---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2479: مدیرعاملِ دلاور • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2479: مدیرعاملِ دلاور

0

کمی پیش از آن، موردرت، مدیرعاملِ گروهِ دلاوری، پس از رفتنِ آن دو‌داشت​ کارآگاه در دفترش تنها ماند... یا بهتر است بگوییم، با همراهانِ پرشمارش تنها ماند؛‌جوانی​ کسی در جایگاهِ او هرگز واقعاً تنها نبود، و این برایش کاملاً مطلوب بود.

موردرت مدتی روی صندلی‌اش‌فردا​ نشسته ماند و بی‌اختیار انگشتش‌اونجا​ را روی دستهٔ صندلی می‌کشید.

دستیارِ اجرایی‌اش تعظیمِ بلندی کرد.

«عمیقاً عذر می‌خوام،‌اگر​ قربان. این اتفاق‌ویژگی‌ها​ دیگه هرگز تکرار نمی‌شه.»

رئیسِ امنیتش هم تعظیم کرد.

«فوراً با مسئولینِ مربوطه تماس می‌گیرم. این آدم‌های بی‌سروپا تا‌کوتاهیِ​ فردا از ادارهٔ پلیس اخراج می‌شن... از اونجا که کوتاهیِ من‌سپس​ باعث شد مزاحمتون بشن، هر مجازاتی رو با کمالِ میل می‌پذیرم.»

موردرت مدتی در سکوت ماند‌می‌رسید​ و خیره به دوردست شد، سپس‌همچنین​ با تعجب به آن‌ها نگاه کرد.

«چی؟ نه، هیچ کاری نکنین. چرا باید‌فرسوده‌اش​ بخوایم از شرِ این کارآگاهای دلاور خلاص‌خبر​ بشیم؟ اتفاقاً... به نظرم خیلی هم تحسین‌برانگیزن.»

آن مرد، سانلس، به کارآگاهِ اهریمن معروف بود. تک‌خالِ ادارهٔ پلیسِ سراب بود و به‌نوعی یک‌جوانی‌اش​ قهرمانِ گمنام؛ افسرِ نادری که هم لایق بود و هم رشوه‌ناپذیر، حتی اگر به نظر می‌رسید‌می‌آمد​ این ویژگی‌ها فرسوده‌اش کرده است. موردرت از سابقهٔ درخشان و همچنین شخصیتِ عجیبش کاملاً خبر داشت.

و اما آن زن...

موردرت با‌حتی​ یادآوریِ جوانی‌اش،‌نظر​ لبخندِ گرمی زد.

چه کسی می‌دانست که او روزی با ورزشکارِ ستاره، آتنا، روبه‌رو می‌شود؟ و‌عجیبش​ حالا او یک کارآگاه بود! در جوانی، طرفدارِ پروپاقرصش بود... حتی شاید کمی‌روبه‌رو​ هم از او خوشش می‌آمد، که همین باعث شده بود مورگان بی‌اندازه دستش بیندازد.

با فکر کردن‌می‌رسید​ به خواهرش، لبخندش‌کرده​ کمی رنگ باخت.

موردرت آهی کشید.

«می‌دونین، بچگیِ نسبتاً تنهایی داشتم. اما یه دسته داستانِ کارآگاهیِ قدیمی توی اتاق‌زیرشیروانیِ پدربزرگم بود...‌داشت​ احتمالاً برای خوندنشون خیلی بچه بودم، ولی کی می‌خواست جلومو بگیره؟ اون کتاب‌ها همدمم بودن،‌طرفدارِ​ و چه همدمای هیجان‌انگیزی! از اون موقع تا حالا همیشه علاقهٔ خاصی به کارآگاه‌ها داشتم.»

سر تکان‌حتی​ داد و به‌می‌رسید​ دستیارش نگاه کرد.

«به هر حال، کاری به کارشون نداشته‌سابقهٔ​ باشین. برنامه‌م چیه؟ حدس می‌زنم جلسهٔ هیئت‌مدیره‌اما​ به‌خاطرِ این تأخیرِ غیرمنتظره جابه‌جا شده باشه.»

دستیار که تمامِ این‌فردا​ مدت در حالتِ تعظیم‌می‌شن​ بود، بالاخره صاف ایستاد.

