---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2461: دنیای کهنهٔ قشنگ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2461: دنیای کهنهٔ قشنگ

0

سانی تلوتلو خورد‌نوجوانِ​ و به زحمت‌کارآگاه​ روی پاهایش ایستاد.

«آه! لـ... لعنتی!»

به‌طرزِ غیرممکنی ضعیف بود! به‌شدت شکننده بود! لت‌وپاره و کوفته بود، بیش از حدِ تصور خسته بود و هر آن‌دوردست​ ممکن بود از پا بیفتد! بدنش به‌طرزِ عذاب‌آوری کُند و دست‌پاچه بود و بدتر از همه، فقط می‌توانست چیزهایی را درک‌کار​ کند که جلوی چشمانش بود. سایه‌ها به حواسش واکنشی نشان نمی‌دادند و بدونِ آن‌ها، حس می‌کرد مثلِ خفاش کور شده است.

غیرممکن به نظر می‌رسید کسی بتواند در‌همون​ این حالتِ رقت‌انگیزِ بی‌قدرت، به‌شدت محدود و‌ناباوری​ به‌طرزِ مورمورکننده‌ای کُند و بی‌روح زنده بماند.

«صبر کن... این...‌نوجوانِ​ دقیقاً همون حسی نیست‌ادارهٔ​ که آدمای معمولی دارن؟»

سانی در‌پیش‌تر​ کمالِ ناباوری چند‌رؤیا​ بار پلک زد.

درست است، تحتِ تأثیرِ طلسمِ شومی نبود که جسم و روحش را ناقص کرده باشد. فقط دوباره به یک آدمِ معمولی تبدیل‌می‌شد​ شده بود. در واقع، بسیار قوی‌تر، سریع‌تر و مقاوم‌تر از هر زمانِ دیگری در دورانِ معمولی بودنش بود — هر چه نباشد، در‌رفته​ حالِ حاضر در بدنِ کمی ژولیده، اما همچنان آموزش‌دیده و ورزیدهٔ یک فردِ بالغ و سیر قرار داشت، نه یک نوجوانِ دچارِ سوءتغذیه.

او کارآگاه سانی‌زنده​ از ادارهٔ پلیسِ‌دقیقاً​ شهرِ سراب بود.

«آخه این چه...»

پیش‌تر، خاطراتش شبیه به یک رؤیا به نظر می‌رسیدند، در حالی که شخصیتِ کارآگاهِ‌جایشان​ اهریمن را خودِ واقعی‌اش حس می‌کرد. حالا جایشان عوض شده بود — سانی دوباره خودش‌میانِ​ بود، در حالی که خاطراتِ کارآگاهِ خسته شبیه به رؤیایی مبهم و دوردست احساس می‌شد.

حواسِ تجسم‌های دیگرش هم به همین اندازه مبهم بود،‌کارآگاهِ​ انگار از میانِ حجمِ عظیمی از آب به او‌رؤیایی​ می‌رسیدند... یا شاید از میانِ سطحِ نقره‌ایِ یک آینهٔ بزرگ.

در بدنی معمولی بود. نه سرشتش را داشت و نه صفت‌هایش را، نه جوهری در کار‌بار​ بود و نه هسته‌ای. قلمرویش از بین رفته بود. اشباح و سایه‌هایش را هم نداشت... و‌واقع​ سایهٔ خودش هم دیگر کمکی ارزشمند نبود! فقط ساکت و بی‌تفاوت، مثلِ چیزی مرده به دنبالش می‌آمد.

تا همین چند لحظه پیش، این حالتِ ساده و ناقصِ وجود برایش کاملاً‌خاطراتش​ طبیعی به نظر می‌رسید. اما حالا، سانی حس می‌کرد فلج شده است —‌خودش​ انگار تمامِ دست‌وپاهایش را قطع کرده بودند و تمامِ حواسش کُند شده بود!

حسِ وحشتناکی بود.

با استیصال دستِ افی را گرفت و به‌شخصیتِ​ آن تکیه داد تا نیفتد. نالهٔ آرامی از لب‌هایش‌خاطراتِ​ خارج شد و به دنبالش زیرِ لب فحشی داد.

«لعنت...»

در حالی که سانی سعی می‌کرد‌کارآگاه​ با معمولی شدنِ دوباره‌اش کنار بیاید،‌پیش‌تر​ صدای گیجی بالای سرش طنین انداخت.

«هی رفیق...‌پیش‌تر​ حالت خوبه؟‌شبیه​ آقای کارآگاهِ اهریمن؟»

سانی با درماندگی سرش را بالا‌می‌رسیدند​ آورد، چهره در هم کشید و‌واقعی‌اش​ از لای دندان‌های به هم کلیدشده‌اش غرید:

«کدوم کارآگاهِ اهریمنِ‌زنده​ لعنتی؟! نه، حالم‌دقیقاً​ خوب نیست! من... معمولی‌ام؟!»

