چپتر 2633: قواعدِ درگیری
0«چقدر کنایهآمیزه.»
نامیراها در حاشیهٔ میدانِ پهناور ایستاده بودند؛ پیکرهای زیبا و جوانشان غرق درعمری تاریکیِ مطلقی بود که ساختمانهای بلندِ شهرِ جاودان بر آنجا میانداخت. تنها چشمانشانمیلشان مثلِ ستارگانِ سردِ نقرهای برق میزد و نورِ منارههای باشکوه را بازتاب میداد.
انگار با لبخندهایی کنجکاوانه داشتند سپاهِ سایه را برانداز میکردند... اماپلیدهایی این توهمی بیش نبود. سانی حالا دیگر میدانست که لبخندهایشان صرفاًبرمیگرداند نقابهایی است که این پلیدها به چهره میزنند تا شبیهِ انسانها شوند.
اما هیچچیزشان انسانی نبود.
حالا که واضحتر میدیدشان، متوجهِ چیزهایی شد که در گیرودارِ نبردِ جنونآمیز با دیوی که بهبخشیده شهر خوشامدشان گفته بود، از چشمش پنهان مانده بود. هرازگاهی چیزی زیرِ پوستِ لطیفشان تکان میخورد، انگاروهمانگیز برای فرار تقلا میکرد، و چهرههای خیرهکنندهشان هر از چند گاهی برای کسری از ثانیه هیولاوار میشد.
پیشتر سانی گمان میکرد این پلیدها شکلِ انسانی بهشود خود میگیرند تا ماهیتِ هولناکشان را پنهان کنند. اما حالادیوهایی فهمید که ظاهرِ انسانیشان حاصلِ اراده یا تلاشِ خودشان نیست.
برعکس، نامیراهای زیبا بیوقفه تقلا میکردند تا به هیولا تبدیل شوند. منتها هرشود بار که بدنشان شروع به جهش میکرد تا به پلیدهایی کریه تبدیل شود، همانبلکه جادویی که به آنها عمری بیکران بخشیده بود، گوشتشان را به شکلِ اصلیاش برمیگرداند.
پس آنها دیوهایی نبودند که ادای انسانهابرعکس را دربیاورند. بلکه هیولاهایی بودند که برخلافِبدنشان میلشان در کالبدِ انسانها گیر افتاده بودند...
تا ابد.
این تضادِ وهمانگیز باعث میشد پوستِ تنش مورمور شود،شود و با توجه به اینکه پوستِ این نامیراهای سقوطکرده واقعاًدیوهایی روی تنشان میخزید، این موضوع سانی را بیشتر آزار میداد.
هرچند به نظر میرسید این جوانانِ زیبا با کنجکاویشروع سپاهِ سایه را برانداز میکنند، اما در واقع فقطبیکران منتظر بودند تا تعدادِ بیشتری از آنها از راه برسند.
چند پیکر تبدیل بهتلاشِ یک جمعیت شد، و جمعیتبیوقفه به یک فوج بدل گشت.
این فوج مانندِمنتها موجی خروشان بهشروع درونِ میدان سرازیر شد.
سانی نفسِ عمیقی کشید.
«شروع شد.»
ذهنش مثلِ چرخ میچرخید.
بهترین راه برای مبارزه با این هیولاها چه بود؟کریه چطور میتوانست پیروز شود، آن هم به گونهای کهاصلیاش بیشترین نفع را برای خودش و سپاهِ سایه داشته باشد؟
سانی لحظهای کوتاه به کاریشروع که باید میکرد اندیشید وهمان خیلی زود به جوابی رسید.
جالب اینجا بودبیوقفه که جوابش بهمنتها شکلی توهینآمیز ساده بود.
در آغازِ مسیرش بهعنوانِ یک بیدارشده، سانی برای زندهماندنبیوقفه بیشتر به مهارت و هوشِ رزمیاش تکیه میکرد. تکنیک،کریه قدرتِ بدنی و وضعیتِ ذهنیاش نتیجهٔ نبردها را رقم میزد.
اما بعدتر، همهچیز تغییر کرد. با قویتر شدنِ سانی و دشمنانش، بیشترِ پیروزیهایش با تکیه بر ذکاوت واصلیاش زرادخانهٔ روحش به دست میآمد. البته مهارت و قدرتِ رزمی همچنان اهمیتی حیاتی داشتند و پایه و اساسِ بیبدیلِتوجه همهچیز بودند، اما او نبردهای بیشماری را با استفاده از افسونهای ناشناختهٔ خاطرههای پیشپاافتاده به روشهایی غیرمنتظره برده بود.
در این روزها اما، اغلب نیروهای رازآلودتری نتیجهٔ نبردهایش را رقم میزدند. چه کسیبیکران قویتر بود، قدرتِ چه کسی کاربردِ بیشتری داشت؟ چه کسی بهتر میدانست چطور ازگیر آن استفاده کند؟ در تقابلِ ایزدان، اغلب خودِ مفهومِ وجودیشان مهمترین نقش را ایفا میکرد.
