چپتر 2836: رمزنگاریِ بیتقدیر
0نفیس به سانی نگاه کرد و کاسی با کمی جابهجا شدن روروشنترین به او چرخید. هر دو با دقت منتظر بودند تا ببینند او درمیآورد ادامه چه میگوید؛ تنش و انتظار بهوضوح در چهرههای معمولاً خویشتندارشان خوانده میشد.
اما سانی مکث کرد.
باید فکر میکرد چه بگوید و چطور بگوید. هرچه باشد اینپارادوکسی موضوع به مقبرهٔ آریل مربوط میشد—به او و تقدیرش—و بنابراین، بیشترِنهایت چیزهایی که میتوانست با آنها در میان بگذارد بیدرنگ فراموش میشد.
گذشته از آن،عبارت سانی ابتدا بایدکلیدِ افکارش را جمع میکرد.
جواب فراموشیه.
شاهزادهٔ دیوانه این عبارت را برایرها توصیفِ کلیدِ مصب به کار بردهبخشیده بود. چند معنی در آن نهفته بود...
نخستین و روشنترین معنی، پاسخی به سادهترین سؤال بود: چه کسی در مقبرهٔ آریل دفن شده بود؟ پاسخ... فراموشیخود بود. دیمونِ فراموشی که دنیا بهسختی او را به یاد میآورد، پس از مرگی غریبانه در هرمِ بزرگ دفن شدهبرآورده بود؛ مرگی و خاکی که هر دو از یادها رفته بودند. هیچکس نمیدانست چطور مرده و آرامگاهِ ابدیاش کجاست—بهجز بافنده.
بافنده، شاهزادهٔ دیوانه و سانی.
در معنایی گستردهتر، آریل مقبرهٔ بزرگ را ساخته بود تا به کمکِ آنپاسخی حقایقِ تحملناپذیری را که میخواست از دستشان رها شود، فراموش کند. و بعد، آنغریبانه معنای شخصی در میان بود که شاهزادهٔ دیوانه به توصیفِ کلیدِ مصب بخشیده بود.
شاهزادهٔ دیوانه میخواست کابوسِ سوم را فتح کند و همراه با نفیس از مقبرهٔ آریل بگریزد. اما نمیتوانست،نمیتوانست چون روحش به آلودگی مبتلا شده بود—و به خاطرِ گناهِ تسلا، در آغازِ هر چرخه همان دانشِ ممنوعهای راگرفتار به یاد میآورد که او را به تباهی کشانده بود؛ چیزی که او را در پارادوکسی گریزناپذیر گرفتار میکرد.
از طعنهٔ روزگار، همین گناهِ تسلا بود که نمیگذاشت او کاملاً خود را به دستِ تباهی بسپارد. در نهایت، شاهزادهٔ دیوانهبسپارد راهی یافته بود تا آن شبحِ نفرتانگیز را ساکت کند و یادِ خودش از آلودگی را از بین ببرد؛ او بامستأصلانه در دست داشتنِ کلیدِ مصب به چرخهٔ بعدی گریخته بود—خاطرهای ناممکن که برای برآورده کردنِ آرزوی مستأصلانه و شومش خلق کرده بود.
کلیدِ واقعیِ رهاییاش فراموشی بود.
اما شاهزادهٔ دیوانه، کلیدِ مصب و مقبرهٔبود آریل چه ربطی به آستریون داشتند؟ چرا کاسیسؤال این پیامِ مرموز را برای خودش فرستاده بود؟
اصلاً چرا اینقدر مرموزه؟
پیش از بررسیِ محتوایچرخه پیام، سانی عاقلانه دید کهکشانده به قالبِ آن فکر کند.
هرچند کاسی پیشگو بود—یا دستکم پیشتر بود—هیچ الزامی نداشت پیشگوییهایش را مبهم و مرموز بیان کند. در واقع،سؤال این کار فقط نتیجهٔ عکس میداد. اگر واقعاً پیشبینی کرده بود که آستریون روزی به تهدیدی مرگبار تبدیلهیچکس میشود، و حتی راهبردی برای شکست دادنش یافته بود، میتوانست خیلی راحت آن را برای خودِ آیندهاش توضیح دهد.
برو فلانجا، فلان چیز را پیدا کن، فلان آدمها را به خدمت بگیر، از گرفتنِ فلانکسی تصمیمها پرهیز کن... چیزی شبیه به این. پیامی که به او میگفت مردی به نام سانلسرفته را پیدا کند و در روزِ انقلابِ زمستانی تولدش را تبریک بگوید، کاملاً سرراست نوشته شده بود.
