چپتر 2666: سکاندارِ اول
0آبِ متلاطم در آن پایین خروشید و بالا آمد. موجی عظیم در آبراهجنگیان به راه افتاد و تعدادِ بیشماری از پلیدهای کوچک را با خود آورد.قسم در دوردست، هالهای از درخششِ نقرهای سواحلِ هر دو جزیره را روشن میکرد.
لحظهای بعد، باد صدای توپبارانیباز شدید و همهمهای وهمانگیز و پرپژواکاندازهٔ از غرشها را به گوش رساند.
باغِ شب داشت نزدیک میشد.
آبراههای جداکنندهٔ جزایرِ شهرِ جاودان واقعاً پهناور بودند و عرضِجنگی برخی از آنها به چند کیلومتر میرسید، اما باز هملحظهٔ برای عبور دادنِ یک کشتیِ غولپیکر به اندازهٔ کافی پهنا نداشتند.
مگر اینکه سکانداریهیبتِ واقعاً استثنایی آنتوپِ را هدایت میکرد.
و در آن لحظه،اما درست چنین مردی داشتدادنِ کشتیِ زنده را هدایت میکرد.
با پا گذاشتن به خانه و دژِ سابقش، چهرهٔسانی شبگرد حالتی حسرتبار به خود گرفته بود. نگاهی به اطرافایزدانِ انداخت، مدتِ زیادی ساکت ماند و سپس لبخندِ تلخی زد.
«عاشقِ کاریامایزدانِ که باقسم اینجا کردین.»
نگاهش روی هیبتِ سیاه و چشمگیرِتوپِ یک توپِ جنگیِ ابسیدین ثابت مانداونا و با حالتی عجیب سر کج کرد.
«اونا... توپِ جنگیان؟»
سانی سر تکان داد.
«آره. من ساختمشون.»
چشمانِ شبگرد ناگهان برقیسیاه زد و ردِ تلخیابسیدین از آنها ناپدید شد.
«به ایزدانِ مرده قسم، چهباز ایدهٔ معرکهای. همیشه دلم میخواستغولپیکر چند تا توپِ جنگی داشته باشم!»
سانی سرفهای کرد.
«مگه نه؟»
آخه چهروی جور کشتیایسیاه توپِ جنگی نداشت؟
یه کشتیِ غمانگیز...
شبگرد چند لحظهٔ دیگر با حیرت به توپهایجنگیان جنگیِ درنده خیره ماند، سپس پایین را، عرشهٔ کشتیِردِ زنده را نگاه کرد. حالتِ چهرهاش رفتهرفته عجیب شد.
«گفتی... الان میلیونهامرده نفر روی عرشهٔمعرکهای باغ زندگی میکنن؟»
جت سر تکان داد.
«کمی شلوغه، اما چوناما ساختارِ کشتی عمودیه، همهدادنِ فضای کافی برای زندگی دارن.»
شبگرد مدتیجنگیِ ساکت ماند وعجیب بعد آهی کشید.
«میدونی، اون اوایل رویقسم این کشتیِ عظیم تنها زندگیمیخواست میکردم. هعی... چه روزگاری بود...»
با وجودِروی این حرفها، صدایشچشمگیرِ چندان شاد نبود.
«خب، بگذریم. حدس میزنماما پلِ فرماندهی همون جایدادنِ قبلی باشه، پس بریم.»
عجیب بود، اما با وجودِ اتفاقاتِ حیرتانگیز و وحشتناکی که در اطرافِ کشتیِ زنده رخآخه میداد، مردمی که در عرشههای پایینی و انبارهای غارمانندش پناه گرفته بودند، اصلاً خبر نداشتند بیرونگفتی چه میگذرد. فوقِ فوقش لرزشهای خفیفی حس میکردند و پژواکِ خفهٔ شلیکِ توپها به گوششان میخورد.
حالوهوای ساکنانِ شهرِ شناور چندان شاد نبود. در واقع، تا حدودی گرفته و کمی دلگیر بود... با اینساختمشون حال، خیلی مضطرب به نظر نمیرسیدند و ترسِ خاصی هم نداشتند. شاید به خاطرِ جنگجویانِ بیدارشده و عروجیافتهایمگه بود که در خیابانها گشت میزدند و به شهروندانِ عادی حسِ امنیت میدادند، یا شاید هم دلیلش جت بود.
شاید هم صرفاً به این دلیل بود که بیشترِکشتیِ این افراد یا برای حکومت کار میکردند، یا اعضایاستثنایی خانوادهٔ کارکنانِ حکومت بودند، یا به خاندانِ شب تعلق داشتند.
در هر صورت، نیو و موجِ خون به عرشهٔ پایین رفتند تا اوضاع را بررسیناگهان کنند و افسران را در جریانِ اتفاقاتِ پیشرو بگذارند، تا برای آرام کردنِ غیرنظامیان آمادگیِ بیشتریمگه داشته باشند. در همین حین، سانی، جت و شبگرد به سمتِ پلِ فرماندهی به راه افتادند.
دیدنِ واکنشِ ایتر به ملاقاتِ ناگهانی با بنیانگذارِ افسانهایِمیخواست خاندانش واقعاً تماشا داشت. اما واکنشش به شنیدنِ کاری کهغمانگیز سانی از او میخواست، حتی از آن هم شدیدتر بود.
