---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2819: میراثِ ملکه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2819: میراثِ ملکه

0

در یادی دیگر،‌رودِ​ سیشان روی تختِ‌جسورانه‌تر​ مادرش نشسته بود.

پیراهنِ سرخِ باشکوهی به تن داشت و با بی‌حالی به پشتیِ تخت‌می‌ده​ تکیه داده بود. نورِ شبح‌وارِ شعله‌های رقصان تالارِ پهناور را روشن کرده بود‌بیشتر​ و در آن نور، پوستِ خاکستری و رنگ‌پریده‌اش او را شبیهِ جسد می‌کرد.

لب‌های سرخش مرطوب‌آهی​ بود، گویی آغشته‌عجله‌ای​ به خونِ تازه بود.

حالا سرانجام خانهٔ کودکی‌اش را پس گرفته بود... درست همان‌طور که مادرش سال‌ها‌مهم​ پیش آن را از خائنانی که غصبش کرده بودند، پس گرفت. کاخِ یشم‌می‌ذاره​ بار دیگر به یکی از نوادگانِ قلبِ زاغ تعلق داشت، همان‌طور که باید می‌بود.

دو تن از خواهرانِ خونش در‌جسورانه‌تر​ سکوت پشتِ تخت ایستاده بودند. پایینِ تخت،‌کنیم​ جانورسالار آسوده‌خاطر ایستاده بود و گزارش می‌داد.

«...جزایرِ زنجیری محکم توی چنگشه، ولی پیشرویش به سمتِ جنوب داره کند می‌شه.‌گورِ​ کوه‌های سیاه مثلِ یه سدِ طبیعی عمل می‌کنن و الان هر گردنه‌ای اونجا‌مدتی​ تبدیل به میدونِ جنگ شده. با این حال، اینجا توی غرب وضعیت سخت‌تره.»

آهی کشید.

«انگار عجله‌ای برای محاصرهٔ قلبِ زاغ نداره، ولی حمله‌هاش به شهرهای حوضهٔ رودِ اشک روزبه‌روز جسورانه‌تر می‌شه. از توی‌خدا​ بازتاب‌ها می‌آد و می‌ره، برای همین نمی‌تونیم تعقیبش کنیم. نیروهاش پراکنده‌ن، ولی مهم نیست توی کوه‌های سیاه چقدر تلفات‌جمع​ می‌ده، گورِ خدا ظرف‌های جدیدِ زیادی برای ادامهٔ تهاجم در اختیارش می‌ذاره. در واقع، تعدادِ ظرف‌هاش داره بیشتر هم می‌شه.»

سیشان مدتی‌حوضهٔ​ ساکت ماند‌اشک​ و اخم کرد.

«احتمالاً هنوز داره نیروهاش رو‌کنیم​ جمع می‌کنه و هم‌زمان از‌چقدر​ درگیریِ مستقیم با سرورمون طفره می‌ره.»

جانورسالار سر تکان داد.

«دقیقاً. به احتمالِ زیاد‌بازتاب‌ها​ دلیلِ اینکه هنوز قلبِ زاغ‌تعقیبش​ رو محاصره نکرده هم همینه.»

قلبِ زاغ حتی برای موردرت هم هدفِ آسانی نبود. قدیس‌ها، استادها و‌تعقیبش​ بیدارشدگانِ زیادی آنجا بودند — و مهم‌تر از آن، ورود به این نبرد،‌زیادی​ ارتشِ ظرف‌های محاصره‌کننده را در معرضِ خطرِ نابودی به دستِ رؤیازاد قرار می‌داد.

قلمروِ گرسنگی تا الان بیشترِ بشریت را‌پراکنده‌ن​ در بر گرفته بود، در حالی که‌خدا​ قلمروِ آینه هنوز نسبتاً کوچک و ضعیف بود.

با این‌سخت‌تره​ حال، هر‌کشید​ روز قوی‌تر می‌شد.

اخمِ سیشان در هم رفت.

«باید یه‌حوضهٔ​ نبردِ سرنوشت‌ساز‌اشک​ در بگیره.»

