---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2763: رشدِ بی‌پایان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2763: رشدِ بی‌پایان

0

دیوانه‌ست. واقعاً حالش خرابه...

در حالی که با چهره‌ای یخ‌زده‌می‌طلبید​ به آستریون نگاه می‌کرد، این تنها‌اهدافی​ چیزی بود که به ذهنِ سانی می‌رسید.

اما نه... سانی پیش‌تر به این نتیجه رسیده بود که رؤیازاد عقلِ سالمی‌نمی‌توانست​ دارد. فقط هیچ‌چیز در نگاهِ او به جهان در چارچوبِ آنچه انسان‌ها عادی می‌پنداشتند‌اهدافی​ نمی‌گنجید؛ از طرفی، طرزِ فکرش هم به‌کل از تمامِ پیش‌فرض‌های رایجِ مردم رها بود.

هرچه باشد، چرا آستریون نباید دلش بخواهد‌سیری‌ناپذیر​ بشریت، ایزدِ فراموش‌شده، کلِ جهان و فراتر‌چون​ از همهٔ این‌ها، خلأِ ابدی را ببلعد؟

این فکر مضحک‌تر از آن نبود که یتیمی بی‌نام‌ونشان از حاشیهٔ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی، به‌سوختِ​ نیمه‌خدایی نامیرا تبدیل شود که فرماندهِ سپاهی از ارواحِ مردگان است و بر نیمی از بشریت‌لعنتیِ​ حکومت می‌کند. برای کسی که سانی را خوب نمی‌شناخت، داستانِ عجیبش شبیه به هذیان‌های یک دیوانه بود.

درست مثلِ‌بی‌پایانش​ اعترافِ چند‌سوختِ​ لحظه پیشِ آستریون.

اون واقعاً‌دله​ وارثِ شایستهٔ‌گرسنگی​ ایزدِ دله.

ایزدِ رشد و گرسنگی.

آستریون کم‌وبیش تجسمِ بی‌نقصِ گرسنگیِ سیری‌ناپذیر و رشدِ پایان‌ناپذیر بود. هیچ‌چیز هرگز نمی‌توانست او‌بی‌پایانش​ را سیر کند، چون رشدِ بی‌پایانش همیشه سوختِ بیشتری می‌طلبید. پس... به‌نوعی کاملاً طبیعی بود‌لعنتی​ که جاه‌طلبی‌هایش بسیار فراتر از اهدافی باشد که سانی و نفیس جرئتِ آرزویش را داشتند.

لعنتی...

آخه اون متعصب‌های لعنتیِ راهِ عروج چی‌کار کرده بودن که آستریون رو به چنین‌سیر​ موجودِ وهم‌انگیزی تبدیل کنن؟ تقصیرِ اونا بود که این‌طوری شده بود؟ یا اینکه در‌نفیس​ عوض، ذهنش به خاطرِ نابودیِ کلونیِ دورافتاده‌شون توی عالمِ رؤیا این‌طور تاب برداشته بود؟

هیچ‌کس از سرنوشتِ آن گروهِ مرموز خبرِ چندانی نداشت. همیشه‌هرگز​ با تحقیر از آن‌ها به‌عنوانِ یک فرقهٔ حاشیه‌ای یاد می‌شد، اما‌کاملاً​ در حقیقت، آن به‌اصطلاح متعصبان به نوبهٔ خود بسیار استثنایی بودند.

آن‌ها از نخستین استادهای بشریت بودند، درست مثلِ شعلهٔ جاودان، سرنگهبانِ دلاوری و شبگرد... یکی از آن‌ها تبارِ ایزدِ‌به‌نوعی​ دل را هم به دست آورده بود. فقط عقایدشان با سلسله‌مراتبِ نوظهورِ میراث‌داران در تضاد بود، پس تصمیم گرفتند به‌جای‌موجودِ​ اینکه بیرون رانده شوند، جهانِ بیداری را به‌کل ترک کنند. این‌طور بود که آستریون در عالمِ رؤیا به دنیا آمد.

با این حال، دژِ آن‌ها در مقطعی سقوط کرد و او تنها بازماندهٔ‌نفیس​ آنجا شد. حالا که سانی فکرش را می‌کرد، از جزئیاتِ چگونگیِ نابودیِ فرقهٔ‌چنین​ راهِ عروج خبر نداشت... با این وجود، تنها چند علتِ احتمالی می‌توانست داشته باشد.

