چپتر 2579: انتظاری طولانی
0گاهی اوقات،مرگ چیزهای بزرگکرد آغازِ کوچکی داشتند.
برای مثال، اقیانوسِ تاریکِ موشهای گرسنهای که در جنگلِ سوخته جولان میدادند، از یکحتی جانورِ تنها آغاز شده بود. خودِ سانی، سرورِ سایهها، زمانی یتیمی در حاشیهٔ پایتختِ محاصرهٔکار ربعِ شمالی بود. یک ریزشِ کوهِ ویرانگر میتوانست با غلتیدنِ تنها یک سنگریزه رقم بخورد.
به همین ترتیب، نفرین فوراً قبیلهٔ هزارپای سیاه را از بین نبرد. در واقع، اثرِ آنپلیدها در مقایسه با قدرتِ دستهجمعیِ گونهٔ کفرآمیزشان چندان چشمگیر نبود؛ تعدادشان بهسادگی بیش از حد زیادسرزندگیِ بود و حتی قدرتِ مهیبِ یک تایتانِ مطلق هم برای سرکوبِ این ازدحامِ هیولایی کفایت نمیکرد.
با این حال، اگر درچنگالِ زمان و مکانِ مناسب به کارخود میرفت، همان برای اثرگذاری کافی بود.
قدیس و نخبگانی که به دنبالش میآمدند، بازخم ترسناکترین قهرمانانِ قبیلهٔ هزارپای سیاه و گلهٔ پلیدهایپلیدها ضعیفتری که در پیشان بودند، روبهرو شده بودند.
[شفقتِ سایه] روحِ موجوداتِ کابوس را با ارادهٔ مرگ مسموم کرد؛ آنهایی که ضعیف بودند و از قبل زخم برداشتهازدحامِ بودند، بیجان روی زمین افتادند و شکافهایی در سیلابِ پلیدها ایجاد کردند. آنهایی که آنقدر قدرتمند بودند که تسلیمِ نیتِ قتلِپلیدهای فرمانروای مرگ نشوند، باز هم چنگالِ سردِ اقتدارِ مرگبارش را حس کردند و بخشی از سرزندگیِ خود را از دست دادند.
سپس، داغِ نفرینِ تضعیفکننده برآنهایی آنها خورد و بخشی ازبیجان قدرتشان را نیز از دست دادند.
هر دو افسون و همچنین [شعلهٔ سایه] کهمرگبارش به آنها اجازه میداد در میانِ ازدحامِ پلیدها پخشتضعیفکننده شوند، طبیعتاً از [تسلیحاتِ جهانِ زیرین] نیز قدرت میگرفتند.
همین کافی بود تا قدیس و نخبگانش برتریِ خود را پیش ببرند و چند موجودِ کابوسِ اعظم وکردند ترسناک را یکی پس از دیگری از پای درآورند. وقتی ستونهای تهاجمیِ ازدحامِ هزارپاها در آن بخش ازسپس میدانِ نبرد فرو ریخت، بخشِ عظیمی از سیلابِ پلیدها زیرِ پیشرویِ بهطرزِ عجیبی خاموشِ سپاهِ سایه در هم شکست.
هرچه هزارپاهای هیولایی بلندتر جیغ میکشیدندکفرآمیزشان و غرش میکردند، سایههای بیرحم ساکتتربیش میشدند. اما پلیدها در هر صورت میمردند.
و هرچه تعدادِ بیشتری ازآنهایی آنها میمردند، سایههای بیشتری برایبیجان ادامهٔ کشتار به وجود میآمدند.
آن پیروزیِ کوچک بهسرعت همچون گلولهٔ برفی بزرگ شد و به فروپاشیِ کاملِ ازدحامِ هزارپای سیاه انجامید. شکاف در تودهٔ درهملولندهشان بهافسون قدیس اجازه داد تا به عمقِ دریای پهناورِ پلیدها نفوذ کند و از جناحین به دیگر قهرمانانِ قدرتمند حمله ببرد، در حالیترسناک که سربازانش پیشروی را از خطِ مقدم ادامه میدادند. طولی نکشید که این موجوداتِ کابوسِ اعظم نیز همچون مهرههای دومینو فرو افتادند.
و اندکی پس از سقوطِ آنها، تمامِ جناحِ غربیِ ازدحامِ هزارپاها از همافتادند پاشید. جناحِ چپِ سپاهِ سایه پیشروی کرد، پلیدهای بیشماری را قتلعام کرد وباز آنهایی را که از غرب با شاهِ موشها میجنگیدند، در خطرِ محاصره قرار داد.
اگر مرکزِ ازدحامِ هزارپاها سقوط میکرد، یکسومِ شرقیِ آن خودتعدادشان را زیرِ حملهٔ کُشنده و ملکهٔ شرارهها از جنوب مییافت، درهیولایی حالی که قدیس و نیروهایش از غرب بر سرشان آوار میشدند.
این برای قبیلهٔمسموم هزارپاهای سیاه بهضعیف معنای ویرانیِ مطلق بود.
