---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3145: قلمروهای مطلق • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 3145: قلمروهای مطلق

0

چیزهای زیادی برای بحث بود، پس جلسه قرار بود مدت زیادی طول بکشد. با توجه‌کابوس​ به اینکه سانی، نفیس و سه مطلقِ دیگر که عقب مانده بودند حتی جزئیاتِ کابوسی‌دومی​ را که بقیه فتح کرده بودند نمی‌دانستند، جلسه ممکن بود چند روز به درازا بکشد.

آن‌هایی هم که برگشته بودند هنوز با قدرت‌های تازه‌شان کاملاً آشنا نبودند. بسیاری از‌کشف​ تصمیماتی که باید گرفته می‌شد به این شناخت بستگی داشت، پس سانی انتظار داشت مدتی‌رسیده​ را صرفِ کمک به فرمانروایانِ جدید کند تا از مقامِ مطلقِ خود سر در بیاورند.

«عجب ایدهٔ بکری.»

سانی و نفیس مجبور شده بودند قدرت‌های یک مطلق را کاملاً به‌تنهایی کشف کنند و برای شناختِ‌بسیار​ ظرایفِ قدرت‌های اراده و قلمرو فقط به یکدیگر تکیه کنند. خب، طبیعتاً چاره‌ای نداشتند؛ هر چه باشد با‌یکی​ کشتنِ پیشینیانِ خود به مقامِ مطلق رسیده بودند. پس کسی نمانده بود تا چیزی به آن‌ها یاد بدهد.

اما این مطلق‌های جدید از این مزیت برخوردار بودند که‌سردرگمیِ​ رفقای باتجربه‌تر راه را نشانشان دهند. طبیعتاً خودشان هم باید‌ذاتی​ خیلی زحمت می‌کشیدند، ولی باز هم شرایط کاملاً فرق داشت.

«خوش به حالشون.»

سانی اصلاً هم دلخور نبود.

همان‌طور که انتظار داشت، جلسه چند روز زمان برد و در این بین، همهٔ‌برمی‌آید​ آن‌ها بیشتر فهمیدند که این نیمه‌خدایانِ جدید چه کارهایی از دستشان برمی‌آید. ناگفته نماند‌دنیا​ که قدرت‌های مطلقِ آن‌ها هم بسیار قوی بود و هم در چند مورد به‌شدت عجیب.

سردرگمیِ زیادی هم وجود داشت، چون برای‌مورد​ آن‌ها که در عصرِ طلسمِ کابوس به‌طلسمِ​ دنیا آمده بودند، قدرتِ قلمرو دوگانگیِ ذاتی داشت.

یک مطلق از دو راه می‌توانست قلمرو بسازد: یکی طبیعی و دیگری از‌به‌تنهایی​ طریق طلسم، که در بیشترِ موارد دومی بر اولی سایه می‌انداخت. پس پیدا کردنِ‌کشتنِ​ سازوکارِ واقعیِ گسترشِ اقتدار در دوردست‌ها، برای بعضی از مطلق‌های جدید اصلاً مهم نبود.

با این‌زمان​ حال، دانستنش‌بین​ ضرری نداشت.

سرراست‌ترین قدرت در میانِ شش مطلقِ جدید متعلق به شبگرد بود و حتی همان هم به‌شدت عجیب می‌نمود. توان‌های سرشتِ‌به‌شدت​ او در همهٔ زمینه‌ها تقویت شده بود و یکی دو مورد از بقیه متمایز بودند. پیکرِ متعالیِ ترسناکش، یعنی همان‌بیشترِ​ جانورِ ستاره‌ایِ کیهانی، چندین برابر بزرگ‌تر شده بود؛ انگار آن موجودِ غول‌پیکر پیش از این فقط یک توله بوده است.

همچنین توانسته بود فضا را در مقیاسِ بزرگ‌تری دستکاری کند و مهم‌تر از آن، برای همیشه تغییرش دهد. همین به‌تنهایی‌ذاتی​ موهبتِ عظیمی بود، چون به خیلی‌های دیگر اجازه می‌داد آزادانه از مزایای سرشتِ شبگرد بهره‌مند شوند. مثلاً می‌توانست جاده‌ای بسازد‌دوردست‌ها​ که مردم بتوانند مسافتِ یک هفته را تنها در یکی دو روز طی کنند؛ البته با کمی زحمت، اما برای همیشه.

