---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3027: درکِ ناگهانی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3027: درکِ ناگهانی

0

در اتاقی پرنور در برجِ اصلیِ قلعهٔ سراب، نفیس تنها ایستاده بود، در محاصرهٔ مرمر و پرده‌های نقش‌دارِ‌هیچ​ مجلل. مرمر سفید بود؛ پرده‌ها نیز سفید بودند و با نخِ طلایی به زیبایی گلدوزی شده بودند. پرده‌های‌هست​ حریر که از بهترین شیفونِ ابریشمی بافته شده بودند، همچون بال‌های یک موجودِ آسمانی در باد موج می‌خوردند.

نفیس با چهره‌ای آرام به زمین نگاه‌تکیه​ می‌کرد. چند ثانیه بی‌حرکت ماند، سپس آهِ‌خونسردی​ عمیقی کشید و نگاهش را بالا آورد.

سانی از درونِ سایه‌اش برخاست،‌بعد​ به سمتِ یکی از دیوارها رفت‌کنم​ و دست‌به‌سینه به آن تکیه داد.

«مضطربی؟»

نفیس در چشمِ هر کسِ دیگری مظهرِ خونسردی بود،‌خیلی​ اما او می‌فهمید که معذب است — هر چه باشد،‌فرقی​ جمعیتِ زیاد و سخنرانی در جمع دقیقاً کارِ او نبود.

جمعیتِ عظیمی که بیرون جمع شده بودند، منتظرِ تماشای ایزدبانوی بشریت بودند و شیفتهٔ‌خونسردی​ تصویرِ والای او شده بودند. با این حال، هیچ‌کدامشان نمی‌توانستند تصور کنند که ایزدبانویشان‌بیرون​ در واقع از فکرِ ظاهر شدن در برابرِ این همه آدم، مضطرب و معذب است.

نفیس نگاهی به سانی‌کرد​ انداخت، لحظه‌ای درنگ کرد‌آهی​ و بعد شانه‌ای بالا انداخت.

«کمی.»

آهی کشید.

«خنده‌داره، نه؟ فکر کنم روبه‌رو شدن با گله‌ای از پلیدهای قدرتمند برام خیلی راحت‌تر‌خونسردی​ از روبه‌رو شدن با جمعیتی از مردمه. من الان یه مطلقم، با این حال،‌بیرون​ تو لحظه‌هایی مثل الان، حسم هیچ فرقی با یه جوونِ خام و بی‌تجربه نداره.»

سانی لبخند زد.

«نمی‌شه گفت‌رفت​ خنده‌داره. شاید‌تکیه​ کمی بامزه باشه.»

سرش را تکان‌کنم​ داد و با‌پلیدهای​ لحنی اطمینان‌بخش اضافه کرد:

«یه ترفندی هست که از افی‌دست‌به‌سینه​ یاد گرفتم. وقتی اون بیرونی، جلوی اون‌مظهرِ​ همه آدم، فقط تصور کن که همه‌شون...»

لحظه‌ای ساکت شد.

عقلِ سلیم می‌گفت برای غلبه بر ترس از صحنه، آدم باید تماشاچی‌ها را برهنه تصور کند، اما وقتی سانی‌سخنرانی​ به آن فکر کرد... در واقع توصیهٔ افتضاحی بود! اگر او چنین کاری می‌کرد، به جای آرامش، آشفته و‌کنند​ دست‌پاچه می‌شد — بماند که تصورِ اینکه آدم‌های غریبه زیرِ لباسشان چه شکلی‌اند، کاری بود که فقط منحرف‌ها می‌کردند.

تازه، داشت دربارهٔ نفیس حرف می‌زد. او آشفته یا دست‌پاچه نمی‌شد — در بهترین حالت، کاملاً بی‌تفاوت‌حسم​ می‌ماند. در بدترین حالت، به این فکر می‌افتاد که چرا همهٔ این آدم‌ها برهنه‌اند و آیا لازم‌اضافه​ است منابعِ بیشتری برای توسعهٔ یک صنعتِ نساجیِ قوی‌تر در عالمِ رؤیا اختصاص داده شود یا نه.

سانی گلویش را صاف کرد.

«فقط تصور‌لحظه‌ای​ کن همه‌شون‌کرد​ موجودِ کابوس‌ان.»

نفیس سرش را‌دست‌به‌سینه​ کج کرد و‌مضطربی​ بعد سر تکان داد.

«ممنون. راستش، کمک کرد.»

سانی دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما در همان‌چشمِ​ لحظه، در به صدا درآمد — خدمه بودند که به‌جمعیتِ​ نفیس خبر می‌دادند تنها چند دقیقه تا ورودش باقی مانده است.

آهی کشید، به‌درنگ​ سمت در رفت‌شانه‌ای​ و نزدیکش ایستاد.

سپس، نفیس نگاهی به پهلو انداخت، به یکی از پرده‌های‌مظهرِ​ دیواریِ زیبایی که دیوار را آراسته بود. حالت چهره‌اش نامحسوس تغییر‌دقیقاً​ کرد. سرانجام، دستش را بالا آورد و روی سطح پرده کشید.

