چپتر 3010: روزِ یادبود
0«...و بعد بل، اون حرومزاده، زل میزنه تو چشمامموردِ و میگه — قیافهت به اونایی میخوره که اولفقط از همه میمیرن، بیا با هم دوست بشیم. باورتون میشه؟!»
صدای خنده در اتاقکِ خصوصیاما پیچید و لاستر لیوانِ خالیاشکوتاه را در هوا تکان داد.
«چون اینطوری که من پیشش بودم یعنیفقط اون دیگه نفرِ اولی نبود که میمرد،بیحال میفهمین! آخه این دیگه چه منطقِ مزخرفیه؟!»
لیوانش را پایینیافته گذاشت و چندروزِ بار پوف کرد.
لاستر حسابی داغ کرده بود، اما هیجانشیاد رفتهرفته فروکش کرد. لحظهای کوتاه به میز خیرهجونِ ماند و سپس با لحنی بسیار گرفتهتر گفت:
«لعنتی. الان یهجورایی عذابوجدان دارماما که تا آخر پیشش نموندم.کوتاه شاید اگه میموندم، واقعاً زنده میموند.»
سانی، جت، کیم، لاستر و کوئنتین — اینها تمامِ کسانی بودند که از گروهانِ نامنظمِ اول باقی ماندهولی بودند. هفت دسته از سربازانِ نخبه به تنها پنج نفر کاهش یافته بودند و از آنجا که امروزبرایش روزِ یادبود بود، تصمیم گرفته بودند دورِ هم جمع شوند و با نیکی از همرزمانِ کشتهشدهشان یاد کنند.
...یا درکاهش موردِ لاستر،آنجا با عصبانیت.
کیم بهآرامی هلش داد.
«هیچکس نمیتونست از اونبود جونِ سالم به درفروکش ببره. فقط سروان میتونست.»
جت که بهنمیتونست صندلیاش تکیه دادهببره بود، لبخندی بیحال زد.
«هی، منم اونجا بودما.»
سر تکان داد.
«ولی حق با توئه. هیچکساما نمیتونست از دستِ جانورِ زمستانکوتاه جونِ سالم به در ببره.»
جت به جلو خم شد تا لیوانِ دیگری برای خودش بریزد. اما پیش از آنکه بتواند،اونجا کوئنتین با عجله بطری را با هر دو دست گرفت و این کار را برایش کرد.بطری جت لبخندِ دلنشینی به او زد، سپس لیوان را بالا برد و مایعِ آتشین را سر کشید.
«آآآه.»
جت چهره در هم کشید.
«میدونین، بعد از اینکه قدیس شدم برگشتم قطبِ جنوب. میخواستمکوتاه اون چیزِ نفرینشده رو شکار کنم. ولی... شانس نیاوردم. جانورِالان زمستان هیچجا پیدا نمیشد — یکی از قبل کشته بودش.»
نگاهی بههیچکس سانی انداختجونِ و لبخند زد.
«تا مدتها نمیتونستم بفهممآنجا کارِ کی بوده، تا اینکهگرفته یادِ این پسر برام برگشت.»
گوشهٔ لبِجمع سانی لحظهاینیکی بالا رفت.
نگاهش را دزدید.
«دقیقاً. این اولین کاری بودسالم که کردم — از اقیانوس گذشتمتکیه و جانورِ زمستان رو شکار کردم.»
لاستر باکاهش چشمانی گشادشده بهامروز او خیره ماند.
«ولی چطورجمع اون چیزنیکی رو کشتین، سروان؟»
سانی نگاهی بیحالتکرده به او انداختهیجانش و شانه بالا انداخت.
«گازش گرفتم تا مُرد.»
چند ثانیه سکوتیافته حاکم بود و بعدیادبود لاستر آهی احساساتی کشید.
«آه، چقدر خوبه که برگشتین،همرزمانِ سروان! منظورم اینه که... رئیس.عصبانیت یعنی، رئیس سروان! سروان رئیس؟»
سانی نگاهِ مشکوکیکرده به او انداخت ورفتهرفته رو به کیم کرد.
«فکر کنمهیچکس دیگه براشجونِ بس باشه.»
لاستر سر تکان داد.
«نه، شما نمیفهمین — من بدونِ شما مثلِ یه جوجهٔ گمشده بودم، سروان! حتی با اینکه یادمببره نمیاومد، بازم حسش میکردم. اون جایِ خالی رو. و بعد یه حرومزادهٔ مشکوک پیداش شد و بهمجلو پیشنهاد داد براش کار کنم... اوه، ولی اون هیچوقت نمیتونست! هیچوقت! جایِ سروان رو بگیره... اون حرومزادهٔ دیوونه...»
کیم گلویش را صاف کرد.
«آره. منمهیچکس فکر کنم دیگهسالم براش بس باشه.»
چند ثانیهکاهش ساکت ماندآنجا و سپس افزود:
«ولی حقجمع با اونه. خوبههمرزمانِ که برگشتین، سروان.»
کوئنتین لبخند زد.
«به سلامتیِ همین مینوشم.»
جت در سکوتیافته لیوانش را بهروزِ سمتِ او هل داد.
«دقیقاً. شماها احتمالاً نمیدونید، ولی من از همه قدیمیتر میشناسمش. در واقع، منهیچکس همون بیدارشدهٔ حکومتی بودم که مأمور شدم تو کابوسِ اول زیر نظرش بگیرم.منم و میخواید بدونید اولین چیزی که بعد از بهوش اومدن گفت چی بود؟»
سانی روی صندلیاش جابهجا شد.
