---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2942: عنصرِ تعیین‌کننده • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2942: عنصرِ تعیین‌کننده

0

آستریون بی‌آنکه زرهی به تن یا‌نگاهی​ سلاحی در دست داشته باشد، پا‌نوبتِ​ روی زنجیرِ خالی گذاشت و پیش رفت.

با این حال، با هر قدم‌محوی​ انگار فشاری نامرئی بر جزیرهٔ آبنوس‌کالبدی​ فرود می‌آمد و نفس‌کشیدن را سخت می‌کرد.

کاسی نفسش را بیرون داد، صاف ایستاد و‌ظرفِ​ خسته صورتش را مالید. ترکش‌ها چند بریدگی روی‌تایتانِ​ صورتش جا گذاشته بودند و دستش خونی شد.

پس بالاخره‌دنیا​ تصمیم گرفت خودش‌طرف​ واردِ نبرد بشه...

موردرت که همان نزدیکی ایستاده‌بود​ بود، نگاهی به آن سوی‌لبخندِ​ شکاف انداخت و لبخندِ محوی زد.

«انگار نوبتِ منه.»

ظرفِ اصلی‌اش قوی‌ترین کالبدی بود که در اختیار داشت؛‌اصلی‌اش​ هرچه باشد، بدنِ یک تایتانِ مطلق بود. پس اگر‌اگر​ کسی می‌توانست در نبرد رودرروی آستریون بایستد، خودِ او بود.

موردرت نگاهی به کاسی‌شده​ انداخت، لحظه‌ای تردید کرد‌سقوط‌کردگان​ و بعد آه کشید.

«می‌دونی، اون موقع که تونستی از دستم فرار کنی واقعاً حالم گرفته شد؛ همون سال‌ها‌اصلی‌اش​ پیش، توی معبدِ شب. نتونستم تو رو تبدیل به ظرف کنم و توی کشتنت هم‌لحظه‌ای​ شکست خوردم. با اینکه اصلاً نمی‌تونم حسِ پشیمونی داشته باشم، ولی بدجوری روی اعصابم رفت.»

تک‌خنده‌ای کرد.

«کی فکرش رو می‌کرد یه روز از‌منه​ اینکه نکشتمت احساسِ خوش‌شانسی کنم؟ آه... دنیا‌هرچه​ واقعاً دیوونه شده. اون طرف می‌بینمت، سرودِ سقوط‌کردگان.»

با این حرف،‌دیوونه​ پوزخندی زد و به‌سرودِ​ سمتِ زنجیر راه افتاد.

انگار مورگان هرطور که بود توانسته بود حلقهٔ شکسته را دوباره وصل کند. بارِ دیگر‌اصلی‌اش​ شکلِ انسانی‌اش را به خود گرفت و به نفس‌نفس افتاد. با نزدیک‌شدنِ آستریون، روی یک‌لحظه‌ای​ زانو نشست. آستریون بی‌آنکه اعتنایی به تعظیمش کند از کنارِ او گذشت و رودرروی موردرت ایستاد.

موردرت شمشیرش را‌شکاف​ بالا آورد و‌محوی​ به سمتِ رؤیازاد گرفت.

«آماده شو‌شکاف​ پیرمرد. امروز‌لبخندِ​ قراره بکشمت.»

آستریون آه کشید.

«مگه تعریفِ دیوانگی این نیست که یه کار رو بارها و بارها تکرار کنی و انتظارِ نتیجهٔ متفاوتی داشته باشی؟‌هرچه​ پسر... خودت می‌دونی که نمی‌تونی منو بکشی. تا حالا چند بار امتحان کردی؟ من کشته نمی‌شم، پس تمامِ تلاش‌هات بیهوده‌ست.‌فرار​ سرکشیت بی‌فایده‌ست. تمامِ دستاوردهات بی‌معنیه، و مهم نیست چند بار اون شمشیر رو توی تنم فرو کنی، من نابود نمی‌شم.»

موردرت چند لحظه‌شکاف​ ساکت ماند و‌محوی​ بعد لبخندِ کجی زد.

«شاید. ولی‌شکاف​ چند بار کشتنت‌محوی​ خیلی می‌چسبه، می‌دونی؟»

یک قدم‌دنیا​ عقب رفت و‌طرف​ لبخندش پهن‌تر شد.

