چپتر 2750: درسی در بابِ صبر
0در سکوت راهِ رفته را بازمیگشتند. سانی میتوانست راحت رین را ازویرانی میانِ سایهها ببرد، اما او هنوز برای بازگشت به آغوشِ تمدن آمادهاونا نبود؛ پس به جایش، گسترهٔ خاکسترپوشِ گودالهای توخالی را پیاده طی کردند.
حسِ خوب و خاطرهانگیزی داشت و او را یادِ پیادهرویهای طولانی تا قلبِ زاغتامار میانداخت که اغلب بعد از شکارهایش با هم میرفتند. حسِ دلپذیرِ خستگی، احساسِ گرمِپلیدها همراهی با معلمش، غرور و رضایت از کشتنِ موجودِ کابوس با دستانِ عادیِ خودش...
آن زمانهایکی همهچیز خیلیکشته سادهتر بود.
سرانجام، برادرش نزدیکِ بقایایچیه سوختهٔ آسورایی باستانی ایستاد وموجوداتِ لگدِ آرامی به آن زد.
«همم. اینا با آسوراهایجور مکافات فرق دارن. براممیکرده سؤاله اسمشون چی بوده.»
آهی کشید.
«بعضی وقتا دلم برای آلودهبودن به طلسم تنگ میشه. نجواهاش گاهی خیلیموجوداتِ به درد میخورد؛ مثلاً برای اینکه بفهمی اسمِ این شهر چی بوده یامحلی قبل از اینکه تو تباهی غرق بشه، چه جور ایزدی بهش حکومت میکرده.»
رین لحظهای مکث کرد.
«آسوراهای ویرانی. تامار همهچیزِ مربوط به بذر رو خیلی دقیق بررسی کرده بود، برای همین از قدیسی که توکرده جنگ یکی از اونا رو کشته بود، فهمید اسمِ این پلیدها چیه. در واقع، اون هر کسی رو کهمیون تو این خرابهها موجوداتِ کابوس کشته بود پیدا کرد و راضیشون کرد تا اطلاعاتشون رو باهاش در میون بذارن.»
خیره به برادرش نگاه کرد.
«چیزایی مثلِ جزئیاتِ پلیدهای محلی، توصیفِ خاطرهها، گزارشهای شناساییِ هر دو ارتش... وپیدا از این قبیل چیزا. ولی خودت اینا رو میدونستی، با توجه به اینکهتوصیفِ تو تحقیقات بهش کمک کردی — تا شانسش رو برای استاد شدن ببری بالا.»
سانی لبخند زد.
«خب. هر چیبشه باشه اون یکیبهش از اتباعِ قلمروِ منه.»
رین چند لحظه اوبشه را برانداز کرد، بعد آهیمیکرده کشید و نگاهش را دزدید.
«خدا میدونهیکی من کِیکشته استاد میشم.»
صدایش پر از حسرت بود.
سانی لحظهٔ کوتاهیبشه مکث کرد، بعدبهش ابرویی بالا انداخت.
«میبینم که تکبر تو خونمونه.»
با تکاندادنِ سر، ازکشته جسدِ آسورای ویرانی روی برگردانداون و به راهش ادامه داد.
«میفهمم چه حسی داری. عقب موندن از دوستات حتماً خیلی سخته. با این حال، نباید بیطاقت باشی. هنوز حتی دوجزئیاتِ سال هم از وقتی که بیدار شدی و مهرِ سرشتت رو باز کردی نگذشته. قدیما آدما یه دهه وقت میذاشتن تابالا برای رفتن به مصافِ کابوسِ دوم آماده بشن... این روزا همهچیز یکم سریعتر پیش میره، ولی دو سال هنوزم خیلی زوده.»
نگاهی به او انداخت.
«تازه این برای حاملهای طلسمِ کابوسه، کسایی که به خاطرِ موهبتهای بیرحمانهش همینویرانی الانش هم با سرعتِ خیرهکنندهای تو راهِ عروج قدم برمیدارن. تو برعکسِ اونا داریفهمید مسیر رو اصولی پیش میبری. پس، کاملاً طبیعیه که همهچیز برات بیشتر طول بکشه.»
