---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2473: سکوتِ دلپذیر • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 2473: سکوتِ دلپذیر

0

سانی بقیهٔ روز را به شنیدنِ سرزنش‌های سروان، پر‌باز​ کردنِ فرم‌ها و دریافتِ گزارش‌های پزشکِ قانونی گذراند —‌آشفته​ نه اینکه چیزِ دندان‌گیری برای گزارش دادن وجود داشته باشد.

درست مثلِ قربانیانِ قبلی، روی بدنِ آخرین قربانی هم زخم‌های مختلفی به چشم می‌خورد که نشان می‌داد مردِ جوانِ بیچاره پیش‌برگشت​ از کشته شدن درگیرِ نبردی ناامیدانه بوده است. این بار علتِ مرگ آسیبِ شدید به ستونِ فقرات بود — گردنش را شکسته‌کرگدنِ​ بودند. معلوم نبود چشم‌هایش را پیش از مرگ درآورده‌اند یا پس از آن، اما این کار با دقتی جراح‌گونه انجام شده بود.

«عجب مکافاتی.»

پس از رسیدگی به‌فقرات​ این کارهای روزمره، سانی‌بودند​ اواخرِ عصر به خانه برگشت.

...این بار، یادش ماند که پیش از دور شدن از پی‌تی‌ویِ‌لباس‌ها​ باستانی‌اش، آن را خاموش کند. کاشف به عمل آمد که این ماشین‌های‌نقشهٔ​ عجیب هیچ حالتِ آماده‌به‌کاری ندارند و هر بار باید کاملاً خاموش شوند.

«چقدر بدوی. کرگدنِ من عمراً...»

واردِ آپارتمان که شد،‌معلوم​ بطری را روی دستگیرهٔ در‌کار​ میزان کرد و آه کشید.

تلویزیون — نوعی مرکزِ سرگرمیِ بدوی — را روشن کرد تا ببیند اخبار چه می‌گوید. سپس درِ کمد را‌عجب​ باز کرد و تمامِ لباس‌ها را از چوب‌لباسی‌ها بیرون کشید. پشتِ آن‌ها، توده‌ای ظاهراً آشفته از عکس‌ها و اسنادِ‌ماشین‌های​ چاپ‌شده نمایان شد که روی نقشهٔ بزرگی از شهرِ سراب پونز شده و با نخ‌های قرمز به هم وصل بودند.

کارآگاهِ اهریمن با وجودِ تعلیق شدن، هرگز دست از کار روی پروندهٔ پوچ‌گرا نکشیده بود. عکس‌ها متعلق به قربانیانِ قاتلِ‌اسنادِ​ زنجیره‌ای و همچنین مظنونینِ مختلف بود. اسنادِ چاپ‌شده حاویِ جزئیاتی دربارهٔ هویتِ آن‌ها، صحنه‌های جرم و کالبدشکافی‌ها بود. نخ‌های قرمز‌متعلق​ همهٔ این‌ها را به هم وصل می‌کرد... بی‌شباهت به تارهای تقدیری نبود که تمامِ هستی را به هم پیوند می‌دادند.

فقط مشکل اینجا بود که سانی‌درآورده‌اند​ نمی‌توانست الگوی پیونددهندهٔ این رویدادهای ظاهراً‌شده​ نامربوط را در این بافتِ قرمز ببیند.

دست‌کم هنوز نمی‌توانست...

اخبار پخش شد و به پایان رسید، بی‌آنکه هیچ اطلاعاتِ مفیدی در بر داشته باشد. پر از‌انجام​ وحشت‌افکنی دربارهٔ پوچ‌گرا بود و چند گزارشِ تبلیغاتی هم دربارهٔ گروهِ دلاوری و جدیدترین اقداماتش پخش شد. اما‌کاشف​ فردا قرار بود اخبار پر از تصاویرِ افی شود، چون می‌خواست یک نشستِ خبری برای مطبوعات برگزار کند.

سانی دوباره رو به‌اخبار​ نقشهٔ شهرِ سراب کرد‌کمد​ و مشغولِ بررسیِ سرنخ‌ها شد.