«بعد از مرگِ پدرم یه چیزی رو فهمیدم. فهمیدم که مرگش منو راضی نکرده... خیلی سریع بود، خیلی‌اختیار​ گذرا. قبل از اینکه حتی بتونم ازش لذت ببرم، اون لحظه تموم شده بود. پس راستش رو بخوای،‌اون​ خوشحالم که جاودانه‌ای. واقعاً دارم از خوشحالی بال درمیارم. این یعنی می‌تونم بارها و بارها بکشمت... تا ابد.»

خندید.

«خدایان. اگه واقعاً بمیری‌لبخندِ​ من باید چی‌کار کنم؟ زندگی‌اصلی‌اش​ خیلی کسل‌کننده و بی‌روح می‌شه.»

آستریون آه کشید‌دیوونه​ و بعد دستش‌می‌بینمت​ را دراز کرد.

«مورگان.»

لحظه‌ای بعد، مورگان به سیلابی از فولاد بدل‌منه​ شد و در دستِ او جریان یافت تا‌بدنِ​ به شمشیری زیبا، رعب‌آور و مرگبار تبدیل شود.

آستریون شمشیر را در‌لبخندِ​ دست فشرد، با سردی به‌اصلی‌اش​ موردرت نگاه کرد و گفت:

«من که خیلی وقت پیش‌طرف​ از کشتنت خسته شدم. پس بیا‌سمتِ​ کاری کنیم این دفعهٔ آخر باشه...»

در آن سوی عالمِ رؤیا، کولاکِ بی‌رحمی‌نوبتِ​ بر قلبِ زاغ فرود آمده بود و‌داشت​ خیابان‌هایش را در کفنی سفید پوشانده بود.

روی پلِ بزرگی که روی پرتگاهِ میانِ کوه و آتشفشان کشیده شده بود، به‌طرز‌هرچه​ عجیبی آدم‌های کمی به چشم می‌خوردند؛ انگار بیشترِ بیدارشدگان به جایی رفته بودند. در‌کشید​ کاخِ یشم آدم از این هم کمتر بود، هرچند هنوز عده‌ای برای نگهبانی مانده بودند.

جت به‌راحتی‌دنیا​ از سدشان‌شده​ گذشته بود.

راهی نداشت که بفهمد‌ایستاده​ دربندِ آستریون شده‌اند یا نه،‌انداخت​ اما غریزه‌اش می‌گفت دور بماند.

پس، مثلِ رگه‌ای‌شکاف​ از مه، مخفیانه‌محوی​ از کنارشان گذشته بود.

با رسیدن به راهروهای مجللِ کاخِ باستانی،‌منه​ به شکلِ شبح درآمد و به اطراف نگاه‌بدنِ​ کرد؛ برقی سرد در چشمانِ آبیِ یخی‌اش درخشید.

جت مدتی بود که از قلمروِ‌می‌بینمت​ انسان رفته بود، بنابراین نمی‌دانست در‌زنجیر​ غیابش اوضاع چطور تغییر کرده است.

اما از‌همان​ ظواهرِ امر‌ایستاده​ پیدا بود که...

انگار قلبِ زاغ‌شکاف​ کاملاً به چنگِ‌محوی​ رؤیازاد افتاده بود.

این آن نوع استقبالی نبود که‌نوبتِ​ دوست داشت با آن روبه‌رو شود... هرچند‌داشت​ همان چیزی بود که انتظارش را داشت.

بدترین پیش‌بینی‌هایش‌دنیا​ به حقیقت‌شده​ پیوسته بود.

سؤال این بود که...

حالا باید چی‌کار کنم؟

جت در راهرو ایستاده بود و سرمای استخوان‌سوز‌ظرفِ​ و دانه‌های رقصانِ برف احاطه‌اش کرده بودند که ناگهان‌مطلق​ دو شعلهٔ تهدیدآمیز در سایه‌های ژرفِ کنارش روشن شد.

سپس، چیزی از سایه‌ها‌شده​ بیرون آمد — یا‌سقوط‌کردگان​ بهتر است بگویم، کسی.

پلیدِ کوچکی بود که فقط تا کمرش‌سوی​ می‌رسید؛ انگار از فلزِ سیاه‌شده ساخته شده‌ظرفِ​ و سراسر پوشیده از تیغ‌های دندانه‌دار بود.