رین لبخندِ تلخی زد.
مدتی درفهمید سکوت دنبالش رفتواقع و بعد گفت:
«میگی باید صبور باشم، ولی همزمان، تامارحکومت رو هول دادی تا زودتر از چیزیهمهچیزِ که برنامهریزی کرده بود واردِ بذر بشه.»
سانی شانهای بالا انداخت.
«اگه فکر میکردماونا آماده نیست اینپلیدها کار رو نمیکردم.»
رین به پشتِپلیدها سرش نگاه کرداون و کمی اخم کرد.
پیش از آنکهبشه دوباره حرف بزند،بهش کمی مکث کرد.
«ولی قضیه فقط این نیست،جور مگه نه؟ خوب مخفیش میکنی،لحظهای ولی میتونم بفهمم... تو نگرانی.»
سانی نگاهییکی ناخوانا بهکشته او انداخت.
سرانجام، نگاهش را برگرداند.
«آره، قضیه چیزِ دیگهای همایزدی هست. شاید حس کردم بهترهمکث دوستات یه مدت دور باشن.»
اخمِ رین عمیقتر شد.
«پس واقعاً نگرانی.»
مدتی ساکتفهمید ماند، سپس باواقع لحنی گرفته گفت:
«مطمئن نیستم دلم بخوادجور بدونم چی میتونه یهمیکرده مطلق رو نگران کنه.»
سانی نیشخند زد.
«اوه، خیلی چیزا. ولی من همینپلیدها الانش هم بهاندازهٔ جفتمون نگرانم، پسموجوداتِ دیگه لازم نیست تو هم نگران باشی.»
رین بافهمید احتیاط بهچیه او نگاه کرد.
«یا اینکه میتونی نگرانیهات رو دربهش میون بذاری تا ببینی این کارویرانی یکم ازشون کم میکنه یا نه.»
سانی ریز خندید.
مدتی در سکوتاونا روی خاکستر قدمپلیدها زد و بعد گفت:
«فقط یه دشمنِ جدیده. خب، بهتره بگم یه دشمنِ قدیمی — جدیدترین دشمنِ قدیمیای که تا حالا داشتم. این دشمن خیلی هم زیرکه...توصیفِ شبیهِ هیچکس دیگهای که باهاش روبهرو شدم نیست. اون تو سایهها پنهان شده، در حالی که ما کاملاً تو دید هستیم. خیلی کنایهآمیزه،منه مگه نه؟ تازه هیچچیز هم برای از دست دادن نداره، در حالی که ما ممکنه همهچیزمون رو از دست بدیم. همهٔ اینا معذبم میکنه.»
چهره در همبشه کشید و بعد باحکومت صدایی آرام اضافه کرد:
«اخیراً با دشمنی روبهرو شدیم که نمیتونستیم بکشیمش. و حالا، درمکث برابر دشمنی قرار گرفتیم که حتی نمیتونیم باهاش بجنگیم. آخه چطورقدیسی میشه تو یه جنگ پیروز شد وقتی دشمن حاضر نیست مبارزه کنه؟»
رین صورتش را جمعکشته کرد و سعی کرد بفهمداون برادرش از چه حرف میزند.
برادرش یک نیمهخدا بود، پس درکِ دیدگاهشکسی همیشه آسان نبود. هر چه نباشد، نیمهخدایانمیون مشکلاتِ متفاوتی با فانیهایی مثلِ او داشتند.
«پس، مثلِ... جنگِ چریکیه؟»
سانی لبخند زد.
«حالا کهیکی بهش فکر میکنم،فهمید آره. یهجورایی همونطوره.»
رین درفهمید سکوتی متفکرانهچیه فرو رفت.
