چپتر 2763: رشدِ بیپایان
0دیوانهست. واقعاً حالش خرابه...
در حالی که با چهرهای یخزدهطبیعی به آستریون نگاه میکرد، این تنهاآرزویش چیزی بود که به ذهنِ سانی میرسید.
اما نه... سانی پیشتر به این نتیجه رسیده بود که رؤیازاد عقلِ سالمیاهدافی دارد. فقط هیچچیز در نگاهِ او به جهان در چارچوبِ آنچه انسانها عادی میپنداشتندچنین نمیگنجید؛ از طرفی، طرزِ فکرش هم بهکل از تمامِ پیشفرضهای رایجِ مردم رها بود.
هرچه باشد، چرا آستریون نباید دلش بخواهدمضحکتر بشریت، ایزدِ فراموششده، کلِ جهان و فراترربعِ از همهٔ اینها، خلأِ ابدی را ببلعد؟
این فکر مضحکتر از آن نبود که یتیمی بینامونشان از حاشیهٔ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی، بهمتعصبهای نیمهخدایی نامیرا تبدیل شود که فرماندهِ سپاهی از ارواحِ مردگان است و بر نیمی از بشریتعوض حکومت میکند. برای کسی که سانی را خوب نمیشناخت، داستانِ عجیبش شبیه به هذیانهای یک دیوانه بود.
درست مثلِبیشتری اعترافِ چندبهنوعی لحظه پیشِ آستریون.
اون واقعاًچون وارثِ شایستهٔهمیشه ایزدِ دله.
ایزدِ رشد و گرسنگی.
آستریون کموبیش تجسمِ بینقصِ گرسنگیِ سیریناپذیر و رشدِ پایانناپذیر بود. هیچچیز هرگز نمیتوانست اولعنتی را سیر کند، چون رشدِ بیپایانش همیشه سوختِ بیشتری میطلبید. پس... بهنوعی کاملاً طبیعی بوداینطوری که جاهطلبیهایش بسیار فراتر از اهدافی باشد که سانی و نفیس جرئتِ آرزویش را داشتند.
لعنتی...
آخه اون متعصبهای لعنتیِ راهِ عروج چیکار کرده بودن که آستریون رو به چنیننفیس موجودِ وهمانگیزی تبدیل کنن؟ تقصیرِ اونا بود که اینطوری شده بود؟ یا اینکه درموجودِ عوض، ذهنش به خاطرِ نابودیِ کلونیِ دورافتادهشون توی عالمِ رؤیا اینطور تاب برداشته بود؟
هیچکس از سرنوشتِ آن گروهِ مرموز خبرِ چندانی نداشت. همیشهبینامونشان با تحقیر از آنها بهعنوانِ یک فرقهٔ حاشیهای یاد میشد، اماسپاهی در حقیقت، آن بهاصطلاح متعصبان به نوبهٔ خود بسیار استثنایی بودند.
آنها از نخستین استادهای بشریت بودند، درست مثلِ شعلهٔ جاودان، سرنگهبانِ دلاوری و شبگرد... یکی از آنها تبارِ ایزدِعروج دل را هم به دست آورده بود. فقط عقایدشان با سلسلهمراتبِ نوظهورِ میراثداران در تضاد بود، پس تصمیم گرفتند بهجایعالمِ اینکه بیرون رانده شوند، جهانِ بیداری را بهکل ترک کنند. اینطور بود که آستریون در عالمِ رؤیا به دنیا آمد.
با این حال، دژِ آنها در مقطعی سقوط کرد و او تنها بازماندهٔداشتند آنجا شد. حالا که سانی فکرش را میکرد، از جزئیاتِ چگونگیِ نابودیِ فرقهٔکنن راهِ عروج خبر نداشت... با این وجود، تنها چند علتِ احتمالی میتوانست داشته باشد.
محتملترین علت این بود که موجوداتِ کابوس سکونتگاهشان را تسخیر کرده باشند. یا اینکه...نفیس انسانها به آنها حمله کرده بودند. هرچه باشد، این واقعیتی ثابتشده بود که رژیمِموجودِ میراثداران با خونریزی متولد شده و تمامِ جناحهای نوظهورِ دیگر را ریشهکن کرده بود.
واقعاً گروهِ حاشیهایِ کوچکی مثلِ فرقهٔفکر راهِ عروج را به حالِ خودپایتختِ رها میکردند تا در آرامش رشد کند؟
حالا با نگاه به آستریون،کاملاً سانی فهمید که علتِ احتمالیِنفیس سومی هم در کار است.
رؤیازاد میتوانست خودش متعصبانِ راهِ عروج را قتلعام کرده باشد. با توجه بهداشتند روحیاتِ فعلیاش، تصورِ اینکه او مسیرِ رشدِ بیپایانش را با بلعیدنِ همان گروهیکنن که او را به وجود آورده بودند آغاز کرده باشد، اصلاً دشوار نبود.
راهی برای فهمیدنش نبود.
سانی آهستهاینها نفسش راابدی بیرون داد.
میخواد خلأ رو ببلعه، هه.
خلاصه اینکه، آستریون میخواست با هفت ایزدِ بزرگ برابر شود و به خلأ، و همچنین به موجوداتِ دهشتناکی که درونشچیکار میزیستند، اعلانِ جنگ کند... درست همانطور که ایزدان زمانی چنین کرده بودند. بهنوعی، آن جنگ هرگز پایان نیافته بود، پسرؤیا او میخواست کار را از همانجا که ایزدان رها کرده بودند ادامه دهد — البته پس از به ارث بردنِ میراثشان.
