---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2836: رمزنگاریِ بی‌تقدیر • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 2836: رمزنگاریِ بی‌تقدیر

0

نفیس به سانی نگاه کرد و کاسی با کمی جابه‌جا شدن رو‌پاسخی​ به او چرخید. هر دو با دقت منتظر بودند تا ببینند او در‌مرگی​ ادامه چه می‌گوید؛ تنش و انتظار به‌وضوح در چهره‌های معمولاً خویشتن‌دارشان خوانده می‌شد.

اما سانی مکث کرد.

باید فکر می‌کرد چه بگوید و چطور بگوید. هرچه باشد این‌روشن‌ترین​ موضوع به مقبرهٔ آریل مربوط می‌شد—به او و تقدیرش—و بنابراین، بیشترِ‌به‌سختی​ چیزهایی که می‌توانست با آن‌ها در میان بگذارد بی‌درنگ فراموش می‌شد.

گذشته از آن،‌فراموشیه​ سانی ابتدا باید‌عبارت​ افکارش را جمع می‌کرد.

جواب فراموشیه.

شاهزادهٔ دیوانه این عبارت را برای‌تسلا​ توصیفِ کلیدِ مصب به کار برده‌تباهی​ بود. چند معنی در آن نهفته بود...

نخستین و روشن‌ترین معنی، پاسخی به ساده‌ترین سؤال بود: چه کسی در مقبرهٔ آریل دفن شده بود؟ پاسخ... فراموشی‌فراموشی​ بود. دیمونِ فراموشی که دنیا به‌سختی او را به یاد می‌آورد، پس از مرگی غریبانه در هرمِ بزرگ دفن شده‌معنایی​ بود؛ مرگی و خاکی که هر دو از یادها رفته بودند. هیچ‌کس نمی‌دانست چطور مرده و آرامگاهِ ابدی‌اش کجاست—به‌جز بافنده.

بافنده، شاهزادهٔ دیوانه و سانی.

در معنایی گسترده‌تر، آریل مقبرهٔ بزرگ را ساخته بود تا به کمکِ آن‌ساده‌ترین​ حقایقِ تحمل‌ناپذیری را که می‌خواست از دستشان رها شود، فراموش کند. و بعد، آن‌هرمِ​ معنای شخصی در میان بود که شاهزادهٔ دیوانه به توصیفِ کلیدِ مصب بخشیده بود.

شاهزادهٔ دیوانه می‌خواست کابوسِ سوم را فتح کند و همراه با نفیس از مقبرهٔ آریل بگریزد. اما نمی‌توانست،‌طعنهٔ​ چون روحش به آلودگی مبتلا شده بود—و به خاطرِ گناهِ تسلا، در آغازِ هر چرخه همان دانشِ ممنوعه‌ای را‌داشتنِ​ به یاد می‌آورد که او را به تباهی کشانده بود؛ چیزی که او را در پارادوکسی گریزناپذیر گرفتار می‌کرد.

از طعنهٔ روزگار، همین گناهِ تسلا بود که نمی‌گذاشت او کاملاً خود را به دستِ تباهی بسپارد. در نهایت، شاهزادهٔ دیوانه‌دنیا​ راهی یافته بود تا آن شبحِ نفرت‌انگیز را ساکت کند و یادِ خودش از آلودگی را از بین ببرد؛ او با‌کمکِ​ در دست داشتنِ کلیدِ مصب به چرخهٔ بعدی گریخته بود—خاطره‌ای ناممکن که برای برآورده کردنِ آرزوی مستأصلانه و شومش خلق کرده بود.

کلیدِ واقعیِ رهایی‌اش فراموشی بود.

اما شاهزادهٔ دیوانه، کلیدِ مصب و مقبرهٔ‌چند​ آریل چه ربطی به آستریون داشتند؟ چرا کاسی‌کسی​ این پیامِ مرموز را برای خودش فرستاده بود؟

اصلاً چرا این‌قدر مرموزه؟

پیش از بررسیِ محتوای‌کار​ پیام، سانی عاقلانه دید که‌نهفته​ به قالبِ آن فکر کند.

هرچند کاسی پیشگو بود—یا دست‌کم پیش‌تر بود—هیچ الزامی نداشت پیشگویی‌هایش را مبهم و مرموز بیان کند. در واقع،‌روشن‌ترین​ این کار فقط نتیجهٔ عکس می‌داد. اگر واقعاً پیش‌بینی کرده بود که آستریون روزی به تهدیدی مرگبار تبدیل‌خاکی​ می‌شود، و حتی راهبردی برای شکست دادنش یافته بود، می‌توانست خیلی راحت آن را برای خودِ آینده‌اش توضیح دهد.

برو فلان‌جا، فلان چیز را پیدا کن، فلان آدم‌ها را به خدمت بگیر، از گرفتنِ فلان‌دفن​ تصمیم‌ها پرهیز کن... چیزی شبیه به این. پیامی که به او می‌گفت مردی به نام سانلس‌هیچ‌کس​ را پیدا کند و در روزِ انقلابِ زمستانی تولدش را تبریک بگوید، کاملاً سرراست نوشته شده بود.

