---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2352: معبدِ حقیقت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2352: معبدِ حقیقت

0

غروب، آتشفشانِ تازه‌شکل‌گرفته را رها کردند و به غرب‌آن‌طرف‌تر​ رفتند. صبحگاه، آتشفشان دیگر سر جایش نبود؛ غولِ کوکی آن‌مشابه​ را فتح کرده و به کوهی برف‌پوش تبدیلش کرده بود.

سانی در سکوت برای‌درهم​ ویرانیِ عمارتِ دیگری که‌باید​ ساخته بود، غصه خورد.

«آخه چه فایده‌ای داره؟ آه، از‌آن‌طرف‌تر​ همین الان دلم برای اون کاناپهٔ‌حین​ عجیب سفت ولی زیادی نرمم تنگ شده...»

دلش برای هیچ‌مطمئنی​ خاطره‌ای بیشتر از صندلیِ‌داد​ سایه تنگ نشده بود.

حالا که یک خانهٔ دیگر به غرب رفته بودند، درختِ محور سرانجام از دید پنهان شد. این‌غربی​ موضوع برای سانی مایهٔ آسودگی بود، چرا که دیگر نگاهِ اهریمنِ برف را روی خودش حس نمی‌کرد...‌گوشهٔ​ اما در عینِ حال مضطربش می‌کرد، چون هیچ راهی نداشتند که بفهمند اهریمن الان مشغولِ چه کاری است.

با این حال، این نگرانی در برابرِ این واقعیت که سرانجام معبدِ‌کرد​ حقیقت را می‌دیدند، رنگ می‌باخت. خب، کای آن را دید... شاید کُشنده‌تایرنتِ​ هم همین‌طور. سانی صرفاً از این فکر که معبد آنجاست آرامش می‌گرفت.

از خانهٔ فعلی می‌توانست هشت قلهٔ‌آن‌طرف‌تر​ اطراف را ببیند. معبد دو حرکت آن‌طرف‌تر‌جنوبِ​ بود، در مسیرِ موربِ شمالِ غربیِ موقعیتشان.

در همین حین، در مسیرِ‌درهم​ موربِ جنوبِ غربی، با فاصله‌ای مشابه‌باشه​ یعنی دو حرکت دورتر از معبد...

«مطمئنی؟»

کای با‌مطمئنی​ چهره‌ای درهم‌درهم​ سر تکان داد:

«آره. باید دیوِ برف باشه.»

سانی اخم کرد. انگار دیوِ برف گوشهٔ صفحه را رها‌دیوِ​ کرده و یک خانه بالاتر رفته بود. این کارش چندان منطقی‌منطقی​ نبود، چون می‌توانست تا الان خودش را به معبدِ حقیقت برساند...

مگر اینکه تایرنتِ برف می‌خواست از معبد به‌عنوان طعمه استفاده کند تا سانی و جانورانِ خاکسترش‌جنوبِ​ را در جایی به دام بیندازد که راهِ پس نداشته باشند. اگر نقشه‌اش این بود، پس‌کرد​ دیوِ برف به‌جای اینکه صبح راهشان را سد کند، مؤدبانه اجازه می‌داد از آنجا رد شوند.

سانی آه کشید:

«خب، چه شکلیه؟»

کای کمی مکث کرد:

«راستش، مطمئن نیستم.»

سانی ابرو بالا انداخت:

«چطور مگه؟‌قلهٔ​ مگه چشمِ‌ببیند​ همه‌بین نداری؟»

کای لبخندِ محوی زد:

«نه... من‌فعلی​ فقط چشمِ‌هشت​ بیشتربین دارم.»

آرام خندید‌مطمئنی​ و با لحنی‌تکان​ خنثی اضافه کرد:

«یادته گفتی اشباحِ‌اطراف​ ترسناکی که از‌آن‌طرف‌تر​ برف درست شدن؟»

سانی محو یادش می‌آمد که‌درهم​ در اولین برخوردشان با اهریمنِ‌دیوِ​ برف، چنین چیزی پرانده بود.

«نگو که...»

کای سر تکان داد:

«دقیقاً. دیوِ برف یه شبحِ ترسناکه که از برف درست شده. کولاکی توی کوهستان به پا شده و‌دورتر​ یه چیزی هم توی اون کولاک قایم شده. اما مطمئن نیستم چیه. راستش فقط به این خاطر متوجهِ‌چندان​ حضورش شدم که جریان‌های برف غیرطبیعی به نظر می‌رسیدن، انگار داشتن از یه چیزی... یا یه کسی دوری می‌کردن.»

سانی آه کشید:

«امان از این زبونِ صاحاب‌مرده‌م. چرا به‌جای اشباحِ ترسناک،‌آن‌طرف‌تر​ اشباحِ خوشگلِ برفی رو پیشنهاد ندادم؟ یا اصلاً اشباحِ‌فاصله‌ای​ ترسناکی که از غذای خوشمزه درست شدن. اونم عالی می‌شد.»

کای سرش را خاراند:

«مگه اشباح می‌تونن از‌ببیند​ غذا درست بشن؟ فکر‌موربِ​ می‌کردم اشباح قراره ناملموس باشن.»

سانی دهن‌کجی کرد:

«حرفِ حساب زدی.»

لحظه‌ای مکث کرد‌چهره‌ای​ و بعد با‌داد​ لحنی شاکی اضافه کرد:

«تا حالا گفته بودم که از اشباح متنفرم؟ یه بار چند هزار سال با یه‌فاصله‌ای​ شبح که توی سرم گیر کرده بود سر کردم. آره خب، به دردهایی هم می‌خورد،‌انگار​ ولی قسم به ایزدانِ مرده! داشتنِ یه شبحِ توذهنی خیلی رو اعصابه. اصلاً پیشنهادش نمی‌کنم.»