«کی اینو عوض کردن؟»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«چیو عوض کردن؟»

نفیس اشاره‌ای‌رفت​ مبهم به‌تکیه​ اتاقِ اطرافشان کرد.

«پرده‌های دیواری، پرده‌های پنجره...‌روبه‌رو​ قبلاً همه‌چیز اینجا شنگرفی‌برام​ بود. رنگِ خاندانِ دلاوری.»

مدتی به گلدوزیِ‌یکی​ ظریفش خیره ماند،‌دست‌به‌سینه​ بعد رو برگرداند.

«یکی باید همهٔ اینا رو سفارش می‌داده و دکورِ کلِ‌فکر​ برجِ اصلی رو نونوار می‌کرده... دکورِ کلِ قلعه رو؟ و‌مردمه​ من حتی نمی‌دونم کارِ کی بوده، و کِی اتفاق افتاده.»

لبخندِ کم‌رنگی‌رفت​ روی لب‌های‌تکیه​ نفیس نشست.

«فکر کنم نشون می‌ده قلمروِ‌گله‌ای​ انسان چقدر وسیع و بی‌کرانه.‌راحت‌تر​ حداقل از من و تو بزرگ‌تره.»

سانی آهی کشید،‌یکی​ از دیوار جدا شد‌تکیه​ و رفت پشتِ سرش.

دست‌هایش را روی‌درنگ​ شانه‌های او گذاشت‌شانه‌ای​ و آرام ماساژشان داد.

«آره، هست. و حالا باید برای اون قلمروِ بی‌کرانت سخنرانی‌مظهرِ​ کنی. آروم باش... کارت که تموم شد یه چیزِ خوشمزه‌جمع​ برات می‌پزم. حتی می‌تونیم یواشکی جیم بشیم و بریم پیک‌نیک.»

نفیس لبخند زد.

«پیک‌نیک... فکرِ خوبیه.»

آهی کشید و دستش‌کرد​ را روی در گذاشت،‌آهی​ آماده بود تا بازش کند.

اما بعد، مکث کرد.

چند ثانیه در‌کنم​ سکوت گذشت، و‌پلیدهای​ بعد نفیس آرام گفت:

«روزِ یادبود...»

صدایش کمی‌لحظه‌ای​ دور و‌کرد​ غریب بود.

سانی دست‌هایش‌رفت​ را پشتش‌تکیه​ گره کرد.

«چطور مگه؟»

نفیس سر تکان داد.

«هیچی، فقط... داشتم به اسمش فکر می‌کردم، روزِ یادبود.‌خنده‌داره​ برای همین من هم به گذشته نگاه کردم تا‌راحت‌تر​ به یاد بیارم. و بعد یهو به خودم اومدم...»

آرام نفسش را بیرون داد.

«اونا مُردن. هر‌کنم​ سه‌تاشون... آستر، سونگ،‌پلیدهای​ ویل. دیگه نیستن.»

با چهره‌ای‌سمتِ​ بی‌تفاوت به‌دیوارها​ در خیره ماند.

«من... من تا الان اصلاً بهش فکر نکرده بودم. حتی به ذهنم هم خطور نکرد.‌قدرتمند​ تمامِ عمرم رو در تقابل با اونا زنده موندم — اون‌قدر که هویتم در تضاد‌بی‌تجربه​ با اونا تعریف شد. و حالا که دیگه نیستن... یادم رفته بود این حقیقت رو بپذیرم.»

نفیس لحظه‌ای‌رفت​ چشمانش را بست‌داد​ و بعد گفت:

«حس می‌کنم پایانِ‌کنم​ یه چیزِ عمیقه.‌پلیدهای​ پایانِ یه دوران.»

سانی لحظه‌ای ساکت‌یکی​ ماند. سپس با لحنی‌تکیه​ رک و راست گفت:

«ببین، بدم میاد ضدحال بزنم... ولی‌شانه‌ای​ از نظرِ فنی، رؤیازاد نمُرده. هنوز‌روبه‌رو​ هست، هرچند برای همیشه مهروموم شده.»

نفیس آرام خندید.

«درسته. چطور یادم رفت؟»

با این حرف، درها را باز کرد و‌داد​ بیرون رفت. سانی هم در سایه‌ای فروریخت، روی کفِ‌معذب​ مرمرین سُر خورد و در سایهٔ نفیس پنهان شد.

با هم واردِ سکوی سنگیِ بلندی شدند که بر حیاطی پهناور مشرف بود و‌پلیدهای​ مثلِ نوکِ نیزه‌ای عظیم در آن امتداد می‌یافت. حیاط غرق در جمعیتِ بی‌شماری بود که‌خام​ تا طبقاتِ پایین‌ترِ قلعه و تمامِ مسیرِ منتهی به سواحلِ دریاچهٔ آینه سرازیر شده بودند.

جمعیت از هیجان به خروش آمد‌مضطربی​ و ورودِ ستارهٔ دگرگون از خاندانِ‌اما​ شعلهٔ جاودان را به جایگاه خوشامد گفت.

نفیس لبخند زد، لحظه‌ای‌روبه‌رو​ به جمعیت خیره ماند و‌خیلی​ بعد دستش را بالا برد.

«مردمِ قلمروِ انسان...»

ناولها | novelha.net