چپتر 2823: گرمای بیشازحد
0روزها میگذشت و باغِزنده شب در خلأِ پهناورِگذشته آسمان زیرین شناور بود.
در آن بالاها، پادشاهِ هیچ پیشتر دوزخِ شیشهای و جزایرِ زنجیری را فتحپیدا کرده بود. حالا نیروهایش داشتند به گورِ خدا و دشتِ رودِ ماه یورشاقیانوسهایی میبردند و همچنین به سمتِ جنوب، بهسوی کوههای سیاه در دوردست پیشروی میکردند.
دههها پیش، کوههای سیاه مرزِ سرزمینهایی بودند که به دستِ بشر رام شده بود. سپس آنویلسادهترین و مادوک از خاندانِ دلاوری شوالیههایشان را در کارزارِ فتحی رهبری کردند تا مناطقِ شمالیترِ عالمِقدیسها رؤیا را تحتِ انقیاد درآورند و در نهایت تمامِ مسیر را تا کوههای تهی پیش رفتند.
حالا موردرت داشت سرزمینهایی را که آنها فتحجوهر کرده بودند، از چنگِ بشر بیرون میکشید. انگاردرمیآوردند داشت تمامِ دستاوردهای پدرش را یکییکی پاک میکرد.
فکر کنم یهجوراییکشتیِ شاعرانهست... به یهچند شکلِ بیمارگونه و شوم.
جت داشت بهسمتِروزِ تالارِ رونیِ پاگودایمشغول دکلِ اصلی پایین میرفت.
آنجا، شبگرد در آن لحظه سکانِ کشتیِ زنده را در دست داشت.برای آن دو در چند روزِ گذشته سخت مشغول بودند و دوشادوشِ همآهسته کار میکردند تا راهِ جایگزینی برای فرار از آسمان زیرین پیدا کنند.
سادهترین راه این بود که از همان مسیری که پایین آمده بودند، بالا بروند؛ آهسته و با مشقت، و بااکنون تزریقِ اقیانوسهایی از جوهر به باغِ شب. ایراداتِ آشکارِ این روش این بود که قدیسها را از پا درمیآورد وتوانایی از طرفی، از ورطهای سر درمیآوردند که درست در وسطِ جزایرِ زنجیری بود؛ جایی که اکنون به موردرت تعلق داشت.
راهِ دشوارتر این بود که ازچند یکی از اجزای کشتیِ زنده استفاده کنندراهِ تا دروازهای به جایی دیگر باز کنند.
باز کردنِ شکافهای فضایی و عبور از آنها، یکی از تواناییهایی بود که باغِ شب پس از رسیدن به شهرِ جاودان به دست آورده بود.تزریقِ مشکل اینجا بود که آن توانایی هم مانند بسیاری از بخشهای دیگرِ کشتی، برای استفادهٔ یک قدیس ساخته نشده بود. جت میتوانست دروازهای باز کند،فضایی اما فقط تا جایی که چشمش کار میکرد؛ چیزی که عملاً بیفایده بود، چرا که خودِ کشتیِ زنده میتوانست آن فاصله را در چشمبههمزدنی طی کند.
برای استفادهٔ واقعی از این قابلیتِ کشتیِ زنده، ابتدا باید برجایگزینی قابلیتِ دیگری تسلط مییافتند؛ قابلیتی که به ناوبری مربوط میشد. با اینبروند حال، هرچه برای بررسیاش وقت میگذاشتند، این معما همچنان حلنشده باقی میماند.
در نهایت، جت نتوانست دروازهای باز کند تا باغِایراداتِ شب را از آسمان زیرین و جزایرِ زنجیری دوروسطِ کند؛ او برای چنین کاری ناوبرِ چندان ماهری نبود.
اما... شبگرد آنجا بود.
او نهتنها تبارِ ایزدبانوی توفان، ایزدبانوی سفر و راهنمایی را داشت،برای بلکه از توانِ سرشتی بهره میبرد که به او اجازه میدادبروند همیشه بداند برای رسیدن به مقصدِ دلخواهش باید از کدام مسیر برود.
بنابراین در تئوری، شبگرد حتی نیازی نداشت بر ابزارهای ناوبریِ باغِ شب تسلط یابد. تاکنند زمانی که میتوانستند سرشتِ او را بهدرستی با جادوی کشتیِ زنده پیوند دهند، او احتمالاًآشکارِ میتوانست بدونِ نیاز به تسلط بر قابلیتِ دیگری از کشتی، دروازهای به هر نقطهای باز کند.
از وقتی باغِ شب به آسمان زیرین سقوط کردهایراداتِ بود، جت و شبگرد دقیقاً روی همین موضوع کار میکردندجایی و حالا حس میکردند دارند به نقطهٔ عطفی نزدیک میشوند.
در تمامِ این مدت، طاعونِ آستریون داشت جمعیتِ کشتیِسخت زنده را از پا درمیآورد و بدگمانی رفتهرفته برکنند قدیسهایی که وظیفهٔ محافظت از آن را داشتند، چیره میشد.