محتمل‌ترین علت این بود که موجوداتِ کابوس سکونتگاهشان را تسخیر کرده باشند. یا اینکه...‌سیر​ انسان‌ها به آن‌ها حمله کرده بودند. هرچه باشد، این واقعیتی ثابت‌شده بود که رژیمِ‌نفیس​ میراث‌داران با خون‌ریزی متولد شده و تمامِ جناح‌های نوظهورِ دیگر را ریشه‌کن کرده بود.

واقعاً گروهِ حاشیه‌ایِ کوچکی مثلِ فرقهٔ‌گرسنگیِ​ راهِ عروج را به حالِ خود‌سیر​ رها می‌کردند تا در آرامش رشد کند؟

حالا با نگاه به آستریون،‌گرسنگیِ​ سانی فهمید که علتِ احتمالیِ‌نمی‌توانست​ سومی هم در کار است.

رؤیازاد می‌توانست خودش متعصبانِ راهِ عروج را قتل‌عام کرده باشد. با توجه به‌نفیس​ روحیاتِ فعلی‌اش، تصورِ اینکه او مسیرِ رشدِ بی‌پایانش را با بلعیدنِ همان گروهی‌چنین​ که او را به وجود آورده بودند آغاز کرده باشد، اصلاً دشوار نبود.

راهی برای فهمیدنش نبود.

سانی آهسته‌گرسنگی​ نفسش را‌تجسمِ​ بیرون داد.

می‌خواد خلأ رو ببلعه، هه.

خلاصه اینکه، آستریون می‌خواست با هفت ایزدِ بزرگ برابر شود و به خلأ، و همچنین به موجوداتِ دهشتناکی که درونش‌لعنتیِ​ می‌زیستند، اعلانِ جنگ کند... درست همان‌طور که ایزدان زمانی چنین کرده بودند. به‌نوعی، آن جنگ هرگز پایان نیافته بود، پس‌دورافتاده‌شون​ او می‌خواست کار را از همان‌جا که ایزدان رها کرده بودند ادامه دهد — البته پس از به ارث بردنِ میراثشان.

جای تعجب نداشت‌رشد​ که داشت تمامِ تبارهای‌بی‌نقصِ​ ایزدی را شکار می‌کرد.

نه، صبر کن...

سانی ناگهان کمی گیج شد.

ایزدان نتوانسته بودند خلأ را نابود کنند، تنها توانسته بودند آن‌بسیار​ را مهروموم کنند. اما آستریون قصد نداشت با تکیه بر همان‌عروج​ مقدار قدرت، در جایی که آن‌ها شکست خورده بودند، پیروز شود.

او می‌خواست به قدرتی‌گرسنگی​ حتی بیشتر از آنچه در‌سیری‌ناپذیر​ دستِ ایزدان بود، دست یابد.

هر چه باشد، اگر واقعاً موفق‌گرسنگیِ​ می‌شد تمامِ انسان‌ها، تمامِ موجوداتِ کابوس،‌سیر​ ایزدِ فراموش‌شده و خودِ هستی را ببلعد...

آن‌وقت دیگر صرفاً با یکی از ایزدانِ بزرگ برابر نمی‌شد.‌نمی‌توانست​ نه، او آنچه را که از همان ابتدا پراکنده شده بود‌طبیعی​ متحد می‌کرد... او تمامِ شعلهٔ آرزو را درونِ خودش جای می‌داد.

بنابراین، او به اندازهٔ همان منبعی‌می‌طلبید​ که ایزدان را متولد کرده بود‌اهدافی​ قدرتمند می‌شد، نه به اندازهٔ خودِ ایزدان.

با این دید، جاه‌طلبی‌اش‌گرسنگی​ برای بلعیدنِ خلأ ناگهان آن‌قدرها‌سیری‌ناپذیر​ هم بی‌اساس به نظر نمی‌رسید.

ولی هنوزم دیوانه‌ست.

سانی آه کشید.

