چپتر 3120: خیابانهای متروک
0در آن سوی پلِ متحرک، جمعیتی از مردم — آخرین شهروندانی که به دژِ داخلی هدایت میشدند —خاموش منتظرِ نوبتشان برای عبور بودند. سالخوردگان خردسالترین بچهها را در آغوش داشتند و آنهایی که آنقدر بزرگ شدهکشتیِ بودند که روی پای خود بایستند، پاهایشان را بغل کرده بودند و با چشمانی کنجکاو به اطراف نگاه میکردند.
این بچهها با تماشای کاخِ باشکوه و دوردستِ شاه میسون بزرگ شده بودند، اما کمتر کسی از آنهامیتونم تا به حال پا به درونش گذاشته بود. بزرگسالان زیر بارِ وحشتِ جنگ در هم شکسته بودند، اماکشتی کودکان بسیار جانسختتر بودند — از آنجا که تقریباً چیزِ دیگری به یاد نمیآوردند، دنیا برایشان همینگونه بود.
پس نورِ چشمانشان هنوز خاموشتقریباً نشده بود و از اینکه قلعهبرایشان را از نزدیک میدیدند، هیجانزده بودند.
در کنارِ پل، گروهی از بچههامحضِ دورِ پرستارِ بعیدی جمع شده بودندنباشه و برای جلبِ توجهش سروصدا میکردند.
«عمو، عمو!شکسته از اون کشتیِجانسختتر زنده برامون بگو!»
«راسته کهبرین یه بار باپیدا یه ایزد جنگیدی؟»
«عمو... غبارِبسیار ستاره چهآنجا مزهای میده؟ شیرینه؟»
شبگرد خندید ومادربزرگاتون با چهرهای مستأصلمحضِ به اطراف نگاه کرد.
«چرا دست از سرم برنمیدارین؟ من باید کشیک بدم! برین، کیش. برین مادربزرگاتونبرایشان رو پیدا کنین... محضِ اطلاع هم بگم، من هیچوقت نمیتونم با یه ایزدگروهی بجنگم. هر چی نباشه، ایزدبانوی توفان مادربزرگمه. چطور میتونم به بزرگترم بیاحترامی کنم؟»
افی سر تکان داد.
شبگرد پیش از این مسئولیتِ مهمی بر عهده داشت — او تنهاهمینگونه کسی بود که میتوانست از محاصره عبور کند، برای همین اغلب باگروهی کشتی میرفت و با آذوقه برمیگشت تا مردمِ شهرِ محاصرهشده را سیر کند.
حتی با وضعیتِ کنونیِ بندر که پر از لاشهٔ کشتیها بود و عبور از آن کاملاً غیرممکن به نظر میرسید،کنم باز هم از پسِ این کار برمیآمد. مشکل اینجا بود که تمامِ کشتیهای ناوگانش غرق شده بودند و دیگر چیزیشهرِ برای دریانوردی نداشت. حالا که شبگرد زمینگیر شده بود، تنها کاری که میتوانست بکند پیوستن به مدافعانِ شهر روی دیوار بود.
آنجا قدرِ قدرتش را خیلی میدانستند، اما بدونِ سفرهایدیگری پرخطرِ او، شهر دیگر هیچ منبعِ غذایی نداشت. پسخاموش مردم مدتها بود که داشتند ذرهذره از گرسنگی تلف میشدند.
افی چیزهایی دربارهٔکیش گرسنگی میدانست، برای همینمحضِ دردشان را حس میکرد.
شبگرد با دیدنِ او، بچههاییتقریباً را که ریزریز میخندیدند کیش کردبرایشان و برای استقبال از او برخاست.
«صبحِ قشنگیه، نه؟»
افی سرش را بالا گرفت.
آسمان هنوز تاریک بودمادربزرگاتون و در شرق بهسختی بهبگم رنگِ یاسیِ کمرنگی درآمده بود.
«من که میگم هنوز نصفهشبه.»
نگاهی به او انداخت.
«آمادهای؟»
شبگرد خندید.
«من؟ منبسیار باید اینوآنجا از تو بپرسم.»