جت واردِ تالارِ رونی شدسخت و به شبگرد که داخلِجایگزینی دایره ایستاده بود، سر تکان داد.
«اوضاع چطوره؟»
شبگرد لبخندی عذرخواهانه تحویلش داد.
«شرمنده. ازسکانِ دیروز نتونستمزنده هیچ پیشرفتی بکنم.»
جت چندچند لحظه ساکت ماندسخت و نگاهش کرد.
بعد، او هم لبخند زد.
«باشه.»
«مگه دیروز نمیگفتکشتیِ که تقریباً میتونهچند ارتباط رو حس کنه؟»
ترجیح داد حرفی نزند.
در عوض، رو به دو نفرِ دیگری کرددوشادوشِ که در تالارِ رونی حضور داشتند. نیو و ایترراه بودند که آرام با یکدیگر دربارهٔ چیزی بحث میکردند.
«شما دوبالا تا اینجاآهسته چیکار میکنین؟»
حواسشان از گفتگو پرتزنده شد و به گرمی باسخت او سلام و احوالپرسی کردند.
«اوه، فقط منتظرِ عمویم هستیم.»
انگار نیو بیطاقت بود.
در روزهای اخیر، قدیسهای تحتِ فرمانش تصمیم گرفته بودند به نوبتروش به جهانِ بیداری سفر کنند. آنجا اطلاعاتی دربارهٔ وضعیتِ فعلی جمعآوری میکردندیکی و همچنین تدارکاتِ مختلفی را که کشتی نیاز داشت، به دست میآوردند.
ایتر نگاهی بهکشتیِ نیو انداخت، سپسچند مؤدبانه توضیحِ دقیقتری داد:
«قراره یه مهندسِ عمران بیاره که بتونه برای مقابله با این گرمای بیشازحد کمکمون کنه. کشتیراه خیلی شلوغه و با اینهمه شعله که زیرمونه، مردم حسابی کلافه شدن. پس، امیدواریم که بتونیمدرمیآورد بهمعنای واقعیِ کلمه خنکشون کنیم. اگه این کار رو بکنیم، شاید مشکلاتی که درست میکنن کمتر بشه.»
موجِ گرما همیشه عاملِ افزایشِ آمارِ جرم ودوشادوشِ جنایت بود. کشتیِ زنده همین حالا هم مثلِ یکراه بشکهٔ باروت بود، پس انگیزهشان منطقی به نظر میرسید.
دستکم در نگاهِ اول...آهسته بهشرطی که کسی زیادجوهر به آن فکر نمیکرد.
جت در سکوت براندازشان کرد.
«فکرِ خوبیه.»
تعریفش توخالی بود.
در آن لحظه، صدای قدمهایی به گوش رسید و ناگهانآشکارِ دو قدیسِ دیگر در تالارِ رونی ظاهر شدند. تایریس واکنون روان بودند که با کنجکاویِ محتاطانهای به اطراف نگاه میکردند.
جت نگاهِسکانِ گیجی بهزنده آنها انداخت.
«شما برای چی اینجایین؟»
روان لبخندِ جذابی تحویلش داد.
«شبگرد اصرار داشت یاد بگیریم چطور این کشتیجوهر رو هدایت کنیم، تا اگه لازم شد برای تأمینِدرست جوهرش کمک کنیم. پس، اومدیم یه چیزایی یاد بگیریم.»
شبگرد ازسکانِ داخلِ دایرهٔ رونیدست دست تکان داد:
«درسته، درسته! فقط بیصدا منتظرمسخت بمونین. در این حین میتونینجایگزینی کارایی که میکنم رو تماشا کنین.»
جت ساکت ماند.
منطقی بود که شبگرد بخواهد کنترلِ کشتی را به تایریس و روانقدیسها یاد بدهد. با توجه به اینکه باغِ شب برای پشتسر گذاشتنِ دریایاجزای شعلهها چقدر جوهر مصرف میکرد، واقعاً به نیروی کمکیِ بیشتری نیاز داشتند.
با این حال...
جت باچند دقت بهگذشته اطراف نگاه کرد.
شبگرد روبهرویش بود. نیو و ایتر دومشغول طرفش را گرفته بودند. در این میان،پیدا تایریس و روان هنوز در ورودی ایستاده بودند.
راهِ فرارش را بسته بودند.
تصادف بود، یا تله؟
جت ناگهان لرزِروزِ سردی در ستونِمشغول فقراتش حس کرد.
و موجِ خونچند واقعاً داشت یکسخت مهندسِ عمران میآورد؟
درست با همین فکر، دومشقت پیکر در فضای خالی وآشکارِ بزرگِ تالارِ رونی ظاهر شدند.
یکی از آنهاکشتیِ همان قدیسِ بلندقامت وروزِ آشنای خاندانِ شب بود.
دیگری...
چشمانی طلایی داشت.