چپتر 2545: بازتابهایی بر بازتابها
0سانی و افی با شتاب از راهپلهٔ مارپیچ و طولانی پایین رفتند و با هر قدم، از روی چند پلهٔ سنگیآنویل میپریدند. در حالی که موردرت، مورگان و قدیس روی بام درگیر بودند، برجِ عظیم دورشان میلرزید — سانی نمیدانست چه کسی درواقعیِ آن نبرد پیروز میشود یا آن دو زن تا کی میتوانند شاهزادهٔ هیچ را عقب نگه دارند، پس وقتِ تلف کردن نداشتند.
انگار افیاستادانه هم اینبیامیزد را فهمیده بود.
«فقط یه سؤال دارم!»
نتوانست پیچ را بهخوبی رد کنداینطور و محکم به دیوار خورد، و ازمیکردند همان برخورد برای هدایتِ شتابش استفاده کرد.
«آخه چطوریذاتاً قراره قلعهباننبود رو پیدا کنیم؟!»
وقتی این سؤال را شنید، سانی داشت به ارتفاعِ برجِ عظیمذاتاً و بلندیِ پلهها لعنت میفرستاد — عضلاتش از قبل بهخاطرِ بالااحساساتشان رفتن میسوخت، و حالا باید با همان عجله مسیر را پایین میآمد.
واقعاً قلعهبانماهر رو از کجااستادانه باید پیدا میکردم...
در آن لحظه، داشت تمامِ حرفهای موردرتمیبود را در ذهنش مرور میکرد و سعیبنابراین داشت بفهمد کدامشان راست بوده و کدام دروغ.
موردرت فریبکاری بهشکلِ ترسناکی ماهر بود و میدانست چطور استادانه حقیقت و دروغ را در هم بیامیزد تا اهدافش را کنترل کند. حالا که فکرشاحساسات را میکرد، باید هم اینطور میبود — انسانها ذاتاً هر کسی را که شبیهشان نبود طرد میکردند، بنابراین اگر میخواست در میانشان جا بیفتد، بایدمهرههای افکار و احساساتشان را بینقص میخواند. حتی پیش از آن هم، با بزرگ شدن کنارِ آنویل و آستریون، حتماً در خواندنِ احساسات مهارت پیدا کرده بود.
با این حال، سانی گمان نمیکرد موردرت دربارهٔ خیلی چیزها در شهرِ سراب دروغ گفته باشدبنابراین — فقط دربارهٔ مهمترین چیزها. دلیلش این بود که نیاز داشت سانی و افی وضعیت وحتماً کارکردِ واقعیِ کاخِ خیال را بدانند تا بتواند از آنها بهعنوانِ مهرههای نیابتی علیه قلعهبان استفاده کند.
قطعاً دربارهٔ اینکه قلعهبان برای هر کسی جز خودشکنترل چقدر خطرناک است کمی اغراق کرده بود، و درمیکردند عین حال، وضعیتِ وخیمِ قلعهبان را دستکم گرفته بود.
سیلی که شهرِ سراب را ویران کرد... بهاحتمالِ زیاد تجلیِشبیهشان همان بازتابِ باستانی بود که نتوانسته بود فشارِ گنجاندنِ خواستههایاحساساتشان متضاد در توهمِ عظیمش را بدونِ راهنماییِ اربابِ قلعه تحمل کند.
قلعهبان داشت فرو میپاشید، درست مثلِمیکردند سدِ شمالی، و توهمِ شهرِ سرابافکار هم همراه با او فرو میپاشید.
پس... سانیاستادانه کجا باید قلعهباناهدافش را پیدا میکرد؟
حالا بیشترِ شهرِ سراب از بین رفته بود. تنها بلندترین ساختمانهااینطور روی آب مانده بودند... و البته، قلعه. احتمالِ ضعیفی وجود داشتمیانشان که قلعهبان در یکی از ساختمانهای باقیمانده باشد، اما سانی بعید میدانست.
نه، آن بازتابِاهدافش باستانی باید همینجاها میبود،میبود در دژِ اربابِ پیشینش.
اما کجا؟
در تالارِ تاجوتخت یا روی بامِ برجِفکرش عظیم نبود. در حیاط هم نبود. قلعه پهناورمیکردند بود و تالارهای زیادی در آن وجود داشت...
سانی به افی نگاه کرد.
«تو نقشهٔ حصار رو خیلی خوب بلدی، مگهانسانها نه؟ این نسخهٔ بدلیِ قلعه به نظر کوچیکترمیخواست میاد، اما باید یه شباهتهایی داشته باشن. چقدر شبیهان؟»
تا آن موقع،شبیهشان تقریباً به تالارِمیکردند تاجوتخت رسیده بودند.
«خیلی شبیهه!»
سانی سر تکان داد.
«پس چطوربیامیزد میشه بهکنترل آینهٔ بزرگ رسید؟»
افی چیزیذاتاً نمانده بودنبود سکندری بخورد.
