چپتر 2479: مدیرعاملِ دلاور
0کمی پیش از آن، موردرت، مدیرعاملِ گروهِ دلاوری، پس از رفتنِ آن دوداشت کارآگاه در دفترش تنها ماند... یا بهتر است بگوییم، با همراهانِ پرشمارش تنها ماند؛جوانی کسی در جایگاهِ او هرگز واقعاً تنها نبود، و این برایش کاملاً مطلوب بود.
موردرت مدتی روی صندلیاشفردا نشسته ماند و بیاختیار انگشتشاونجا را روی دستهٔ صندلی میکشید.
دستیارِ اجراییاش تعظیمِ بلندی کرد.
«عمیقاً عذر میخوام،اگر قربان. این اتفاقویژگیها دیگه هرگز تکرار نمیشه.»
رئیسِ امنیتش هم تعظیم کرد.
«فوراً با مسئولینِ مربوطه تماس میگیرم. این آدمهای بیسروپا تاکوتاهیِ فردا از ادارهٔ پلیس اخراج میشن... از اونجا که کوتاهیِ منسپس باعث شد مزاحمتون بشن، هر مجازاتی رو با کمالِ میل میپذیرم.»
موردرت مدتی در سکوت ماندمیرسید و خیره به دوردست شد، سپسهمچنین با تعجب به آنها نگاه کرد.
«چی؟ نه، هیچ کاری نکنین. چرا بایدفرسودهاش بخوایم از شرِ این کارآگاهای دلاور خلاصخبر بشیم؟ اتفاقاً... به نظرم خیلی هم تحسینبرانگیزن.»
آن مرد، سانلس، به کارآگاهِ اهریمن معروف بود. تکخالِ ادارهٔ پلیسِ سراب بود و بهنوعی یکجوانیاش قهرمانِ گمنام؛ افسرِ نادری که هم لایق بود و هم رشوهناپذیر، حتی اگر به نظر میرسیدمیآمد این ویژگیها فرسودهاش کرده است. موردرت از سابقهٔ درخشان و همچنین شخصیتِ عجیبش کاملاً خبر داشت.
و اما آن زن...
موردرت باحتی یادآوریِ جوانیاش،نظر لبخندِ گرمی زد.
چه کسی میدانست که او روزی با ورزشکارِ ستاره، آتنا، روبهرو میشود؟ وعجیبش حالا او یک کارآگاه بود! در جوانی، طرفدارِ پروپاقرصش بود... حتی شاید کمیروبهرو هم از او خوشش میآمد، که همین باعث شده بود مورگان بیاندازه دستش بیندازد.
با فکر کردنمیرسید به خواهرش، لبخندشکرده کمی رنگ باخت.
موردرت آهی کشید.
«میدونین، بچگیِ نسبتاً تنهایی داشتم. اما یه دسته داستانِ کارآگاهیِ قدیمی توی اتاقزیرشیروانیِ پدربزرگم بود...داشت احتمالاً برای خوندنشون خیلی بچه بودم، ولی کی میخواست جلومو بگیره؟ اون کتابها همدمم بودن،طرفدارِ و چه همدمای هیجانانگیزی! از اون موقع تا حالا همیشه علاقهٔ خاصی به کارآگاهها داشتم.»
سر تکانحتی داد و بهمیرسید دستیارش نگاه کرد.
«به هر حال، کاری به کارشون نداشتهسابقهٔ باشین. برنامهم چیه؟ حدس میزنم جلسهٔ هیئتمدیرهاما بهخاطرِ این تأخیرِ غیرمنتظره جابهجا شده باشه.»
دستیار که تمامِ اینفردا مدت در حالتِ تعظیممیشن بود، بالاخره صاف ایستاد.
«هیئتمدیره منتظره، قربان؛ همونطور که باید باشه. رئیسِ هیئتمدیره همونطور که میدونین خیلی بیطاقته، اما جرئت نمیکنه شکایتیجوانیاش بکنه. موضوعاتِ دستورجلسهٔ امروز از این قراره: تخصیصِ بودجه برای فعالیتهای تحقیق و توسعه در سهماههٔ آینده، بحثِ اولیهمورگان دربارهٔ قراردادهای حکومتی برای تعمیر و بازسازی پس از خساراتِ سیلِ پیشبینیشده، مسائلِ مربوط به افزایشِ بودجهٔ طرحهای خیریهمون...»
موردرت در سکوتاگر گوش داد وویژگیها بعد سر تکان داد.
«پس چیزِ غیرعادیای نیست...ویژگیها صبر کن. تعمیرات پسدرخشان از خساراتِ سیلِ پیشبینیشده؟»
دستیار سر تکان داد.
«بله، قربان.»
موردرت باحتی چهرهای گیج بهمیرسید او نگاه کرد.
«اقداماتِ پیشگیرانه چی؟میرسید چرا هیچچیزی در اینسابقهٔ باره توی دستورجلسه نیست؟»
دستیار با ناراحتیبیسروپا جابهجا شد و بعداخراج با لحنی خشک گفت:
«خب... چون تویاگر پیشگیری تقریباً هیچویژگیها پولی درنمیاد، قربان. طبیعتاً.»
موردرت لحظهای چشمانش را بست.
«طبیعتاً، هان؟»
از جایش برخاست، نگاهیفردا عبوس به دستیارش انداختمیشن و به سمتِ در رفت.
«پس انگار در نهایتنظر باید یه تغییراتی توکرده دستورِ کارِ امروز بدم.»
