---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2252: فرمانروای مرگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2252: فرمانروای مرگ

0

در دوردست، ستاره‌ای درخشان از آسمانِ تاریک فروافتاد و انفجاری عظیم از شعله‌های سفید،‌آرامِ​ پیکرِ هولناکِ ملکه را در بر گرفت. دو ارتشِ بزرگ و متحد با نوری‌ببین​ زیبا درخشیدند و سیلِ موجوداتِ کابوس را برای چند لحظهٔ کوتاه به عقب راندند.

مجروحان شفا یافتند و روحیهٔ‌اعماقِ​ کسانی که تقریباً امیدشان را از‌بیاین​ دست داده بودند، جانِ تازه‌ای گرفت.

سانی لبخند زد.

نفیس هم موفق شده بود.

آرامشی ژرف قلبش را فرا گرفت. با وجود اینکه سانی دلش را سنگ کرده بود‌روحِ​ تا بپذیرد ممکن است در پیِ شورشِ آن‌ها انسان‌های بی‌شماری کشته شوند و به کامِ‌جنگ​ طلسمِ کابوس فرو بروند، حالا از اینکه می‌دید بدترین سناریو رخ نداده، بی‌اندازه آسوده‌خاطر بود.

نقشهٔ آن‌ها جواب داده‌باز​ بود. هم سانی و‌بی‌نورش​ هم نفیس مطلق شده بودند.

در واقع، به نظر‌کرده​ می‌رسید که آن دو هم‌زمان‌شورشِ​ به رتبهٔ مطلق دست یافته‌اند.

نفیس از همین‌اینکه​ حالا داشت به دو‌بپذیرد​ ارتشِ متحد کمک می‌کرد.

پس...

شایسته بود که‌دروازه‌ای​ او هم دست‌به‌کار‌آرامِ​ شود و کمکی بکند.

سانی گذاشت یکی از سایه‌هایش از بدنش جدا شود‌شورشِ​ و به بیرون بجهد. حالا که مطلق شده بود،‌بروند​ هر یک از سایه‌هایش همچون اقیانوسی ژرف و پهناور بود...

چند لحظه‌وجود​ بعد، سایه‌دلش​ به مقصدش رسید.

و همچون دروازه‌ای باز‌اقیانوسی​ شد که به اعماقِ‌سایه​ آرامِ روحِ بی‌نورش راه می‌بُرد.

بیاین بیرون، سایه‌های من...

سانی خندید و گفت:

«خوب تماشا کن، پادشاهِ شمشیرها.‌سنگ​ نگاه کن و ببین چرا جنگ‌شورشِ​ هیچ‌وقت نمی‌تونه بر مرگ پیروز بشه!»

با پیچیدنِ صدایش در تاریکی، بادِ سردی در میدانِ نبرد وزید؛‌دروازه‌ای​ گویی خودِ مرگ نفسی یخ‌زده بیرون داده بود. سایه‌ها به حرکت درآمدند‌خوب​ و پیکرهایی تاریک، همچون دریایی از جوهرِ سیاه، آرام از دلشان برخاستند.

شمارشان بی‌نهایت بود... برخی کوچک بودند و‌روحِ​ برخی عظیم. برخی ضعیف بودند و برخی‌گفت​ بی‌نهایت قدرتمند. شماری انسان بودند و بیشترشان هیولا.

ارتشِ سایه‌ها سکونِ آرامِ روحش را ترک کرده‌پیِ​ و پا به دنیای واقعی گذاشته بود؛ لشکری که‌فرو​ در سکوتی وهم‌آور روی سطحِ استخوانِ باستانی جریان می‌یافت.