با آن قدرتِ همه‌کاره چه کارِ دیگری می‌توانست بکند؟ فقط زمان مشخص می‌کرد. با این حال، سانی بی‌اختیار شبکه‌ای‌قلمرو​ از سکوهای تله‌پورت را تصور می‌کرد که روزی در آینده، گوشه‌های دوردستِ عالمِ رؤیای پهناور را به هم متصل‌مزیت​ می‌کردند. تله‌پورتِ آنی هدفی دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید، اما از طرفی، دیمونِ آسودگی هم توانسته بود باغِ شب را بسازد.

چه کسی می‌دانست، شاید‌بین​ با گذشتِ زمان شبگرد هم‌کارهایی​ می‌توانست کارِ مشابهی انجام دهد.

احتمالاً برای این کار قلمروش باید خیلی قدرتمند می‌شد. و حالا که حرف از‌برمی‌آید​ قلمرو شد، مسیرِ طبیعی برای گسترشِ آن تا حدودی غیرمنتظره بود؛ دست‌کم برای سانی‌دنیا​ که دیدگاهش دربارهٔ مطلق‌ها با همان چند نمونه‌ای که دیده بود، تغییر کرده بود.

کی سونگ گذشته از فتحِ دژها، قلمروش را با ساختنِ عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی گسترش داده بود.‌کابوس​ آنویل قلمروش را با ساختنِ شمشیر و بخشیدنِ آن‌ها به جنگجویانِ وفادار گسترش می‌داد؛ سانی‌دومی​ هنوز مطمئن نبود که هستهٔ قلمرو شمشیرها بوده‌اند یا کسانی که آن‌ها را به دست می‌گرفتند.

قلمروِ کاسی از کسانی تشکیل می‌شد که به یاد می‌آورد، در حالی که قلمروِ‌کشف​ خودش از سایه‌های کسانی بود که کشته بود. در این میان، قلمروِ اشتیاقِ نفیس‌پیشینیانِ​ شاملِ افرادی می‌شد که الهام‌بخششان شده بود تا برای رسیدن به آرزویشان تلاش کنند.

اما قلمروِ شبگرد هیچ ربطی به مردم یا موجوداتِ زنده نداشت.‌برمی‌آید​ قلمروش زمین بود. می‌توانست قلمروش را با تصاحبِ زمین‌ها گسترش دهد...‌عصرِ​ اما فقط زمین‌هایی که پیش از این کسی تصاحبشان نکرده بود.

به عبارتِ دیگر، بدونِ طلسم مجبور می‌شد زندگی‌اش را وقفِ سفر و اکتشاف کند و همیشه در تلاش برای یافتنِ مرزهای تازه باشد.‌وجود​ تنها از این راه قلمروش رشد می‌کرد و مردمش به شکوفایی می‌رسیدند... طبیعتاً مشکل اینجا بود که تمامِ سرزمین‌های عالمِ رؤیا که به‌راحتی‌پیدا​ فتح می‌شدند، پیش از این تصاحب شده بودند و تنها چیزی که باقی مانده بود، مجموعه‌ای از جهنم‌های ناشناخته و هر روز هولناک‌تر بود.

با این حال، سانی با شناختی که از شبگرد داشت، می‌توانست تصور‌چون​ کند که روزی در آینده، در سفر به جهنم‌های عجیب و دوردست‌طبیعی​ و رویارویی با وحشت‌های کیهانیِ هیجان‌انگیز و غیرعادی، حسابی به او خوش می‌گذرد.

اما چیزی که حالا اهمیت داشت این بود که به‌عنوان یک مطلق می‌توانست خیلی بهتر‌کنند​ از اجزای باغِ شب استفاده کند. با هدایتِ شبگرد، این کشتیِ زنده می‌توانست راهِ ارتباطیِ‌کسی​ میانِ شهرهای مختلفِ بشریت باشد، حتی اگر دیگر بخشی از قلمروِ اشتیاق به حساب نمی‌آمد.

قدرت‌های جدیدِ سیشان هم کاملاً سرراست بود. درست مثلِ بقیهٔ مطلق‌ها، تمامِ توان‌های سرشتِ او‌قوی​ هم قوی‌تر شده یا تکامل یافته بودند. اما هستهٔ قدرتِ مطلقِ او بر پایهٔ توانِ متعالیِ‌بسازد​ منحصربه‌فردش بنا شده بود که به او اجازه می‌داد به جای خودش، دیگران را دگرگون کند.

به ندیمه‌های بازماندهٔ قلعهٔ روشن خونِ او تزریق شده بود و با این دگرگونیِ نیروبخش، به «خواهرانِ خون» معروف‌مورد​ شده بودند. اما حالا، قدرتی که با تقویتِ سیشان به آن‌ها داده شده بود، به‌شدت افزایش یافته بود و‌طریق​ همچنین به نسخه‌های ضعیف‌تری از دیگر توان‌های سرشتِ او دسترسی پیدا کرده بودند؛ به‌ویژه تواناییِ قوی‌تر شدن با ریختنِ خون.

