چپتر 2363: صخرهٔ خردشده
0کوههای بازیِ آریل عظیم بودند و بسیار بلندتر از هر قلهای روی زمین سر بهپردهٔ فلک کشیده بودند. بهشکلِ چشمگیری ناهموار و بادوام بودند، تقریباً نابودناشدنی؛ با توجه به اینکهسمتِ قرار بود هر کدام میدانِ نبردی برای موجوداتی فوقالعاده قدرتمند باشند، چارهای جز این هم نبود.
با این حال، در هر نبردی که سانی در این عالمِسنگهای مینیاتوری میجنگید، کوهِ موردنظر ناگزیر آسیب میدید. دو درگیری با کندویمیشد یخ و نبردِ هولناک با فراوانی، ویرانیِ مورمورکنندهای به بار آورده بود.
اما حتی آن حد از ویرانی نیز در مقایسه با آنچه بر سرِ آتشفشانِخردشده معبدِ حقیقت میآمد رنگ میباخت؛ حالا که شش پیکر — سه پیکر از اَششیریرنگِ و سه پیکر از اسنو — روی دامنههای آن با هم برخورد کرده بودند.
مقیاسِ غیرقابلتصورِ فاجعهای که در حالِ رخدادن بود، تضادِ عجیبی با زیباییِ رؤیاگونه واَش درخشانِ ابرهای زراندودِ پایین داشت. نقابِ سیاه و مواجِ خاکستر در بالا نیز بادرخشانِ درخششِ طلاییِ آفتابِ بامدادی روشن شده بود و این منظرهٔ خیرهکننده را تکمیل میکرد.
میانِ طلای سفید و زیبای ابرهاشکافهای و طلای سیاه و چشمنوازِ خاکستر، صحنهایفرسوده از ویرانیِ مطلق در حالِ وقوع بود.
در دامنهٔ جنوبی، تودهٔ عظیمی از صخرههای خردشده به درونِ دریای ابرها فروریخته بود. زمین با شکافهای عریضی پارهپاره شده بود و رودهایی از موادِنابودگر مذاب از روی سنگهای فرسوده به پایین جریان داشت و به درونِ پردهٔ شیریرنگِ مهِ چرخان میریخت. فاجعه تازه داشت شروع میشد — سانی وسطحِ گرگ در گردبادی نابودگر به هم گره خورده بودند، آرام به سمتِ دهانهٔ آتشفشان حرکت میکردند و ردّی از ویرانی پشتِ سرِ خود بر جا میگذاشتند.
در دامنهٔ شمالی، گرگهای برف به انتهای پلِ شیشهای رسیده بودند. این همان تنگنای طبیعی بود کهفروریخته اگر میخواستند پا روی سطحِ خاکسترپوشِ آتشفشان بگذارند باید از آن عبور میکردند، پس همانجا بود که فالانکسِمیشد زنبورهای ابسیدین با آنها روبهرو شد و شتابان جلو رفتند تا دشمن را از کُشنده دور نگه دارند.
با این حال، گرگهای برف بسیار زیرک بودند. بهجای برخورد با آرایشِ جنگی و منظمِ سایههای حشرهمانند، به تودهای خروشان ازفاجعهای برف تبدیل شدند و سعی کردند آنها را دور بزنند — این جانورانِ اعظم آنقدر هوشمند بودند که بدانند کماندارِ مرگباریروشن که پشتِ زنبورهای ابسیدین پنهان شده بود تهدیدِ اصلی است و از این رو، مصمم بودند اول کُشنده را از میان بردارند.
اما وقتی زنبورها بالهای نیمهشفافشان را باز کردند، تلاششان ناکامموادِ ماند. وزشِ بالهای ابسیدین بادِ توفانزایی به پا کرد کهفاجعه بهمنِ برف را به عقب راند و جلوی پیشرویاش را گرفت.
گرگهای برف چارهای نداشتند جز اینکه کالبدِ فیزیکی به خود بگیرند و با تمامِ خشمِ حیوانیِمهِ خود بر سرِ سایهها آوار شوند. چشمانِ سرخشان بهشدت درخشید. دندان در ابسیدینِ صیقلی فرو بردند،حرکت آن را با پنجههایشان خرد کردند و در یک آن چندین زنبور را در هم شکستند.
زنبورها سایههای جانورانِ مطلق بودند و تعدادشان از گرگهای برف بیشترتودهٔ بود... با این حال، سایهها ذاتاً از همتایانِ زندهشان ضعیفتر بودند ومذاب این جانورانِ اعظم بسیار قدرتمندتر از تکتکِ زنبورهای بلورین به نظر میرسیدند.
با این وجود، برخوردِ این تعداد موجود از رتبههای مطلق و اعظم چیزی جز دلهرهاسنو و وحشت نبود و تقریباً بهاندازهٔ نبردِ سانی و گرگ ویرانیِ خشونتباری به بار میآورد. دامنهٔپایین شمالی تقریباً بهاندازهٔ دامنهٔ جنوبی میلرزید و تکهسنگهای تیز مثلِ ترکش به هر سو پرتاب میشد.
شکافها و ترکهایی روی سطحِ سنگِ فرسودهعریضی پدیدار شد و کوه انگار ناله میکرد.جریان پیکرهٔ عظیمش از درد به خود لرزید.
