی دیر بود. به همین دلیل بود که کابوس میتوانست پلیدهایی با رتبههایی بالاتر از خودش را شکار کند.
حتی اگر نفرینِ رؤیا در ابتدا نمیتوانست موجودی را به خوابمانند ببرد، کابوس میتوانست به تأثیرگذاریِ نامحسوس بر آنها ادامه دهد تاگوشهگیر زمانی که دفاعشان ضعیف شود و دیگر توانِ مقاومت نداشته باشند.
با این حال...
البته حتینداشتند آن قدرتِ موذیانهدنبالِ هم حدی داشت.
هرچه بود، کابوس صرفاً یک ترورِ متعالی بود. نزدیک به دو سالهرچند طول کشیده بود تا سانی و او رفتهرفته خیلِ موجوداتِ کابوسِ اعظمکلاغهایی را در گورِ خدا دورِ هم جمع کنند، و کارِ آسانی هم نبود.
نامیراهای سقوطکردهٔ همین منطقه از شهرِ جاودان بهتنهایی از آن پلیدها بیشتر بودند و تکتکشان قدرتی وحشتناک داشتند.بیتفاوتیِ تا پایانِ این لشکرکشی شمارِ بسیار بیشتری از آنها سرِ راهشان سبز میشد و سانی سالها وقت نداشتتصاعدی تا آرامآرام همهشان را مطیع کند... پس چندان مطمئن نبود که کابوس بتواند همه را به خواب ببرد.
حتی اگر میتوانست، هیچ تضمینی وجود نداشت که مرکبش بتواند این هیولاها را تامیافتادند ابد در هزارتوی کابوسها نگه دارد. هرچه بود، خودِ سانی هم یک بار ازبیتفاوتیِ آن هزارتو گریخته و دیوارهایش را در نبرد با کابوس در هم شکسته بود.
آن دیوارها از کابوسهایی ساخته شده بودند که در خدمتِ نریانِ سیاه بودند. کابوس بذرشان راارتشهای در دلِ موجوداتِ زنده میکاشت، سپس درویشان میکرد و آنها را به خدمتگزارانِ خود بدل میکرد.ویژگی بیشک نامیراهای سقوطکرده در برابرِ شمارِ زیادی از آنها تاب میآوردند... اما کابوسهای خودشان را هم میدیدند.
در نهایت، کابوس باید رؤیاهای نامیراهای باستانی را سریعتر ازگسترشیابندهای نابودیِ خدمتگزارانش به بند میکشید و سپاهِ کابوسهای خودش راکار چنان هولناک میساخت که توانِ مهارِ آنها را داشته باشد.
مطیعکردنِ پلیدهای عجیبالخلقه و نگهداشتنشان در آن حالت؛ این دو مشکلیمانند بود که سانی پیشِ رو داشت و مطمئن نبود یک ترورِگوشهگیر متعالی از پسِ هر دو بربیاید، دستکم نه در زمانِ مناسب.
اما هرچند کابوس از زمانِتایتانها گورِ خدا به رتبهٔ تازهای تکاملدستههایی نیافته بود، سانی تکامل یافته بود.
او فارغ از رتبه، از بسیاریراه جهاتِ دیگر هم قویتر شده بود.پلیدها و پنج تجسمش اینجا حضور داشتند.
با وجودِ پنج سایهٔ مطلق که کابوس راچنین تقویت میکردند، بختِ خوبی برای حلِ دستکم اولینمیافتادند مشکل داشت: آلودهکردنِ نامیراهای دربند به نفرینِ رؤیا.
اما از آنجا به بعد، کابوس دیگر تنهاکار میماند. هیچکس جز خودِ آن نریانِ تاریک نمیتوانستجذبِ قربانیانش را در هزارتوی رؤیاهای هولناک سرگردان نگه دارد.
«یالا کابوس...»
در حالی که سایههای بیشمار برای مهارِ نامیراهای سقوطکرده تقلا میکردند، کابوس سرصرفاً پایین انداخت و نگاهِ هولناک و سرخِ خود را به آنها دوخت. سانیمنزوی نمیتوانست پخششدنِ نفرینِ رؤیا را ببیند و حتی قادر به حسکردنش هم نبود...
اما جهانِ پیرامونشان ناگهان تاریکاینجا و هولناک شد و انگارگسترشیابندهای سرمایی وهمآور در هوا رخنه کرد.
آن بالا، عروسکگردان که بر فرازِنمیکردند قلعهٔ تاریک نشسته بود، شاخکهایش راکلاغهایی تکان داد، گویی متوجهِ خطری شده باشد.
جت با اخمی کمرنگبیشترِ به اطراف نگاه کرد ونداشتند چهرهٔ زیبایش کمی رنگپریدهتر شد.
انگار زماننداشتند کش میآمددستههایی و کُند میگذشت...
اما سرانجام تغییری نامحسوسجالب در آن صحنهٔ عجیب وتأثیرِ وهمآورِ پیشِ رویشان رخ داد.
تنها چند متر دورتر از کابوس، جوانی زیبارو روی زمین پخش شده بود و زنجیرهای سیاه و آروارههایبیتفاوتیِ چند زنبورِ ابسیدین او را محکم سرِ جایش نگه داشته بودند. با وجودِ چهرهٔ آرام و مهربانش، نامیرا باگسترشیابندهٔ تمامِ قوا تقلا میکرد تا خود را آزاد کند؛ سنگهای زیرِ پایش بیوقفه ترک برمیداشتند و دوباره ترمیم میشدند.
با این حال، رفتهرفته از شدتِ تقلایش کاسته شد. نگاهشهرچند تار شد و پلکهایش سنگینی کرد. مردِ جوان چند بارصرفاً پلک زد و هر بار چشمانش کمی بیشتر بسته میماند.
و بعد، دیگر باز نشدند.
تقلایش متوقف شد.
به خواب رفته بود.
سانی آهِ آسودگی کشید.
«انگار داره جواب میده.»
پس از آن موفقیتِ اول، موفقیتهای بسیارِتایتانها دیگری هم در پی آمد. طولی نکشیددنبالِ که سکوتی وهمآور میدان را فرا گرفت.
سایهها بیحرکت ایستاده بودند و روی زمینِ میانشان، نامیراهای هولناکِصرفاً شهرِ جاودان در آرامش خوابیده بودند؛ در حالی که جریانهاینگاه سیاه دریای توفان با نوری نقرهای در آسمانِ بالای سرشان میدرخشید.
...یا شایدجالب هم اصلاًبیشترِ در آرامش نبودند.