---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2239: رنگ‌های زنده • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2239: رنگ‌های زنده

0

با فرود آمدنِ سانی روی استخوانِ سفید، میدانِ نبردِ درهم‌شکسته به لرزه درآمد و او‌هدفِ​ بی‌درنگ با صدایی رعدآسا از آنجا دور شد. در میانِ ردایی مواج از سایه‌ها، همچون‌مدت‌ها​ توده‌ای بی‌شکل از تاریکی بود که دورِ پیکرِ مهیبِ پادشاهِ شمشیرها می‌چرخید تا جانش را بگیرد.

شمشیرِ سیاهش همچون پیکِ مرگ بود و هر لحظه ممکن بود پیچک‌هایی‌بشکافند​ از دلِ ردای تاریکش بشکفند و با سرعتی سرسام‌آور به جلو پرتاب‌بودند​ شوند تا به تیغه‌هایی بُرنده، دست‌هایی چنگال‌دار یا زنجیرهایی پُرصدا تبدیل شوند.

تیغه‌ها می‌خواستند زرهِ آنویل را بشکافند، دست‌های سیاه‌سیاه​ و جوهری تلاش می‌کردند او را به زمین‌بند​ بکشند و زنجیرها در پیِ به بند کشیدنش بودند.

با این حال، همهٔ آن‌ها به فولادِ‌جوهری​ تاریکِ زرهِ نفوذناپذیرش می‌خوردند و خرد می‌شدند، شمشیرهایش‌کشیدنش​ آن‌ها را می‌برید و قدرتِ درنده‌اش تکه‌تکه‌شان می‌کرد.

«عجب حروم‌زاده‌ای.»

اگر سایه‌هایی که سانی پدید آورده بود در برابرِ دشمنِ مطلقش کاراییِ بیشتری داشتند، تا الان خودش را‌زمین​ درونِ پوستهٔ سایه جا داده بود تا قدرتِ عظیمِ آن را بر سرِ آنویل آوار کند. اما در‌می‌برید​ حالِ حاضر این کار فایده‌ای نداشت؛ پوسته فقط هدفِ بزرگ‌تری در اختیارِ پادشاهِ شمشیرها می‌گذاشت و به‌سرعت نابود می‌شد.

«این... یه‌جورایی مثلِ...»

انگار سانی‌زرهِ​ در باتلاقی‌بشکافند​ گیر افتاده بود.

مبارزه با دشمنی که از مدت‌ها پیش اراده‌اش را به سلاحی مرگبار تبدیل‌پوسته​ کرده بود، چنین حسی داشت؛ مثلِ وحشتِ خاموشِ کسی که آرام‌آرام در گِلِ‌گیر​ سرد غرق می‌شود و نه می‌تواند خودش را بیرون بکشد، نه دستاویزی پیدا می‌کند.

دلیلش این بود که انگار خودِ جهان هم طرفِ آنویل را می‌گرفت و‌دست‌های​ در برابرِ ارادهٔ او سر خم می‌کرد. سانی در ابتدا متوجهِ این موضوع‌حال​ نشده بود، اما وقتی به این غرابت پی برد، دیگر نمی‌توانست نادیده‌اش بگیرد.

این تأثیر نامحسوس اما کاملاً آشکار بود؛ شمشیرهای پادشاه را تیزتر و سلاح‌های سانی را کُندتر می‌کرد، زرهِ‌بودند​ پادشاه را مقاوم‌تر و زرهِ سانی را شکننده‌تر می‌کرد، و به پادشاه یاری می‌رساند تا هر بار ضربه‌اش‌حروم‌زاده‌ای​ را دقیق فرود بیاورد، در حالی که انگار ضرباتِ سانی همیشه با فاصلهٔ یک مو به خطا می‌رفت.

«اراده...»

سانی هم اراده داشت و با به‌کارگیریِ آن کاملاً غریبه نبود. حتی تلاش کرد آن را در برابرِ ارادهٔ‌به‌سرعت​ آنویل رها کند، به این امید که جهان را به حالتِ عادی برگرداند؛ نه اینکه جهان به نفعِ او‌داشت​ کار کند، بلکه صرفاً بی‌طرف بماند. با این حال، حسِ نوزادی را داشت که می‌خواست حریفِ یک آدمِ بالغ شود.