اما ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شد. گسترده‌ترین تغییر در توان‌های سیشان این بود که کسانی که برکتِ خون را به‌ذاتی​ آن‌ها عطا کرده بود، حالا می‌توانستند به نوبهٔ خود آن را به دیگران ببخشند. ساختاری سلسله‌مراتبی در گسترشِ قدرتِ او به‌بعضی​ چشم می‌خورد؛ هر نسلِ جدید از برگزیدگان، نسخهٔ ضعیف‌تری از آن را دریافت می‌کرد، اما ظاهراً هیچ محدودیتی در کار نبود.

دست‌کم محدودیتی که تا الان کشف کرده باشند. تا جایی‌مجبور​ که سانی می‌دانست، ممکن بود هفت درجهٔ فاصله برای این برکتِ‌یکدیگر​ خون در کار باشد — یا حتی عددی تصادفی، مثل شانزده.

طبیعتاً سیشان می‌توانست قلمروِ خود را با اعطای برکتِ خون به مبارزانِ برگزیده و گسترشِ آن به دستِ همین مبارزان، به‌طورِ‌چون​ طبیعی گسترش دهد. هرچه افرادِ بیشتری را به حلقهٔ خود وارد می‌کردند، جوهرِ ذاتِ بیشتری از آن‌ها بیرون می‌کشید و اراده‌اش‌می‌انداخت​ ترسناک‌تر می‌شد. با این حال، برکت دادن به کسی برای سیشان تاوان داشت، پس نمی‌توانست جمعیتِ عظیمی از مردم را دگرگون کند...

اما اینجا بود که طلسم به کار می‌آمد. او همچنین می‌توانست با در دست گرفتنِ‌ناگفته​ کنترلِ دژها، قلمروِ خود را بسیار گسترش دهد — در واقع، این راه بسیار آسان‌تر‌قدرتِ​ و کارآمدتر بود. هیچ‌چیز هم مانعش نمی‌شد که هر دو کار را هم‌زمان انجام دهد.

همه‌چیز روی کاغذ عالی بود... فقط مسئله این بود که دریافت‌کنندگانِ برکتِ سیشان، نه‌تنها نسخهٔ ضعیف‌تری از‌آمده​ توان‌هایش را به ارث می‌بردند، بلکه ظاهراً سهمی از نقصِ او را هم می‌گرفتند. با این حال، در‌کردنِ​ نمایِ کلی، مشکلِ بزرگی به حساب نمی‌آمد. سانی مطمئن بود که قرار نیست اتفاقِ وحشتناکی از آن دربیاید.

نفرِ بعدی مورگان بود که قدرتِ مطلقش همه‌کاره‌ترین از‌بکری​ آب درآمده بود. گذشته از ارتقایِ کلیِ توان‌های سرشتش،‌اراده​ پیوندِ عمیقی با رون‌ها و جادویِ رونی پیدا کرد.

توانِ عروج‌یافته‌اش نیز‌برد​ به شکلی حیرت‌انگیز‌بیشتر​ تکامل یافته بود.

پیش‌تر، مورگان می‌توانست تعدادی از افسون‌ها را کپی کند و در بدنش نگه دارد،‌برمی‌آید​ که باعث می‌شد بتواند خودش را تقریباً با هر وضعیتی وفق دهد. حالا، این‌دنیا​ توان نه‌تنها گسترده‌تر شده بود، بلکه به شکلی کاملاً شگفت‌انگیز دگرگون هم شده بود.

به بیانِ ساده، این توان به او اجازه می‌داد افسون‌های ذخیره‌شده در بدنش را روی دیگر موجوداتِ‌آمده​ زنده کپی کند. البته محدودیتی برای تعداد و قدرتِ افسون‌هایی که یک شخص می‌توانست در خود جای دهد‌کردنِ​ وجود داشت — اما اگر می‌خواست، می‌توانست قدرتِ هر انسانی پایین‌تر از رتبهٔ مطلق را بسیار بالا ببرد.

انسانِ عادی می‌توانست پذیرای افسونی از رتبهٔ خفته باشد، یک بیدارشده می‌توانست دو افسون را در خود جای دهد — یکی از رتبهٔ خفته،‌چاره‌ای​ یکی از رتبهٔ بیدارشده — و به همین ترتیب. این یعنی می‌توانست انسان‌های عادی را تقریباً آن‌قدر قوی کند که حریفِ بیدارشدگان شوند، و بیدارشدگان‌ولی​ را قادر سازد تا با پلیدهای سقوط‌کرده در شرایطی کم‌وبیش برابر روبه‌رو شوند. تنها محدودیت، تخیلِ او، افسون‌های در دسترسش و شایستگیِ شخصِ افسون‌شده بود.

