چپتر 3094: بازتابِ تاریک
0نفیس هنوز از زمین برنخاسته بود و حالا زنجیرهای سیاهِ بیشماری از تاریکی بیرون میجهیدند تا او را پایین بکشند و بانیشها نیرویی وحشتناک به سنگِ خردشده بفشرند. زنجیرهای سرد بهمحضِ تماس با درخششِ خیرهکنندهٔ او ذوب میشدند و همچون مِهی شبحوار از بینهدف میرفتند، اما تعدادشان بسیار زیاد بود — حتی با نابودیِ برخی، تعدادِ بیشتری تلنبار میشد و او را مانندِ موجی تاریک میپوشاند.
همزمان، پیکرهای بیشماری از دلِ تاریکیهایی که نورش به آنها نمیرسید برخاستند و او را همچون ارتشی از هیولاها محاصرهشعلههای کردند. آنها نسخهٔ کفرآمیزِ سپاهِ سایه بودند — دستهای از اشباحِ درهمپیچیده و ترسناک که از تاریکیِ بنیادین زاده شدهاین بودند. چنگالها، نیشها و آروارههایشان به سمتِ نفیس دراز شد تا در شعلههای سفید و خالصِ کالبدِ درخشانش فرو روند.
و مرگبارتر از همه، پهنهٔ تاریکِواقعاً یک اوداچیِ کاملاً سیاه داشت فرودبرکت میآمد و گردنش را هدف گرفته بود.
این خطری بود که نفیس با آن روبهرو بود. با این حال، وضعیتش از سانی بهتر بود.بعد چون در حالی که نفیس با نسخهٔ تاریکِ او روبهرو بود، او داشت با نسخهٔ تاریکِ نفیسدرنوردید روبهرو میشد. و جنگیدن با نفیس — چه نسخهٔ کپی چه خودش — چشماندازی واقعاً وحشتناک بود.
«آخه این چطور ممکنه؟»
وقتی نوکِ نسخهٔ کاملاً سیاهِ برکت بارِ دیگر سانی را هدف گرفت، او لعنتی گفت و در سایهها شیرجه زد. درسفید لحظهٔ بعد، پرتوِ دیگری از تاریکیِ نابودگر جهان را شکافت و به دنبالِ آن انفجاری ویرانگر رخ داد. به جای گرما وحال شعله، موجی از سرمای محوکننده و تاریکیِ بنیادین شهرِ باستانی را درنوردید و هم نور و هم سایههایی را که میانداخت بلعید.
سانی ممکن بود از آغوششان بیرون رانده شود، اما خودش از پیش گریخته بود. او پشتِلعنتی نسخهٔ بدلی و ترسناکِ نفیس ظاهر شد، اوداچیاش را تاب داد و یکی از بازوهایش راگرما از شانه قطع کرد. کسری از ثانیه بعد، تیغهٔ شمشیرش دوباره درخشید و بالاتنهاش را عمیقاً درید.
سانی بهسرعت عقب کشید و اوداچی را چرخاند تا آن را بیرون بکشد.گفت زخمهایی که به آن شبحِ تاریک وارد کرده بود هولناک بودند — بیشداد از حدِ نیاز برای از کار انداختنِ هر دشمنی، اگر نگوییم کشتنِ در جایشان.
اما انگار نسخهٔ تاریکِ نفیس اصلاً اهمیتی نمیداد. برگشت، در حالی که آن لبخندِ ترسناک هنوز روی لبانش نقشزاده بسته بود. با این کار، پیچکهایی از تاریکیِ نفوذناپذیر از شانهٔ قطعشدهاش بیرون زدند و با بازوی در حالِ سقوطشسیاه جوش خوردند؛ همزمان، بریدگیِ عمیقِ روی بالاتنهاش بدونِ هیچ ردی ناپدید شد و با موجی از شعلههای تاریک شسته شد.
لحظهای بعد، کالبدِ کاملاً سیاه و بینقصش دوباره سالمدرهمپیچیده و دستنخورده شد و حتی یک خراش هم روی آندراز نماند. حتی پارگیِ روی تونیکش هم از بین رفته بود.
سانی با چهرهایکپی درهمرفته به پارچهٔواقعاً سیاه خیره ماند.
«خب این دیگه... تقلب کردنه.»
ناگهان غرق در عرقِ سردهیولاها شد — و این بهسپاهِ خاطرِ پسلرزهٔ دریافتِ آسیبِ روحی نبود.
صرفاً به این دلیل بود که میدانست رویارویی با نفیس در میدانِ نبرد چه معنایی دارد. نفیس — ستارهٔ دگرگون، ستارهٔ ویرانی — ماشینِ کشتارِفرو جمعیِ متحرک و زندهای بود. قدرتهایش بهطرزِ غیرقابلتوصیفی نابودگر بودند و میتوانستند کلِ شهرها را با یک ضربه با خاک یکسان کنند. بدتر از آن، سانیخودش شخصاً او را به سلاحی وحشتناک مجهز کرده بود که به او اجازه میداد آن ویرانیِ گسترده را متمرکز کند و با دقتی بینظیر هدایتش کند.