فاصلهٔ میانشان بسیار زیاد بود.

می‌توانست کاری را که آنویل می‌کرد حس کند...‌سیاه​ اما با این وجود، سانی هیچ کلمه و مفهومی‌کشیدنش​ برای توصیف یا درکِ چیزی که حس می‌کرد نداشت.

انگار او نابینایی بود که به‌نحوی توانسته بود ماهیتِ رنگ‌ها‌زمین​ را درک کند، در حالی که آنویل می‌توانست رنگ‌ها را‌آن‌ها​ ترکیب کند و با قلم‌موی خود تصویری زنده و زیبا بکشد.

سانی حسِ‌داده​ بدی داشت.‌سرِ​ سانی خشمگین بود.

چرا درست وقتی که برای اولین‌پُرصدا​ بار تمامِ قدرتِ خود را تجربه می‌کرد،‌دست‌های​ باید حس می‌کرد که دارد غرق می‌شود؟

«آه... داره دیوونه‌م می‌کنه.»

وقتی نفیس در فاصله‌ای نه‌چندان دور، سیلابِ خروشانی از شعله‌های سفید را رها‌پیِ​ کرد، جهان ناگهان غرق در درخششی کورکننده شد. سانی نمی‌توانست حواسش را به تماشای‌شمشیرهایش​ نبردِ او با ملکه پرت کند، اما هر از گاهی چشمش به آن می‌افتاد.

نفیس پیش از این به کالبدِ متعالیِ خود درآمده بود و همچون روحی از‌فقط​ نور در تاریکیِ ژرفِ قطعهٔ عالمِ سایه به چشم می‌خورد. درخششِ خالصِ او به‌مبارزه​ همه‌جا تابید و دریای تاریکِ عروسک‌ها و توفانِ پُرهمهمهٔ شمشیرها را در بالا روشن کرد...

با این حال، پیکرِ زیبایش در برابرِ گولمِ گوشتیِ عظیم ناچیز بود؛ او در هوا حرکت می‌کرد و حملاتِ ویرانگرِ‌زنجیرها​ ملکه را جاخالی می‌داد. از دور انگار انسانی کرم‌شب‌تابی درخشان را در ورطه‌ای تاریک تعقیب می‌کرد. اما این کرم‌شب‌تاب نیشِ‌می‌کرد​ بی‌رحمی داشت و موجودِ وهم‌انگیز را با پرتوهای کورکنندهٔ نورِ تابان می‌سوزاند؛ پرتوهایی که طولِ هر کدام به صدها متر می‌رسید.

پرتوهای تابان همان شعلهٔ روح بودند که از درونِ برکت هدایت می‌شدند و تیغهٔ درخشانش‌پیِ​ آن‌ها را متراکم می‌کرد و شکل می‌داد. هم‌زمان گولمِ گوشتی را می‌بریدند و می‌سوزاندند و شاید‌قدرتِ​ حتی بخشی از رودِ خونی را که همراه با آن موجودِ شنیع جریان داشت تبخیر می‌کردند...

اما از سوی دیگر، ظرفِ ملکه دیگر آن‌قدرها هم شنیع نبود. با ادامهٔ نبرد، پیوسته تغییر می‌کرد و‌حال​ شکلِ انسانی‌تری به خود می‌گرفت. آن موجودِ غول‌پیکر هنوز شبیهِ هیولایی زاده از کابوسی تب‌آلود بود، اما حالا‌سایه‌هایی​ وقاری وهم‌انگیز و مورمورکننده هم داشت و با اراده‌ای درنده‌خو و بی‌رحمانه در میدانِ نبردِ تکه‌تکه‌شده حرکت می‌کرد.

زخم‌های ناشی از شعلهٔ نفیس‌آوار​ در چند ثانیه محو می‌شدند‌کار​ و هیچ ردی به جا نمی‌گذاشتند.

تا آن موقع، تایتان‌های مردهٔ دیگر هم خود را خلاص کرده بودند. پلیدِ اعظمی که به‌شدت هولناک بود یکی از‌زنجیرها​ آن‌ها را تکه‌تکه کرده بود و شمشیرهای پرنده دیگری را به کوهی از گوشتِ خونین تبدیل کرده بودند... اما بقیه‌می‌کرد​ داشتند ارتشِ هارِ سانی را نابود می‌کردند و شکارچیانِ باستانیِ جنگلِ پلید را به وحشتناک‌ترین شکل‌های ممکن می‌کشتند و می‌بلعیدند.

