چپتر 2929: در آستانه
0کمی بعد،ظهور جزیرهٔ آلتیاسایهها را ترک کردند.
سفر به آستانه طولانی، اما بیدردسر بود. هرچه بهبیشترِ شهرِ آلوده نزدیکتر میشدند، آبِ رودِ بزرگ رفتهرفته کمعمقترشدند میشد و مجبور بودند مسافتهای طولانی را پرواز کنند.
سانی برای اینکه نفیس مجبور نشود مدام ازیاد سرشتش استفاده کند، مؤدبانه پیشنهاد داد کُشنده آنهاشهری را روی پشتِ پهن و اژدهاگونهاش سوار کند.
...چیزی نمانده بود برای دومین بار سرشاژدها را به باد بدهد، منتها این بار نهنهایت با تیغهای تیز، بلکه با نیشهای یک اژدها.
خوشبختانه، بیشترِ سایههایش پیشتر ترمیم شده بودند. بنابراین در نهایت،ساخت آن دو بر پشتِ دو زنبورِ ابسیدین سوار شدند وپیاده با سرعتی خیرهکننده بر فرازِ رودِ بزرگ به پرواز درآمدند.
نفیس راهشان را روشن میکرد. از دور، حتماً شبیه بهسایههایش ستارهای دنبالهدار به نظر میرسیدند که از پهنهٔ بیکرانِ رودِ بزرگفرازِ میگذشت و درخششِ خیرهکنندهاش در آبِ راکد و تاریک بازتاب مییافت.
اما همین که به آستانه نزدیک شدند، سانی زنبورها را مرخص کردداده و با ظهور دادنِ سایهها لایهٔ نازکی از مادهٔ جامد روی رودکردیم ساخت؛ جزیرهای کاملاً مسطح که تا چند کیلومتر در هر سو امتداد داشت.
آمادهٔ نبرد،این پیاده بهتیز راهشان ادامه دادند.
در همین حین، نفیس نبردِ نهاییِنازکی کابوسِ سوم را به یاد آورد...کاملاً نبردی که سانی از دست داده بود.
«آستانه زمانی شهرِ جویندگانِ حقیقت بود؛ شهری که تا جای ممکنپیشتر نزدیک به مصب ساخته بودنش. اما وقتی ما پیداش کردیم، فقطدرآمدند حاشیههای شهر باقی مونده بود. بقیهاش زیرِ جویندهٔ اول دفن شده بود.»
سانی پیشتر این داستاننبردِ را شنیده بود، امایاد هرگز با این جزئیات.
«جویندهٔ اول چه شکلی بود؟»
چهرهٔ نفیس در هم رفت.
«یه... تودهٔ عظیم و بیشکل از گوشتِ سرخ بود که مثلِ یه تومورِ در حالِ پخش شدن دنیا رو پوشونده بود. کلِدرآمدند شهر رو فرا گرفته بود و گوشت داشت میریخت توی رودِ بزرگ و آلودهاش میکرد. جویندهٔ اول مدام رشد میکرد. وقتی برای اولینمرخص بار دیدیمش، راحت میشد تصور کرد که این گوشتِ نفرتانگیز یه روز کلِ رودِ بزرگ رو میپوشونه و تمامِ مقبرهٔ آریل رو میبلعه.»
لحظهای مکثدادند کرد ونبردِ بعد افزود:
«بدتر از اون این بود که جویندهٔ اول فقط یه پلید نبود. منشأشده آلودگی بود؛ سرچشمهٔ نفرینِ وحشتناکی که به جانِ رودِ بزرگ افتاده بود. لمسدور کردنِ گوشتش یعنی آلوده شدنِ درجا به تباهی... پس چطور باید نابودش میکردیم؟»
نفیس سر تکان داد.
«و خودِ آلودگان هم بودن. حتی اگه تا اون موقع همهٔ طاعونها از بین رفته بودن، خرابههای آستانهشدند هنوز پر از پلیدها بود. قدرتمند و باستانی هم بودن؛ خیلیهاشون فاسدشده بودن، بعضیهاشون سقوطکرده. خودِ جویندهٔ اولدرخششِ و بیشمار موجودِ کابوس که ازش محافظت میکردن... همهٔ اینا برای یه مشت استاد کاری غیرممکن به نظر میرسید.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«و تواین فقط... همهچیزتیز رو منفجر کردی؟»
نفیس لبخند زد.
«نه، نه دقیقاً. حداقل نه همون موقع.اژدها اون چیز اونقدر عظیم بود که حتیبنابراین با شعلههای من هم از بین نمیرفت.»
به روبهرودادند نگاه کردنبردِ و آهی کشید.
