---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2772: پیامی در بطری • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2772: پیامی در بطری

0

کاسی توانست خود را از آن یادِ‌ویران​ زنده برهاند؛ غرابتِ بیگانه‌وارِ جهانی که درونش نهفته‌ایزدِ​ بود، او را گیج و مبهوت کرده بود.

میکتلان... کتزلکان... مارماهی، عقاب...

اینجا گورِ خدا بود؟

بله، او شاهدِ گذشتهٔ گورِ خدا بود؛ گذشتهٔ عالمِ خورشید.‌آنکه​ نخستین عالم از عوالمِ ایزدی که به طلسمِ کابوس آلوده‌چشم​ شد و همچنین نخستین عالمی که عالمِ رؤیا آن را فروبلعید.

میکتلان نامی بود که تمدنِ زاده‌شده در آنجا پس از جنگِ شوم، بر گودال‌ها گذاشته بود. معبدِ خورشید همان دژِ دریاچهٔ محوشونده‌احتمالِ​ بود که نفیس در جریانِ نبردش با پردهٔ ماه، بخشِ اعظمش را ویران کرده بود. هلاکت همان چیزی بود که آن‌ها کابوس‌رسیده​ می‌نامیدند... کتزلکان مطلقی بود که مانندِ نفیس تبارِ ایزدِ خورشید را به ارث برده بود. کسی که آتش را در اختیار داشت.

به احتمالِ زیاد او همان تایرنتِ‌آنکه​ نفرین‌شده، مکافات، بود که پادشاهِ شمشیرها‌سکونتگاهی​ در طولِ جنگ از پای درآورده بود.

یادِ آن پادشاهِ باستانی چنان‌جستجوی​ روشن و زنده بود که‌لبه‌های​ گویی کاسی خودش آنجا حضور داشت.

اما چطور‌تیز​ این یاد به‌می‌شد​ دستش رسیده بود؟

یا اصلاً بقیهٔ یادهای اطرافش که متعلق‌ویران​ به او نبودند... یا متعلق به آدم‌ها‌تبارِ​ و موجوداتی که او شاهدِ یادهایشان بود.

من... نمی‌دونم.

سعی کرد خودش را جمع‌وجور‌جستجوی​ کند و شاخک‌های اراده‌اش را‌لبه‌های​ در جستجوی یادهای خودش امتداد داد.

چند یادِ کوچک‌حوالی​ با لبه‌های تیز در‌حصار​ همان حوالی پیدا می‌شد...

در یکی از آن‌ها، کاسی در حصار بود؛ مدت‌ها پیش از آنکه به کلان‌شهری پررونق تبدیل شود. هیچ سکونتگاهی در‌اختیار​ سواحلِ خاکستریِ دریاچه به چشم نمی‌خورد و بیدارشدگانی که در خدمتِ خاندانِ دلاوری بودند، همگی درونِ دیوارهای قلعه زندگی می‌کردند.‌چطور​ او زنِ جوانی بود که با این حال، پیش‌تر به رتبهٔ استاد رسیده بود و روی کنگره‌های دیوارِ بیرونی قدم می‌زد.

منظرهٔ دریاچهٔ درخشان و زمین‌های بایرِ خاکستریِ آن‌سو، هم خیره‌کننده بود و هم شوم —‌دریاچه​ اما البته، او نمی‌توانست از زیباییِ باوقارش لذت ببرد. دلیلش این بود که او نابینا‌جوانی​ بود و کسی هم در آن نزدیکی حضور نداشت تا حواسش را با او شریک شود.

تا اینکه کسی پیدا شد.

شوالیه‌ای در زرهِ صیقل‌خوردهٔ خاطره و ردایی شنگرف، بالای دیوار نگهبانی می‌داد و با حالتی گرفته ساحلِ دوردست‌خاکستریِ​ را بررسی می‌کرد. او هم حوصلهٔ لذت بردن از منظره را نداشت — به‌عنوانِ یکی از ملازمانِ خاندانِ‌پیش‌تر​ بزرگِ دلاوری و یکی از شوالیه‌های عروج‌یافته‌اش، وظیفه داشت دریاچه را برای یافتنِ نشانه‌های خطر زیر نظر بگیرد.

آه... این ماجرا باید مدتِ کوتاهی بعد‌ویران​ از اینکه خاندانِ دلاوری نفیس رو به فرزندی‌ایزدِ​ پذیرفت اتفاق افتاده باشه؛ پیش از زنجیرهٔ کابوس‌ها.

در آن یاد، کاسی داشت از‌آنکه​ کنارِ شوالیه می‌گذشت. با شنیدنِ صدای قدم‌هایش،‌سواحلِ​ برگشت و نگاهی هوشیارانه به او انداخت.

بعد چشمانش کمی گشاد شد.

«اوه... بانو کاسیا.»