جانورسالار چهره در هم کشید.

«نه اینکه مخالف باشم،‌کشید​ ولی چطور قراره همچین‌محاصرهٔ​ نبردی رو بهش تحمیل کنیم؟»

سیشان مکث‌روزبه‌روز​ کرد. خودش هم‌می‌آد​ کاملاً مطمئن نبود.

اما درست در همان لحظه که احساس می‌کرد در‌می‌ره​ شک و تردید گرفتار شده، گویی صدایی نامحسوس در‌چقدر​ گوشش زمزمه کرد. افکارِ تازه‌ای در ذهنش القا شد.

سیشان لبخند زد.

«درسته، نمی‌تونیم مجبورش کنیم واردِ نبرد‌عجله‌ای​ بشه. با این حال، می‌تونیم با یه‌رودِ​ طعمهٔ مناسب دعوتش کنیم که خودش بجنگه.»

جانورسالار ابرویی بالا انداخت.

«اون مردِ آب‌زیرکاه چی‌اشک​ رو می‌تونه اون‌قدر غیرقابل‌مقاومت ببینه‌می‌ره​ که احتیاط رو کنار بذاره؟»

سیشان مدتی جواب نداد‌تعقیبش​ و برای لحظه‌ای کوتاه، انگار‌نیست​ برقی طلایی در چشمانش درخشید.

«ما خواهرش رو داریم، مگه نه؟ اون قبلاً گذاشته یکی دیگه پدرش رو بکشه.‌اشک​ بعید می‌دونم تحمل کنه کسِ دیگه‌ای خواهرش رو هم بکشه. اگه به‌اندازهٔ کافی کُند‌چقدر​ پیش بریم، به احتمالِ زیاد قبل از اینکه کار رو تموم کنیم پیداش می‌شه.»

صدای خفه‌ای به‌جسورانه‌تر​ گوش رسید، اما او‌همین​ نادیده‌اش گرفت و افزود:

«و اگه این هم جواب نده، فقط باید‌می‌آد​ قلبِ زاغ رو آسیب‌پذیر کنیم. اگه شانسِ واقعی برای‌نیست​ نابودیِ شهر ببینه، با وجودِ خطر واردِ عمل می‌شه.»

سیشان مکثی کرد،‌نمی‌تونیم​ سپس لبخندی زد و‌پراکنده‌ن​ با لحنی ملایم پرسید:

«نظرت چیه،‌سخت‌تره​ کای؟ از این‌انگار​ نقشه خوشت میاد؟»

نگاهش را پایین انداخت، جایی که مردی زیرِ تختِ پادشاهی زانو زده‌پراکنده‌ن​ بود و با غل‌وزنجیر به زمین بسته شده بود. رنگ‌پریده و ژولیده بود‌اختیارش​ و با احساسی سوزان و اندوهگین در چشمانِ گودافتاده‌اش به او نگاه می‌کرد.

شالِ ابریشمیِ سفیدی دورِ گردنش بسته شده بود‌می‌آد​ که لایه‌های خونِ خشک و تازه، پارچه‌اش را‌مهم​ به رنگِ قهوه‌ایِ زنگ‌زده و سرخِ تند درآورده بود.

در سکوت به‌نمی‌تونیم​ او خیره ماند‌نیروهاش​ و هیچ جوابی نداد.

خب، البته که جوابی نداد.‌انگار​ هر چه باشد، سیشان زبانش‌حمله‌هاش​ را از جا کنده بود.

در ابتدا، شعله‌های ستارهٔ دگرگون سعی کرده بودند او را درمان کنند، اما پس‌نیست​ از آنکه سیشان این روندِ دردناک را چند بار تکرار کرد، شعله‌ها فروکش کردند.‌تعدادِ​ انگار نفیس فهمیده بود که درمانِ این زخمِ خاص، تنها کای را بیشتر عذاب می‌دهد.

سیشان با‌حوضهٔ​ نگاه به او،‌روزبه‌روز​ لبخندِ شیرینی زد.