کسانی که با میلِ خود افسون‌هایش را می‌پذیرفتند،‌نیمه‌خدایانِ​ به اعضایِ قلمروِ او تبدیل می‌شدند، پس فقط‌مورد​ می‌توانست موجوداتِ پایین‌تر از رتبهٔ مطلق را افسون کند...

با این حال، می‌توانست افسون‌هایش را روی دشمنانش هم پیاده کند، که قدرتِ مطلقش را کمی شوم‌تر می‌کرد. در ضمن،‌به‌شدت​ اگر اراده‌اش به‌اندازهٔ کافی بُرنده بود، می‌توانست جادویش را روی موجوداتِ کابوس از هر رتبه‌ای حک کند، نه فقط آن‌هایی‌بیشترِ​ که از خودش ضعیف‌تر بودند. این کار آن‌ها را به زیردستانش تبدیل نمی‌کرد، اما قطعاً در کشتنشان به او کمک می‌کرد.

این قدرتی توانمند و همه‌کاره بود که می‌توانست هم در نبرد به مورگان کمک کند و هم برای انسان‌های بی‌شماری بسیار‌می‌توانست​ سودمند باشد. تنها چیزی که برای سانی کاملاً روشن نبود، این بود که عنصرِ پایهٔ مورگان دقیقاً چیست. در نهایت، به این‌حال​ نظریهٔ موقت رسیدند که آن عنصر... شمشیرزنی است. یا بهتر است گفت، هر نوع هنرِ رزمی که به حدِ کمال رسیده باشد.

این موضوع به شکلِ عجیبی منطقی بود. مورگان قرار بود سلاحی باشد‌مطلق​ در دستِ پدرش، اما با سرکشی‌اش، در عوض به شمشیری تبدیل شد که‌نداشتند​ خودش را در دست می‌گرفت. شمشیری آن‌قدر تیز که بتواند دنیا را بشکافد.

پس با اینکه هر کسی می‌توانست افسون‌هایش را دریافت کند، کسانی که خود را وقفِ غلبه بر‌به‌شدت​ طبیعتشان و تلاش برای رسیدن به قله‌های هنرهای رزمی کرده بودند، واکنشِ بهتری به آن‌ها نشان می‌دادند.‌دیگری​ می‌توانستند قدرتِ بیشتری از افسون‌ها بیرون بکشند، و مورگان هم در عوض جوهرِ ذاتِ بیشتری دریافت می‌کرد.

سانی می‌توانست تصور کند که در آینده او را ملکهٔ شمشیر بنامند... که تقریباً شبیهِ لقبِ پدرش بود، اما در واقع نقطه‌مقابلِ آن به‌چون​ حساب می‌آمد. آنویل به همهٔ مردم از بالا نگاه می‌کرد و با سنگدلی آن‌ها را صرفاً سلاح‌هایی برای استفاده می‌دید. اما مورگان این قدرت‌سازوکارِ​ را داشت که زیردستانش را مسلح کند و به آن‌ها یاری برساند تا زندگی‌شان را با شورِ بیشتری دنبال کنند و به قله‌های بالاتری برسند.

...با این حال، برای سانی‌بسیار​ کمی عجیب بود که دو‌سردرگمیِ​ مطلق از خاندانِ دلاوری برخاسته بودند.

از نظرِ او، آنویل مظهرِ یک پدرِ افتضاح بود. اما هر دو فرزندش به رتبهٔ مطلق رسیده بودند، پس اگر کسی‌یکدیگر​ که پادشاهِ شمشیرها را نمی‌شناخت چیزی دربارهٔ این زوجِ پویای خواهر و برادر — پادشاهِ هیچ و ملکهٔ شمشیر — می‌شنید،‌راه​ احتمالاً پیشِ خودش فکر می‌کرد که آنویل بهترین پدرِ تاریخ بوده و استانداردِ طلاییِ فرزندپروری را برای تمامِ ابدیت پایه‌گذاری کرده است.

فکرِ نگران‌کننده‌ای بود.

اما نه به‌اندازهٔ این حقیقتِ‌زمان​ نگران‌کننده که حالا یک قارهٔ‌فهمیدند​ کامل درونِ افی جا گرفته بود...

ناولها | novelha.net