او چهرهٔ جوانِ‌پردهٔ​ خودش را از‌اعظمش​ دریچهٔ چشمانِ مرد دید.

کاسی ایستاد، رو‌حصار​ به مرد کرد‌آنکه​ و کمی تعظیم کرد.

«روز بخیر.»

مرد لحظه‌ای تردید‌حوالی​ کرد، انگار خجالت‌یکی​ کشیده بود، بعد پرسید:

«چی باعث شده بیاین اینجا؟»

کاسی لبخند زد.

«فقط دارم قدم می‌زنم.»

لبخندی مردد‌تیز​ روی لبانِ او‌می‌شد​ هم نقش بست.

«اوه، که این‌طور.»

کاسی چند لحظه ساکت ماند،‌پیش​ بعد نفسش را آرام بیرون‌شود​ داد و با صدایی رسا گفت:

«راستش، داشتم فکر می‌کردم...»

مرد ابرویی بالا انداخت.

«بله؟»

کاسی شانه‌ای بالا انداخت.

«چیزِ مهمی نیست. فقط داشتم فکر می‌کردم وقتی قدیس‌کوچک​ شدم، باید مردی به نامِ سانلس رو پیدا کنم‌پیش​ و روزِ انقلابِ زمستانی تولدش رو بهش تبریک بگم.»

شوالیه چند بار پلک زد.

«ببخشید؟»

کاسی لبخند زد.

«فقط داشتم بلندبلند فکر‌اراده‌اش​ می‌کردم. به کارتون برسید، قربان.‌کوچک​ دیگه حواستون رو پرت نمی‌کنم.»

یاد به پایان رسید.

با این حال،‌پردهٔ​ یکی دیگر در‌اعظمش​ همان نزدیکی بود.

در آن، کاسی همان شوالیه را دید.‌کلان‌شهری​ با این تفاوت که تا آن زمان کمی‌دریاچه​ بزرگ‌تر شده بود و دیگر یک متعالی بود.

گفتگوی آن‌ها‌کند​ نیز آن‌قدرها‌اراده‌اش​ دوستانه نبود.

«خـ... خائن...»

شوالیه روی زمین زانو زده بود و پیچک‌های‌هلاکت​ عذاب او را سر جایش نگه داشته بودند.‌ارث​ نوکِ تیغهٔ رقصندهٔ خاموش روی گردنش معلق بود.

کاسی با چهره‌ای سرد بالای‌پیش​ سرش ایستاده بود و با‌شود​ لحنی آرام به او گفت:

«به خودتون فشار‌شاخک‌های​ نیارید، قربان. زخمی‌امتداد​ شدنتون هیچ فایده‌ای نداره.»

شوالیه فقط با ناامیدیِ بیشتری شروع به‌حصار​ تقلا کرد و صفحاتِ زرهِ افسون‌شده‌اش زیرِ‌شود​ فشار خم شد و در هم فرو رفت.

«شما... قسر... درنمی‌رید! وقتی‌ماه​ خیانتتون رو به پادشاه‌هلاکت​ گزارش بدم، روزگارتون سیاه می‌شه!»

لبخندی بی‌احساس‌یکی​ روی لبانِ‌مدت‌ها​ کاسی نقش بست.

«اما شما حتی یادتون نمیاد که‌امتداد​ با هم دیداری داشتیم. حالا، قربان، چیزی‌پیدا​ رو که می‌خوام بدونم بهم نشون بدید.»

چشمانِ شوالیه گشاد شد.

«من هرگز‌نبردش​ چیزی به‌ماه​ شما نمی‌گم!»

کاسی با‌یکی​ بی‌تفاوتی چشم‌بندش‌مدت‌ها​ را پایین کشید.

«سکوتتون رو حفظ‌شاخک‌های​ کنید. نیازی نیست‌امتداد​ حرف بزنید، قربان.»

تقلاهای مرد آرام‌آرام متوقف شد و حالتی مسحورشده‌مدت‌ها​ در چهره‌اش پدیدار گشت. کاسی به یادهای او هجوم‌سواحلِ​ برد و به دنبالِ اسرارِ خاندانِ بزرگِ دلاوری گشت...

با این حال،‌پردهٔ​ در این میان‌اعظمش​ چیزِ عجیبی پیدا کرد.

یادی از دیدارِ آن‌ها روی دیوارهای حصار پیش از زنجیرهٔ کابوس‌ها‌هیچ​ بود. هیچ‌چیزِ عجیبی در موردِ آن یاد وجود نداشت — جز‌بودند​ این واقعیت که کاسی اصلاً آن گفتگو را به یاد نمی‌آورد.

حافظه‌اش بی‌نقص بود، اما در عین‌امتداد​ حال، بیشترش از بین رفته بود‌حوالی​ — دست‌کم بیشترِ یادهایش به‌عنوانِ یک بیدارشده.