با این حال،هیبتِ قبول کرد کهتوپِ سعیش را بکند.
شبگرد که قدم به درونِ دایرهٔ رونی گذاشت، دایره درخشید واندازهٔ جان گرفت. شاید سانی خیال میکرد، اما شدتِ درخششِ اثیری انگار بیشترمردی از زمانی بود که جت یا ایتر همین کار را کرده بودند.
شبگرد دستش را رویثابت چوبِ صیقلی کشید وجنگیان بعد لبخندِ محوی زد.
«مثل دوچرخهسواری میمونه.»
سانی لحظهای به اوسیاه خیره ماند و بعدابسیدین با لحنی پرانرژی پرسید:
«اوه، میدونی دوچرخه چیه؟ راستش، من یه کارگاهِ دوچرخهسازی دارم. بهترین، درجهیکترین و خوشقیمتترین دوچرخههای عالمِ رؤیا!سکانداری حتی یه سری مدلِ لوکس داریم که طلسمسازهای سابقِ دلاوری افسونشون کردن. حتماً یه عالمه گنج یهبود جایی قایم کردی، مگه نه؟ وقتی از اینجا رفتیم بیرون، تو حصار بیا پیشم؛ بهت تخفیف هم میدم!»
کسی نبود که فرصتِ بازارگرمی وکرد فروشِ جنسهایش را از دست بدهد،آره برای همین به شبگرد چشمک زد.
وقتی سانی اولین بار واژهٔ «بایسیکل» را شنید، خیال کرده بود نوعیباشم موجودِ کابوس است که به جای دست، دو داس دارد. اما کاشف بهخیره عمل آمد که در عوض، یکی از نبوغآمیزترین ایدههای تجاریِ آیکو بوده است...
شبگرد نگاهِروی عجیبی بهسیاه او انداخت.
«دوچرخه تو عالمِ رؤیا... چرا این موضوععبور بیشتر از یه مشت مطلق که اینور ومگر اونور میرن و همدیگه رو میکشن، برام عجیبه؟»
سانی پشتِ سرش راثابت خاراند و به تقلاجنگیان افتاد تا جوابی پیدا کند.
طولی نکشید که باغِ شبایدهٔ به حرکت درآمد و بهجنگی سمتِ فانوسِ دریایی پیش رفت.
ماهیهای پلیدی که در آبهای تاریک میلولیدند، هجوم آوردند تا دندانهای تیغمانندشان را در بدنهٔ کشتیداد فرو کنند، اما در عوض، کشتی آنها را بلعید. با این حال، چند لحظه بعد بهطرزِجنگی عجیبی بیرون از کشتیِ زنده بازسازی میشدند تا دوباره با جنونی دیوانهوار به آن حمله کنند.
آب درکیلومتر اطرافِ باغِاما شب میجوشید.
و حالا، پس از عبورعجیب از گذرگاههای باریکِ کانالهای پیچدرپیچ،تکان به جزیرهٔ پارک رسیده بود.
کشتیِ زنده غرق در نورِ کورکنندهٔ ستارگان بود... چرا که قفسیداشته از پرتوهای نابودگر احاطهاش کرده بود؛ پرتوهایی تورمانند که پلیدهایی راحیرت که خود را به سمتِ کشتیِ کهن پرتاب میکردند، به دام میانداخت.
کانالهای شهرِ جاودان شاید عریض بودند، اما وقتی آن کشتیِ عظیم از میانشان میگذشت، باریک بهداد نظر میرسیدند. فاصلهٔ میانِ پهلوهای کشتی و جزیرهها آنقدر نبود که مانعِ نامیراهای سقوطکرده شود؛ دستکمجنگی بعضی از آنها سعی میکردند به سمتِ کشتی بپرند یا شاخکهای بلندشان را به سویش دراز کنند.
عرشهٔ باغِ شب نیز تقریباً همسطحِ جزیرهها بود، در نتیجه کسانی که روی آننداشتند ایستاده بودند بهوضوح منظرهٔ دلخراشِ دو رودِ مخوف از گوشتِ پلید را میدیدند کهسابقش در دو طرفِ کشتیِ زنده جریان داشتند و در امتدادِ لبهٔ جزیرههای مسیر میخروشیدند.
نامیراهای سقوطکرده با عبورِ باغِ شبکرد تحریک شده و به سمتش کشیده شدهساختمشون بودند و دستهدسته در اطرافش گرد میآمدند.
تنها چیزی که کشتی را از خشمِ آنها در امان نگه میداشت، قفسِ نابودگرِ نورِ ستارگانجور در اطرافش بود، قدیسهایی که از عرشهاش دفاع میکردند — و بیست وچهار توپی که سانی بهتنهاییمیلیونها آنها را با جوهرِ مطلق پر میکرد، هدف میگرفت و به سمتِ تودهٔ مواجِ پلیدها شلیک میکرد.
جزیرهٔ پارکروی دستکم ازسیاه نامیراها خالی بود...
پس میتوانست آتشِ خوداما را تنها روی یک رودِکشتیِ وحشتناک از گوشت متمرکز کند.
قبلی
بعدی