چپتر 2769: فالِ نیک
0کاسی خودش را از آننبردی یاد بیرون کشید و نفسنفسمرزهای زد، هرچند انگار ریهای نداشت.
دردی جانکاه ذهنش را از همدرکناپذیر میدرید و از حدقهٔ خالیِ چشمشمیشکافت تیر میکشید؛ هرچند انگار چشمی نداشت.
«آخ!»
در اقیانوسِ تاریکِ یادها بهرشد خود پیچید و با شاخکهایسیلابهای ارادهاش آنها را پس زد.
اما با این کار،چشم بسیار بیشتر از آنچهسقوط قصد داشت لمسشان کرد.
در دم، تودهای آشفته ازنبردی یادها جذبِ وجودش شد ومرزهای او را در خود غرق کرد.
دید...
تودهای پلید از گوشت کهرشد روی شهری آلوده زیرِ نورِسیلابهای طلاییِ هفت خورشید رشد میکرد.
زمین دهان باز میکرد تا سیلابهای آتش را بر سرِ جهانی درمیشکافت حالِ فروپاشی رها کند؛ اقیانوسی از تاریکی که از شبحِ شکسته، هولناک وسپس پهناوری که افق را در دوردست پوشانده بود، به درونِ شکافها سرازیر میشد.
غرشِ رعدآسای رگبارِ رِیلگانها دیوارِ آلیاژیِ بزرگِ شهری قطبی رامرزهای میلرزاند، در حالی که گروهِ عظیمی از پلیدها میرفتند تاجوانی آن را غرق کنند و زیرِ تگرگِ آتشِ برجکها ذوب میشدند.
موجودی درخشان با سه چشم که در نبردی درکناپذیر، نبردیسیلابهای که آسمان را از هم میدرید، سقوط میکرد؛ بدنش مرزهای عالمشکسته را میشکافت و همچون ستارهای دنبالهدار به سوی زمین سرازیر میشد.
مردی جوان که قلبِ جوانی دیگر را بادهان چاقویی آهنین سوراخ میکرد، سپس او را بارها خشونت روی کفِ کلبهٔ چوبیِ محقری پرت میکرد.
موجودی ترسناک که جیغ میکشید و درآسمان حالی که بالهای غولپیکرش را دیوانهوار به همدنبالهدار میزد، چشمی زیبا را از منقارش رها میکرد.
«آه...»
سپس کاسی درهفت یادی قدیمی گم شدزمین که بوی آشنایی داشت.
بوی خفهکننده و مرطوبِ جنگل.
...در آن یاد، کاسی ازنبردی روی سکوی قربانگاهِ معبدِ بزرگشمرزهای به شهرِ خود چشم دوخته بود.
او کتزلکان بود، مارِ بالدار، ایزدشاهِ میکتلان. شهرش پهناور و پررونق بود،میشکافت مردمش هرگز گرسنگی نکشیده بودند و آسوراهای قدرتمندش پرشمار بودند و از استخوانِسپس قلبِ خورشیدکُش نگهبانی میکردند، در حالی که نیروهای نابودی به جسدش هجوم میآوردند.
به عنوان یکی از فرزندانِ ایزدی به دنیا آمده بودسیلابهای که خونِ خورشید را در رگهایشان داشتند. بیشترِ خواهران وشبحِ برادرانش مدتها پیش از بین رفته بودند، اما او مانده بود.
وقتی پسری نوجوان بود، از پلِ آسمان بالا رفت و آزمونِ ورطهٔ سپید را پشت سر گذاشت و یکتاریکی ماه را در مراقبهای بیحرکت گذراند، در حالی که دنیا دورش میسوخت. در جوانی، شکارچیان را به درونِ جنگل هدایتقطبی کرد و هیولاهای تباهی را شکار کرد. بعدها، نقابِ فرزندِ ایزدی را کنار گذاشت و ردای پادشاهی به تن کرد.
دنیا در آن زمان متفاوت بود. برادرش، اینتی، هنوز آسوراها را نیافریدهمیشکافت بود و شاتانای خائن هنوز پرده بر ورطهٔ سپید نکشیده بود. خاکستر بهسپس عمقِ امروزش نبود و بادیهنشینانِ خاکستر هنوز در آن سرزمینِ متروک سفر میکردند.
از همه مهمتر،درخشان نابودی هنوز عالمِ خورشیدآسمان را کشف نکرده بود...
و طلسمِ کابوس هم همینطور.
کاسی از چشماندازِ تاریکِ قلمروِ خود رو برگرداند، در حالی که نورِ دوردستِ خورشید از میانِ شکافهایکند استخوانِ قلب در فاصلهای دور میتابید. روی قربانگاهِ پیشِ رویش، جانوری اعظم در برابرِ جادویی که اورگبارِ را در جای خود نگه داشته بود تقلا میکرد و میکوشید دنیا را با ارادهاش در هم بشکند.
اما ارادهاش اهمیتی نداشت،چشم چون هرگز نمیتوانست برسقوط ارادهٔ او غلبه کند.