به نظر میرسید زنبورهای ابسیدین زیرِ یورشِ وحشیانهٔ گرگهای برف متلاشی میشوند، اما با هوشیاریِ تاکتیکیمهِ و دقتِ یگانی کارآزموده میجنگیدند؛ کمبودِ قدرت و درندگیشان را با هماهنگی و یکپارچگیِ بینقص جبرانحرکت میکردند. البته این تنها به این دلیل ممکن بود که سانی با دقتی پیچیده هدایتشان میکرد...
یکی از سایهها افتاد و در آروارهٔ گرگِ سفیدِ غولپیکرجنوبی خرد شد، اما همین به دو سایهٔ دیگر فرصت دادپارهپاره تا با آروارههای ابسیدینِ خود پاهای گرگ را گاز بگیرند.
...و این نیز بهآنچه نوبهاش به کُشنده فرصتحقیقت داد تا کمانش را بکشد.
حالا که گرگها دیگر از روی پل هجوم نمیآوردند و در آرایشِ در همشکستهٔ زنبورهای ابسیدین گرفتار شده بودند، اهدافِ آسانیتازه به شمار میرفتند. تیرِ سیاهی در هوا برق زد و در چشمِ جنونزدهٔ گرگ نشست؛ لحظهای بعد، تمامِ نیمهٔ بالاییِ جانور منفجرپلِ شد و به تودهای خونین بدل گشت. جانورِ اعظم به زمین افتاد و پیکرش به برف و یخ تبدیل شد و فروریخت.
در دامنهٔ شرقی، غولِ کوکیِ تسلیمناپذیر روی خاکستر قدم گذاشت. حرکاتِ خشکشفرسوده حسابشده و گریزناپذیر بود و به نظر میرسید خودِ جهان در اطرافشگردبادی خم میشود، گویی سنگینیِ خردکنندهٔ حضورِ جانورِ نفرینشده آن را پس میزد.
غول به بالا نگاه کرد، به پیکرِ عظیمالجثهٔ فراوانی که همچونتودهٔ بهمنی از گوشتِ سیاه داشت روی سرش آوار میشد. شمشیرش همچون تیغهٔمذاب گیوتین بالا رفت و فرود آمد و گردنِ کرمِ غولپیکر را شکافت.
با این حال، حتی طولِسرِ بیاندازهٔ شمشیرِ بزرگ هم برایرنگ قطع کردنِ کاملِ آن کافی نبود.
و با وجود اینکه ضربهٔ غولِ کوکی بسیار فراتر ازموادِ تیغهٔ برنجیِ شمشیرش امتداد یافت و شکافِ عظیمی بر سینهٔفاجعه کوه بر جای گذاشت، سرِ فراوانی از تن جدا نشد.
در عوض، غول زیرِ گوشتِ بیپایانِ سایهٔ کرم دفن شد. آتشفشانسنگهای از این برخوردِ فاجعهبار لرزید و به رعشه افتاد؛ سنگهای فرسوده شکافتندگرگ و به غبار تبدیل شدند و توفانی از خاکستر به هوا برخاست.
سطحِ آتشفشان در هم شکست، اما غولِ برنجیِ تسلیمناپذیر پابرجاجنوبی ماند. در عوض، راهش را از میانِ گوشتِ فراوانی باز کردرودهایی و با شرارتی مکانیکی و بیاحساس از طرفِ دیگر بیرون آمد.
بهمحضِ بیرون آمدنش، موجِ صوتیِ شدیدی با خشونتحقیقت به او کوبیده شد، فلزِ باستانی را بهدامنههای لرزه درآورد و جانورِ نفرینشده را به عقب راند.
در آن بالا، اژدهایی تاریکفروریخته در میانِ خاکستر پرواز میکرد ومذاب چشمانش با نورِ نقرهایِ زیبایی میدرخشید.
کای قدیس بوددریای و قدیسها قرار نبودپارهپاره به مصافِ نفرینشدگان بروند.
با این حال، موهبتِ خاکستر بهصحنهای او قدرت بخشیده و ارادهٔ مرگبارِعظیمی سانی جسارتش را دوچندان کرده بود.
پس امروز میتوانست کارهاییآنچه کند که در حالتِحقیقت عادی از پسشان برنمیآمد.
مثلاً...
تأثیر گذاشتنِ چشمگیردریای بر سایهای مقدسعریضی با قدرتِ عرفانیِ صدایش.
غولِ کوکی تازه تلوتلوخوران به میانِصحنهای حلقههای فراوانی عقب رفته بود کهعظیمی صدایی بهطرزِ مورمورکنندهای زیبا از بالا غرید:
«لِهش کن!»
و ناگهان، فرار از گوشتِفروریخته بیپایانِ کرمِ سیاه برای غولموادِ بسیار دشوارتر از قبل شد.
پلیدهای نفرینشده و سایهٔ مقدس روی دامنهٔ کوه با هممذاب درگیر شدند؛ اژدهای زیبا قدرتِ مخربِ آوازهایش را بر دامنهٔ درشروع همشکسته رها کرد و کوه با لرزشی شدید از هم شکافت.
خورشید آهستهسفید از پشتِابرها افق بالا خزید.
قبلی
بعدی