روز با مشغلههای همیشگی گذشت. اواخرِ عصر، با ماشینِ مجللش به سمتِ خانه راه افتاد. روی صندلیِلبخندِ چرمی نشسته بود و با نگاهی غرق در فکر، به مناظرِ شهرِ سراب که از پشتِ شیشه میگذشتندمورگان خیره شده بود. دستیارش در صندلیِ جلو همچنان داشت چیزی را گزارش میداد، اما انگار موردرت گوش نمیکرد.
شاید به نظر میرسید مردی با ثروت و جایگاهی تقریباً بینهایت، اوقاتِ فراغتش را بیرون میگذراند تامیپذیرم از لذتهای بیپایانِ زندگی بهره ببرد، اما در واقع، موردرت زندگیِ تقریباً زاهدانهای داشت. روزهایش معمولاً بینِخلاص دفاترِ گروهِ دلاوری و عمارتش میگذشت و همان اندک وقتِ آزادش را هم با خانواده سپری میکرد.
در جوانی آدمِ دیگری بود، اما حالا سالها میشد که موردرت فقط روی همین دو چیز تمرکز داشت: خانوادهلبخندِ و کار. با اینکه هر روز آدمهای بیشماری دور و برش بودند، اما آدمِ منزوی و تنهایی بود. هیچکسبیاندازه واقعاً نمیدانست در سرش چه میگذرد و پشتِ آن ظاهرِ بینقص، خوشبرخورد و آرامش چه احساساتی پنهان شده است.
«قربان؟»
موردرت که از افکارشویژگیها بیرون پریده بود، نگاهشدرخشان را از پنجره گرفت.
«بله؟»
دستیارش پروندهای به دستش داد.
«این همون طرحِ پیشگیری از سیلیه که خواسته بودین.سابقهٔ یه گزارشِ اولیهست، اما شرکتِ ساختوسازِ دلاوری تو تهیهٔجوانیاش فهرستِ اقداماتِ احتمالی خیلی سریع و کارآمد عمل کرده...»
ماشین سینهکشِ باران را میشکافت و پیش میرفت تا اینکه سرانجام به ساحلِ دریاچهٔ آینه رسید.جوانیاش از آنجا میشد دیوارهای باشکوهِ قلعهٔ تاریخی را دید که آشناترین نمادِ شهرِ سراب به حسابمیآمد میآمد. عمارتِ دلاوری در ساحلِ دریاچه قرار داشت و در محاصرهٔ چند هکتار جنگلِ کهنسال بود.
پیشخدمتِ خانواده، سباستین، دمِ درادارهٔ به استقبالِ موردرت آمد و باباعث وقار و ظرافتِ همیشگیاش تعظیم کرد.
«به خانهحتی خوش آمدین،نظر اربابِ جوان.»
موردرت به مردِاگر سالخورده لبخند زدویژگیها و به داخل رفت.
وقتی وارد شد، با حالتیفرسودهاش که رگههایی از سرگشتگی در آنعجیبش پنهان بود، نگاهی به اطراف انداخت.
این اواخر،آدمهای عمارت... بهشدتفردا سوتوکور شده بود.
پدربزرگش مدتها پیش به یکی از ویلاهای ییلاقیشان درسابقهٔ حومهٔ شهر نقلمکان کرده بود. پدر و مادرش درجوانیاش یکی از سفرهایشان بودند. مورگان... مورگان هم موقتاً اینجا نبود.
موردرت برای اولین بارنظر پس از مدتها باکرده سکوتی محض روبهرو شده بود.
نزدیکِ پرترهٔ خانوادگی که بالای شومینهٔ سرسرای اصلی نصب شده بودعجیبش ایستاد و مدتی به آن خیره ماند. دستیارش که پشتسرِ اوستاره وارد شده بود، گزارش را به پایان رساند و تعظیم کرد.
«اگه امرِ دیگهای نیست،فردا من دیگه مرخص میشم،میشن قربان. استراحتِ خوبی داشته باشین.»
موردرت بهآرامی سر تکاننظر داد و اجازه داد مردسابقهٔ برود، اما ناگهان متوقفش کرد.
«صبر کن.»
دستیار برگشت.
«بله، قربان؟»
موردرت چند لحظه مکث کرد.
«صبح... کارآگاهها حرف از یه نمونهخونویژگیها زدن که تو صحنهٔ جرم پیدا شدهعجیبش بود. واقعاً خونِ من اونجا پیدا شده؟»
دستیارش اخم کرد.
«اگه بخواین میتونم صحتِ ادعاشون رو بررسیاخراج کنم، قربان. با این حال، نمیفهمم چرامجازاتی باید در موردِ همچین چیزی دروغ بگن.»
موردرت لحظهای ساکت ماند.
«...پس کیحتی دستور داده رویمیرسید تحقیقات سرپوش بذارن؟»
مرد چند بار پلک زد. انگار انتظارِسابقهٔ سؤالِ دیگری را داشت؛ مثلاً اینکه چه کسییادآوریِ نمونهخون را در صحنهٔ جرم جاسازی کرده است.
نگاهش را پایین انداخت.
«گمان میکنمحتی کارِ رئیسِنظر هیئتمدیره بوده، قربان.»
موردرت لبهایش را جمع کرد.
«باز هم رئیس، آره؟»
خیلی زود،آدمهای جلوی پرترهٔفردا خانوادگی تنها ماند.
موردرت مدتِ درازی بهنظر پرتره خیره ماند وکرده چهرهاش رفتهرفته آشفتهتر شد.
سرانجام، زمزمه کرد:
«هنوز اونجایی؟ برگشتی؟»
البته کهآدمهای جوابی درفردا کار نبود.
موردرت از پرتره رونظر برگرداند و در سکوتکرده از آنجا دور شد.
قبلی
بعدی