«آینهٔ بزرگ؟»
آینهٔ بزرگِ حقیقی در حصارِ حقیقی، وسطِ تالارِ خیال قرار داشت. اما آینهٔ بزرگِ دروغین هم وجود داشتمیکردند که در اعماقِ کوهِ زیرِ حصارِ خیالی پنهان بود؛ همان که حاکمانِ خاندانِ دلاوری و بعدها افی باخواندنِ آن قطعهای از دژِ بزرگ را کنترل میکردند؛ قطعهای که امکانِ سفر میان واقعیت و توهم را فراهم میکرد.
آینهٔ بزرگِ دروغین به حصارِ حقیقیاینطور راه داشت، در حالی که آینهٔطرد بزرگِ واقعی به کاخِ خیال میرسید...
اما درذاتاً شهرِ سراب همطرد قلعهای وجود داشت.
پس طبیعی نبود کهبیامیزد فرض کنند اینجا هم نسخهٔمیبود سومی از آینهٔ بزرگ هست؟
«آخه عمقِماهر این آینهٔچطور بینهایت چقدره...»
افی لحظهای بیحرکت ماند، با حالتیاینطور گیج به اطراف نگاه کرد وطرد بعد با قاطعیت سر تکان داد.
«دنبالم بیا!»
به سمتِ فرورفتگیِ پشتِ تختِ پادشاهی شتافتند، جایی که درِ دیگری پشتِ یک پردهٔ نقشدار پنهان شده بود. خودِمیانشان قلعه هزارتویی بود، اما افی میتوانست دستکم با کمی اطمینان در آن راه پیدا کند؛ هر چه نباشد بیشگمان از یک سال بر حصار حکومت کرده بود، پس اینجا نسخهای مشابه از مقرِّ قدرتِ او به حساب میآمد.
«کجاست، کجاست...»
بهزودی نزدیکِ دیوارِ معمولی و سادهای ایستادند. افی بهذاتاً اطراف نگاه کرد، پایهٔ فلزیِ مشعلی را که بهبیفتد دیوار چفت شده بود کشید و بعد کمی چرخاند.
بخشی از دیوار ناگهان به عقبمیکردند رفت و سپس به پهلو لغزیدافکار و گذرگاهی تاریک را نمایان کرد.
افی لبخندِ کمرنگی زد.
«هنوز کار میکنه.»
اما لحظهایبیامیزد بعد، هرکنترل دو خشکشان زد.
«این... این دیگه چیه؟»
به محضِ بازحقیقت شدنِ گذرگاهِ مخفی، صدایفکرش عجیبی به گوششان رسید.
آرام و محو بود، گویی از فاصلهایبیامیزد بسیار دور میآمد، اما از بس نابجاذاتاً به نظر میرسید که نمیشد نادیدهاش گرفت.
سانی تقریباً مطمئناهدافش بود چیزی کهاینطور میشنوند... موسیقی است.
صدای واضحِ زخمه زدننبود بر سیمهایی بود که ملودیِمیخواست محزون و تسخیرکنندهای را مینواختند.
به یکدیگر نگاهحقیقت کردند؛ نمیدانستند چهکنترل واکنشی نشان دهند.
«بیا... بریم جلو.»
افی که درست بهکنترل اندازهٔ سانی گیج وانسانها آشفته بود، سر تکان داد.
واردِ گذرگاهِ مخفی شدند، از هزارتویی از راهروهای سنگی و پرگردوغبار گذشتند و به چاهِ عمیقی رسیدند کهبزرگ به اعماقِ کوه راه داشت. پلکانی باریک به دیوارِ آن چسبیده بود؛ بدونِ تلف کردنِ وقت از آنگفته پایین رفتند، چرا که میدانستند جایی در آن بالاها، مورگان و قدیس دارند بر سرِ جانشان با موردرت میجنگند.
هرچه بیشتر به اعماقِبیامیزد کوه پایین میرفتند، ملودیِاینطور حزنانگیز واضحتر و بلندتر میشد.
تا جایی که تمامِ گوششاناستادانه را پر کرد و هر دواینطور حس کردند در آن گم شدهاند.
خیلی زود به تهِ چاهفکرش رسیدند و دیدند جلوی دروازههاییشبیهشان سر به فلک کشیده ایستادهاند.
سانی لحظهای نفسش را حبس کرد،میکردند سپس یک قدم جلو رفت وافکار دروازهها را هل داد و باز کرد.
پشتِ دروازهها تالارِ زیرزمینیِ پهناوری قرار داشت... برایاینطور ابعادِ کوه بیش از حد پهناور بود؛ مشخصاًبنابراین بزرگتر از فضایی بود که باید اشغال میکرد.
آینهٔ عظیمی در دلِ آن قرار داشت که ارتفاعش دستکمفکرش به صد متر میرسید. ملافهای از پارچهٔ سیاه و نازکاگر رویش کشیده شده بود که در بادی شبحوار کمی تکان میخورد.
و جلوی آینه، نشستهکنترل بر روی کفِ سنگیانسانها و پشت به آنها...
سانی وذاتاً افی سرانجامنبود قلعهبان را دیدند.