اما مدتی‌بودند​ بعد، نگاهی دزدکی‌چشم‌هایش​ به تلویزیون انداخت.

اخبار تمام شده بود و نوعی سریالِ درامِ‌اما​ فانتزی و عاشقانه پخش می‌شد. سانی با اخمی‌رسیدگی​ تمسخرآمیز، دوباره به عکس‌های قربانیانِ قاتلِ زنجیره‌ای خیره شد.

اما مدتی بعد، به خودش که‌گردنش​ آمد دید جلوی تلویزیون نشسته و‌درآورده‌اند​ با دقت محوِ تماشای سریال شده است.

«عجب. اون... تزکیه‌ست؟ خیلی عجیب به نظر می‌رسه، ولی یه کم شبیهِ بیداریِ طبیعیه. اما این فرقه‌های شیطانی‌آشفته​ و راستین دیگه چیه؟ اون آدمای فرقهٔ راستین که انگار یه مشت آشغالِ تمام‌عیارن. اصلاً چرا اون دختر‌دست​ رو شکنجه دادن؟ فقط به خاطر اینکه پسرِ پادشاهِ دیوها رو نجات داده بود؟ اَه! چه سریالِ مسخره‌ای...»

می‌خواست سراغِ سرنخ‌ها برگردد، اما یک‌درآورده‌اند​ ساعت بعد به خودش که آمد،‌شده​ دید هنوز میخکوبِ صفحهٔ تلویزیون است.

«داری چیکار می‌کنی دخترهٔ احمق! اون جاودانهٔ راستینِ خوش‌تیپ بعد از اینکه دزدیدیش و کلِ شب بهش زل زدی، معلومه‌عصر​ که داره یه دیوِ درون رو تو خودش می‌پرورونه! با شناختی که از اون آدمِ نچسب و خسته‌کننده دارم، نُه ماه‌شوند​ میره تو انزوا و دیوِ درونش رو بیرون می‌کشه، که اونم بعدش شکلِ آدمیزاد می‌گیره و برمی‌گرده تا بلای جونت بشه!»

انگار تا حالا‌ستونِ​ هیچ شبحِ ذهنی‌گردنش​ به پستش نخورده بود!

سانی که حرصش درآمده بود، خواست‌سپس​ کانال را عوض کند... با این حال،‌بیرون​ یک ساعت بعد هنوز همان‌جا نشسته بود.

«نه، نه، نه... نمی‌بینی که گورِ شمشیر یه تله‌ست؟! تو هیچ‌وقت شمشیرِ آسمانیِ صاعقه رو به‌کارهای​ دست نمیاری. در عوض، ده فرقهٔ جاودانهٔ راستین قراره بهت کمین بزنن! آخه تو دیگه چه‌ماشین‌های​ جور بانوی دیوی هستی، احمق؟ اون پسرِ لعنتیِ پادشاهِ دیوها هم چه مرگشه که درست‌وحسابی راهنماییت نمی‌کنه؟»

و یک ساعتِ بعد:

«آها، که این‌طور. پس پسرِ پادشاهِ دیوها تو مدتی که تو مرده بودی، به اوجِ میانیِ پایینیِ قلهٔ حقیقیِ بالاترین اوجِ قلمروِ‌کارهای​ روحِ نوپا رسیده. اونم فقط تو پنج سال! خدایان... حتی اگه بدنِ دخترِ عالیجنابِ آسمانی رو هم تسخیر می‌کردی، رسیدن به اون‌باید​ احمق کارِ راحتی نبود! بدتر از همه اینکه هنوز فکر می‌کنی تو گورِ شمشیر بهت خیانت کرده... نوچ، همو ببوسین بره دیگه!»

و کمی بعد...

«نه دیوِ درون، نه! چطور می‌تونی همین‌طوری بری و خودت رو فدا‌شده​ کنی؟! اون جاودانهٔ نچسب نُه ماهِ تمام تو انزوا وقت گذاشت تا‌دور​ بکشتت بیرون، پس تو باید زنده بمونی! به خاطرِ مامان و بابا!»

...پیش از آنکه‌بودند​ متوجه شود، صبح‌چشم‌هایش​ از راه رسید.