«فکر می‌کنی‌بی‌پایانش​ می‌ذاریم همین‌طوری‌سوختِ​ بشریت رو ببلعی؟»

آستریون برگشت و‌رشد​ چند لحظه در سکوت‌بی‌نقصِ​ به سانی نگاه کرد.

سپس با لحنی دلپذیر پرسید:

«ولی اصلاً‌کم‌وبیش​ چه کاری‌بی‌نقصِ​ از دستتون برمیاد؟»

آستریون آرام‌بی‌پایانش​ خندید و‌سوختِ​ نگاهش را گرفت.

«نمی‌تونید منو بکشید. نمی‌تونید مهرومومم کنید — چون‌گرسنگیِ​ برای این کار، باید جونِ همون انسان‌هایی رو فدا‌بی‌پایانش​ کنید که می‌خواید در برابرِ من ازشون محافظت کنید.»

صدایش تقریباً دلسوزانه بود.

«آه، اما البته، با زنده گذاشتنِ اونا، فقط دارید تضمین می‌کنید که در نهایت همه‌شون‌همیشه​ رو به دست میارم. خدای من، اصلاً بهتون حسودی نمی‌کنم. واقعاً تو وضعیتِ سختی گیر‌آخه​ افتادید... انگار یکی کلِ این ماجرا رو طراحی کرده تا شما رو تو تله بندازه.»

نیشخند زد.

نفیس با دیدنِ‌رشد​ آن نیشخند، با‌تجسمِ​ لحنی آرام گفت:

«واقعاً فکر می‌کنی کلِ حصار‌بی‌نقصِ​ رو به آتش نمی‌کشم فقط‌هرگز​ برای اینکه کارت رو تموم کنم؟»

لبخندِ سردی‌کم‌وبیش​ روی لبانِ او‌گرسنگیِ​ هم نقش بست.

«فکر می‌کنی جایی تو این دنیا —‌به‌نوعی​ تو تمامِ دنیاها — هست که اگه تصمیم‌آرزویش​ بگیرم پیدات کنم، بتونی به اونجا فرار کنی؟»

با خونسردی‌دله​ به او‌گرسنگی​ نگاه کرد.

«ادامه بده، بیشتر‌کم‌وبیش​ تحریکم کن. ببینیم‌گرسنگیِ​ کدوممون آماده‌ست فداکاری کنه.»

آستریون ساکت‌کم‌وبیش​ ماند... و‌بی‌نقصِ​ سانی هم همین‌طور.

در آن لحظه، حتی‌سوختِ​ او هم نمی‌دانست نفیس‌کاملاً​ بلوف می‌زند یا نه.

سرانجام، نفیس سر تکان داد.

«غرورت تحسین‌برانگیزه، اما دستت خیلی راحت رو می‌شه. سعی می‌کنی وانمود کنی هیچ‌کدوممون خطری برات نداریم،‌همیشه​ با این حال سال‌ها هیچ کاری نکردی جز قایم شدن. حتی از یه قدیسِ ساده اون‌قدر‌متعصب‌های​ احساسِ خطر کردی که بهش شبیخون زدی — و رقت‌انگیزتر از همه اینکه شبیخونت شکست خورد.»

اخم کرد.

«همین الانش هم انسان‌های بی‌شماری به ایدهٔ تو آلوده شدن، اما چند نفرشون رو‌جرئتِ​ تونستی بَردهٔ خودت کنی؟ قلمروِ انسان استوار ایستاده و تمامِ تلاش‌هات برای لرزوندنِ پایه‌هاش به‌کنن​ هیچ نتیجه‌ای نرسیده. آره، تو مکار و خطرناکی... اما واقعاً فکر می‌کنی می‌تونی پیروز بشی؟»

سانی مطمئن نبود‌رشد​ که این اعتمادبه‌نفس هم‌بی‌نقصِ​ بلوف است یا نه.

آستریون مدتِ درازی در سکوت‌بی‌نقصِ​ به او خیره ماند، گویی‌هرگز​ تمایلی به پاسخ دادن نداشت.

سپس، ناگهان نیشخند زد.

«بسیارخب، به نظر می‌رسه واقعاً‌بیشتری​ تمایلی ندارید با من معامله کنید.‌بسیار​ پس... نظرتون دربارهٔ یه شرط‌بندی چیه؟»

ناولها | novelha.net