مهمتر از آن، قدیس میتوانست تصمیم بگیرد که دو سومِ باقیمانده از تودهٔدادند عظیم را بهکلی دور بزند و در عوض به سمتِ شمال پیشروی کند؛ جاییمیانِ که ملکههای هزارپا و محافظانِ مخوفشان پشتِ صفوفِ بیپایانِ ارتشِ چندشآورشان پنهان شده بودند.
...درست در قلبِ این کشتار، اجسادِ هزارپاهای کشتهشده تپهٔ بلندی ساخته بود. در حالی کهسیلابِ نبرد همچنان در اطرافش زبانه میکشید، کابوس راهش را به بالای آن تپه باز کرد وبخشی چند لحظه همانجا بیحرکت ماند؛ خون از نیشهایش میچکید و چشمانش با شعلههای زرشکیِ ترسناکی میسوخت.
قدیس روی زینِ او نشسته بود و با بیتفاوتیِ سردی به صحنهٔ این قتلعامِحتی باورنکردنی نگاه میکرد. آشوبِ اطرافشان را کاوید و سپس نگاهِ تاریکش را به دوردستمناسب دوخت؛ جایی که پیکرهای گریزپای ملکههای هزارپا پشتِ دریایی از پلیدها پنهان شده بود.
انگار نگاهشمرگ وعدهٔ مرگ راآنهایی در خود داشت.
جای دیگری از میدانِ نبرد، دیو نفسِ عمیقی کشید و بعد در حالی که هر چهار بازویشتضعیفکننده را کاملاً باز کرده بود، به جلو خم شد. سیلابِ عظیمی از شعلههای خروشان از آروارههای جهنمیاشقدرت فوران کرد، صدها هزارپای کوچکتر را خاکستر کرد و کیتینِ سیاهشان را به شکلِ لجنی مذاب درآورد.
کمی آنطرفتر، مار شکلِ ملکهٔ شرارهها را به خود گرفته بود و در میانِ صفوفِسیلابِ هزارپاها بذرِ سردرگمی میکاشت. دشمنانِ بیشماری بلافاصله پیکرِ گریزپای پلیدِ عظیم را محاصره کردند، امامرگبارش او با پنهان شدن در لحظهٔ گذرای میانِ حال و آینده، از چنگالها و آروارههایشان گریخت.
دیوی اعظم از پا درآمد؛ سایههای دوقلوی سولوین او را به زمین انداخته بودند.حتی در جایی دیگر، پادشاه دایرون و سایههای قدیسهای سرود در محاصرهٔ دشتِ وسیعی از کیتینهایکار سیاه و خردشده بودند. گرگهای سایه و آسوراهای مکافات در میانِ تودهٔ متزلزل تاختوتاز میکردند...
در سوی دیگرِ میدانِ نبرد، کُشنده به درونِ انبوهِ هزارپاهای هیولایی جهیده و شکلِ گرگ را بهایجاد خود گرفته بود. آروارههایش به هم خورد و گلوی اهریمنِ اعظمِ غولپیکری را پاره کرد. سپس زوزهایدست مورمورکننده در سراسرِ میدانِ نبرد پیچید و هیاهوی کرکنندهاش را برای چند لحظهٔ دلهرهآور در خود غرق کرد.
چیکار میکنن؟
سانی که دنیا را ازآنهایی دریچهٔ چشمانِ قدیس میدید، به پیکرهایروی دوردستِ شش تایرنتِ اعظم نگاه کرد.
انگار ملکههای هزارپا مدتی درنگ کردند و کشتارِ هولناکِنبود پیشِ رویشان را زیرِ نظر گرفتند. فرزندانِ هیولاییشان هرسرکوبِ لحظه دستهدسته میمردند و تلفات مدام بالا و بالاتر میرفت...
سرانجام، موجِمرگ عجیبی در میانِآنهایی تودهٔ پلید پیچید.
هزارپاهای بیشمار هماهنگ با هم به درونِ شکافهای میانِبخشی شاخههای سیاهشدهٔ درختانِ افتاده شیرجه زدند و مانندِ دریایی خروشانخورد از کیتینِ سیاه، به اعماقِ این کلافِ درهمتنیده عقبنشینی کردند.
قبیلهٔ هزارپاهایمرگ سیاه داشتکرد عقبنشینی میکرد.
آآآه...
سانی خودش را از قدیس بیرون کشید وزخم روی سطحِ تپهٔ شومِ پلیدهای کشتهشده قدم گذاشت.پلیدها با حالتی مغرورانه به عقبنشینیِ توده نگاه میکرد.
چند لحظه چشمانشنشوند را بست وسردِ بعد نفسِ عمیقی کشید.
بالاخره...
بالاخره!
پس از بیش از یک سال جنگ، هزارپاهای سیاه نخستین شکستِروی خود را متحمل شده بودند. و او هم پس از بیشنیتِ از یک سال شکست خوردن، سرانجام به نخستین پیروزی دست یافت.
نخستین پیروزی،فرمانروای اما قطعاًباز نه آخرین.