اما این بار،تحملناپذیری تنها یک جملهٔرها مرموز فرستاده بود.
چرا؟
خب. اول از همه...
با اینکه پیام بهمصب دستِ کاسی رسیده بود،چند اما مخاطبش او نبود.
نفیس و کاسی خبر نداشتند، اما سانی در دم فهمیده بود که در واقعسوم مخاطبِ پیام خودش است. چون تنها کسی بود که اتفاقاتِ مقبرهٔ آریل را بهروشنیچرخه به یاد میآورد، و همینطور تنها کسی بود که توصیفِ کلیدِ مصب یادش مانده بود.
دیگران حتی اگر آنچرخه را دیده بودند همتباهی نمیتوانستند به یادش بیاورند.
پس...
مگه همین جوابِ سوالم نیست؟
چرا پیام اینقدر مرموزمیخواست بود؟ برای اینکه مطمئن شودبعد فقط سانی معنایش را میفهمد.
و چرا کاسیآغازِ میخواست فقط سانی معنایممنوعهای پیامش را درک کند؟
چون نمیخواستدیوانه کسِ دیگریبرای آن را بفهمد.
فهمیدنِ اینکه چه کسی بایدکار به هر قیمتی از معنای پیامِنخستین کاسی بیخبر میماند، کارِ سختی نبود.
رؤیازاد.
آستریون چیزهای زیادی میدانست. در واقع، آگاهیِممنوعهای او از تمامِ وقایع، چه در گذشته وروزگار چه در حال، به شکلِ مورمورکنندهای نظاممند بود.
معلوم نبود در همین لحظه هم دارد جاسوسیشان را میکند یا نه؛ احتمالش بالانخستین بود، و حتی اگر نمیتوانست، چنانچه روزی خودش یا یکی از بردگانش با آنها روبهرومرگی میشدند و به درونیترین افکارشان دسترسی پیدا میکردند، بهراحتی به اهمیتِ این گفتگو پی میبرد.
پس اصلاً جای تعجب نداشت که کاسی میخواست پیامش را از چشمانِ فضولِ رؤیازاد دور نگه دارد.دفن هر چه باشد، به احتمالِ زیاد رازِ سقوطش در آن نهفته بود، و از این رو اگرنمیدانست بویی میبرد، هر کاری از دستش برمیآمد میکرد تا جلوی اقدامِ آنها را بر اساسِ این اطلاعات بگیرد.
هوشمندانهست.
در آن لحظه،آغازِ سانی به حقیقتِدانشِ دیگری هم پی برد.
اینکه آستریون از اتفاقاتِ کابوسِ سومِ آنها هم خبر داشت.بود یا بهتر است گفت خبر داشت... که یعنی حالا، درستدفن مثلِ بقیهٔ دنیا، نمیتوانست این وقایع را کاملاً به یاد بیاورد.
چون حافظهٔ اوکلیدِ هم در مهِبرده بیتقدیری تار شده بود.
این سدِ دیگری بودمیخواست که نمیگذاشت آستریون بهکند اهمیتِ پیامِ کاسی پی ببرد.
پس، در نتیجه...
کاسی میدانست که آستریون ممکن است روزی به دشمنِ سرسختِ دسته تبدیل شود.نهفته از این رو، پیامی برای سانیِ آینده فرستاد که فقط خودش میتوانست آنبهسختی را بفهمد؛ پیامی که قرار بود در شکست دادنِ رؤیازاد به او کمک کند.
هیچکسِ دیگری قادر به درکِ معنای پیام نبود، پس حتی اگر آستریون آن راسادهترین رهگیری میکرد، به هیچ دردش نمیخورد. علاوه بر این، سانی باید حواسش را جمع میکردبزرگ تا وقتی دارد کارهایی را که باید بکنند بلند توضیح میدهد، حقیقت را فاش نکند.
اما واقعاًحقایقِ باید چهمیخواست کار میکردند؟
مدتی ساکتتسلا ماند وچرخه فکر کرد.
پیام صرفاً یکعبارت معمای هوشمندانه نبود.کلیدِ یک فراخوان بود.
پس داشتتوصیفِ سانی را بهکار کجا فرا میخواند؟
جواب کاملاً روشن بود.
داشت اوتسلا را دوباره بههمان مقبرهٔ آریل فرامیخواند.
قبلی
بعدی