کای مدتی‌دورتر​ در سکوت به‌درهم​ او خیره ماند.

سرانجام با لحنی آرام پرسید:

«از کدوم‌مطمئنی​ بیشتر متنفری،‌درهم​ شبح‌ها یا پرنده‌ها؟»

سانی چند بار پلک زد.

«چه سؤالِ جالبی.»

به جوابش فکر‌می‌توانست​ کرد و بعد با‌ببیند​ قاطعیت سر تکان داد.

«پرنده‌ها هنوزم بدترن. قطعاً.»

با گفتنِ این حرف،‌ببیند​ راه افتاد تا جایی‌موربِ​ برای استراحت پیدا کند.

سانی شوخی کرده بود، اما گرسنگی داشت خودش را نشان می‌داد. البته این صرفاً‌انگار​ یک وابستگیِ روانی بود، چون می‌توانست فقط با جوهرش خودش را زنده نگه دارد...‌طعمه​ کای هم اصلاً از بی‌غذایی ضعیف نشده بود. قدیس‌ها می‌توانستند مدت‌ها بدونِ غذا سر کنند.

اما البته همه‌چیز نسبی بود.

مثلاً اگر سانی در این سفر افی را با خود آورده بود، او تا الان به خاطرِ نقصش‌کارش​ از گرسنگی مرده بود یا داشت می‌مرد. درکِ این موضوع که ممکن بود یکی از دوستانش را به کامِ‌باشند​ مرگ بکشاند و تنها با شانسی احمقانه از این عذابِ وجدان قسر در رفته بود، سانی را... خشمگین می‌کرد.

مدت‌ها بود که این‌قدر احساسِ ناتوانی‌آن‌طرف‌تر​ نکرده بود. اصلاً حسِ خوبی نبود، اما‌جنوبِ​ حقیقت هم آشکار بود و هم بی‌رحم.

مهم نبود سانی چقدر رشد کرده یا چقدر خوب آماده شده بود؛ در برابرِ موجوداتی‌گوشهٔ​ مثل دیمونِ هراس هنوز هیچ‌چیز نبود. قوانینِ یک عالمِ کوچک که آریل ساخته بود تا‌کند​ از آن به عنوانِ اسباب‌بازی استفاده کند، کافی بود تا تمامِ قدرتِ سانی را بی‌معنی کند.

بعد از اینکه از اینجا‌قلهٔ​ رفتیم بیرون، این تختهٔ لعنتی‌مسیرِ​ رو می‌ندازم توی آسمان زیرین.

...اما البته که این‌درهم​ کار را نمی‌کرد. بازیِ آریل‌دیوِ​ بیش از حد ارزشمند بود.

وقتی از پلیدهای وحشتناکی که آریل و بافنده اینجا جا گذاشته بودند پاک می‌شد، می‌شد آن‌مشابه​ را با هیولاهای بسیار رام‌تری پر کرد. آن‌وقت می‌توانست به عنوان ابزارِ تمرینی برای قدیس‌هایی که سودای‌خانه​ فرمانروا شدن داشتند، یا حتی برای آن مطلق‌هایی که به‌تازگی به این رتبه رسیده بودند، استفاده شود.

گذشته از این‌ها، هرچند قلمروِ خاکستر برای‌داد​ سانی یک پس‌رفت به حساب می‌آمد، تجربهٔ فرمانروایی‌گوشهٔ​ بر آن می‌توانست برای کسِ دیگری گران‌بها باشد.

آهی کشید‌فعلی​ و به‌هشت​ کارش رسید.

صبح، دیوِ برف همان‌جا که بود ماند و نشان داد که شکِ سانی‌انگار​ درست بوده است — تایرنتِ برف داشت راهِ رسیدن به معبدِ حقیقت را‌به‌عنوان​ کاملاً باز می‌گذاشت، با این قصد که آن‌ها را در آنجا کاملاً محاصره کند.

اما سانی اهمیتی نمی‌داد. در‌حرکت​ واقع، این دقیقاً همان چیزی بود‌موقعیتشان​ که خودش هم می‌خواست اتفاق بیفتد.

هنگامِ عصر یک خانهٔ دیگر به سمتِ غرب رفتند و به غربی‌ترین‌اخم​ ستونِ خانه‌ها رسیدند. سپیده‌دم، دیوِ برف بارِ دیگر سرِ جایش ماند، در حالی‌تایرنتِ​ که غولِ کوکی دوباره آتشفشانی را که تازه ترک کرده بودند، فتح کرد.

این شد دو تا.

به محضِ رسیدنشان به معبد، هم دیوِ برف و هم جانورِ برف یک حرکت به سمتِ شمال می‌کردند و‌چندان​ سانی و همراهانش را از جنوب و شرق محاصره می‌کردند. در این صورت فقط یک دشمنِ سوم باقی می‌ماند‌اگر​ تا حلقهٔ محاصره را از شمال ببندد — و بعد، هر سه‌شان می‌توانستند با هم به معبد حمله کنند.

سانی نمی‌دانست دشمنِ‌اطراف​ سوم چه کسی خواهد‌مسیرِ​ بود، اما به‌زودی می‌فهمید.

سرانجام، در ششمین‌مطمئنی​ غروبشان در بازیِ آریل،‌داد​ به معبدِ حقیقت رسیدند.

با قدم گذاشتن روی شیبِ کوهِ تنها،‌ببیند​ سانی می‌دانست که اینجا همان جایی است که‌حین​ نبردهای سرنوشت‌سازِ این بازیِ مرگ در آن درمی‌گیرد.

آهِ سنگینی کشید.

انگار بازی شروع شد.

ناولها | novelha.net