چپتر 2774: نخستین علائم
0سانی بهجای اینکه صرفاً در سایهٔ رین پنهان شود، خودش را دورِ بدنِ او پیچید تا تقویتش کند. گورِجنگجویانِ خدا شاید حالا کمی امنتر شده بود، اما کموبیش هنوز منطقهٔ مرگ به حساب میآمد؛ با وجودِ آدمهای دیگرسواری در آن حوالی، نمیتوانست آزادانه از قدرتهایش استفاده کند و این یعنی خواهرش به یک لایه محافظتِ بیشتر نیاز داشت.
رین آهی کشید، کمان وشرق ترکشش را احضار کرد و سپسعظیمِ به سمتِ شرق به راه افتاد.
طولی نکشید که کاروانِ عظیمِ تجاری به او رسید. پژواکهای عظیم دژهای متحرکی را در امتدادِ جادهٔ سایهها میکشیدندفانوسی و چند دسته از جنگجویانِ بیدارشدهٔ کارکشته از هر کدام از واگنهای خطافتاده محافظت میکردند. این صفِ طولانی ترسناک بود،ولی بهویژه پژواکِ پیشرو؛ استادی که مسئولِ کاروان بود، روی سرِ آن سواری میکرد و حالا داشت به رین نگاه میکرد.
رین به کنارِاستاد جاده رفت وترسوندیم برایش دست تکان داد.
«سلام!»
استاد با شکوتردید نگاهش کرد.
«سلام. ترسوندیم دختر... یه بیدارشدهٔ جوون مثلِ توترسوندیم تنهایی تو گورِ خدا چیکار میکنه؟ اون همپیاده پیاده تو تاریکی، بیاینکه فانوسی راهش رو روشن کنه.»
پوستدزد رفته بود، اما مردم هنوز ازدختر غریبههایی که در جاده میدیدند پرهیز میکردند.پیاده این استاد هم عصبی و گوشبهزنگ بود.
رین فقط نیشخند زد.
«دستهٔ من تصمیم گرفت به مصافِ یه کابوس بره، ولی من ترجیح دادم عقب بمونم. واسهدژهای همین حالا دارم تنهایی میرم سمتِ تپهٔ سرخ. تو تاریکی هم میتونم ببینم، پس نیازی بهصفِ فانوس ندارم... تازه، میتونم گلیمِ خودم رو از آب بیرون بکشم. این دورواطراف رو خوب میشناسم.»
مرد سرتاپای او راسلام برانداز کرد و نگاهش رویدختر خاطرههای قدرتمندِ رین ثابت ماند.
«کهنهکاری؟»
رین سر تکان داد.
«سپاهِ هفتمِ سلطنتی، از اولشرق تا آخرش. آها، بعدش همکاروانِ موندم تا این جاده رو بسازم.»
با رضایت یکداد بارِ دیگر پایش رانگاهش روی جادهٔ سایهها کوبید.
استادِ کاروان سوت زد.
«یه سپاهیِ سلطنتی، آره؟»
لحظهای درنگکرد کرد وسمتِ بعد پرسید:
«با اونتکان کمان خوبسلام کار میکنی؟»
رین جانورِسلام درنده راشکوتردید کمی تکان داد.
«اگه خوبافتاد نبودم الاننکشید زنده بودم؟»
مرد خندید.
«راست میگی، راست میگی. خب، اگه حوصله نداری کلِ راه رو تاتنهایی تپهٔ سرخ پیاده بیای، بپر بالا. دیوانهم اگه همراهیِ یه بیدارشدهٔ باتجربهٔرفته دیگه رو رد کنم. میدونی که، مدافعانِ یه کاروان هیچوقت زیادی نیستن.»
رین تعظیمِ غلوآمیزی کرد.
«خیلی ممنون!»
طولی نکشید که از جانپناههای واگنِ پیشرو بالاطولی رفت. آنجا، گروهی از بیدارشدگانِ کثیف و خاکآلوددژهای با سلامهایی خشک و پرتنش به استقبالش آمدند.
معارفهها کوتاه بود.
رین با دقت به یکینگاهش از نگهبانها خیره شد وتنهایی بعد با لحنی ناباورانه گفت:
«لعنتی. پیل، خودتی؟»
آنطرف میانِ نگهبانانِ کاروان، مردی ریشو با چشمانی خشننکشید به نیزهای افسونشده تکیه داده بود. با گیجی به رینجادهٔ نگاه کرد، جا خورد و دوباره با دقت خیره شد.
«ها... رانی؟»
رین باسلام چشمانی گشادشده بهنگاهش او خیره ماند.
«از کِی تا حالا بیدارشدهای؟»
بقیهٔ نگهبانهاکرد با تفریحسمتِ نگاهشان میکردند.
مرد ناگهان هیجانزده شد.
«معلومه! ما تو قلمروِ سرود با هم تو یهمثلِ تیمِ نقشهبرداریِ راهسازی بودیم. اون موقع هر دومون آدمهای عادیروشن بودیم. خدایان، اصلاً انتظار نداشتم دوباره ببینمت... فکر میکردم مُردی!»
در واقع، او یکی از کارگرانی بود که رین درعظیم زمانِ ساختِ جادهٔ گورِ خدا، مصائبِ نقشهبرداری از دشتِ رودِبیدارشدهٔ ماه را تحتِ فرماندهیِ تامار با او شریک شده بود.
لبخند زد.
