---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2809: از ناکجا • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2809: از ناکجا

0

«آما... ده...‌افزود​ دروا... زه...‌می‌میریم​ باز... شه!»

فریادِ نوایِ مرگ در غرشِ کرکنندهٔ ایزدبانوی گریان گم شد.‌می‌میریم​ آبشارِ بزرگ همچون دیواری عظیم و سفید تا دوردست امتداد‌قدیس‌هایی​ داشت و آن پایین، دریاچهٔ اشک زیرِ نورِ خورشید می‌درخشید.

شهری که در ساحلش قرار داشت حالا تقریباً خالی بود و مردمی که همین چند روز پیش‌می‌گرفت​ در آن ساکن بودند، رفته بودند. برخی به سمتِ شمالِ غربی و قلبِ زاغ گریختند، برخی دیگر‌می‌کردند​ با کرجی‌های عظیم به سمتِ جنوب برده شدند تا سفری طولانی را در امتدادِ رودِ اشک آغاز کنند.

اما هنوز بسیاری منتظرِ نوبتِ تخلیهٔ خود بودند‌اندوه​ و از این رو، نیروهای قلمروِ انسان نمی‌توانستند‌تخلیه​ به این زودی‌ها آبشارِ بزرگ را تسلیم کنند.

نوایِ مرگ چابک و فرز از صخره‌ها پایین می‌رفت و‌چسبیده​ با بدنِ مارمانندش به سنگ‌ها می‌چسبید. کالبدِ متعالیِ او نیمی انسان‌می‌گرفت​ و نیمی مار بود و پایین‌تنه‌اش به دمِ مار شباهت داشت.

با سرعتی باورنکردنی از روی‌همان​ سنگ‌های فرسوده و آب گذشت، به‌چهره​ سیشان رسید و دوباره داد زد:

«آماده باشین!‌کشید​ دروازه داره‌بالای​ باز میشه!»

شنلِ افسون‌شده‌اش را‌می‌میریم​ مرتب کرد و با‌بالای​ همان صدای بلند افزود:

«همه‌مون می‌میریم!»

سیشان چهره در هم کشید.

دژی که بالای دریاچهٔ اندوه به صخره‌ها چسبیده بود، حالا به او تعلق‌تخلیه​ داشت، پس طبیعتاً یکی از قدیس‌هایی بود که باید تا پایانِ تخلیه جلوی پیشرویِ‌حالِ​ دشمن را می‌گرفت. با این حال، او تنها کسی نبود که آنجا حضور داشت.

دروگرِ روح جت و باغِ شب در حالِ حاضر در جزایرِ زنجیری بودند و به خاندانِ‌تخلیه​ پرِ سفید کمک می‌کردند تا مردمشان را در آسمان زیرین پنهان کنند. اما اینجا در حاشیهٔ‌جزایرِ​ دشتِ رودِ ماه، این خواهرانِ سرود و بلبل بودند که باید خطِ مقدم را حفظ می‌کردند.

سیشان، جانورسالار، پردهٔ ماه، زوزهٔ تنها، ردیابِ خاموش و نوایِ مرگ — امروز قرار بود برای‌پایانِ​ اولین بار از زمانِ گورِ خدا دوشادوشِ هم بجنگند. فقط رِوِل حضور نداشت، اما از آنجا‌حاضر​ که خورشیدِ درخشان در اوجِ آسمان می‌تابید، او به هر حال نمی‌توانست به این نبرد بپیوندد.

در عوض، چند قدیسِ دیگر از قلبِ زاغ و حوضهٔ رودِ اشک —‌دژی​ کسانی که توانسته بودند به‌موقع خود را به ایزدبانوی گریان برسانند — قرار بود‌می‌گرفت​ جای او بجنگند. بلیس، هلی، سرس، سیورد... و البته خودِ قدیس کای، مباشرِ غرب.