«به این نتیجه رسیدیم که جویندهٔ اول باید یه قلب داشته باشه... یا حداقل یهنهایت هسته. یه جایی تو اعماقِ اون دریای گوشت، بقایای آلتیا از آن نُهتن در عمقدنبالهدار دفن شده بود. برای همین، میخواستیم بهشون برسیم و منبعِ جویندهٔ اول رو نابود کنیم.»
چهرهٔ نفیس در هم رفت.
«من تنها کسی بودم که میتونستم بدونِ اینکه تباه بشم روی گوشتِ جویندهٔ اول راه برم، برای همین اینسرعتی کاری بود که باید بهتنهایی انجام میدادم. اما قبلش، باید تا جایی که میتونستیم بهش نزدیک میشدیم و ازراکد سپاهِ عظیمِ آلودهها میگذشتیم. موردرت اونجا نقشِ کلیدی داشت — در واقع، بدونِ اون هرگز زنده به جویندهٔ اول نمیرسیدیم.»
لحظهای مکث کردحین و بعد باکابوسِ لحنی تحقیرآمیز ادامه داد:
«اون ما رو از طریقِ بازتابها از بینِ آلودهها رد کرد. اینطوری، تونستیم واردِ آستانه بشیم، تا جایی که ممکن بود نزدیکدرآمدند به گوشتِ جویندهٔ اول. البته آلودهها هنوز هم حسمون میکردن... کای و افی عقب موندن تا جلوشون رو بگیرن. موردرت و کاسیزنبورها طعمه شدن و یهسریشون رو دور کردن. در همون حال، من از کوهِ گوشت بالا رفتم و سعی کردم به قلبِ شهر برسم.»
چهره در هم کشید.
«وقتی رسیدم، سعی کردم راهی به قلبِ جویندهٔ اول باز کنم. سعی کردم بسوزونمش هم... اما گوشت سریعتر ازسرعتی اونی که بتونم نابودش کنم رشد میکرد. یه جایی پشتم، دستهام داشت برام زمان میخرید و تو سیلِ ویرانگرِراکد آلودهها غرق میشد. داشتن به عقب رانده میشدن، به سمتِ جویندهٔ اول... به سمتِ اینکه خودشون هم آلوده بشن.»
نفیس سردادند تکان داد ونهاییِ لبخندِ بیجانی زد.
«خب، بقیهاش رو میدونی. در نهایت شش تا از هفتسایههایش هستهام رو منفجر کردم و شش برابرِ ویرانیای که سرِخیرهکننده گرگومیش آورده بودم رو به راه انداختم. همون کارساز شد.»
چقدر هم مختصر و مفید.
تا آن موقع به انتهای جزیرهٔ سایههایی کهخوشبختانه سانی ساخته بود رسیده بودند. نفیس به روبهرو نگاهابسیدین کرد، لحظهای ساکت ماند و با لحنی ناراضی گفت:
«حالا که مطلق هستم... فکرنهاییِ کنم فقط یکی دو تانبردی هسته کافی باشه. شاید حتی یکی.»
سانی به سمتِ لبه رفت و قدمی به آنسوی آن برداشت.پیشتر لایهٔ سیاهی که روی آب قرار داشت امتداد یافت و زیرِ پایشراهشان را گرفت. همزمان، در جایی دوردست، جزیرهٔ سایهها شروع به فروریختن کرد.
«این بار من اینجام. و با اینکه در برابرِ تباهیساخت مصون نیستم، میدونم چطور چیزها رو از دور نابود کنم.پیاده پس، امیدوارم نیازی نباشه حتی یه هستهٔ روح رو فدا کنی.»
روی آب راهتیغهای افتادند و مسیرِ تاریکیاژدها زیرِ پایشان پدیدار شد.
خیلی زود، آستانه نمایان شد...
سانی و نفیس ایستادندتیز و در سکوتی غمانگیزخوشبختانه به روبهرو خیره شدند.
بافت نابود شده بود و اثری ازمادهٔ لطفِ سقوطکرده نبود. حتی جزیرهٔ آلتیا همچند از این ویرانی در امان نمانده بود.
اما آستانه هنوزتیغهای اینجا بود، هرچندنیشهای تغییر کرده بود.
تنها چیزی که آن را از نسخهٔ شبحوارییاد که در اعماقِ کابوس وجود داشت متمایز میکرد...شهری این بود که جویندهٔ اول دیگر آنجا نبود.
دریای گوشتِ نفرتانگیزی که زمانی شهرِ جویندگانِ حقیقتخوشبختانه را در خود غرق کرده بود، دیگر وجودزنبورِ نداشت و بیهیچ ردی از بین رفته بود.