درست مثل هر روز، قدیس پیش از سپیده‌دم بیدار شد. آپارتمانش جادار و خلوت بود و سکوتی آرامش‌بخش‌آشفته​ در آن موج می‌زد. باران پشتِ پنجره‌های سراسری آرام صدا می‌کرد. در دوردستِ آسمانِ ابری، خطِ باریکی به‌دست​ رنگِ یاسیِ کم‌رنگ کشیده می‌شد و تاریکیِ ژرفی را که شهر را در بر گرفته بود، رفته‌رفته پس می‌زد.

دوست نداشت عجله کند، از این رو، زندگی‌اش زمان‌بندیِ دقیق و نظمِ سفت‌وسختی داشت. هر روز را با دوراندیشی‌عصر​ و دقتی آرام آغاز می‌کرد تا از تک‌تکِ دقایق بیشترین بهره را ببرد. برخی عادت داشتند قدیس را به یک‌کاملاً​ اثرِ هنری تشبیه کنند... او به‌ندرت به تملق‌شان توجه می‌کرد، اما خودش دوست داشت زندگی‌اش را یک اثرِ هنری بداند.

به‌عنوانِ هنرمند، باید هر روز‌نبود​ را با دقت شکل می‌داد‌دقتی​ تا شاهکاری بی‌نقص خلق کند.

صبح زمانِ ورزش، بهداشتِ فردی، رسیدگی به خود و تغذیه بود — پس امروز هم مثل هر روز، روزش‌عجب​ را با یک برنامهٔ ورزشیِ سنگین و یک‌ساعته آغاز کرد. بدنش ابزارِ اصلی‌اش برای شکل دادن به زندگی‌اش بود؛‌ماشین‌های​ همچنین پایه و اساسِ یک ذهنِ سالم به شمار می‌رفت، بنابراین تلاش می‌کرد آن را در وضعیتی بی‌نقص نگه دارد.

دقیقاً یک ساعت بعد، قدیس ورزش را متوقف کرد و دوشِ ده‌دقیقه‌ای گرفت؛ در این حین از لوسیونِ پاک‌کننده و لوسیونِ لایه‌بردار استفاده‌نقشهٔ​ کرد و بعد شامپو و نرم‌کنندهٔ ملایمی به موهایش زد. ده دقیقهٔ دیگر صرفِ رسیدگی به پوست شد و پس از آن ده‌حاویِ​ دقیقه به مراقبت از مو اختصاص یافت. در نهایت، برای خودش املتی ساده با سبزیجات درست کرد و یک فنجان قهوهٔ سیاه دم کرد.

قدیس در سکوت صبحانه خورد و هم‌زمان اخبار‌کار​ را از فیدِ شخصی و منظمش خواند و چند‌روزمره​ مقالهٔ علمی را نشان کرد تا بعداً مطالعه کند.

در آخر، لباسِ شیکی را که‌چشم‌هایش​ از اولِ هفته برای امروز آماده کرده‌شده​ بود پوشید و از خانه بیرون رفت.

این موقعِ صبح ترافیک سبک بود و او در مسیرِ رانندگی به سمتِ‌اما​ محلِ کار، به موسیقی، پادکست یا کتابِ صوتی گوش نمی‌داد. ماشینش غرق در سکوت‌برگشت​ بود و تنها صداهای خفهٔ شهری که داشت بیدار می‌شد به داخل نفوذ می‌کرد.

قدیس پس از حدود سی دقیقه در راه بودن، واردِ مطبِ تمیز و مرتبش شد‌آن‌ها​ و نود دقیقهٔ دیگر را صرفِ بررسیِ پروندهٔ بیماران و آماده کردنِ خودش برای آن‌وصل​ روز کرد. دقیقاً رأس ساعتِ نُه صبح، درِ مطب باز شد و دستیارش به داخل آمد.

«دکتر قدیس،‌بودند​ مراجعه‌کنندهٔ ساعتِ‌نبود​ نُهِ شما اینجاست.»

سر تکان داد.

«لطفاً راهنماییش کن داخل.»

