---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2185: سرودِ زاغ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2185: سرودِ زاغ

0

سیشان کاسی را به اعماقِ آن سازهٔ سرد برد.‌معطوف​ هرچه پایین‌تر می‌رفتند و از دروازه‌های بیشتری می‌گذشتند، هوا‌بار​ سردتر می‌شد، تا جایی که کاسی بی‌اختیار به لرزه افتاد.

سرانجام، سکوتی‌حواسش​ مطلق آن‌ها را‌معطوف​ در بر گرفت.

کجاست؟

با وجود اینکه کاسی در وضعیتِ عجیبی قرار داشت و نمی‌توانست‌گویی​ سرشتش را به‌خوبی مهار کند، توانِ خفته‌اش همچنان کار می‌کرد — حتی‌کلنجار​ اگر فهمیدنِ چیزی که به او می‌گفت بسیار دشوارتر از همیشه بود.

بنابراین، کنجکاو بود‌گیج‌ومنگش​ ببیند رون‌ها دربارهٔ ملکه‌نشانی​ چه به او می‌گویند.

احتمالاً چیزِ زیادی به او نمی‌گفتند، چرا‌شاید​ که کسی به قدرتمندیِ کی سونگ بی‌شک‌بار​ از خود در برابرِ پیشگویانِ کنجکاو محافظت می‌کرد.

با این‌نشانی​ حال، امیدوار بود‌فعالش​ چیزی دستگیرش شود.

سیشان دستی رویِ شانهٔ کاسی گذاشت، او را مجبور‌جهان​ به توقف کرد و سپس به‌آرامی شانه‌اش را به‌پنهان​ پایین فشار داد. کاسی چاره‌ای جز زانو زدن نداشت.

کیسه از‌ذهنِ​ رویِ سرش‌کلنجار​ برداشته شد.

نه چیزی می‌شنید و نه‌معطوف​ بویی حس می‌کرد. انگار توانِ خفته‌اش‌بودند​ اشاره می‌کرد که هیچ‌کس روبه‌رویش نیست.

با این حال، آن را حس‌شاید​ می‌کرد... حضوری ژرف و عمیق که انگار‌بار​ تمامِ جهان را در خود غرق می‌کرد.

گویی جانوری عظیم، باستانی‌نیست​ و رعب‌آور درست روبه‌رویش‌تمامِ​ در تاریکی پنهان شده بود.

کاسی، در حالی که با ذهنِ گیج‌ومنگش‌نشانی​ کلنجار می‌رفت، حواسش را به نشانی که رویِ‌بودند​ سیشان گذاشته بود معطوف کرد و فعالش کرد.

شاید چون خیلی به هم نزدیک بودند، یا‌چون​ شاید صرفاً از رویِ شانس، این بار واقعاً‌توانست​ توانست تسلطِ ضعیفی رویِ توانِ عروج‌یافته‌اش حفظ کند...

و لرزید.

با نگاه کردن از‌نیست​ دریچهٔ چشمانِ سیشان، سرانجام‌تمامِ​ توانست ببیند کجا هستند.

تالارِ سنگیِ بزرگی‌گیج‌ومنگش​ احاطه‌شان کرده بود که‌نشانی​ پر از سایه بود.

نوری سرد از آن‌گذاشته​ بالا می‌تابید و تختِ‌چون​ سنگیِ تنهایی را روشن می‌کرد.

زنی با زیباییِ خیره‌کننده رویِ تخت‌شاید​ نشسته بود و پیراهنِ قرمزش مانندِ رودی‌بار​ از خون رویِ پله‌های آن ریخته بود.

پوستش مانندِ جسد رنگ‌پریده بود‌حضوری​ و موهایش به جویباری از‌غرق​ تاریکیِ نفوذناپذیر و درخشان می‌مانست.

لبخندِ محوی رویِ‌گیج‌ومنگش​ لبانِ وسوسه‌انگیزش نقش بسته‌نشانی​ بود و چشمانش، چشمانش...

مسحورکننده بود... اما‌نشانی​ در عینِ حال‌فعالش​ وهم‌انگیز و آزاردهنده.