و اگر این کافی نبود، نفیس تقریباً نابودناپذیر هم بود و میتوانست در چند لحظه از هرگفت آسیبی بهبود یابد. توانِ خوددرمانیاش چنان قدرتمند بود که حتی خودش هم حد و مرزش را نمیدانستسرمای — دستکم تا الان هیچچیز نتوانسته بود نابودش کند. پس سانی چطور باید با چنین چیزی میجنگید؟
در واقع، خیلی خوب میدانست چطور. به هر حال، در گذشته ساعتهای بیشماری را صرفِ فکر کردن به همین سناریو کرده بود — همان زمان کهداد رقابت با نفیس بخشِ جداییناپذیری از دنیایش بود. و نتیجهگیریاش این بود که اگر آن دو روزی با هم میجنگیدند، تلاش برای کشتنِ او حماقتِ محضبازوهایش به شمار میرفت. در عوض، نفیس — مانند دیگر موجوداتی که عملاً جاودانه یا چیزی نزدیک به آن بودند — باید مهار و محدود میشد، نه نابود.
البته تصور کرده بود زمانی با نفیس روبهرو میشود که بیشترِ تواناییهایش، اگر نگوییم همهٔ آنها را، در اختیارزاده دارد. اما حالا، سپاهِ سایه در ساحلِ فراموششده درگیرِ جنگ با اشباحِ گورتپهها بود، و دیگر تجسمها و سایههایشکاملاً در سراسرِ عالمِ رؤیا پراکنده بودند و برای محافظت از بشریت در برابرِ آخرالزمانِ پیشرو، در درگیریهای مختلفی دستوپا میزدند.
تنها چیزی کهکفرآمیزِ برایش مانده بود،بودند همین یک سایه بود.
این... اصلاً خوب نیست.
در آن لحظه، کمی آنطرفتر، درخششِ کورکنندهای جهان را روشن کرد. حلقهای غران از شعلههای سفید ازبعد نفیسِ واقعی به بیرون فوران کرد، زنجیرهایی را که به بندش کشیده بودند فروبلعید و بازتابِ تاریکِ سپاهِنور سایه را در هم کوبید. در این میان، کپیِ سانی با قدم گذاشتن در تاریکی از نابودی گریخت.
لحظهای بعد دوباره ظاهر شد و ضربهایکردند مرگبار فرود آورد. تیغهٔ تاریکِ اوداچیِ او بادرهمپیچیده برکت برخورد کرد و به عقب رانده شد.
اما پیش از آنکه نفیس بتواند ضدحمله بزند، نسخهٔدرهمپیچیده دومِ سانی از میانِ شعلههای رقصانِ پشتِ سرش ظاهرسمتِ شد و شمشیرش را در بدنِ او فرو کرد.
اولی همان موقعکپی حملهٔ دیگری راواقعاً آغاز کرده بود.
فقط دو تا هستن.
سانی به جلو یورش برد تا جلوی کپیِ تاریکِ نفیس را بگیرد و نگذارد پرتوِ نابودیِ دیگری شلیک کند — و درنیشها دل آماده شد تا از انفجارِ گستردهٔ شعلههای سیاه بگریزد — و اخمی از سرِ تمرکز بر چهرهاش نشست. ذهنش به لحظهایهدف برگشت که آن موجودِ وهمانگیز زخمهایش را التیام بخشید. بهطورِ خاص، یادش آمد که چطور پارگیِ رویِ تونیکش هم ناپدید شده بود.
این جزئیاتِ کوچک با وجودِ اینکه بیاهمیتترین به نظر میرسید، مهمترین چیز بود. چرا که حقیقتی پنهان راسمتِ دربارهٔ این کلونهای تاریک و همچنین دربارهٔ موجودِ ترسناکی که خلقشان کرده بود، فاش میکرد. این موضوع ثابتمیآمد میکرد که این کپیها صرفاً برداشتی تقریبی از تصورِ آن موجود دربارهٔ سانی و نفیس بودند، نه کپیهایی دقیق.
نفیس میتوانست بدنش را درمان کند، اما نمیتوانست لباسهایش را ترمیم کند. انگار موجودِ تاریکی اینلعنتی را نمیدانست — در واقع، شاید اصلاً مفهومِ لباس را درک نمیکرد. به همین ترتیب، حتماًگرما دیده بود که سانی دو تجسم ظاهر میکند، اما خبر نداشت که میتواند هفت تجسم احضار کند.
به این معنا بود که کلونهای تاریکی که خلق کرده بود، در واقع همان قدرتهای سانی وبعد نفیس را نداشتند. آنها صرفاً نسخهای بدلی از تواناییهای آن دو را در اختیار داشتند — ایندرنوردید قدرتِ خودِ موجود بود که به شکلِ قدرتِ دشمنانش درآمده بود. این بدونِ شک تفاوتِ مهمی بود.
اما اینکه سانی میتوانست ازهیولاها این موضوع استفاده کند یاسپاهِ نه، هنوز جای سؤال داشت.