چپتر 2529: حکشده در سنگ
0«دکتر قدیس...»
سانی دو بار نامش را تکرار کرد تا اینکه بهزده سمتش برگشت و با نگاهی سرد و دوردست به اونفسِ خیره شد. چند لحظه مکث کرد و بعد کنارش نشست.
«فکر کنم یهموضوع خبرِ خوب برات دارمفهمیدم و یه خبرِ بد.»
قدیس فقط بدونِ هیچ حرفی تماشایش کرد. از حالتِ چهرهاش هم نمیتوانست چیزیزده بخواند؛ بنابراین، با وجودِ اینکه در آن لحظه کاملاً شبیهِ یک انسان بهحال نظر میرسید، سانی ناگهان حس کرد دارد با همان سایهٔ آشنای خودش حرف میزند.
این موضوع کمی دلگرمش کرد.
«خبرِ خوب اینه که فهمیدم کی داره سعی میکنه ما رو بکشه. خبرِخواهانِ بد اینه که دستگیر کردنش، چه برسه به محاکمهش، دردسرساز میشه. هر چیبخوام باشه نصفِ شهر تو مشتشه. وقت هم نداریم که طبقِ قانون پیش بریم.»
قدیس کمی ابروهایش راکمی بالا داد که باعثداره شد سانی لبخند بزند.
«حق با توئه... من دیگه اصلاً اختیارِ دستگیر کردنِ کسی رو ندارم. اما میدونی همتای من، کارآگاهِ اهریمن، چی میگفت. دراهمیت هر صورت باید تلاشمونو بکنیم. اون شخص جنایاتِ خیلی زیادی مرتکب شده که بخواد قسر در بره؛ قربانیانِ پوچگرا و تمامِمیخوام آدمهای دیگهای که بهشون آسیب زده یا نابودشون کرده، خواهانِ عدالتن. اما شخصِ خودم چی؟ من خیلی به عدالت اهمیت نمیدم.»
نفسِ عمیقی کشید.
«با این حال، دلایلِ خودمو دارم که بخوام به حسابِ مغزِ متفکرِ پشتِ تمامِ این مرگها برسم.عدالت این کار بلیتِ برگشتِ من به خونهست، و بلیتِ تو هم. در کنارِ چیزای دیگه. پس، میخوام یهبرگشتِ لطفی در حقم بکنی. اون یارو بدونِ جنگیدن تسلیم نمیشه. لطفاً کمکم کن زمینش بزنم... بهت نیاز دارم.»
سانی خندید.
«مثلِ همیشه. الان به ذهنم رسید که اگه حضورِ خاموشِ تو توی تمامِ این سالها نبود، من زنده نمیموندم؛ در واقع، تا حالانفسِ دهبار مرده بودم. لعنتی، تو حتی بهم یاد دادی چطور درست شمشیر بزنم... و منم به نشونهٔ قدردانی، تو رو دنبالِ خودم تو یهجنگیدن سری ماجراجوییِ هولناک که هی بد و بدتر میشدن، به اعماقِ جهنمهای وحشتناکتر کشوندم. ببخشید، قدیس... سرورِ خیلی دردسرساز و خیلی محتاجی گیرت اومده.»
مدتی ساکت ماندقسر و به پایینپوچگرا نگاه کرد، بعد افزود:
«در هر حال، بعید میدونم بعد از فرار از کاخِ خیال، دیگه همچین گفتگویی با همخودم داشته باشیم. پس، با استفاده از این فرصت، فقط میخواستم بگم... ممنونم، قدیس. برای همهچیز. حتیبرسم اگه یه جوری راهی پیدا میکردم که بدونِ تو زنده بمونم... نصفِ اینم بهم خوش نمیگذشت.»
قدیس مدتِ زیادی بدونِکمی هیچ حرفی براندازش کردداره و بعد نگاهش را دزدید.
پس از سکوتیبخواد طولانی، قدیس آهِقربانیانِ آرامی کشید و پرسید:
«پس، تو اون دنیایی کهقربانیانِ میگی واقعیه... گفتی که منبهشون بهت خدمت میکنم؟ من یه خدمتکارم؟»
سانی سرفه کرد.
«خب... نه؟ نه دقیقاً. من سرورِ سایهها هستم و تو یکی از سایههای منی؛ در واقع،دردسرساز اولین سایهای که خلق کردم. طبیعتِ سایه اینه که کسی اونو بندازه، و در موردِ تو،لبخند فکر کنم من انداختمت. اما تو خدمتکار نیستی. بیشتر... یه قهرمان، یه همدم و ژنرالِ سپاهِ منی.»
به پنجرههای زیبایبخواد کلیسا نگاه کردقربانیانِ و لبخند زد.
