---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2600: نقشهٔ ستارگان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2600: نقشهٔ ستارگان

0

ده‌ها صورتِ فلکی که در گسترهٔ مخملین و پهناورِ آسمانِ شب سوسو می‌زدند، منفجر شدند.‌نتیجهٔ​ برخی ستارگان خاموش شدند و برخی دیگر با شفق‌هایی درخشان شکوفا شدند؛ گویی پیش از‌درنگ​ آنکه در نمایشی باشکوه از خودتخریبی فرو بریزند، لحظه‌ای شکوهمند از درخششی خیره‌کننده را تجربه می‌کردند.

یا دست‌کم‌درست​ این‌طور به‌لحظه​ نظر می‌رسید.

«صبر کن،‌انگار​ این اصلاً‌عجیب​ منطقی نیست.»

افسونی که سانی فعال کرده بود داشت مقدارِ عظیمی از جوهرش را می‌بلعید، اما با این‌پرسید​ حال، آن‌قدر قدرتمند نبود که بتواند ستارگانِ بی‌شماری را خاموش کند. حتی اگر بود هم چیزی‌نیستم​ در آسمانِ شب تغییر نمی‌کرد؛ هرچه باشد، ستارگانِ پراکنده در گسترهٔ تاریکش به شکلی غیرقابل‌تصور دور بودند.

سال‌ها طول می‌کشید تا نورشان از خلأِ پهناورِ فضا عبور کند... دست‌کم همه‌چیز در‌هیچ​ جهانِ بیداری این‌طور کار می‌کرد. حتی اگر سانی واقعاً چند ستاره را نابود کرده‌غلطی​ بود، تازه سال‌ها یا حتی دهه‌ها بعد می‌توانست تغییری ملموس در آسمانِ شب ببیند.

البته از نظرِ تئوری ممکن بود طلسمی که بافنده به جا گذاشته بود، در زمان رسوخ کرده و‌هیچ​ این ستارگان را در مقاطعِ مختلفی از گذشته‌های دور نابود کرده باشد، تا منظرهٔ مرگشان درست در همین‌الگوی​ لحظه یک‌جا پدیدار شود. اما این... این کار حتی برای دیمونِ تقدیرِ خائن هم زحمتِ زیادی به نظر می‌رسید.

به‌خصوص که انگار این تغییرِ عجیب در آسمانِ شب هیچ نتیجهٔ‌تماشایش​ آشکاری، چه سودمند و چه غیر از آن، نداشت. تماشایش زیبا‌کرد​ بود، اما فراتر از آن، به نظر نمی‌رسید اتفاقی افتاده باشد.

جت پرسید:

«سانی... آخه چه غلطی کردی؟»

چند لحظه درنگ کرد، الگوی عجیبِ‌حتی​ ستارگانِ ناپدیدشده و شعله‌ور را بررسی‌باشد​ کرد و بعد گلویش را صاف کرد.

«راستش... کاملاً مطمئن‌طلسمی​ نیستم؟ من فقط‌زمان​ افسون رو فعال کردم.»

آن پایین، روی عرشه‌های باغِ شب، مردم دورِ هم جمع می‌شدند‌کند​ و با دست به آسمان اشاره می‌کردند؛ از این منظرهٔ زیبا‌غیرقابل‌تصور​ شگفت‌زده شده بودند. انگار حسابی از این منظرهٔ غیرمنتظره لذت می‌بردند.

سانی نگاهی به عصای چوبیِ توی دستش انداخت و حس کرد که دارد بی‌وقفه جوهرش را می‌بلعد. در‌انگار​ جایگاهِ یک قدیس نمی‌توانست این افسونِ مرموز را برای مدتی طولانی حفظ کند، اما حالا که یک مطلق بود،‌درنگ​ این موضوع دیگر اهمیتی نداشت. جوهرِ بیشتری به روحش سرازیر می‌شد و ذخایرش را تقریباً در دم پر می‌کرد.

«انگار افسونِ خطرناکی نیست.‌بی‌شماری​ در عینِ حال، اصلاً‌چیزی​ نمی‌دونم هدفش چیه. چقدر مرموز.»

جت آهی کشید و‌بافنده​ بعد با حالتی متفکرانه به‌مختلفی​ آسمانِ شبِ درخشان نگاه کرد.

مدتی در اعماقِ تاریکش‌حال​ خیره ماند و بعد‌بتواند​ با لحنی مردد گفت:

«خب، هدفش هرچی که‌هیچ​ هست، باید به دریای‌غیر​ توفان ربط داشته باشه.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«از چه نظر؟»

جت با‌ممکن​ حالتی خنثی به‌گذاشته​ او نگاه کرد.

«تو دربارهٔ جایی‌تغییرِ​ که هستیم چیزِ‌نتیجهٔ​ زیادی نمی‌دونی، مگه نه؟»

وقتی سانی‌تغییرِ​ جواب داد، لحنش‌نتیجهٔ​ کمی آزرده بود:

«راستش رو بخوای خیلی چیزا می‌دونم. فقط بیشترِ دانشم دربارهٔ دریای توفان تئوریه، چون آگاهانه سعی می‌کردم تا‌انگار​ جای ممکن از این مکان دور بمونم. هر وقت نزدیکِ پهنه‌های آبیِ بزرگ می‌شم هیچ اتفاقِ خوبی نمی‌افته... و‌درنگ​ از اونجایی که این یکی بزرگ‌ترین و وحشتناک‌ترینِ همه‌شونه، می‌تونی تصور کنی چقدر بی‌میل بودم که باهاش درگیر بشم!»