«خب، همونطور که میبینی، کاملاً زندهم. منم از دیدنت خوشحالم... ولیمثلِ مگه قرار نبود تو یه شهرِ خوب جنوبِ قلبِ زاغ یه مغازهٔپوستدزد خانوادگی باز کنی؟ چی شد؟ چطور سر از نگهبانیِ کاروانِ تجاری درآوردی؟»
از آنجا به بعد گفتگو مسیرِ طبیعیاشدختر را طی کرد و طولی نکشید که نگهبانانِتاریکی بدعنقِ کاروان، رین را در جمعِ خودشان پذیرفتند.
مدتی بعد، پرسید:
«از جای زخمهای روی زرهِ واگنهاتون پیداستافتاد که سفرِ پردردسریه. باید اعتراف کنم، تاپژواکهای حالا با کاروان سفر نکردم... دقیقاً چقدر خطرناکه؟»
نگهبانها نگاهیتکان به هم انداختنداستاد و آه کشیدند.
پیل با لحنی گرفته گفت:
«همونقدر که میتونی تصور کنی خطرناکه. عالمِ رؤیا دیگه مثلِ قبل نیست، اما اصلاًجادهٔ هم رام نشده. بعضی وقتها چند روزِ کامل رنگِ آرامش و سکوت رو میبینیم،طولانی ولی معمولاً هر روز حداقل چند درگیری با موجوداتِ کابوس داریم... بعضیهاشون بدتر از بقیهن.»
نگهبانِ دیگریکرد با حسرت بهشرق دوردست خیره شد.
«با این حال، بهسلام لطفِ شعلهٔ جاودان، همهمونترسوندیم زنده به مقصد میرسیم.»
سومی خندید.
«جزیرهٔ عاج خیلی دوره، برای همینعظیمِ بعیده لطفِ ستارهٔ دگرگون تا اینجا،متحرکی توی این مکانِ نفرینشده بهمون برسه.»
دزدکی به شمال نگاهسمتِ کرد، جایی که کوههای تهینکشید در پسِ تاریکی پنهان بودند.
«پادشاهِ هیچ خیلی نزدیکتره. هرچند اون دیوانهایهنگاهش که از دزدیدنِ آدمها خوشش میاد... پس،میکنه من به کمکِ اون هم امیدی ندارم.»
در آن لحظه، یکی از نگهبانها — مردیجوون مسن با موهای جوگندمی و نگاهی کج —بیاینکه از پستِ خود روی جانپناه به حرف آمد.
«حالا یه فرمانروای سوم هم هست، نشنیدین؟ ورسید اون هوای آوارههایی مثلِ ما رو داره. یه کشیشِچند دورهگرد از کلیسای ماه همهچیز رو دربارهش بهم گفت.»
رین کمی جابهجاسپس شد و نگاهیراه ارزیابانه به او انداخت.
مرد لبخند زد.
«اسمش آستریونه.»
رین اخم کرد.
همزمان، صدایکرد برادرش درسمتِ گوشش زمزمه کرد:
[مراقبِ اون یکی باش.]
رین دستش رااستاد تکان داد تا بادختر اشارهای نامحسوس علامت بدهد.
[چرا؟]
پیش از آنکهسپس جواب بدهد، چندراه لحظه مکث کرد.
[این آدمها چه از قلبِ زاغ راه افتاده باشن چه از ایزدبانویتنهایی گریان، هفتههاست که تو راهن. اما اون عوضی تازه امروز خودش رو نشونمردم داده. اخبار زود میپیچه... ولی نه اینقدر زود. از این قضیه خوشم نمیاد.]
اخمِ رین عمیقتر شد.
«آستریون...»
پیشتر این نام را شنیده بود. در واقع، درنکشید ماههای اخیر آن را بیش از حد شنیده بود.امتدادِ و هر بار که میشنید، شرایط کمی عجیب بود.
شاید چون رین همسلام شکلدهنده بود و هم نامگذار،دختر حساسیتِ زیادی به آنها داشت.
و آن نام،استاد آستریون، باعث میشدترسوندیم تنش مورمور شود.
بیش از هر چیز، این حس را به اوپژواکهای میداد که هرگز نباید آن را به زبان بیاورد وجنگجویانِ از همه مهمتر، هرگز نباید بگذارد در ذهنش ریشه بدواند.
با چهرهایکرد گرفته به نگهبانِشرق مسن نگاه کرد.
او با خوشحالی لبخند میزد.
«ستارهٔ دگرگون و پادشاهِشکوتردید هیچ شاید کمکمون نکنن.جوون اما سرور آستریون کمک میکنه.»
سکوتی معذبکنندهافتاد میانِ نگهبانهانکشید حاکم شد.
سرانجام، به خنده افتادند.
«فرمانروای سوم؟تکان سرت بهسلام جایی خورده، احمق؟»
«حتی اگه فرمانروای سومی هم وجودترسوندیم داشته باشه، احتمالاً یه عوضیِ آشغاله. همهشوناون همینطورن — البته بهجز بانو ستارهٔ دگرگون.»
«جای تعجب نیست که این اواخرعظیمِ همهش پول قرض میگرفتی. حقوقت رومتحرکی دادی به اون کلاهبردارِ کلیسای ماه؟»
پیل سر تکانسپس داد و لبخندیراه تمسخرآمیز به مرد زد.
«جلوِ رانی آبروی منو نبر، باشه؟شکوتردید خدای من، الان فکر میکنه ماتنهایی آوارهها همهمون عقلِ درستوحسابی تو کلهمون نیست.»
اما نگهبانِ مسناستاد فقط به لبخندترسوندیم زدن ادامه داد.
«میبینین.»