«انگار زیاد از‌نمی‌تونیم​ نقشه‌ام خوشت نیومده.‌نیروهاش​ اما نگران نباش...»

لب‌های سرخش‌سخت‌تره​ را لیسید‌کشید​ و ریز خندید.

«حتی اگه قلبِ‌جسورانه‌تر​ زاغ سقوط کنه...‌می‌ره​ به نفعِ هدفی والاتره.»

کای در غل‌وزنجیرش‌رودِ​ تقلا کرد — اما،‌بازتاب‌ها​ البته که بی‌فایده بود.

در نهایت، خسته‌نمی‌تونیم​ و گیج، چشمانش را‌پراکنده‌ن​ بی‌حال روی هم گذاشت.

...در یادی دیگر، کای دمِ دروازه‌های کاخِ‌برای​ یشم ایستاده بود و با چهره‌ای خسته اما‌روزبه‌روز​ مصمم، به ورودیِ پلِ بزرگِ روبه‌رویش نگاه می‌کرد.

آنجا روی پل، اجساد روی زمین پخش بودند. بالای‌تعقیبش​ سرشان، هزاران جنگجوی بیدارشده سرِ جایشان خشکشان زده بود؛‌گورِ​ کاملاً بی‌حرکت بودند و موهایشان در بادِ سرد می‌رقصید.

انگار بعضی‌ها در حالِ هجوم به سمتِ کاخِ یشم در میانهٔ راه خشکشان زده بود، بعضی‌مهم​ هم روی زمین زانو زده بودند. برخی سلاح‌هایشان را در هوا تکان می‌دادند و برخی دیگر‌ظرف‌هاش​ دست به سمتِ تیردان‌هایشان دراز کرده بودند و آماده بودند تا تیرها را در چلهٔ کمان‌هایشان بگذارند.

تکان نمی‌خوردند.

نمی‌توانستند تکان بخورند، چون کای به آن‌ها فرمان داده بود از‌شهرهای​ حرکت بایستند. قدرتِ صدایش آن‌ها را همچون زنجیری نامرئی به بند‌تعقیبش​ کشیده بود و هیچ‌کدامشان آن‌قدر قوی نبودند که در برابرش مقاومت کنند.

خب... تقریباً هیچ‌کدام.

درست در لبهٔ پلِ بزرگ، شش زن‌بازتاب‌ها​ همچون هلالی روبه‌روی کای صف کشیده بودند‌نیروهاش​ و با چهره‌هایی آرام به او نگاه می‌کردند.

«تحسین‌برانگیزه.»

سیشان به‌سختی،‌سخت‌تره​ اما باوقار به‌انگار​ او تعظیم کرد.

«اما تا کِی‌جسورانه‌تر​ می‌تونی این وضعیت‌می‌ره​ رو حفظ کنی، کای؟»

کای در سکوت دندان‌هایش‌اشک​ را به هم سایید،‌می‌آد​ که باعث شد سیشان بخندد.

«این دژ... به‌حق مالِ منه. مالِ ماست.‌پراکنده‌ن​ تو چه حقی داری که خانهٔ مادرمون‌خدا​ رو اشغال کنی؟ که میراثمون رو بدزدی؟»

سیشان سرش را تکان داد،‌انگار​ کمی به خود فشار آورد و‌شهرهای​ بعد یک قدم به جلو برداشت.

«من اومدم تا چیزی‌بازتاب‌ها​ رو که مالِ منه پس‌تعقیبش​ بگیرم، کای. سرِ راهم نایست.»

کای اخم کرد.

«تسلیم شو، سیشان. حتی اگه شکستم بدی‌پراکنده‌ن​ و کاخِ یشم رو بگیری، مالِ تو‌خدا​ یا خواهرانت نمی‌شه. فقط به اون رؤیازاد می‌رسه.»

با شدت‌سخت‌تره​ گرفتنِ باد،‌کشید​ چشمانش برق زد.

«گذشته از این، تو نمی‌تونی من رو‌همین​ شکست بدی. نه الان، نه اینجا — نه‌چقدر​ تا زمانی که من اربابِ این دژ هستم.»

ناولها | novelha.net