کای در حالی که به‌اندوه​ دریاچه نگاه می‌کرد، آهی کشید‌قدیس‌هایی​ و با لحنی جدی گفت:

«قبلاً فقط از این می‌ترسیدیم که دروازه‌ها توی جهانِ بیداری باز بشن و‌قدیس‌هایی​ موجوداتِ کابوس رو به جونِ آدما بندازن. اما حالا اینجاییم، توی عالمِ رؤیا، و‌دروگرِ​ از فرودِ قریب‌الوقوعِ دروازه‌ای وحشت داریم... که قراره یه انسان رو به جونمون بندازه.»

البته منظورش دروازهٔ رؤیا بود، نه‌کشید​ دروازهٔ کابوس. با این حال، کنایهٔ‌طبیعتاً​ حرفش از چشمِ سیشان دور نماند.

ناگهان به این فکر افتاد که چقدر این وضعیت عجیب است. او مدت‌ها بود‌بالای​ که کای را می‌شناخت — اولین باری که همدیگر را دیدند، سیشان متولیِ قلعهٔ روشن‌تنها​ بود و کای خفته‌ای بود که برای یافتنِ پناهگاهی امن پشتِ دیوارهای قلعه، باج می‌داد.

هر دو‌کشید​ راهِ درازی را‌اندوه​ طی کرده بودند.

سیشان نگاهِ‌همه‌مون​ کوتاهی به‌چهره​ او انداخت.

«من به‌افزود​ اون مرد‌می‌میریم​ نمیگم انسان.»

پادشاهِ هیچ داشت می‌آمد و آن‌ها تنها کسانی بودند که می‌توانستند متوقفش کنند...‌دژی​ یا دست‌کم معطلش کنند. سرورِ سایه‌ها برایشان زمان خریده بود، اما این زمان حالا‌می‌گرفت​ داشت به پایان می‌رسید و نه او و نه ستارهٔ دگرگون برای کمک نمی‌آمدند.

سیشان هنوز نمی‌توانست باور کند که هر دو فرمانروایی که بر قلمروِ انسان حکومت‌جلوی​ می‌کردند — یکی آشکارا و دیگری از سایه‌ها — ناپدید شده بودند و بارِ‌حاضر​ سنگینِ دفاع از بشریت در برابرِ دو مطلقِ مجنون را بر دوشِ زیردستانشان گذاشته بودند.

می‌دانست که دلیلِ موجهی دارند.‌کشید​ اما با این حال... سیشان‌تعلق​ بی‌اختیار حس می‌کرد فریب خورده است.

اصلاً منصفانه به نظر نمی‌رسید که از گروهی از قدیس‌ها و ارتشی از بیدارشدگان انتظار برود یک مطلق را متوقف کنند. اما‌حال​ دست‌کم موردرت کالبدِ اصلی‌اش را عقب نگه می‌داشت — برای محافظت از خودش مجبور به این کار بود، چون فرستادنِ قدرتمندترین دارایی‌هایش‌حاشیهٔ​ به میدانِ نبرد این خطر را داشت که شکارچیِ دیگری، بسیار ترسناک‌تر، را به دریاچهٔ اشک بکشاند — آن یکی مطلقِ شوم، آستریون.

سیشان هرگز انتظار نداشت که رؤیازاد روزی‌بلند​ به‌عنوانِ عاملِ بازدارنده‌ای در برابرِ فرمانروای دیگری عمل‌اندوه​ کند که قصدِ نابودیِ قلمروِ انسان را داشت.

متأسفانه، حتی آن پلید هم‌اندوه​ آن‌قدر ترسناک نبود که پادشاهِ‌قدیس‌هایی​ هیچ را کاملاً فراری دهد.

«یعنی این همون‌می‌میریم​ چیزیه که بهش می‌گن‌بالای​ دفعِ شر با شر؟»

از طرفی، خودِ‌همه‌مون​ سیشان هم اصلاً‌کشید​ آدمِ خوبی نبود.