نشانه‌ای از خلأ و فاصله‌گرفتن‌فعالش​ در آن‌ها دیده می‌شد، مانندِ چشمانِ‌صرفاً​ کسی که مدت‌ها پیش مرده بود.

او منشأِ همان حضورِ‌نیست​ وحشی، طاقت‌فرسا و جانوری بود‌جهان​ که کاسی حس کرده بود.

اگر حضورِ آنویل سنگین و خفقان‌آور‌حواسش​ بود، حضورِ کی سونگ نامحسوس بود —‌خیلی​ و به همین دلیل ترسناک‌تر جلوه می‌کرد.

کاسی حس کرد‌نشانی​ ترس با چنگال‌های‌فعالش​ یخی‌اش قلبش را می‌فشارد.

این همان ترسِ باستانی و‌فعالش​ اولیه‌ای بود که همهٔ موجوداتِ زنده‌صرفاً​ در حضورِ شکارچیِ برتر حس می‌کردند.

دو نوجوان — یک پسر و یک دختر‌تمامِ​ — در دو طرفِ تخت ایستاده بودند و‌درست​ با چشمانی خالی به دوردست خیره شده بودند.

چند لحظه طول‌گیج‌ومنگش​ کشید تا کاسی‌حواسش​ بفهمد هیچ‌کدامشان زنده نیستند.

نه...

هیچ‌کدام از‌نشانی​ آن سه‌معطوف​ نفر زنده نبودند.

چون زنِ خیره‌کننده‌ای که‌نیست​ رویِ تخت نشسته بود‌تمامِ​ هم بی‌شک مرده بود.

کاسی که سعی می‌کرد‌کلنجار​ بر شوکِ خود غلبه کند،‌معطوف​ لرزید و تعظیمِ عمیقی کرد.

«درود، اعلی‌حضرت.»

زنِ مرده سرش را کمی چرخاند و‌چون​ به او نگاه کرد؛ نگاهی که باعث‌واقعاً​ شد تمامِ بدنِ کاسی بی‌اختیار به لرزه بیفتد.

کی سونگ چیزی نگفت. در عوض، پسرِ‌عمیق​ مرده‌ای که سمتِ چپش ایستاده بود دهان‌باستانی​ باز کرد و با صدایی رسا گفت:

«سرودِ سقوط‌کردگان...»

تقریباً هم‌زمان،‌حواسش​ دخترِ مرده هم‌معطوف​ به حرف آمد:

«...کنجکاو بودم ببینمت.»

کاسی سعی کرد تپشِ دیوانه‌وارِ قلبش را‌عمیق​ آرام کند. کمرش را صاف کرد و‌باستانی​ رو در روی زنِ مردهٔ روی تخت ایستاد.

هیچی نیست.

توانِ خفته‌اش چیزی به‌گذاشته​ او نشان نمی‌داد، انگار اصلاً‌خیلی​ کسی روبه‌رویش نبود. تقریباً انگار...

حالتِ چهره‌اش عوض شد.

«شما... یه عروسکید.»

ملکه به پشتیِ تخت‌کلنجار​ تکیه داد و دخترِ‌گذاشته​ مرده خنده‌ای آهنگین سر داد.

کاسی به‌زحمت توانست تعادلش را‌معطوف​ حفظ کند تا تلوتلو نخورد.‌نزدیک​ افکارش در هم گره خورد.

کی سونگ — یعنی بدنِ اصلی‌اش — صرفاً یک عروسک‌بودند​ بود، درست مثلِ آن دو جوان و بقیهٔ زائرانش. او چیزی‌نگاه​ نبود جز جسدی که با قدرتِ سرشتش به حرکت درآمده بود.

پس ظرفِ واقعی‌اش کجا بود؟

کاسی لب‌هایش‌ذهنِ​ را روی‌کلنجار​ هم فشرد.

«پس مطمئن نیستم که واقعاً‌معطوف​ همدیگه رو دیده باشیم، سرورم. اگه‌بودند​ جسارت نباشه می‌پرسم... خودِ واقعی‌تون کجاست؟»

کی سونگ با‌گذاشته​ لبخند به او نگاه‌چون​ کرد. پسر جواب داد:

«همه‌جا.»