افی چند لحظه با‌دچارِ​ گیجی به او خیره‌پلیسِ​ ماند. سپس، چشمانش گشاد شد.

«پسرِ سایه؟‌پیش‌تر​ واقعاً خودتی؟!‌شبیه​ یادت اومد؟!»

سانی دستِ افی را رها‌رؤیا​ کرد و صاف ایستاد و‌اهریمن​ آرام‌آرام خونسردی‌اش را به دست آورد.

«لعنتی، دیگه بهم نگو‌بماند​ پسرِ سایه! و... آره،‌حسی​ خودمم. یادم اومد. آخه چطور...»

اما قبل از اینکه حرفش تمام شود، افی ناگهان کفِ دستش را روی دهانِ‌شبیه​ او گذاشت و ساکتش کرد. تعجب و گیجی از چشمانش رفت و جایش را به‌مبهم​ هشدار داد. با احتیاط به اطراف نگاه کرد، چند لحظه ساکت ماند و بعد گفت:

«اینجا نه. نه جایی که‌رؤیا​ کسی بتونه صدامونو بشنوه. نظرت چیه...‌خودِ​ بریم یه جای خلوت‌تر حرف بزنیم؟»

سانی اخم کرد و بعد به ماشین‌حالی​ اشاره کرد. تازه آن موقع بود که‌جایشان​ افی دستش را برداشت و پوزخند زد.

«پس بریم همکار! شخصاً من، به‌عنوانِ‌دقیقاً​ یه کارآگاهِ تازه‌کارِ دایرهٔ قتلِ ادارهٔ پلیسِ‌کمالِ​ سراب، دارم از گشنگی می‌میرم. تو چطور؟»

می‌خواست جوابش را بدهد، اما نتوانست... چون حالا که‌شهرِ​ معمولی شده بود، ناگهان دوباره برای زنده ماندن به غذا‌کارآگاهِ​ نیاز داشت. پس در واقع، سانی هم حسابی گرسنه بود.

«...چه مکافاتی.»

«آره. می‌تونم یه چیزی بخورم.»

افی لحظه‌ای براندازش کرد، سپس سر تکان داد و سوارِ ماشین شد. سانی هم همین کار را کرد و خودش‌تأثیرِ​ را در صندلیِ راننده یافت. با سیستمِ کنترلِ کاملاً ناآشنایی روبه‌رو شد که به‌نحوی می‌دانست چطور با آن کار کند. پس‌نباشد​ از چند ثانیه بررسیِ داشبوردِ عجیبِ ماشین، سانی با چهره‌ای مردد کلید را در استارت فرو برد و با احتیاط چرخاند.

صدای غرشِ پی‌تی‌وی به‌قدری بلند بود که فقط می‌شد آن را گوش‌خراش‌پیش‌تر​ نامید؛ مثل جانوری که از ترسِ شکارچی به خود بلرزد و در آستانهٔ‌عوض​ مرگ باشد، لرزید و جریانِ غلیظی از گازِ سمی از پشتش بیرون داد.

سانی چند بار پلک زد،‌رؤیا​ مبهوت از توحشِ این ماشینِ‌اهریمن​ ابتدایی، و به افی نگاه کرد.

پیش‌تر حدس زده بود دنیای عجیبی که در آن‌کارآگاهِ​ گرفتار شده‌اند، شبیه به جهانِ بیداریِ پیش از دورانِ‌رؤیایی​ تاریک است، اما این... این دیگر نهایتِ پوچی بود.

«...مردم واقعاً‌بی‌روح​ این چیزای‌بماند​ وحشتناک رو می‌روندن؟»

افی یک‌داشت​ ابرویش را‌دچارِ​ بالا داد.

«من از کجا بدونم؟»

سانی دستانش را‌خاطراتش​ روی فرمان گذاشت‌می‌رسیدند​ و آهی کشید.

«منطقیه.»

چند لحظه زمان برد تا اجازه دهد حافظهٔ عضلانیِ کارآگاهِ اهریمن کنترل را به دست بگیرد، و چند لحظهٔ دیگر‌اهریمن​ تا خودش را قانع کند که به آن اعتماد کند. سپس راه افتاد؛ با این آگاهیِ تلخ که چون حالا‌حجمِ​ دوباره یک انسانِ عادی شده بود، کوبیدنِ این پی‌تی‌ویِ باستانی به تیرِ چراغ‌برق خیلی راحت می‌توانست به قیمتِ جانش تمام شود.

واقعاً توهین‌آمیز بود.‌خاطراتش​ او، فرمانروای مرگ؟ کشته‌حالی​ شدن با تیرِ چراغ‌برق؟

آخه کی با یه‌شبیه​ چیزِ مسخره‌ای مثلِ تصادف‌شخصیتِ​ تو سرعتِ بالا می‌میره؟

خوشبختانه در همان ابتدا به چیزی نکوبید و یکی دو دقیقه‌معمولی​ که گذشت، کنترلِ این ماشینِ پرسروصدا و بدبو برایش عادی شد.‌شومی​ حتی به لرزش‌های عجیبش هم عادت کرد، طوری که دیگر حسشان نمی‌کرد.