با نگاهی آزرده به او‌کند​ خیره شد و دانسته‌هایش را دربارهٔ‌هرچه​ دریای توفان در ذهن مرور کرد.

سانی پس‌ممکن​ از مکثی‌بافنده​ کوتاه اضافه کرد:

«منظورت اینه‌می‌بلعید​ که به‌حال​ مسیریابی ربط داره؟»

جت سر تکان داد.

«آره... دریای توفان شبیهِ هیچ جای دیگه‌ای توی عالمِ رؤیا نیست. از نظرِ مسیریابی‌تاریکش​ توی آب‌هاش به‌شدت خطرناکه — و منظورم به‌خاطرِ پلیدهای وحشتناک، توفان‌های ترسناک و اون‌بیداری​ مهِ غلیظی نیست که همه‌چیز رو روزها یا حتی هفته‌ها از چشم مخفی می‌کنه.»

آهی کشید.

«بلکه خودِ فضا توی دریای توفان رفتارِ عجیبی داره. اینجا هیچ‌چیز مدتِ زیادی سرِ جاش نمی‌مونه و همه‌چیز نسبت به هم جابه‌جا می‌شه. ممکنه یه هفته‌طول​ توی یه خطِ راست کشتی برونی و آخرش سر از همون جایی دربیاری که راه افتاده بودی... این تازه بهترین حالته. ممکنه مسیری رو به سمتِ‌طلسمی​ یه بندرِ امن تعیین کنی، اما سر از آب‌های کشف‌نشده‌ای دربیاری که پر از انواعِ موجوداتِ کابوسِ مخوف و وحشت‌های غیرقابل‌تصوره. این یکی خیلی بیشتر پیش میاد.»

جت به‌گذشته‌های​ آسمانِ پرستاره‌مرگشان​ نگاه کرد.

«برای همینه‌بتواند​ که شبگردها‌بی‌شماری​ این‌قدر مهم‌ان.»

سانی می‌دانست که شبگردها — لقبی که به افتخارِ بنیان‌گذارِ خاندانِ شب به برخی از اعضایش داده‌پدیدار​ شده بود — می‌توانستند کشتی‌ها را از میانِ مه‌های دریای توفان هدایت کنند. در واقع، آن‌ها همین‌نداشت​ کار را برای کشتی‌های معمولی در اقیانوسِ هند هم انجام می‌دادند و به‌طور کلی در مسیریابی مهارت داشتند.

با توجه به اینکه آن‌ها تبارِ ایزدبانوی توفان را به ارث برده‌حتی​ بودند، این موضوع جای تعجب نداشت؛ کسی که به ایزدبانوی آسمان‌های سیاه‌بودند​ نیز معروف بود — ایزدبانوی اعماق، اقیانوس‌ها، تاریکی، ستارگان، سفر و راهنمایی.

...و فاجعه.

در هر حال، می‌دانست که تواناییِ مسیریابی در دریا از روی ستارگان یکی از توانایی‌های ذاتیِ بسیاری‌دور​ از اعضای خاندانِ شب است. آسمانِ بالای دریای توفان هم معمولی نبود — درست به اندازهٔ آب‌های‌نابود​ مه‌آلودِ پایینش، اسرارآمیز و خطرناک بود، بنابراین هر کسی نمی‌توانست با رصدِ آن‌ها مسیرِ مطمئنی را تعیین کند.

و از آنجا که به نظر‌زمان​ می‌رسید افسونِ مرموزِ به‌جا‌مانده از بافنده‌مرگشان​ جغرافیای آسمانِ شب را تغییر داده است...

«فکر می‌کنی این‌اما​ عصا مسیری رو به‌نبود​ یه جایی نشون می‌ده؟»

این منطقی‌ترین‌گذشته‌های​ نتیجه‌ای بود‌مرگشان​ که می‌توانست بگیرد.

بافنده تصویری از یک بافتِ طلسمِ عجیب را در آسمانی که باغِ شب در‌تاریکش​ خواب می‌دید، به جا گذاشته بود. با تحققِ این بافتِ طلسم، آسمانِ واقعی تغییر‌بیداری​ کرده بود؛ طوری که انگار برخی ستارگان خاموش شده و برخی دیگر درخشان‌تر می‌سوختند.

ستارگان تنها راهِ مسیریابی در دریای توفان‌رسوخ​ بودند و از این رو... منظرهٔ زیبای‌همین​ بالای سرشان می‌توانست به‌نوعی یک نقشه باشد.

سانی اصلاً نمی‌دانست آن نقشه به کجا ختم می‌شود،‌ستارگانِ​ اما کاملاً مطمئن بود که قطعه‌ای از تبارِ بافنده‌باشد​ که به دنبالش می‌گشت، همان‌جا در آن مکانِ مرموز است.

جت مدتی مکث‌منظرهٔ​ کرد و بعد‌همین​ شانه‌ای بالا انداخت.

«راستش، من هم تا حدودی می‌تونم توی دریای توفان مسیریابی کنم. این یکی از امتیازاتیه‌شکلی​ که به ناخدای باغِ شب داده شده. اما هنوز توی ستاره‌خوانی خیلی باتجربه نیستم —‌می‌کرد​ برای همین، واقعاً نمی‌تونم بگم که این افسون مسیری رو به جایی نشون می‌ده یا نه.»

نگاهی به او‌طلسمی​ انداخت و سپس‌زمان​ لبخندِ محوی زد.

«با این حال، چند‌حال​ نفری رو می‌شناسم که‌بتواند​ از پسِ این کار برمیان.»

ناولها | novelha.net