«هیئت‌مدیره منتظره، قربان؛ همون‌طور که باید باشه. رئیسِ هیئت‌مدیره همون‌طور که می‌دونین خیلی بی‌طاقته، اما جرئت نمی‌کنه شکایتی‌جوانی‌اش​ بکنه. موضوعاتِ دستورجلسهٔ امروز از این قراره: تخصیصِ بودجه برای فعالیت‌های تحقیق و توسعه در سه‌ماههٔ آینده، بحثِ اولیه‌مورگان​ دربارهٔ قراردادهای حکومتی برای تعمیر و بازسازی پس از خساراتِ سیلِ پیش‌بینی‌شده، مسائلِ مربوط به افزایشِ بودجهٔ طرح‌های خیریه‌مون...»

موردرت در سکوت‌اگر​ گوش داد و‌ویژگی‌ها​ بعد سر تکان داد.

«پس چیزِ غیرعادی‌ای نیست...‌ویژگی‌ها​ صبر کن. تعمیرات پس‌درخشان​ از خساراتِ سیلِ پیش‌بینی‌شده؟»

دستیار سر تکان داد.

«بله، قربان.»

موردرت با‌حتی​ چهره‌ای گیج به‌می‌رسید​ او نگاه کرد.

«اقداماتِ پیشگیرانه چی؟‌می‌رسید​ چرا هیچ‌چیزی در این‌سابقهٔ​ باره توی دستورجلسه نیست؟»

دستیار با ناراحتی‌بی‌سروپا​ جابه‌جا شد و بعد‌اخراج​ با لحنی خشک گفت:

«خب... چون توی‌اگر​ پیشگیری تقریباً هیچ‌ویژگی‌ها​ پولی درنمیاد، قربان. طبیعتاً.»

موردرت لحظه‌ای چشمانش را بست.

«طبیعتاً، هان؟»

از جایش برخاست، نگاهی‌فردا​ عبوس به دستیارش انداخت‌می‌شن​ و به سمتِ در رفت.

«پس انگار در نهایت‌نظر​ باید یه تغییراتی تو‌کرده​ دستورِ کارِ امروز بدم.»

روز با مشغله‌های همیشگی گذشت. اواخرِ عصر، با ماشینِ مجللش به سمتِ خانه راه افتاد. روی صندلیِ‌لبخندِ​ چرمی نشسته بود و با نگاهی غرق در فکر، به مناظرِ شهرِ سراب که از پشتِ شیشه می‌گذشتند‌مورگان​ خیره شده بود. دستیارش در صندلیِ جلو همچنان داشت چیزی را گزارش می‌داد، اما انگار موردرت گوش نمی‌کرد.

شاید به نظر می‌رسید مردی با ثروت و جایگاهی تقریباً بی‌نهایت، اوقاتِ فراغتش را بیرون می‌گذراند تا‌می‌پذیرم​ از لذت‌های بی‌پایانِ زندگی بهره ببرد، اما در واقع، موردرت زندگیِ تقریباً زاهدانه‌ای داشت. روزهایش معمولاً بینِ‌خلاص​ دفاترِ گروهِ دلاوری و عمارتش می‌گذشت و همان اندک وقتِ آزادش را هم با خانواده سپری می‌کرد.

در جوانی آدمِ دیگری بود، اما حالا سال‌ها می‌شد که موردرت فقط روی همین دو چیز تمرکز داشت: خانواده‌لبخندِ​ و کار. با اینکه هر روز آدم‌های بی‌شماری دور و برش بودند، اما آدمِ منزوی و تنهایی بود. هیچ‌کس‌بی‌اندازه​ واقعاً نمی‌دانست در سرش چه می‌گذرد و پشتِ آن ظاهرِ بی‌نقص، خوش‌برخورد و آرامش چه احساساتی پنهان شده است.

«قربان؟»

موردرت که از افکارش‌ویژگی‌ها​ بیرون پریده بود، نگاهش‌درخشان​ را از پنجره گرفت.

«بله؟»

دستیارش پرونده‌ای به دستش داد.

«این همون طرحِ پیشگیری از سیلیه که خواسته بودین.‌سابقهٔ​ یه گزارشِ اولیه‌ست، اما شرکتِ ساخت‌وسازِ دلاوری تو تهیهٔ‌جوانی‌اش​ فهرستِ اقداماتِ احتمالی خیلی سریع و کارآمد عمل کرده...»