پس از مدتی گفت:
«از چیزی که از مدرسه یادم میاد، بهترین راه برای مقابله با جنگِ چریکی اینه که منبعِ قدرتِ دشمن رو نابود کنی —جنگ که معمولاً بر پایهٔ حمایتِ جمعیتِ محلیه. وقتی جمعیت رو با خودت همراه کنی، دشمن دیگه نمیتونه نیروهاش رو تجدید کنه، آزادانه حرکتپلیدهای کنه، یا بینِ مردم پنهان بشه. بعد میتونی شورشیها رو از طریقِ یه سری عملیاتِ تهاجمیِ هدفمند ریشهکن کنی. یه چیزی تو همین مایهها.»
سانی بایکی گیجی بهکشته او خیره شد.
«آخه تو مدرسهها دارن چی بهتون یاد میدن؟خرابهها چرا باید به بچهها یاد بدن چطور باخیره جنگِ چریکی مقابله کنن و شورشها رو سرکوب کنن؟»
رین چند بار پلک زد.
«مگه باید چی یادمون میدادن؟ تو کابوسِ اول هر جور موقعیتی ممکنه پیش بیاد. برای همین،مربوط به بچهها یاد میدن چطور بهطورِ مؤثری با انواعِ مختلفِ درگیریها برخورد کنن — خب، حداقلکسی تو مدرسهٔ من که اینطور بود. البته قبول دارم که مؤسسهٔ خیلی خاص و سطحبالایی بود.»
سانی کمی دیگر به اوفهمید خیره ماند، بعد نگاهش راکسی گرفت و سر تکان داد.
«راستش، چیزی کهپلیدها الان گفتی باعث شدکسی حتی بیشتر نگران بشم.»
لحظهای مکث کرد.
«چون بهطرزِ مشکوکی شبیهِبشه کاریه که اون حرومزاده دارهمیکرده سعی میکنه با ما بکنه.»
رین پوزخندی زد.
داره دربارهٔ کی حرف میزنه؟
میانِ مردم شایعاتِ زیادی دربارهٔ اعمالِ پلیدِ پادشاهِ هیچ زمزمه میشد، اما رین میدانست او نمیتواند همان دشمنیبررسی باشد که سانی اشاره کرد. هر چه نباشد، او هم عضوی از خاندانِ سایه بود. پس میدانست چهاطلاعاتشون کسی پشتِ آن رشتهٔ ظاهراً بیپایان از دستگیریهای مخفیانه — یا به زبانِ ساده، آدمرباییها — قرار دارد.
حالا که به آن فکرجور میکرد، مدتی بود میخواست ازلحظهای برادرش بپرسد قضیهٔ آنها چیست.
مسلماً بایدیکی دلیلِ خوبیکشته برایش وجود میداشت.
رین تا آمد سؤالش را بپرسد، برادرش ناگهان خشکش زد. مدتیراضیشون کوتاه بیحرکت ماند، و با اینکه رین فقط میتوانست پشتش رامحلی ببیند، میفهمید که کلِ حالتِ او بهطورِ ناگهانی تغییر کرده است.
هیچ اثری از آن بیخیالیِ همیشگیاش نمانده بودمیکرده و جای خود را به تنش و تمرکزیبذر شدید... و همچنین رگهای از اضطراب داده بود.
رین هم بیاختیار مضطرب شد.
«چی شده؟»
سانی آرام به سمتِ او چرخید.اون صورتش چند درجه رنگپریدهتر از همیشهاطلاعاتشون بود و چشمانش سرد و تاریک.
«کاسیه.»
انگار حتی صدایش هم لبریز از تاریکیِبهش سردی بود. ناگهان بادِ سوزناکی در سراسرِتامار گودالها وزید و رین را به لرزه انداخت.
حضورِ فرمانروای مرگ مانندِ موجیفهمید یخزده گسترده شد و پهنهٔ خاکستریِخرابهها اطرافشان را در خود غرق کرد.
سانی بافهمید لحنی یکنواختچیه اضافه کرد:
«همین الان پیامیبشه ازش دریافت کردم. فکرحکومت کنم... درخواستِ کمک بود.»