«کجا داریم می‌ریم؟»

افی شانه‌ای بالا انداخت.

«سعی کن تو حافظهٔ اون نسخهٔ جعلیِ خودت بگردی، یه‌اهریمن​ غذاخوریِ مخروبه و خلوت پیدا کن که پاتوقش بوده. با توجه‌احساس​ به شخصیتِ اون آدمِ بدعنق و ناراضی، حداقل باید یکی باشه.»

سانی سعی کرد به عجیب بودنِ این پیشنهاد فکر نکند و همان کار‌کمالِ​ را کرد. در حافظهٔ کارآگاهِ اهریمن جستجو کرد و پس از مدتی، مکانی‌ناقص​ به‌شکلی جادویی به ذهنش آمد؛ همراه با اینکه چطور باید به آنجا برود.

«...چقدر راحت.»

خیلی عجیب بود.

چشمانش را ریز کرد‌شبیه​ و پی‌تی‌وی را در‌شخصیتِ​ مسیرِ درست به حرکت درآورد.

اما طولی نکشید که ماشین چند صدای عجیب درآورد و ناگهان ساکت‌دارن​ شد؛ انگار قدرتش را از دست داده بود. پیش از آنکه ماشین‌جسم​ کاملاً از حرکت بایستد، سانی به‌سختی توانست آن را کنارِ جاده پارک کند.

هم او و‌نوجوانِ​ هم افی جا‌کارآگاه​ خوردند و گیج شدند.

«ها؟ چی... چه مرگشه؟»

سانی به داشبوردِ ناآشنا خیره شد، بعد کلید‌شخصیتِ​ را به این‌طرف و آن‌طرف چرخاند. پی‌تی‌وی چند‌خودش​ صدای خفه مثلِ خس‌خس درآورد، اما دیگر روشن نشد.

آن دو به هم‌بماند​ نگاه کردند. پس از لحظاتی،‌نیست​ افی با لحنی نامطمئن گفت:

«نکنه... شارژش‌داشت​ تموم شده؟‌دچارِ​ باید شارژش کنیم؟»

سانی پشتِ سرش را خاراند.

«مطمئن نیستم. شاید؟‌خاطراتش​ آخه چطوری باید‌می‌رسیدند​ این رو شارژ کنیم؟»

کمی فکر‌بی‌روح​ کرد و‌بماند​ با تردید گفت:

«فکر کنم بیشتر شبیه یه پی‌تی‌ویِ نظامی باشه‌پلیسِ​ تا یه مدلِ معمولی؟ منظورم اینه که اگه یه‌حالی​ سلولِ سوختی توش بذاری می‌تونه خودش رو شارژ کنه.»

افی سرفه‌ای کرد.

«من، اِ... فکر کنم اینا از سوختِ‌حالی​ مایع استفاده می‌کنن؟ یه جور مشتقاتِ نفتی. اون‌عوض​ چیزا قبل از دورانِ تاریک هنوز فراوون بودن.»

سانی با‌بی‌روح​ چشمانی گردشده به‌صبر​ او خیره شد.

«دیوونه شدی؟ آخه کدوم‌دچارِ​ احمقی ماشینش رو با‌پلیسِ​ یه مادهٔ قابل‌اشتعال پر می‌کنه؟»

افی چند بار پلک زد.

«اوه، این ماشین از موتورِ احتراقِ داخلی استفاده می‌کنه. در اصل،‌خودِ​ با مهارِ قدرتِ انفجارهای کوچیک و بی‌شمار حرکت می‌کنه. تو کلاسِ‌می‌شد​ تاریخ درباره‌شون خوندیم... واسه همینه که به اون سیستم می‌گن احتراق!»

سانی خندید.

«آره، حتماً.»

میلیون‌ها نفر سوار بر زنجیره‌ای از‌می‌رسیدند​ انفجارهای کوچک این‌طرف و آن‌طرف بروند... شوخی‌های‌حالا​ افی واقعاً دیگر شورش را درآورده بود.

اما وقتی متوجه شد افی‌رؤیا​ دارد با جدیت نگاهش می‌کند، لبخند‌خودِ​ کم‌کم از روی لب‌هایش محو شد.

«صبر کن، جدی می‌گی؟»

با رگه‌ای از وحشت در چشمانش،‌کارآگاه​ به پایین نگاه کرد؛ به جایی‌پیش‌تر​ که موتورِ پی‌تی‌وی پنهان شده بود.

پس از لحظاتی،‌خاطراتش​ سانی نفسِ عمیقی کشید‌حالی​ و سر تکان داد.

«تعجبی نداره که‌خاطراتش​ این آدما نصفِ دنیا‌حالی​ رو فرستادن رو هوا...»

ناولها | novelha.net