با این حال، سانی درتبدیل رویارویی با انبوهِ پلیدهای نامیرا فهمیدپلیدهایی که به نقطهٔ اول برگشته است.
از آنجا که فتحِ شهرِ جاودان به نبردی فرسایشی ختمهیولا میشد، سانی باید تلفاتش را به حداقل میرساند. و برای اینجادویی کار، باید به مجموعهای کاملاً ابتدایی از ارزشهای تاکتیکی پایبند میماند.
هیچ ترفندی برای غلبه بر این آزمون وجود نداشت، فقط جنگی عادی در کار بود. بزرگترین برتریِ سانی این بود کهنبودند سپاهِ سایهاش نیرویی رزمی و سازمانیافته بود، در حالی که نامیرایانِ سقوطکرده با وجودِ قدرتِ هولناکشان، صرفاً گلهای از هیولاها بودند.تنشان بنابراین باید مطمئن میشد که سایههایش با مهارت و تکنیکِ جنگجویانی برجسته میجنگند و همگی انسجامی بینقص از خود نشان میدهند.
فراتر از آن، قواعدِ امتحانپسدادهٔ استراتژیِ نظامی بیشترین اهمیت را پیدا میکرد. برای مثال، نباید میگذاشت دشمن ارتششبرمیگرداند را دور بزند و باید از عوارضِ زمین به نفعِ خود استفاده میکرد. هر جا که میشد، باید بااینکه ساختن یا تصرفِ استحکامات تلفاتش را کم میکرد. حتی سادهترین عناصرِ جنگ، مثلِ آرایشهای جنگی، بارِ دیگر حیاتی میشدند.
این وضعیت با نبردهای مفهومیتبدیل و تقابلِ سرشتهای متضاد تفاوتِ زیادیپلیدهایی داشت... اما قلمرویی آشنا هم بود.
پس سانی توانستاراده بهسرعت ذهنیتِ خود رابرعکس با شرایط وفق دهد.
تنها چند لحظه تا هجومِبدنشان نامیرایانِ سقوطکرده به آرایشِ جنگیِشود سپاهِ سایه باقی مانده بود...
و درمنتها همان چند لحظه،شروع سانی تصمیم گرفت.
با توجه به ماهیتِ نبرد برای شهرِ جاودان، تواناییاش در مهارِ دقیقِ تکتکِشود سایههایش از همیشه مهمتر بود. پیش از این به لطفِ بافتِ ذهن موفقیتِدربیاورند بزرگی در این زمینه به دست آورده بود، اما حتی آن هم کافی نبود.
پس نفسِ عمیقی کشیدتلاشِ و یک سایهٔ دیگرنامیراهای را هم احضار کرد.
شاهِ موشها اکنون در پهنهٔ بینورِشروع روحش استراحت میکرد... و این یعنیجادویی سانی میتوانست سایهٔ مقدسِ دیگری را فرابخواند.
با هجومِ نامیرایانِ سقوطکرده به جلو، در حالی کهشود بدنهایشان موج میزد و به سیلابی از گوشتِ درندهبرمیگرداند تبدیل میشد، شبحِ عظیمی بر فرازِ میدان پدیدار شد.
سپس، بیدِ سیاه و غولپیکری بالهای پهناورشبار را گشود، بر فرازِ برجِ اصلیِ قلعهٔهمان تاریک نشست و بر دیوارهایش سایه انداخت.
سانی سایهٔ بیدِاراده عروسکگردان، روحِ تردید،نیست را احضار کرده بود.
وقتی با چشمانِ سیاه و بزرگش به میدان نگریست، رشتههای بیشماریهمان از ابریشمِ اثیری و سیاه به جلو پرتاب شدند و مانندادای تارِ عنکبوت در هوا پخش شدند؛ آنقدر نازک که تقریباً نامرئی بودند.
هر یک از آن رشتهها درجهش پشتِ یکی از سایهها فرو رفت وعمری همهٔ آنها را به عروسکگردان متصل کرد.
همزمان، یکی از تجسمهای سانی به سایهبار تبدیل شد و خود را دورِ سایهٔ مقدسجادویی پیچید تا حواسش را با آن شریک شود.
آآآه...
سانی لرزید؛ حسِ ادغام شدن با سایهٔ موجودی مقدس او را درجادویی خود غرق کرده بود. برایش بیش از حد غریب، بیش از حدبلکه پهناور و بیش از حد عظیم بود که بتواند کاملاً درکش کند...
اما ارتباطِ میانبار عروسکگردان و سربازانِ سپاهِپلیدهایی سایه را خوب میفهمید.
به این ترتیب، سانیهیولا مهارِ تقریباً بینقصی بربدنشان ارتشِ نامیرای خود پیدا کرد.