بنابراین، کشفِ یادی از خودش در ذهنِ‌حصار​ شخصی دیگر که آن را به یاد‌شود​ نمی‌آورد، هم عجیب بود و هم عادی.

اما خودِ‌نبردش​ گفتگو کمی‌ماه​ عجیب بود.

«مردی به نامِ سانلس؟»

چرا کاسی باید به دنبالِ مردی با چنین‌چند​ نامِ عجیبی می‌گشت، آن هم درست در روزِ‌حصار​ انقلابِ زمستانی؟ آیا این نوعی بازی با کلمات بود؟

یا نوعی رمز؟

پیش از همهٔ این‌ها، چرا‌بخشِ​ آن جملهٔ عجیب را بی‌مقدمه‌آن‌ها​ به یک غریبهٔ تمام‌عیار پرانده بود؟

هیچ‌کدام با عقل جور درنمی‌آمد.

مگر اینکه...

دستانِ کاسی لرزید.

«باید همین باشه.»

مگر اینکه می‌دانست آن گفتگو را فراموش‌کلان‌شهری​ می‌کند، روزی این شوالیه را اسیر می‌کند‌خاکستریِ​ و هنگامِ خواندنِ یادهای او خودش را می‌بیند.

مگر اینکه‌کند​ داشته به خودِ‌جستجوی​ آینده‌اش پیامی می‌فرستاده.

آن یاد به پایان‌پیدا​ رسید و کاسی را‌مدت‌ها​ گیج و مبهوت رها کرد.

سپس، یادِ گیج شدنِ کاسی‌بخشِ​ نیز به پایان رسید و‌آن‌ها​ او را در فکر فرو برد.

او که هنوز ناقص بود،‌پیش​ پیچک‌های اراده‌اش را به‌سوی تکه‌ای‌شود​ با بویی مشابه دراز کرد.

در آن یاد، کاسی بارِ دیگر یک استاد بود و واردِ‌تیز​ کافه‌ای ساده در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی می‌شد. صفی وجود داشت،‌تبدیل​ پس او در انتهای آن و پشتِ سرِ مردی قدبلند ایستاد.

خب، با توجه به‌پیدا​ جثهٔ ریزنقشِ خودش، همهٔ‌مدت‌ها​ مردها به نظرش قدبلند می‌آمدند.

مردِ موردِنظر انگار که حضورش‌بخشِ​ را حس کرده باشد، برگشت‌آن‌ها​ و نگاهی به او انداخت.

سپس، جا‌یکی​ خورد و‌مدت‌ها​ دوباره نگاه کرد.

سکوتِ طولانیِ حاکم‌شاخک‌های​ شد و سپس‌امتداد​ با لحنی غافلگیرشده پرسید:

«ببخشید... شما‌تیز​ بانو کاسیا‌پیدا​ نیستید؟ سرودِ سقوط‌کردگان؟»

کاسی لبخند زد.

«بله. از دیدنتون خوشحالم.»

دهانِ مرد باز ماند.‌اراده‌اش​ چند لحظه بعد، خودش را‌کوچک​ جمع‌وجور کرد و تعظیم کرد.

«وای! دیدنتون‌تیز​ باعثِ افتخاره،‌پیدا​ استاد کاسیا.»

او نمی‌توانست ببیند، اما‌ماه​ حدس می‌زد که لبخندی احمقانه‌چیزی​ روی صورتِ مرد نشسته است.

مرد سرفه‌ای کرد.

«باورم نمی‌شه که همین‌اراده‌اش​ الان یه آدمِ مشهور رو‌کوچک​ دیدم. همسرم حرفمو باور نمی‌کنه.»

لحظه‌ای ساکت شد‌حوالی​ و سپس با‌یکی​ لحنی خوشحال اضافه کرد:

«اوه، اسمِ من یوتراست. بیدارشده یوترا. راستش،‌ویران​ من و همسرم توی یکی از اولین‌تبارِ​ قرارای واقعی‌مون رفتیم فیلمِ شما رو دیدیم...»

احتمالاً داشت دربارهٔ آن‌مدت‌ها​ اثرِ تبلیغاتیِ وحشتناک در موردِ‌تبدیل​ اتفاقاتِ ساحلِ فراموش‌شده حرف می‌زد.

کاسی خندید.

«خب، خوشحالم‌تیز​ که براتون‌پیدا​ خوب پیش رفته.»

او به‌آرامی نفسش را‌ماه​ بیرون داد و سپس‌هلاکت​ با صدایی رسا اضافه کرد:

«راستش. داشتم‌یکی​ به این‌مدت‌ها​ فکر می‌کردم که...»

آن یاد‌کند​ همان‌جا به‌اراده‌اش​ پایان رسید.

ناولها | novelha.net