---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2325: کندوی بلورین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2325: کندوی بلورین

0

با اینکه سانی وانمود می‌کرد قصد ندارد وارد‌موجود​ نبرد شود، اما در حقیقت می‌دانست که مجبور‌واقعاً​ است. ظاهرِ بی‌خیالش چیزی جز یک نقاب نبود.

اوضاع... کاملاً وخیم بود.

در غرب، کرمِ عظیم سرانجام از دیوارِ مواجِ برف بیرون آمده بود. سرِ غول‌پیکرش به پلِ شیشه‌ایِ‌فشارِ​ اثیری رسید و با موج برداشتنِ بدنِ رنگ‌پریده‌اش، جانورِ نفرین‌شده به‌سرعت روی پرتگاهی از ابرهای طلایی خزید.‌یشم​ ابرها با سایه‌های زنده‌ای از طلایی و سرخابی رنگ‌آمیزی شده بودند، و پلِ ظریف زیرِ خورشید می‌درخشید...

این منظره همان‌قدر‌بسیار​ زیبا بود که‌نزدیک‌تر​ کرمِ برف کریه بود.

بدنِ عظیمش از درونِ کولاک مدام بیرون می‌آمد و همین حالا هم طولش به چند کیلومتر‌واقعاً​ می‌رسید. با این حال، سانی هنوز نمی‌توانست دمش را ببیند... در واقع، حسِ عجیبی داشت که‌فرسوده​ شاید اصلاً نتواند آن را ببیند، گویی بدنِ آن نفرین‌شده مفهومِ پایان را به چالش می‌کشید.

گویی طولِ آن پلیدِ وحشتناک‌زیرِ​ بی‌نهایت بود و تا هر‌همان‌قدر​ جا که لازم بود امتداد می‌یافت.

جانوری مثل آن...‌احتمالاً​ احتمالاً می‌توانست ریشه‌های یک‌کامل​ عالمِ کامل را ببلعد.

با این حال، سانی از غولِ کوکی که در شرق روی پلِ‌غول​ خارق‌العاده‌ای از برفِ شیشه‌مانند رژه می‌رفت، فشارِ بسیار بیشتری حس می‌کرد. حالا که‌سازه​ موجود نزدیک‌تر شده بود، می‌توانست چند مورد از جزئیاتِ ظاهرش را تشخیص دهد...

غول واقعاً تا حدودی شبیه به شوالیه‌های‌بیشتری​ اسباب‌بازی بود که در کاخِ یشم دیده‌دهد​ بودند. با این حال، این شباهت سطحی بود.

آن پلید به‌وضوح یک سازه بود؛ بدنِ عظیمش از چوب، برنج و پوستِ فرسوده سرهم شده بود و طوری شکل گرفته بود که شبیه‌حال​ به جنگجویی قدرتمند با زرهی سنگین باشد. هزاران جای زخم سطحش را خدشه‌دار کرده بود، گویی غول از نبردهای وحشتناکِ بی‌شماری جانِ سالم به در‌مثل​ برده بود... گویی از هر جنگی که تا به حال درگرفته بود زنده بیرون آمده و دشمنانِ بی‌شماری را با شمشیرش از پای درآورده بود.

غول اصلاً شبیه به اسباب‌بازی نبود... بیشتر شبیه به آدمکِ‌کوکی​ تمرینی‌ای بود که پیش از زنده شدن و سپس تسلیم‌موجود​ شدن در برابرِ تباهی، در خدمتِ ایزدی جنگ‌طلب بوده است.

شاید هم واقعاً همین‌طور بود.

غول با قدم‌های حساب‌شده و سنگین روی پل‌موجود​ رژه می‌رفت و سانی حتی از فاصله‌ای دور،‌واقعاً​ از نزدیک‌شدنِ بی‌شتاب و گریزناپذیرش احساسِ فشار می‌کرد.

خوشبختانه، آن دو نفرین‌شده به‌زیرِ​ سمتِ دو آتشفشانی می‌رفتند که‌همان‌قدر​ کای و کُشنده رهایشان کرده بودند.

با این حال، کندوی‌می‌توانست​ یخِ پلید... مستقیماً به سمتِ‌غولِ​ قلعهٔ خاکستر در حرکت بود.

تا الان دیگر اولین پلیدهای بلورین از شبکهٔ وسیعِ غارهایی که در دلِ کوه حفر کرده بودند، بیرون‌کاخِ​ می‌آمدند. بدن‌های شفافشان انگار زیرِ نورِ خورشید شعله‌ور می‌شد و با بازتابِ نور می‌درخشید. چندتای اول همین حالا روی‌سنگین​ پلِ شیشه‌ای بودند — ایستادند، برف و یخ را از روی پوسته‌های بلورینشان تکاندند... و بعد به هوا پریدند.

بال‌های نیمه‌شفاف پشتِ سرشان‌می‌رفت​ باز شد و مانند‌موجود​ شیشه‌های رنگیِ طلایی درخشید.

...عالی شد.‌شده​ پس می‌تونن‌ظریف​ پرواز هم بکنن.

سانی پشتِ ظاهرِ بی‌خیالش، احساسِ گرفتگی می‌کرد.‌کامل​ در حالی که دشمن را از میانِ سایه‌ها‌رژه​ زیر نظر داشت، به ساختنِ تیر ادامه داد.

تا اولین پلید به هوا برخاست، تیرِ کای بالش را خرد کرد. پلید به‌حدودی​ پایین سقوط کرد تا در دریای ابرها ناپدید شود، اما پیش از آن، دو‌پوستِ​ تن از هم‌نوعانش هجوم آوردند، جانورِ دست‌وپازننده را تکه‌پاره کردند و گوشتِ بلورینش را بلعیدند.

