---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2467: کشفی دردسرساز • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2467: کشفی دردسرساز

0

بعد از جنگلِ بتنی و شلوغِ شهر، مرکزِ جوانانِ دردسرساز به‌طرز عجیبی آرام و خوش‌منظره به نظر می‌رسید. در محله‌ای ساکت‌کمی​ قرار داشت و بیشترِ آن را اشغال کرده بود — محوطه با حصاری مرتب احاطه شده بود و آن‌قدر وسعت داشت‌سمتِ​ که یک پارکِ کوچک و مجموعهٔ خوبی از امکاناتِ ورزشی، از زمینِ فوتبال گرفته تا چند زمینِ تنیس، در آن جا بگیرد.

با توجه به بارانِ تند، تعدادِ زیادی از آن جوانانِ دردسرساز به چشم نمی‌خوردند، اما خودِ‌برای​ ساختمان‌ها تمیز و رسیدگی‌شده به نظر می‌رسیدند. ساختمانِ اصلیِ کلاس‌ها، دو خوابگاه، یک سالنِ غذاخوری و‌مسئوله​ امکاناتِ دیگری آنجا بود... در مجموع، مرکزِ جوانان شبیه به محوطهٔ یک دانشگاهِ معتبر و ثروتمند بود.

حتی یک نوازندهٔ خیابانی هم گوشه‌ای حضور داشت‌مشکوکی​ که زیرِ یک چترِ بزرگِ سیاه پناه گرفته‌اینجا​ بود و با گیتاری قدیمی آهنگی آرام می‌نواخت.

سانی و افی با‌جریان​ احتیاط به هم نگاه کردند.‌کشید​ پس از مدتی، سانی گفت:

«هرچی بی‌گناه‌تر به نظر برسه...»

افی با‌هیچ‌کدامشان​ اخم جمله‌اش‌ایده​ را تمام کرد:

«معمولاً ترسناک‌تره.»

هیچ‌کدامشان از این ایده خوششان نمی‌آمد که گروهِ دلاوری و موردرت جوانانِ بزهکار‌حرف​ را در یک مرکزِ خصوصیِ بی‌سروصدا جمع کنند — ظاهراً برای اینکه به‌گرفتند​ آن‌ها کمک کنند. چه کسی می‌دانست چه کارهای مشکوکی آنجا در جریان است؟

سانی پس‌گروهِ​ از کمی‌موردرت​ مکث آهی کشید.

«تو برو با هر‌ایده​ کی که اینجا مسئوله حرف‌موردرت​ بزن. من... یه چرخی می‌زنم.»

نشان‌هایشان را به نگهبانِ ورودی ارائه دادند و پس از کمی مقاومتِ ملایم، اجازهٔ ورود‌برو​ گرفتند. افی به سمتِ ساختمانِ اصلی رفت تا مدیرِ مرکزِ جوانان را پیدا کند، در‌ورود​ حالی که سانی مدتی دمِ دروازه ماند و بعد برای گشت‌زدن در محوطه به راه افتاد.

مدتی بعد دمِ ماشین‌جریان​ به هم رسیدند؛ هر‌آهی​ دو چهره‌ای آشفته داشتند.

«چی پیدا کردی؟»

صدای سانی‌هیچ‌کدامشان​ صاف و‌ایده​ بی‌حالت بود.

افی کمی براندازش‌آن‌ها​ کرد و بعد‌می‌دانست​ با لحنی گرفته گفت:

«اول تو بگو.»

سانی آهی کشید.

«خب... انگار... همه‌چی کاملاً عادیه؟»

چهرهٔ افی باز شد.

«مگه نه؟ من که مطلقاً هیچی پیدا نکردم که نشون بده کارِ مشکوکی‌حرف​ این تو در جریانه. مدیرش یه پیرزنِ خیلی مهربونه... هر چی لازم بود‌گرفتند​ بدونم رو بهم گفت، و وقتی فهمید اون بچه کشته شده واقعاً ناراحت شد.»

سانی پشتِ سرش را خاراند.

«آره. من کلِ محوطه رو گشتم و حتی با چند نفر از ساکنا حرف زدم. همه‌چی بی‌غل‌وغش به نظر می‌رسه. جوونا راضین، خوب بهشون می‌رسن‌است​ و خوشحالن. هیچ حس‌وحالِ عجیبی نیست، هیچ چیزِ مورمورکننده‌ای حس نمی‌شه... اصلاً هیچ‌چیزِ مشکوکی نیست. از هر چی که دیدم، به نظر میاد یه سازمانِ‌مدیرِ​ خیریهٔ کاملاً قانونیه که هم بودجهٔ خوبی داره هم مدیریتِ خوبی، و همه دارن تمامِ تلاششونو می‌کنن تا مطمئن بشن این بچه‌ها آیندهٔ روشنی دارن.»

آن‌ها با‌اینکه​ گیجیِ تمام به‌کسی​ هم خیره شدند.

آخه چرا موردرت باید یک خیریهٔ واقعی‌مکث​ را اداره می‌کرد؟ تازه آن هم این‌قدر‌بزن​ صادقانه، داوطلبانه و بدونِ هیچ نقشهٔ مخفیانه‌ای؟

سانی در آن لحظه حسِ سایه نداشت و حواسِ دیگرش هم تا سطحِ یک انسانِ معمولی‌می‌دانست​ سرکوب شده بود. با این حال، همچنان تجربه، غریزه و شهودش را داشت؛ و با وجودِ‌نشان‌هایشان​ این، همه‌چیز به او می‌گفت که هیچ‌چیزِ شوم یا مشکوکی در مرکزِ جوانانِ دردسرساز وجود ندارد.