«این، اِهم... فکرنمیتونست نکنم لازم باشه اونفقط داستانِ خاص رو بشنون...»
کیم یکیکاهش از ابروهایشآنجا را بالا داد.
«چرا؟ چی گفتید، سروان؟»
جت خندید.
«...سینههات. این اولین کلمهش بود.»
چشمانِ کیم گرد شد.
همزمان دستش را بالانیکی آورد تا نگذارد سرِکنند لاستر به سمتِ جت بچرخد.
لاستر بیتوجهداغ به اینبود موضوع، فریاد زد:
«سروانِ خودمه!هیچکس میدونستم ازجونِ یه قماشیم!»
سانی آهی کشیدیافته و صورتش راروزِ با کفِ دست پوشاند.
در همینجمع حین، جتنیکی نیشخندی زد.
«و حدسداغ بزنید بعدشبود چی گفت؟»
سانی نالهای سر داد.
فکر کنم ایدهٔ بدی بود...
متأسفانه، زمانِ با هم بودنشان خیلی زود به پایان رسید. همهٔ آنها بهشدت مشغول بودند؛ بهخصوص در روزی مثلِ امروز، که خاندانِ سایه در سایههایبیحال بشریت در تکاپو بود تا مطمئن شود این جشن به فاجعه ختم نمیشود. کوئنتین اول از همه رفت و کیم و لاستر هم کمی بعدلیوان به دنبالش رفتند. لاستر کمی مست بود، اما فیزیکِ بیدارشدهاش داشت اثرِ الکل را از بین میبرد؛ تا یکی دو ساعتِ دیگر به حالتِ عادیاش برمیگشت.
فقط سانی و جت در اتاقک ماندند وفروکش روبهروی هم پشتِ میز نشستند. جت کشوقوسی بهبسیار خودش داد و آهی از سرِ رضایت کشید.
«خیلی خوب بود. راستش فکر نکنم تو یک سالِ گذشتهصندلیاش حتی یک بار هم نشسته باشم؛ کارها خیلی زیاد بود. برایجانورِ همین، این دورهمی اولین استراحتم از زمانِ رؤیازاد به اینور بود.»
سانی باکاهش چهرهای گرفتهآنجا سر تکان داد.
«آره. من هفت تانیکی بدن دارم و بازمکنند یه کم احساسِ خستگی میکنم.»
جت مدتی کوتاه او رااما برانداز کرد، لبخندی آسوده رویکوتاه لبانش نقش بست و بعد پرسید:
«چقدر دیگه میتونی بمونی؟»
میدانست که ماندن در جهانِ بیداریروزِ برای سانی آسان نیست، برای همینشوند این سؤال بیش از یک معنی داشت.
سانی شانه بالا انداخت.
«یه مدت دیگه. چطور؟»
جت کمی فکرنمیتونست کرد، بعد لیوانش رافقط خالی کرد و ایستاد.
«پس با منیافته بیا. یه غافلگیریِروزِ کوچیک برات دارم.»
سانی یکی از ابروهایشنیکی را بالا داد، اما بدونِموردِ هیچ سؤالی به دنبالش رفت.
صورتحساب را پرداخت کردند، از رستوران خارج شدند و به سمتِمیز پیتیویِ جت رفتند. چیزی نگذشت که پیتیوی در خیابانهای پایتختِ محاصرهٔعذابوجدان ربعِ شمالی روان شد و از منطقهای به منطقهٔ دیگر رفت.
کمی بعد، محیطِنمیتونست اطراف برای سانیببره آشنا به نظر رسید.
«صبر کن. این همون مسیرِ...»
جت پیچید، از ریلهای تراموا گذشت و واردِ یکموردِ منطقهٔ مسکونیِ دنج شد؛ منطقهای که به نظر میرسید چمنزارهایسروان سبزش از روی مجموعهای از تراسها به پایین سرازیر شدهاند.
این همان منطقهٔ تراسداری بوداما که سانی زمانی آنجا، در همسایگیِمیز رین و خانوادهٔ خواندهاش زندگی میکرد.
یک دقیقه بعد، پیتیوی جلوی خانهایببره آشنا توقف کرد. جت پیاده شدداده و سانی هم به دنبالش رفت.
«جت؟ اینجا چیکار میکنیم؟»
جت مدتی خانه رانیکی برانداز کرد، بعد رو بهموردِ سانی کرد و لبخند زد.
«بیا.»
جت دست در جیبِ ژاکتِ یونیفرمش برد و دستهکلیدی بیرونصندلیاش آورد. کلیدها زیرِ نورِ خورشید درخشیدند و بعد در دستِدستِ سانی فرود آمدند، که با گیجی به آنها خیره شده بود.
جت آهیکاهش از سرِآنجا رضایت کشید.
«تو رسماً مُردهای، برای همین نمیتونی اقامتگاهی به اسمِ خودتعصبانیت داشته باشی. اما پارتیبازی کردن، جور کردنِ یه هویتِ جعلی براتصندلیاش و ثبتِ این خونه به اسمت، کارِ خیلی سختی هم نبود.»
جت لبخند زد.
«فکر کنم باید بگمجونِ روزِ یادبود مبارک. اینسروان خونه دوباره مالِ توئه، سانی.»
سانی کلیدهاکاهش را درآنجا مشتش فشرد.