اما این بار،‌بود—و​ تنها یک جملهٔ‌تسلا​ مرموز فرستاده بود.

چرا؟

خب. اول از همه...

با اینکه پیام به‌کار​ دستِ کاسی رسیده بود،‌معنی​ اما مخاطبش او نبود.

نفیس و کاسی خبر نداشتند، اما سانی در دم فهمیده بود که در واقع‌چیزی​ مخاطبِ پیام خودش است. چون تنها کسی بود که اتفاقاتِ مقبرهٔ آریل را به‌روشنی‌یافته​ به یاد می‌آورد، و همین‌طور تنها کسی بود که توصیفِ کلیدِ مصب یادش مانده بود.

دیگران حتی اگر آن‌کار​ را دیده بودند هم‌معنی​ نمی‌توانستند به یادش بیاورند.

پس...

مگه همین جوابِ سوالم نیست؟

چرا پیام این‌قدر مرموز‌خاطرِ​ بود؟ برای اینکه مطمئن شود‌همان​ فقط سانی معنایش را می‌فهمد.

و چرا کاسی‌مصب​ می‌خواست فقط سانی معنای‌چند​ پیامش را درک کند؟

چون نمی‌خواست‌جواب​ کسِ دیگری‌شاهزادهٔ​ آن را بفهمد.

فهمیدنِ اینکه چه کسی باید‌برده​ به هر قیمتی از معنای پیامِ‌روشن‌ترین​ کاسی بی‌خبر می‌ماند، کارِ سختی نبود.

رؤیازاد.

آستریون چیزهای زیادی می‌دانست. در واقع، آگاهیِ‌چند​ او از تمامِ وقایع، چه در گذشته و‌کسی​ چه در حال، به شکلِ مورمورکننده‌ای نظام‌مند بود.

معلوم نبود در همین لحظه هم دارد جاسوسی‌شان را می‌کند یا نه؛ احتمالش بالا‌چند​ بود، و حتی اگر نمی‌توانست، چنانچه روزی خودش یا یکی از بردگانش با آن‌ها روبه‌رو‌به‌سختی​ می‌شدند و به درونی‌ترین افکارشان دسترسی پیدا می‌کردند، به‌راحتی به اهمیتِ این گفتگو پی می‌برد.

پس اصلاً جای تعجب نداشت که کاسی می‌خواست پیامش را از چشمانِ فضولِ رؤیازاد دور نگه دارد.‌شده​ هر چه باشد، به احتمالِ زیاد رازِ سقوطش در آن نهفته بود، و از این رو اگر‌مرده​ بویی می‌برد، هر کاری از دستش برمی‌آمد می‌کرد تا جلوی اقدامِ آن‌ها را بر اساسِ این اطلاعات بگیرد.

هوشمندانه‌ست.

در آن لحظه،‌مصب​ سانی به حقیقتِ‌بود​ دیگری هم پی برد.

اینکه آستریون از اتفاقاتِ کابوسِ سومِ آن‌ها هم خبر داشت.‌مصب​ یا بهتر است گفت خبر داشت... که یعنی حالا، درست‌ساده‌ترین​ مثلِ بقیهٔ دنیا، نمی‌توانست این وقایع را کاملاً به یاد بیاورد.

چون حافظهٔ او‌مصب​ هم در مهِ‌بود​ بی‌تقدیری تار شده بود.

این سدِ دیگری بود‌خاطرِ​ که نمی‌گذاشت آستریون به‌چرخه​ اهمیتِ پیامِ کاسی پی ببرد.

پس، در نتیجه...

کاسی می‌دانست که آستریون ممکن است روزی به دشمنِ سرسختِ دسته تبدیل شود.‌بود​ از این رو، پیامی برای سانیِ آینده فرستاد که فقط خودش می‌توانست آن‌فراموشی​ را بفهمد؛ پیامی که قرار بود در شکست دادنِ رؤیازاد به او کمک کند.

هیچ‌کسِ دیگری قادر به درکِ معنای پیام نبود، پس حتی اگر آستریون آن را‌سؤال​ رهگیری می‌کرد، به هیچ دردش نمی‌خورد. علاوه بر این، سانی باید حواسش را جمع می‌کرد‌خاکی​ تا وقتی دارد کارهایی را که باید بکنند بلند توضیح می‌دهد، حقیقت را فاش نکند.

اما واقعاً‌مبتلا​ باید چه‌خاطرِ​ کار می‌کردند؟

مدتی ساکت‌کلیدِ​ ماند و‌کار​ فکر کرد.

پیام صرفاً یک‌فراموشیه​ معمای هوشمندانه نبود.‌عبارت​ یک فراخوان بود.

پس داشت‌کلیدِ​ سانی را به‌برده​ کجا فرا می‌خواند؟

جواب کاملاً روشن بود.

داشت او‌کلیدِ​ را دوباره به‌برده​ مقبرهٔ آریل فرامی‌خواند.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net