لبخند زد و چاقویی استخوانی را بالا برد — همان چاقویی که زمانی برای صعوددنبالهدار از پلِ آسمان به کار برده بود. جانورِ قربانی مانند بیشمار جانورِ پیش از خودمحقری با تیغهٔ او از پا درآمد و تباهیاش را به آغوشِ سردِ مرگ تسلیم کرد.
خونِ داغ روی دستانشخورشید ریخت و طلسمِ کابوسدهان در گوشش زمزمه کرد:
[جانوری اعظم کشته شد: سرگردانِ سقوطکردهٔ آسمان.]
خونِ موجود میخواست روی زمین جاری شود. روحش میخواست در اثیر محو شود، وستارهای سایهاش میخواست رهسپارِ عالمِ مرگ شود. با این حال، راهِ فراری از کاسی نبودکلبهٔ — دستش را بالا برد و خون، روح... و همچنین سایه را جذب کرد.
جسدِ عظیم را هم جذب کرد و آن را بهسیلابهای بخشی از وجودش بدل ساخت. پوستش موج برداشت و سرِشبحِ جایش آرام گرفت، درست به همان نرمی و بینقصیِ همیشه.
دستش را بالا برد،خورشید خطی سرخ روی صورتشدهان کشید و چشمانش را بست.
غریوِ حیرتزدهٔ جمعیتِ عظیمی که پای معبدآسمان گرد آمده بودند، او را در بر گرفت.دنبالهدار سکوتِ کاهنانِ متعالیاش نیز او را فرا گرفت.
کاسی آهسته نفسش راچشم بیرون داد و سپسسقوط چشمانش را باز کرد.
«فال چه میگوید، پادشاهِ من؟»
صدای کاهنِ اعظمشهفت بیاختیار رگهای ازمیکرد اضطراب در خود داشت.
کاسی با شادمانی لبخند زد.
«دیدم کهموجودی نوری برچشم میکتلان میتابد.»
رنگ ازطلاییِ چهرهٔ کاهنانشخورشید از وحشت پرید.
«دیدم که استخوانِ قلب با برجی از سنگِ سفید خرد شد. دیدم که برف بر جنگل بارید، واقیانوسی بعد در جهنمی از شعلههای سفید ناپدید شد. دیدم که سایهای از سطحِ استخوان برخاست و فرشتهای از مغاکِآلیاژیِ سفید فرود آمد تا توفانی از پولاد را فروبنشاند و رودی از خون را بخشکاند... و همدیگر را کشتند.»
خندید.
«از همه مهمتر، دیدم کهنبردی بذرِ نابودیِ ما در آبِ سیاهعالم شکوفه داد. آه... بهزودی باران میبارد.»
کاهنِ اعظم به زانو افتاد.
«این... اینطلاییِ فال چه معناییرشد دارد؟ پادشاهِ من؟»
کاسی باموجودی لبخندی مهربان بهنبردی او نگاه کرد.
مدتی ساکت مانددرخشان و سپس بادرکناپذیر لحنی نرم گفت:
«نترس، فرزندم. فال نشان میدهد کهمیکرد خورشیدکش هرگز بر مغاکِ سفید غلبهسرِ نخواهد کرد. این نویدِ خوشیمنی است.»
البته که دروغ میگفت.
این کودکان حتی دنیای پیش از طلسمِ کابوس و عذابی را کهمیشکافت با خود آورده بود، به یاد نمیآوردند. برای آنها، میکتلان همیشه سرزمینِسوراخ جنگجویانِ قدرتمند و پادشاهانِ مطلقی بود که تباهی را دور نگه میداشتند.
اما او سقوطِ بادیهنشینانِ خاکستر را دیده بود.سقوط سوختنِ شهرهای استخوانهای ستون را دیده بود. دیده بودمردی که حشراتِ موذیِ جنگل با هر نسل قدرتمندتر میشوند.
شکوفاییِ کابوسها را دیده بودرشد که با خود وحشتهای ناگفتهای راآتش از آنسوی مرزِ عالمِ خورشید میآوردند.
میدانست کهطلاییِ میکتلان محکومخورشید به نابودی است.
مگر اینکه او و دیگرانی مانندِدرکناپذیر او القابِ دروغینِ خود را دورمیشکافت میانداختند و به ایزدانی واقعی بدل میشدند.
و حالا، میدانستدرخشان چطور باید ایندرکناپذیر کار را بکند.
«فرمانِ مراطلاییِ بشنوید، ایخورشید فرزندانِ خورشید.»
به چشماندازِطلاییِ گستردهٔ شهرِخورشید پهناورش نگاه کرد.
«وقتی باران بیاید و جنگل را سیل ببرد، راهیِ سفر خواهیم شد.میشکافت به پادشاهانِ دیگر خبر بفرستید... کتزلکان آنها را به دریاچهٔ قلب فرامیخواند.سوراخ زمانِ آن فرا رسیده که عذاب را یک بار برای همیشه خنثی کنیم.»
یا در این راه بمیریم.