حتی خصومتِ خفتهٔ کارآگاهِ‌ایده​ اهریمن هم نمی‌توانست ایرادی‌دلاوری​ از این مکان بگیرد.

افی پشتِ سرش را خاراند.

«خیلی عجیبه.»

سانی هم موافق بود. واقعاً بی‌نهایت عجیب بود... اما کاری از‌برای​ دستشان برنمی‌آمد. اصلاً چرا باید می‌خواستند کاری کنند؟ عجیب بود که‌مکث​ از سوءاستفاده نشدن از این جوانان برای اهدافِ شوم، ناراحت باشند.

سر تکان داد.

«به‌هرحال، چیزی دستگیرت شد؟»

افی لحظه‌ای ساکت‌مشکوکی​ ماند و بعد‌کمی​ سر تکان داد.

«اوه... آره، حتماً. مقتول یه زمانی ساکنِ همین مرکزِ جوانان بوده. با این حال، حدودِ یه سال پیش با موفقیت دوره‌ش‌کمی​ رو تموم می‌کنه. خیلی از این بچه‌ها یا بورسیهٔ گروهِ دلاوری می‌شن و می‌رن سراغِ تحصیلاتِ عالی، یا توی پیدا کردنِ‌سمتِ​ کار بهشون کمک می‌شه. گروهِ دلاوری بی‌نهایت شغلِ سطحِ پایین داره... برای همین، بیشترِ دستهٔ دوم در نهایت همون‌جا استخدام می‌شن.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«پس مقتول‌اینکه​ کارمندِ گروهِ‌کمک​ دلاوری بوده؟»

افی سر تکان داد.

«دقیقاً. در واقع توی بخشِ امنیتِ شرکتیِ اونجا‌جمع​ کار می‌کرده... اساساً یه نگهبان بوده. و تازه فقط‌کارهای​ این نیست، محلِ خدمتش دفترِ مرکزیِ گروهِ دلاوری بوده.»

نگاهِ سانی تیزتر شد.

«اوه؟ یعنی...»

افی پوزخند زد.

«دقیقاً. شانسِ این رو داشته که هر روز با موردرت‌ظاهراً​ سروکار داشته باشه. پس اگه دنبالِ بهونه‌ای بودی که بری‌است​ به اون عوضی سر بزنی... تبریک می‌گم! آرزوها برآورده می‌شن.»

سانی لبخندِ شومی‌این​ زد و به‌نمی‌آمد​ آسمان نگاه کرد.

لایهٔ ضخیمی از ابر آسمان را پوشانده‌کارهای​ بود، برای همین چهره در هم کشید‌کشید​ و در عوض به ساعتش نگاه کرد.

بعد زیرلب لعنتی فرستاد.

«هی... آخه چطوری باید‌موردرت​ از روی یه ساعتِ‌جمع​ عقربه‌ای زمان رو بخونم؟»

افی چند بار پلک زد.

«ساعتِ عقربه‌ای دیگه چیه؟»

چند دقیقه‌ای طول کشید تا از کارِ این‌آهی​ فناوریِ وحشیانهٔ دورانِ گذشته سر در بیاورند. وقتی‌می‌زنم​ فهمیدند که دیگر عصر شده است، سانی آهی کشید.

«فکر نکنم الان بتونیم موردرت‌بزهکار​ رو سرِ کار گیر بیاریم.‌ظاهراً​ پس... موافقی فردا صبح بریم سراغش؟»

افی شانه بالا انداخت.

«باشه. پس...‌اینکه​ دیگه کارمون‌کمک​ تموم شد؟»

صدایش هیچ شور و شوقی‌است​ نداشت و همین باعث شد‌برو​ سانی نگاهی طولانی به او بیندازد.

«اگه نمی‌خوای بری خونه، می‌تونی بیای پیشِ من. البته‌کنند​ کارآگاهِ اهریمن آدمِ خیلی تمیزی نبوده... ولی چون بعید‌مشکوکی​ می‌دونم از یه ذره به‌هم‌ریختگی فرار کنی، نباید مشکلی باشه.»

افی لبخند زد.

«این مدلِ توئه که به من بگی شلخته؟ به‌هرحال... ممنون، ولی‌کمی​ مزاحم نمی‌شم. فکر نکنم ول کردنِ بچه‌هاش و شب موندن خونهٔ‌نشان‌هایشان​ یه مردِ غریبه با شخصیتِ همتای من جور دربیاد. پس می‌رم خونه...»

نگاهی به اطراف‌مشکوکی​ انداخت و بعد‌کمی​ با خجالت اضافه کرد:

«یا بهتره بگم زحمت می‌دم من رو برسونی خونه، همکار. بعد‌برای​ از اون تماس به‌زور فهمیدم چطوری باید بیام صحنهٔ جرم —‌مکث​ الان که دیگه کلاً گیج شدم و مسیر رو گم کردم.»

سانی آهی کشید‌این​ و قفلِ پی‌تی‌ویِ‌نمی‌آمد​ باستانی را باز کرد.

«باشه، مشکلی‌اینکه​ نیست. سوار‌کمک​ شو... همکار.»

ناولها | novelha.net