موردرت حتی بدونِ کالبدِ اصلی‌اش هم دشمنِ ترسناکی بود. او پیش از این هم پس از رسیدن به‌طبیعتاً​ رتبهٔ مطلق و جذبِ بی‌سروصدای موجوداتِ کابوسِ بی‌شمار در اطرافِ کوه‌های تهی، به‌شدت خطرناک شده بود، اما حالا‌باغِ​ که دوزخِ شیشه‌ای را فتح کرده و از دستهٔ عظیمِ کندو تغذیه کرده بود، عملاً فاجعه‌ای متحرک بود.

بسیار بدتر از مقیاسِ قدرتش، ماهیتِ آن بود. او حریفِ بدقلقی برای مبارزه بود‌جلوی​ — توانایی‌اش در باز کردنِ درگاه میانِ بازتاب‌ها، ساختنِ استحکاماتِ مطمئن در برابرش را‌حاضر​ غیرممکن می‌کرد و حتی چیزِ پایه‌ای و مهمی مانندِ آرایش‌های جنگی هم هیچ فایده‌ای نداشت.

بنابراین، نیروهای قلمروِ انسان هم بر فرازِ فلاتِ مرتفع، بالای سرِ ایزدبانوی گریان، و‌باید​ هم در پایینِ آن، در سواحلِ دریاچهٔ اشک صف کشیده بودند. دوازده قدیس، صدها‌روح​ استاد و بیدارشدگانِ بی‌شمار — همگی منتظر بودند تا دشمن خود را نشان دهد.

موردرت زیاد منتظرشان نگذاشت.

بادِ سردی در سراسرِ‌کرد​ دریاچه وزید و دروازهٔ‌افزود​ آینه بر جهان فرود آمد.

اما تاروپودِ واقعیت را مانندِ جای زخمی عمودی که تیغه‌ای‌قدیس‌هایی​ نامرئی بر جهان جا گذاشته باشد، نشکافت. در عوض، آب‌های بی‌قرارِ‌نبود​ دریاچهٔ اشک موج برداشتند و سپس مانندِ آینه‌ای پهناور بی‌حرکت شدند.

«کمانداران، تیرها‌همه‌مون​ رو تو‌چهره​ چله بذارین.»

صدای بلبل بر فرازِ دریاچه‌چهره​ طنین انداخت و به‌راحتی ناله‌های ایزدبانوی‌تعلق​ گریان را در خود خفه کرد.

در اعماقِ پایین، آب‌های راکد کف کردند و سایه‌هایی عجیب‌وغریب از آن‌ها بیرون آمدند و به سمتِ‌تعلق​ آرایش‌های پراکندهٔ جنگجویانِ بیدارشده و دسته‌های موجوداتِ کابوسِ دربند که از سواحل محافظت می‌کردند، هجوم بردند. پلیدهای کوچک‌تر‌روح​ به دنبالِ قهرمانانِ غول‌پیکرِ قلمروِ آینه به راه افتادند و هیولاهای شفافِ کندو نادیده زیرِ آب حرکت می‌کردند.

تعدادشان آن‌قدر زیاد بود که قابل‌شمارش‌چسبیده​ نبود و هر لحظه کالبدهای بیشتری از‌تخلیه​ پادشاهِ هیچ از دروازهٔ آینه بیرون می‌ریختند.

«رها کنین!»

در ارتفاعی بسیار بالاتر از دریاچهٔ اشک، جنگجویانِ قلمروِ انسان...‌چسبیده​ و همچنین قلمروِ گرسنگی... زهِ کمان‌هایشان را رها کردند و‌دشمن​ ابری توفانی از تیرها را بر سرِ سیلابِ کالبدهای بی‌روح فروریختند.

جهان لرزید. آبِ کف‌آلود در‌همان​ قالبِ آب‌فشان‌های عظیمی منفجر شد‌می‌میریم​ و سپس به رنگِ سرخ درآمد.

نبردِ ناامیدکننده در‌دژی​ برابرِ موردرت از‌چسبیده​ ناکجا آغاز شده بود.

ناولها | novelha.net