سایهٔ شاهِ کوه در میانشان بود. سپاهی از موجوداتِ کابوسِ ساحلِ فراموش‌شده به چشم می‌خورد‌کشته​ که پیام‌آورِ منارهٔ هولناک و شوالیهٔ طردشدهٔ کلیسای جامعِ ویران رهبری‌اش می‌کردند. چند خفته از قلعهٔ‌واقع​ روشن نیز حضور داشتند که سایه‌های هاروس، کاستر و همراهانِ گمشدهٔ نخستین سرورِ روشن پیشگامشان بودند.

سایهٔ درختِ روح‌خوار بر فرازِ‌پهناور​ میدانِ نبرد قد برافراشته بود و‌دروازه‌ای​ شاخه‌های عظیمش در باد تاب می‌خورد.

سپاهی از پلیدهای جزایرِ زنجیری هم بود که سایه‌های دوشیزگانِ جنگ و‌سایه‌های​ سایه‌های دوقلوی سولوین رهبری‌شان می‌کردند. شبح‌های گورتپه‌ای که سانی پیش‌تر هنگام دفاع از‌مرگ​ مدرسهٔ رین در برابر یک دروازهٔ کابوس کشته بود نیز آنجا حضور داشتند.

بزرگ‌ترین سپاه با اختلاف، همان موجوداتِ کابوسی بودند که سانی در قطبِ جنوب از پای درآورده بود‌فرو​ — تایتانِ سقوط‌کرده، جالوت، و همچنین جانورِ زمستان در میانِ آن‌ها بودند. جویندهٔ حقیقتِ آلوده، بازماندهٔ ملکهٔ یشمی‌همین​ و کاهنهٔ لطفِ سقوط‌کرده هم بودند... سایه‌های شوالیه آمیران و قدیس نیشِ مهیب نیز آنجا به چشم می‌خوردند.

پلیدهای هولناکِ مقبرهٔ آریل نیز آنجا بودند. سایه‌های‌ممکن​ پادشاه دایرون و گلِ باد رهبری‌شان می‌کردند و بار‌کامِ​ دیگر دوشادوشِ هم زیرِ آسمانِ عالمِ رؤیا ایستاده بودند.

سایه‌های موجوداتِ کابوسِ گوناگونی هم بودند که‌بعد​ هنگامِ پرسه زدن در عالمِ رؤیا کشته‌آرامِ​ بود؛ همان‌هایی که همه فراموششان کرده بودند.

در نهایت، سپاهِ عظیمی از موجوداتِ کابوسِ قدرتمند حضور داشتند که سانی آن‌ها‌خندید​ را همین‌جا، در گورِ خدا، از پای درآورده بود. شش قدیسِ ارتشِ سرود‌پیروز​ که کشته بود نیز در میانشان بودند، به رهبریِ غولی با سرِ شغال.

و در رأسِ‌سنگ​ ارتشِ سایه، در‌ممکن​ جایگاهِ فرماندهِ آن...

شوالیه‌ای خاموش با زرهِ عقیقیِ پرجزئیات بر‌بپذیرد​ اسبی تاریک نشسته بود و قامتِ ظریفش در‌کشته​ ردایی از هراس و تاریکی پوشانده شده بود.

تنها سایه‌ای که از پاسخ به فراخوانِ سانی سر باز‌رسید​ زد، سایهٔ مکافات بود که آرام در روحش باقی ماند. اما‌خندید​ بقیه، وقتی قدیس شمشیرِ سیاهش را بالا برد، به حرکت درآمدند.

سانی لبخندِ شرورانه‌ای‌دروازه‌ای​ زد و به‌آرامِ​ آنویل نگاه کرد.

«همه رو بکشین.»

قدیس شمشیرش را رو به جلو گرفت و دریایِ‌است​ سایه‌های خاموش به خروش آمد. در سکوتی وهم‌آور به‌طلسمِ​ جلو سرازیر شد و به سه نیرو تقسیم شد.

یکی از این سه نیرو به یاریِ ارتش‌های انسانی شتافت. نفیس پیش‌تر‌باز​ قدرتِ قلمروی درخشانش را به سربازانِ مستأصل بخشیده بود، اما حالا سایه‌های‌تماشا​ بی‌شماری به نبرد پیوستند و موجوداتِ کابوسِ جنگلِ پلید را تارومار کردند...