کاسی به خود لرزید.

همه‌جا...

به‌طورِ غریزی فهمید منظورِ ملکه چیست. این‌طور نبود که هر کدام از عروسک‌های‌بار​ مرده‌اش بتوانند ظرفِ روحش باشند... بلکه همهٔ آن‌ها با هم ظرفِ او بودند،‌هستند​ و او همه‌جا حضور داشت، هر جا که هزاران زائرش بودند، همیشه، و هم‌زمان.

به این معنی که برای کشتنِ‌ژرف​ ملکهٔ زاغ... باید تمامِ عروسک‌های بی‌شمارش‌جانوری​ نابود می‌شدند، فرقی نمی‌کرد کجا باشند.

نفیس و سانی‌گیج‌ومنگش​ چطور قرار بود از‌نشانی​ پسِ این کار بربیایند؟

کاسی مدتی ساکت ماند.

سرانجام، نفسش‌نشانی​ را آرام‌معطوف​ بیرون داد.

«در سراسرِ گورِ خدا، عروسک‌های شما همراهِ سربازای ارتشِ سرودن. اونا‌گویی​ اولین نفراتی‌ان که حمله می‌برن و اولین نفراتی‌ان که از پا درمیان.‌کلنجار​ این یعنی شما هزار بار جنگیدین، سرورم، و ده‌هزار بار کشته شدین.»

کی سونگ — عروسکی که‌می‌رفت​ از بدنِ اصلی‌اش ساخته شده‌فعالش​ بود — سرش را کج کرد.

«...یک میلیون‌حواسش​ نبرد. ده‌گذاشته​ میلیون مرگ.»

هر وقت می‌خواست حرف بزند، یکی از آن دو جوانِ مرده به جایش‌بار​ این کار را می‌کرد. گاهی دو صدای رسا با هم هماهنگ می‌شدند و بعد‌تالارِ​ دوباره از هم جدا می‌شدند، طوری که انگار افرادِ بی‌شماری در حالِ صحبت بودند.

کاسی شجاعتش را جمع کرد.

چند لحظهٔ‌ذهنِ​ طولانی تردید کرد‌می‌رفت​ و بعد گفت:

«وقتی استاد اوروم مرد،‌گذاشته​ من پیشش بودم. تصاویری‌چون​ از گذشته‌اش رو دیدم.»

کی سونگ سرش را پایین‌فعالش​ انداخت و برای لحظه‌ای گذرا، ردی‌صرفاً​ از اندوه در چهره‌اش نمایان شد.

«عمو اوری...»

آهِ نامحسوسی‌ذهنِ​ از لب‌های‌کلنجار​ مسحورکننده‌اش خارج شد.

اما آن ردِ احساس در‌معطوف​ یک آن از بین رفت‌نزدیک​ و خونسردیِ غیرانسانی جایگزینش شد.

«که چی؟»

کاسی نفسِ عمیقی کشید.

«اون معلمِ شما بود، مگه نه؟ یه بار از شاگردای‌فعالش​ آکادمی پرسید جوهرِ نبرد چیه. جوابِ شما... شکست بود. گفتین‌توانست​ اگه کسی مجبور بشه بجنگه، یعنی از قبل شکست خورده.»

کی سونگ‌حواسش​ با کنجکاوی به‌معطوف​ او نگاه کرد.

«حالا اگه‌نشانی​ اینو گفته‌معطوف​ باشم چی؟»

کاسی لبخندِ تلخی زد.

«پس این جنگ برای‌کلنجار​ چیه؟ مگه این بزرگ‌ترین شکستی‌معطوف​ نیست که می‌شه تصور کرد؟»

ملکه چند لحظه ساکت ماند.

سپس، هر دو جوانِ مرده‌فعالش​ با نشاط خندیدند و صدای‌بودند​ رسایشان بی‌نقص در هم آمیخت.

وقتی خنده‌شان‌هیچ‌کس​ آرام گرفت،‌نیست​ دخترِ مرده گفت:

«البته که هست.‌گیج‌ومنگش​ فکر می‌کردم این‌حواسش​ موضوع کاملاً بدیهی باشه.»

ناولها | novelha.net