جنِ جهنمی به او نگاه کرد، سپس‌نوبتِ​ دستِ چنگال‌دارش را بالا آورد و چند بار‌هرچه​ تکان داد، انگار دعوتش می‌کرد که دنبالش برود.

جت اخم کرد.

«تو... دیوِ سیری‌ناپذیری، مگه نه؟»

آخرین باری که آن اهریمنِ مطلقِ ترسناک را‌شکاف​ دیده بود، ده‌ها متر قد داشت. برای همین،‌قوی‌ترین​ دیدنش در چنین جثهٔ مینیاتوری‌ای مایهٔ تعجب بود.

یعنی اون موجود‌شکاف​ می‌تونست به ارادهٔ خودش‌نوبتِ​ اندازه‌اش رو تغییر بده؟

دیو پوفی کرد، ابری‌لبخندِ​ از شعله بیرون داد و‌اصلی‌اش​ دوباره دستش را تکان داد.

جت چند بار پلک زد.

«تو... می‌خوای دنبالت بیام؟»

اهریمنِ فولادی‌سوی​ با انرژی‌انداخت​ سر تکان داد.

چند لحظه مکث‌انداخت​ کرد و بعد‌نوبتِ​ لبخندی شوم زد.

«پس راه بیفت.»

آن‌ها با‌همان​ هم به اعماقِ‌بود​ کاخِ یشم رفتند.

خیلی زود،‌سوی​ کای را‌انداخت​ پیدا کرد.

چهرهٔ جت در هم رفت.

«خدایان. باهات چی‌کار کرده‌ن...»

جایی در دوردست، افی کفِ سلولش ولو‌نوبتِ​ شده بود و تا جایی که زنجیرها‌داشت​ اجازه می‌دادند، بازوهایش را به بدنش نزدیک می‌کرد.

نفس‌های سنگینی از‌انداخت​ سینه‌اش بیرون می‌آمد‌نوبتِ​ و چهره‌اش عبوس بود.

«آزاد، آزاد...»

کی بود که‌نزدیکی​ اینو گفت؟ اینکه‌نگاهی​ گرگ‌ها... باید باشن.

«آه، آره...»

همان مرد بود،‌انداخت​ جانورِ سرخِ گرگ‌ومیش.‌نوبتِ​ نوکتیس، جادوگرِ شرورِ شرق.

فقط این حرف‌ها را به افی نگفته بود.‌سقوط‌کردگان​ او اصلاً یادش نمی‌آمد که آن شخص چه‌هرطور​ کسی بود و چطور او را شناخته بود.

برخلافِ او، نوکتیس به زنجیر کشیده نشده بود.‌شکاف​ در عوض، خودش یک زنجیر بود — زنجیری‌قوی‌ترین​ که امید، دیمونِ آرزو، را در بند کشیده بود.

در نهایت، باز هم زنجیرهای او را پاره کرده‌ظرفِ​ بود. خودش را هم شکسته بود. به همین دلیل بود‌اگر​ که کشتیِ پرنده‌ای که کاسی هدایت می‌کرد، زنجیرشکن نام داشت.

فقط، به‌طرز عجیبی، افی یادش‌محوی​ نمی‌آمد چه کسی این نام‌قوی‌ترین​ را روی آن گذاشته بود.

و متأسفانه، او آن‌قدر‌شده​ قوی نبود که زنجیرهای‌سقوط‌کردگان​ خودش را پاره کند.

پس...

یعنی باید خودش رو می‌شکست؟

لب‌های ترک‌خوردهٔ افی‌انداخت​ به لبخندی تلخ‌نوبتِ​ از هم باز شد.

...کی بیشتر‌دنیا​ از اون‌شده​ دربارهٔ شکستن می‌دونست؟

روی کفِ سنگیِ سرد زانو زد‌نگاهی​ و پیشانی‌اش را به آن فشار‌نوبتِ​ داد تا وزنش را تحمل کند.

سپس، به‌آرامی و با‌انداخت​ زحمت، یکی از بازوهایش‌منه​ را به سمتِ صورتش کشید.

گرگ‌ها باید آزاد باشن...

غرید و سپس‌دیوونه​ دندان‌هایش را در‌می‌بینمت​ گوشتِ خودش فرو برد.

ناولها | novelha.net