با هر موجودی که می‌کشتند، سایهٔ تازه‌ای روی سطحِ‌راه​ دریاچهٔ تاریکِ درونِ روحِ سانی ظاهر می‌شد و لحظاتی‌شمشیرها​ بعد بیرون می‌زد تا در کنارِ او به نبرد بپیوندد.

نیروی دوم بر سرِ‌کرده​ عروسک‌های ملکه فرود آمد‌پیِ​ تا همه را نابود کند.

نیروی سوم با بقایای توفانِ شمشیرهای‌کرده​ پرنده درگیر شد و آن‌ها را‌آن‌ها​ یکی پس از دیگری از بین برد.

سانی با‌بجهد​ دیدنِ این‌اقیانوسی​ صحنه، بی‌اختیار لرزید.

حتی خودش‌رسید​ هم کمی از‌اعماقِ​ قدرتِ تازه‌یافته‌اش می‌ترسید.

قدرتش... به‌طرزِ تصاعدی‌سنگ​ رعب‌آور به نظر می‌رسید.‌است​ شبیهِ خودِ مرگ بود.

اما شاید فرمانروا بودن همین معنا‌کرده​ را داشت. به‌ویژه فرمانروایی که قدرتِ‌آن‌ها​ یک سرشتِ ایزدی را به دوش می‌کشید.

...و شکی نداشت که عالمِ رؤیا وحشت‌های بسیاری در خود پنهان کرده‌باز​ است که حتی قدرتِ مهیبِ او را ناچیز جلوه می‌دهد. وحشت‌هایی که‌تماشا​ می‌توانستند او را در هم بشکنند، متوقف کردنش که جای خود داشت.

سپاهیانِ سایه‌اش داشتند جان‌ها را درو می‌کردند و‌بی‌نورش​ نیروهای پادشاه و ملکه را در هم می‌کوبیدند. سانی‌پادشاهِ​ با لبخندی حاکی از رضایت رو به آنویل کرد.

«برای یه‌دلش​ فرمانروای تازه‌کار بد‌بپذیرد​ نیست، مگه نه؟»

آنویل فقط با سردی به‌سنگ​ او خیره ماند؛ رگه‌ای از‌پیِ​ ناآرامی در چشمانِ خاکستری‌اش دیده می‌شد.

«مقامِ مطلقِ طبیعی؟ غیرممکنه. چطور...»

سانی خندید.

«خب، اگه می‌خوای بدونی...»

یک قدم جلو رفت.

«من به دورترین کرانه‌های عالمِ رؤیا سفر کردم، از قله‌های دندانه‌دارِ کوه‌های تهی بالا رفتم، به سرزمینی پایین‌تر‌می‌بُرد​ از جهانِ زیرین نزول کردم تا از جسدِ یک خداکشِ فراموش‌شده مشورت بگیرم، سایهٔ یک ایزدِ فاسد‌شده رو‌پیچیدنِ​ کشتم، شمشیرِ متبرکی برای یک روحِ فسادناپذیر ساختم، با گرفتنِ جانِ خودم مرگ رو فریب دادم و زنده موندم.»

سپس با خشمی تاریک‌باز​ به آنویل نگاه کرد‌بی‌نورش​ و با صدایی آرام افزود:

«اما بیشتر از همه... فقط‌بپذیرد​ واقعاً، واقعاً می‌خواستم بکشمت. فکر‌آن‌ها​ کنم بدجوری کفری‌ام کردی، آنویل.»

سانی قبضهٔ اوداچی‌اش را‌دلش​ چسبید و آن را‌ممکن​ به سمتِ پادشاهِ شمشیرها گرفت.

«پس آمادهٔ مرگ باش، حرومزاده.»

ناولها | novelha.net