سانی اخم کرد.

سرعتشون کافی نیست.

کای و کُشنده مثلِ یک آتشبارِ دونفره... یعنی، یک مرد و یک بانوی سایه... بودند. حجمِ ویرانیِ‌فشارِ​ دو کماندارِ متعالی واقعاً وحشتناک بود؛ با هر شلیک، بادهای توفانی برمی‌خاست و دامنه‌های آتشفشانِ سربه‌فلک‌کشیده را در‌دیده​ هم می‌کوبید و زمین را می‌لرزاند. غرش‌های رعدآسا سکوت را می‌شکافت و گوش‌های سانی را به زنگ‌زدن می‌انداخت.

سرعتشان هم بالا بود... سانی با تصورِ‌مورد​ بلایی که این دو می‌توانستند سرِ دیوارهای آلیاژیِ‌شبیه​ عظیمِ فالکون اسکات بیاورند، لرزه بر اندامش می‌افتاد.

کُشنده بی‌درنگ چند پلید را از پای درآورد و بدن‌های بلورینشان را‌ظاهرش​ یکی پس از دیگری به سیخ کشید. اما کای درسش را گرفته‌شباهت​ بود و سعی می‌کرد نقاطِ آسیب‌پذیرتر مثلِ بال‌ها یا چشم‌ها را هدف بگیرد.

او هم توانست چند جانورِ حشره‌مانند را به دلِ ابرها بفرستد؛ هم‌نوعانشان دو تا از آن‌ها‌مدام​ را تکه‌پاره کردند، اما سومی روی پلِ اثیری فرود آمد و روی سطحش دوید، تا اینکه‌داشت​ شش ثانیه بعد تیرِ کُشنده آن را به شیشهٔ درخشان میخکوب کرد و جانش را گرفت.

سانی با یادآوریِ نبرد در برابرِ‌عالمِ​ آسوراهای مکافات، از مهارتِ این دو‌خارق‌العاده‌ای​ کماندار در کشتارِ جانورانِ اعظم جا خورد.

با این حال، قدرتِ کشندگیِ خیره‌کننده‌شان به‌هیچ‌وجه برای جلوگیری از رسیدنِ کندوی یخ به آتشفشان‌شبیه​ کافی نبود، چه رسد به نابود کردنش. در بهترین حالت، پیش از آنکه مجبور به‌سرهم​ نبردِ تن‌به‌تن شوند، می‌توانستند بیست‌سی پلیدِ بلورین با آن زیباییِ مورمورکننده‌شان را از میان بردارند.

و به‌محضِ اینکه دستهٔ جانورانِ‌فشارِ​ اعظم بر سرشان می‌ریختند، در‌مورد​ عرضِ چند ثانیه کارشان تمام بود.

سانی باید‌شده​ جلوی این‌ظریف​ اتفاق را می‌گرفت...

با این حال، حتی خودِ‌ریشه‌های​ سانی هم مطمئن نبود که‌کوکی​ از پسِ ده‌ها جانورِ اعظم بربیاید.

شاید اگر سایه‌هایش همراهش بودند و می‌توانست بدنش را تقویت کند، شانسِ بیشتری می‌داشت. اما حالا که تنها بود،‌یشم​ فقط اندکی از تک‌تکِ پلیدهای بلورین قوی‌تر به حساب می‌آمد. البته به لطفِ سرشتش برتری‌هایی داشت، اما با اینکه‌باشد​ این برتری‌ها برای رویارویی با ده‌بیست جانورِ اعظم کفایت می‌کرد، درگیری با کلِ کندو به‌راحتی به قیمتِ جانش تمام می‌شد.

جنگیدن با یه لشکر دشمن،‌فشارِ​ با یه مو فاصله از‌مورد​ مرگ... آخ که چقدر نوستالژیکه...

چهرهٔ سانی در هم رفت.

ترجیح می‌داد این بخشِ‌می‌توانست​ خاص از گذشتهٔ پرآشوبش‌ببلعد​ را دوباره تجربه نکند...

باید ترفندی در‌بسیار​ کار می‌بود، نقشه‌ای‌نزدیک‌تر​ که بتواند سرهم کند.

حدودِ نیم دقیقه تا رسیدنِ ساکنانِ کندوی یخ به آتشفشان باقی مانده بود.‌تشخیص​ جانورانِ اعظم می‌توانستند با سرعتی خیره‌کننده حرکت کنند، اما کای و کُشنده اول‌پلید​ سریع‌ترین‌ها را هدف می‌گرفتند؛ در نتیجه، پلیدها دیرتر از حالتِ عادی به هدفشان می‌رسیدند.

سی ثانیه‌شده​ وقت دارم تا‌زیرِ​ یه نقشه بکشم.

سانی مشغولِ ساختنِ یک تیرِ دیگر شد...‌کامل​ اما بعد به جلو یورش برد، کُشنده را‌رژه​ گرفت و او را به درونِ سایه‌ها کشید.

«کای، جاخالی بده!»

تا سانی جمله‌اش‌رژه​ را تمام کند، کای‌بیشتری​ به هوا پریده بود.

لحظه‌ای بعد، دامنهٔ آتشفشان منفجر‌زیرِ​ شد و در درخششِ سفیدِ‌همان‌قدر​ بی‌رحمانه و گرمایی سوزان غرق شد.

ناولها | novelha.net