ماشین سینه‌کشِ باران را می‌شکافت و پیش می‌رفت تا اینکه سرانجام به ساحلِ دریاچهٔ آینه رسید.‌جوانی‌اش​ از آنجا می‌شد دیوارهای باشکوهِ قلعهٔ تاریخی را دید که آشناترین نمادِ شهرِ سراب به حساب‌می‌آمد​ می‌آمد. عمارتِ دلاوری در ساحلِ دریاچه قرار داشت و در محاصرهٔ چند هکتار جنگلِ کهنسال بود.

پیشخدمتِ خانواده، سباستین، دمِ در‌ادارهٔ​ به استقبالِ موردرت آمد و با‌باعث​ وقار و ظرافتِ همیشگی‌اش تعظیم کرد.

«به خانه‌حتی​ خوش آمدین،‌نظر​ اربابِ جوان.»

موردرت به مردِ‌اگر​ سالخورده لبخند زد‌ویژگی‌ها​ و به داخل رفت.

وقتی وارد شد، با حالتی‌فرسوده‌اش​ که رگه‌هایی از سرگشتگی در آن‌عجیبش​ پنهان بود، نگاهی به اطراف انداخت.

این اواخر،‌آدم‌های​ عمارت... به‌شدت‌فردا​ سوت‌وکور شده بود.

پدربزرگش مدت‌ها پیش به یکی از ویلاهای ییلاقی‌شان در‌سابقهٔ​ حومهٔ شهر نقل‌مکان کرده بود. پدر و مادرش در‌جوانی‌اش​ یکی از سفرهایشان بودند. مورگان... مورگان هم موقتاً اینجا نبود.

موردرت برای اولین بار‌نظر​ پس از مدت‌ها با‌کرده​ سکوتی محض روبه‌رو شده بود.

نزدیکِ پرترهٔ خانوادگی که بالای شومینهٔ سرسرای اصلی نصب شده بود‌عجیبش​ ایستاد و مدتی به آن خیره ماند. دستیارش که پشت‌سرِ او‌ستاره​ وارد شده بود، گزارش را به پایان رساند و تعظیم کرد.

«اگه امرِ دیگه‌ای نیست،‌فردا​ من دیگه مرخص می‌شم،‌می‌شن​ قربان. استراحتِ خوبی داشته باشین.»

موردرت به‌آرامی سر تکان‌نظر​ داد و اجازه داد مرد‌سابقهٔ​ برود، اما ناگهان متوقفش کرد.

«صبر کن.»

دستیار برگشت.

«بله، قربان؟»

موردرت چند لحظه مکث کرد.

«صبح... کارآگاه‌ها حرف از یه نمونه‌خون‌ویژگی‌ها​ زدن که تو صحنهٔ جرم پیدا شده‌عجیبش​ بود. واقعاً خونِ من اونجا پیدا شده؟»

دستیارش اخم کرد.

«اگه بخواین می‌تونم صحتِ ادعاشون رو بررسی‌اخراج​ کنم، قربان. با این حال، نمی‌فهمم چرا‌مجازاتی​ باید در موردِ همچین چیزی دروغ بگن.»

موردرت لحظه‌ای ساکت ماند.

«...پس کی‌حتی​ دستور داده روی‌می‌رسید​ تحقیقات سرپوش بذارن؟»

مرد چند بار پلک زد. انگار انتظارِ‌سابقهٔ​ سؤالِ دیگری را داشت؛ مثلاً اینکه چه کسی‌یادآوریِ​ نمونه‌خون را در صحنهٔ جرم جاسازی کرده است.

نگاهش را پایین انداخت.

«گمان می‌کنم‌حتی​ کارِ رئیسِ‌نظر​ هیئت‌مدیره بوده، قربان.»

موردرت لب‌هایش را جمع کرد.

«باز هم رئیس، آره؟»

خیلی زود،‌آدم‌های​ جلوی پرترهٔ‌فردا​ خانوادگی تنها ماند.

موردرت مدتِ درازی به‌نظر​ پرتره خیره ماند و‌کرده​ چهره‌اش رفته‌رفته آشفته‌تر شد.

سرانجام، زمزمه کرد:

«هنوز اونجایی؟ برگشتی؟»

البته که‌آدم‌های​ جوابی در‌فردا​ کار نبود.

موردرت از پرتره رو‌نظر​ برگرداند و در سکوت‌کرده​ از آنجا دور شد.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net