«ما توی خیابونهای شهرِ تاریک با هم آشنا شدیم، همونجا که تو تنهایی چندتا پلید از رتبه و طبقهٔ بالاتر از خودت رو کشتی. بعد با هم از گسترههای مرگبارِ ساحلِ فراموششده گذشتیم، منارهٔ سرخ رو محاصرهبرگشتِ کردیم، جزایرِ زنجیری رو گشتیم و دوشبهدوشِ هم فشارِ خردکننده رو تاب آوردیم، از جنونِ پادشاهیِ امید جانِ سالم به در بردیم، توی قطبِ جنوب یه جنگِ مغلوبه رو جنگیدیم و تا آخرین لحظه از فالکون اسکاتلعنتی دفاع کردیم، به تاریکیِ هولناکِ مقبرهٔ آریل قدم گذاشتیم و روی رودِ بزرگِ زمان کشتی روندیم، از کوههای تهی گذشتیم و به آخرِ دنیا رسیدیم، و روی جنازهٔ یه ایزدِ مرده، جنگِ خونینی علیه فرمانروایان راه انداختیم...»
سانی تکخندهای کرد.
«خدای بزرگ. الان کهکمی همهشون رو بلندبلند ردیف میکنم،سعی انگار دههٔ خیلی پرماجرایی بوده.»
قدیس کمی جابهجا شد، بعد دستش را بالا آورد. سیلابیدیگهای از تاریکیِ جوهری از زیرِ پوستش بیرون زد، دورِ مچشعدالت چرخید و بعد برای لحظهای به شکلِ تیغهای سیاه درآمد.
«...یادم نمیآید.»
سانی آه کشید.
هنوز نمیدانست چرا قدیس انگار نمیتواند به یاد بیاورد که چه کسی بوده است. خندهدار بود، اما باباشه وجودِ اینکه سرورِ سایهها بود، چیزِ زیادی از ماهیتِ سایههایش نمیدانست. واقعاً خبر نداشت چطور فکر میکنند، چهاصلاً احساسی دارند، چه چیزی به آنها انگیزه میدهد... اهداف و خواستههایشان چیست، یا اصلاً چنین چیزهایی دارند یا نه.
فقط وقتهایی که تقویتشان میکرد، نگاهی گذرا به نحوهٔ وجودشان میانداخت. برایآسیب مثال، سانی میدانست که قدیس خودِ اصلیاش را مبهم به یاد میآورد...عمیقی با این حال، آن یادها دور و تار بودند، مثلِ خوابی نیمهفراموششده.
شاید اینبخواد خودش یکبره رحمت بود.
هرچه باشد، اگر قدیس میتوانست زندگیِ قبلیاش را به یاد بیاورد، چه بر سرش میآمد؟ آنخودم زندگی شاملِ هزاران سال تباهی بود. به یاد آوردنِ آن نهتنها شکنجه بود، بلکه بهراحتی میتوانست اوکار را دیوانه کند، یا از آن هم بدتر — دوباره او را به بذرهای کابوس آلوده کند.
شاید به همین دلیل بوددلگرمش که اینجا، در شهرِ سراب،میکنه نمیتوانست خودش را به یاد بیاورد.
یا شاید به این خاطر بود که قدیس کاملاً شبیهِ موردرت بود... نمایی از یک انسان، اما درشخصِ واقع نه یک موجودِ کامل. حتی نامش هم واقعاً نام نبود، بلکه صرفاً عنوانی بود که مردمانش راکار به آن میخواندند. بینام و سایهای شکلگرفته از اربابی بیتقدیر، چطور میتوانست خودِ واقعیاش را به یاد بیاورد؟
یوریس یک بار به سانی گفته بودتمامِ که سایههایش میتوانند بهنوعی کامل شوند... اما اگرخواهانِ راهی وجود داشت، سانی هنوز پیدایش نکرده بود.
دست به صورتش کشید.
«با ایناین حال، حتیکمی اگه یادت نمیاد...»
«انجامش میدهم.»
خشکش زد، بعدقسر با چشمانی گشادپوچگرا به قدیس نگاه کرد.
«ببخشید؟»
با همان چهرهٔموضوع بیحالتِ همیشگیاش بهاینه او رو کرد.
«کمکت میکنم مغزِ متفکر را زمینقربانیانِ بزنی، هر کسی که میخواهد باشد.آسیب میتوانی رویم حساب کنی. مثلِ همیشه.»
سانی کمی براندازش کرد.
«همینطوری؟»
به خودش کهموضوع آمد، آهِ آسودگیاینه از لبانش در رفت.
«خوبه. خیلیشده خوبه. راستش اینبره خبرِ عالیایه. ممنون!»
چند لحظهبخواد مکث کردبره و بعد پرسید:
«اما میتونم بپرسم چرا؟»
قدیس مدتِ درازی ساکت ماند واینه در فکر فرو رفت. انگار داشتدستگیر کلماتِ درست را با دقت انتخاب میکرد.
اما درشده نهایت، فقطقسر لبخند زد.
«نمیدانم. حتماً دیوانه شدهام.»
سانی ماتومبهوتبره به اوپوچگرا خیره ماند.
دیدنِ لبخندِاین قدیس... واقعاًکمی منظرهٔ خیرهکنندهای بود.
قبلی
بعدی