این اولین حرفی بود که‌می‌گوید​ پس از بیدار شدن در‌تمامِ​ چهار ساعتِ پیش، به زبان می‌آورد.

قدیس به حرف‌های بیمار گوش می‌داد و با دقت یادداشت‌جراح‌گونه​ برمی‌داشت. پس از یک استراحتِ پانزده‌دقیقه‌ای، مراجعه‌کنندهٔ دیگری را دید و‌برگشت​ سپس برای سرکشی به بخشِ بستریِ به‌شدت محافظت‌شدهٔ محلِ کارش رفت.

سرانجام، وقتِ ناهار رسید.

معمولاً قدیس وعده‌ای مقوی می‌خورد که خودش آماده کرده بود، اما‌چشم‌هایش​ امروز قرارِ دیگری داشت — حتی اگر نخوردنِ یک وعدهٔ غذایی‌کارهای​ ایده‌آل نبود، غرورش به‌عنوانِ یک فردِ حرفه‌ای در اولویت قرار داشت.

از بیمارستان خارج شد و به سمتِ ساختمانِ مجاوری راند که در آن مطبِ‌پشتِ​ خصوصیِ کوچکی اجاره کرده بود. بیمارش از قبل آنجا منتظرش بود؛ به ماشینِ کثیف‌نخ‌های​ و قراضه‌اش تکیه داده بود و با نگاهی غایب به چشم‌اندازِ شهر چشم دوخته بود.

خودِ مرد هم بی‌شباهت به ماشینش نبود. لباس‌هایش ارزان و چروکیده‌انجام​ بود، موهایش ژولیده و رنگ‌ورخسارش به‌شکلی بیمارگونه پریده بود؛ چشمانش هم‌یادش​ کاسهٔ خون بود و حلقه‌هایی تیره و گودافتاده زیرشان دیده می‌شد.

در یک روزِ عادی، قدیس در دل احساسِ انزجار می‌کرد، اما در کمالِ تعجب، مرد با‌رسیدگی​ وجودِ همهٔ این‌ها کاملاً گیرا به نظر می‌رسید. جذابیتی تاریک و رندانه در ظاهرِ آشفته و‌آمد​ نگاهِ سردش وجود داشت. قدیس با دیدنِ او، هجومِ ناگهانیِ احساسی عجیب را نیز حس کرد.

دقیقاً کشش نبود، بلکه بیشتر شبیهِ... اشتیاق‌شکسته​ بود؟ تعلق‌خاطر؟ نمی‌توانست تشخیص دهد و از‌کار​ این واکنشِ عجیبش حسابی جا خورده بود.

«کارآگاه.»

مرد نگاهش‌بودند​ کرد و بعد‌چشم‌هایش​ لبخندِ کم‌رنگی زد.

«سلام، دکتر.‌شکسته​ ممنون که‌معلوم​ برام وقت گذاشتی.»

من... از‌شدید​ این مرد‌فقرات​ خوشم میاد؟

منظورِ قدیس از نظرِ‌اخبار​ عاشقانه یا جسمی نبود، بلکه‌باز​ صرفاً به‌عنوانِ یک انسان بود.

خب، جای تعجب هم نداشت. اگر یک چیز بود‌دقتی​ که او در آدم‌ها ارزش می‌گذاشت، شایستگی بود —‌اواخرِ​ ویژگی‌ای که با معیارهای او، بی‌نهایت کمیاب به شمار می‌رفت.

کارآگاه سانلس همان‌قدر که درهم‌شکسته بود، نبوغ هم داشت و درست با همان پشتکاری زندگی‌اش را شکل می‌داد‌روزمره​ که خودِ قدیس می‌داد... حتی اگر شاهکاری که سعی در خلقش داشت، بیشتر از آنکه زیبا باشد، ترسناک به‌آماده‌به‌کاری​ نظر می‌رسید — پر از درون‌مایه‌های خوفناک و تمایلاتِ خودویرانگرانه، اما چنان گیرا که نمی‌شد از آن چشم برداشت.

قدیس لحظه‌ای درنگ کرد.

امروز چیزی‌روشن​ در او‌اخبار​ متفاوت بود...

«بفرما. بیا داخل.»

ناولها | novelha.net