جای تعجب نداشتبیپایانش که داشت تمامِ تبارهایمیطلبید ایزدی را شکار میکرد.
نه، صبر کن...
سانی ناگهان کمی گیج شد.
ایزدان نتوانسته بودند خلأ را نابود کنند، تنها توانسته بودند آنجرئتِ را مهروموم کنند. اما آستریون قصد نداشت با تکیه بر همانبودن مقدار قدرت، در جایی که آنها شکست خورده بودند، پیروز شود.
او میخواست به قدرتیهمیشه حتی بیشتر از آنچه درکاملاً دستِ ایزدان بود، دست یابد.
هر چه باشد، اگر واقعاً موفقفکر میشد تمامِ انسانها، تمامِ موجوداتِ کابوس،پایتختِ ایزدِ فراموششده و خودِ هستی را ببلعد...
آنوقت دیگر صرفاً با یکی از ایزدانِ بزرگ برابر نمیشد.نفیس نه، او آنچه را که از همان ابتدا پراکنده شده بودکرده متحد میکرد... او تمامِ شعلهٔ آرزو را درونِ خودش جای میداد.
بنابراین، او به اندازهٔ همان منبعیطبیعی که ایزدان را متولد کرده بودآرزویش قدرتمند میشد، نه به اندازهٔ خودِ ایزدان.
با این دید، جاهطلبیاشهمیشه برای بلعیدنِ خلأ ناگهان آنقدرهاکاملاً هم بیاساس به نظر نمیرسید.
ولی هنوزم دیوانهست.
سانی آه کشید.
«فکر میکنیبیشتری میذاریم همینطوریبهنوعی بشریت رو ببلعی؟»
آستریون برگشت وبیپایانش چند لحظه در سکوتمیطلبید به سانی نگاه کرد.
سپس با لحنی دلپذیر پرسید:
«ولی اصلاًبیشتری چه کاریبهنوعی از دستتون برمیاد؟»
آستریون آرامبیشتری خندید وبهنوعی نگاهش را گرفت.
«نمیتونید منو بکشید. نمیتونید مهرومومم کنید — چونبهنوعی برای این کار، باید جونِ همون انسانهایی رو فداداشتند کنید که میخواید در برابرِ من ازشون محافظت کنید.»
صدایش تقریباً دلسوزانه بود.
«آه، اما البته، با زنده گذاشتنِ اونا، فقط دارید تضمین میکنید که در نهایت همهشونآخه رو به دست میارم. خدای من، اصلاً بهتون حسودی نمیکنم. واقعاً تو وضعیتِ سختی گیرشده افتادید... انگار یکی کلِ این ماجرا رو طراحی کرده تا شما رو تو تله بندازه.»
نیشخند زد.
نفیس با دیدنِبیپایانش آن نیشخند، بابیشتری لحنی آرام گفت:
«واقعاً فکر میکنی کلِ حصارببلعد رو به آتش نمیکشم فقطبینامونشان برای اینکه کارت رو تموم کنم؟»
لبخندِ سردیبیشتری روی لبانِ اوکاملاً هم نقش بست.
«فکر میکنی جایی تو این دنیا —جاهطلبیهایش تو تمامِ دنیاها — هست که اگه تصمیمآخه بگیرم پیدات کنم، بتونی به اونجا فرار کنی؟»
با خونسردیچون به اوهمیشه نگاه کرد.
«ادامه بده، بیشترخلأِ تحریکم کن. ببینیمفکر کدوممون آمادهست فداکاری کنه.»
آستریون ساکتبیشتری ماند... وبهنوعی سانی هم همینطور.
در آن لحظه، حتیبهنوعی او هم نمیدانست نفیسبسیار بلوف میزند یا نه.
سرانجام، نفیس سر تکان داد.
«غرورت تحسینبرانگیزه، اما دستت خیلی راحت رو میشه. سعی میکنی وانمود کنی هیچکدوممون خطری برات نداریم،نیمهخدایی با این حال سالها هیچ کاری نکردی جز قایم شدن. حتی از یه قدیسِ ساده اونقدرداستانِ احساسِ خطر کردی که بهش شبیخون زدی — و رقتانگیزتر از همه اینکه شبیخونت شکست خورد.»
اخم کرد.
«همین الانش هم انسانهای بیشماری به ایدهٔ تو آلوده شدن، اما چند نفرشون رولعنتی تونستی بَردهٔ خودت کنی؟ قلمروِ انسان استوار ایستاده و تمامِ تلاشهات برای لرزوندنِ پایههاش بهاینطوری هیچ نتیجهای نرسیده. آره، تو مکار و خطرناکی... اما واقعاً فکر میکنی میتونی پیروز بشی؟»
سانی مطمئن نبودبیپایانش که این اعتمادبهنفس هممیطلبید بلوف است یا نه.
آستریون مدتِ درازی در سکوتببلعد به او خیره ماند، گوییبینامونشان تمایلی به پاسخ دادن نداشت.
سپس، ناگهان نیشخند زد.
«بسیارخب، به نظر میرسه واقعاًکاملاً تمایلی ندارید با من معامله کنید.جرئتِ پس... نظرتون دربارهٔ یه شرطبندی چیه؟»