«هیچ‌کدوممون با تمامِ توان نمی‌جنگیم.»

با وجودِ اینکه زرهش می‌شکست و دوباره ترمیم می‌شد و خودش‌بکشند​ مثل گردبادی از تاریکیِ مرگبار به آنویل یورش می‌برد، سانی می‌دانست‌تاریکِ​ که هر چهار نفرشان هنوز با تمامِ توان واردِ میدان نشده‌اند.

فعلاً داشتند یکدیگر‌عظیمِ​ را محک می‌زدند و‌اما​ شیوه‌های دشمن را می‌آموختند.

سانی بیشترین بهره را از این رویاروییِ اولیه‌تیغه‌ها​ می‌برد، چون رقصِ سایه به او شناختی بی‌نظیر‌تلاش​ از آنویل می‌داد... تا بفهمد یک فرمانروا چطور می‌جنگد.

اینکه یک فرمانروا اصلاً چیست.

اما این‌زرهِ​ وضع قرار نبود‌دست‌های​ زیاد طول بکشد.

چون از همین حالا می‌دیدش...

حوصلهٔ آنویل داشت سر می‌رفت.

هرچند این موضوع غرورش را جریحه‌دار می‌کرد و لرزه‌جوهری​ به جانش می‌انداخت، سانی می‌دید که دشمنش این نبرد‌بودند​ را فقط به امیدِ تجربه‌ای سرگرم‌کننده تحمل کرده است.

اما چون سانی چالشِ‌بشکافند​ خاصی برایش نداشت، این‌تلاش​ امید رفته‌رفته رنگ می‌باخت.

دیدنِ این صحنه دلسردکننده بود.

پس... احتیاط‌بُرنده​ کردن چه‌چنگال‌دار​ فایده‌ای داشت؟

دشتِ استخوانی لرزید و‌زرهِ​ ناگهان سرِ ماری عظیم بر‌جوهری​ فرازِ شکافِ پهناور نمایان شد.

هم‌زمان با ظهورِ مار، اسبی تاریک ناگهان از سایه‌های پشتِ آنویل بیرون جهید و‌بند​ با دندان‌های الماس‌گونه‌اش به او حمله برد. در همان حال، شوالیه‌ای باوقار با زرهِ عقیقیِ‌قدرتِ​ پرنقش‌ونگارش از تاریکیِ روبه‌رو بیرون آمد و شمشیرِ سیاهش را روی سرِ او فرود آورد.

با توجه به تسلطِ آنویل بر فلز، سانی وظیفهٔ مهمِ دیگری را‌نداشت​ به دیو سپرد: دفاع از رین در برابرِ جنگلِ پلید. با این‌انگار​ حال، قدیس و کابوس کافی بودند تا آنویل را لحظه‌ای متوقف کنند.

و همان مکثِ کوتاه کافی بود تا‌تبدیل​ مار به اوداچیِ سیاهی تبدیل شود و‌سیاه​ لحظه‌ای بعد در دستِ سانی جای بگیرد.

او داشت استفاده‌می‌خواستند​ از اراده را‌بشکافند​ از آنویل می‌آموخت...

اما این به‌آنویل​ آن معنا نبود‌سیاه​ که نمی‌تواند تقلب کند.

[تیغهٔ کُشنده] شرحِ توان: «مارِ روح در کالبدِ سلاحِ روح، تجسمِ سرشتِ مرگِ ایزدِ سایه است. از این رو، ارادهٔ موجوداتِ برتر را نادیده می‌گیرد.»

وقتی سایه‌هایش فرمانروا را سرِ جایش میخکوب کردند، سانی قدمی به جلو‌زمین​ برداشت و اوداچیِ خود را با ضربه‌ای عمودی فرود آورد؛ قدرتِ ضربه‌اش‌تاریکِ​ چنان بود که هوا شکافت و رِخنه‌ای عظیم در آن پدیدار شد.

ناولها | novelha.net