ساکت شد و نشاطپیدا از چهرهاش رفت. چندبگم لحظه بعد، آرام گفت:
«میدونی، هنوزم میتونی نظرتبسیار رو عوض کنی. مجبور نیستیدیگری خودت این کار رو بکنی.»
افی لبخند زد.
«فکر کنم برایجانسختتر این حرفا یهچیزِ کم دیر شده باشه.»
دیگر راهِکیش برگشتی نبود. مدتیکنین میشد که نبود.
خندید.
«آه، ولی اشتباه نکن. با کمالِکنین میل جام رو باهات عوض میکردم. متأسفانهنباشه آزاراکس روی تو وسواسِ بیمارگونه پیدا نکرده.»
لحظهای مکث کرد.
«چی بگم؟کیش لابد بهاندازهٔپیدا کافی جذاب نیستی.»
شبگرد باشکسته وحشت بهبسیار او خیره شد.
«چی داری میگی؟ جذابیتِ من هیچوقت ناامیدم نکرده. اونبگم حرومزاده فقط فرصت نکرد من رو بشناسه، چون بیشترِمیتونم اوقات مشغولِ پیدا کردنِ آذوقه بودم. وگرنه حتی نگاهتم نمیکرد.»
افی پوزخند زد.
«هر چی تو بگی، پدربزرگ.»
قیافهٔ شبگردشکسته کاملاً خندهداربسیار شده بود.
افی دوبارهبرین به پل نگاهپیدا کرد و پرسید:
«همهچیز آمادهست؟»
او لحظهای تردیدمادربزرگاتون کرد و بعدمحضِ سر تکان داد.
«قلعه امنه. کای و مورگان هم تدارکاتِ توی شهردیگری رو تموم کردن. سیشان... خب، خودت بهتر میدونی. در موردِنشده دروگرِ روح هم تا وقتی کار تموم نشه، چیزی نمیفهمیم.»
افی آهی کشید.
«پس غیرنظامیها رو میسپارم بهتقریباً تو. وقتی پل بالا رفت...دنیا حواست باشه که دژ امن بمونه.»
شبگرد لحظهای ساکت ماند.
سرانجام سر تکان داد.
«قلعه سقوط نمیکنه. تضمین میکنم.»
افی اوبسیار را همآنجا پشتِ سر گذاشت.
از میانِ جمعیتِ غیرنظامیها گذشت و به خیابانهای خالی و متروکِ شهر رسید. ازتوفان آنجا که بیشترِ ساکنان به دژ منتقل شده بودند، تنها سربازان آنجا مانده بودندداشت که با عجله آخرین تدارکات را میدیدند تا آنها هم به داخلِ دژ عقبنشینی کنند.
با دیدنِ افی ایستادند و تعظیمِ بلندی کردند؛ احساسی وصفناپذیر درنمیآوردند عمقِ چشمانِ گودافتاده و وحشتزدهشان پنهان بود. چهرههایشان جدی بود ونزدیک وقتی افی با لبخندی راحت با آنها احوالپرسی کرد، جدیتر هم شد.
اما دربرین لحظهای، لبخندشمادربزرگاتون محو شد.
دارم چی میبینم؟
آنجا روبهرویش...کیش مورگان وپیدا سیشان بودند.
شاهزادهٔ دلاوری و شاهزادهٔ سرود روی زمینتقریباً میانِ آوار نشسته بودند و وقار وهمینگونه آدابِ رفتارشان را بهکلی فراموش کرده بودند.
داشتند... ورق بازی میکردند.
افی پلک زد و چشمانش را مالید، به این فکر میکرد که شایدنورِ خیالاتی شده است. اما نه، چشمانش دروغ نمیگفتند. مورگان و سیشان واقعاً رویپرستارِ سنگفرشِ خاکی نشسته بودند و ورق بازی میکردند و آرام با هم بحث میکردند.
میتوانست تکهپارههاییکیش از گفتگویپیدا آنها را بشنود.
«یه آسِ دیگه؟ چطور ممکنه؟»
«به این میگن مهارت، والاگهر.»
«واسه من والاگهرجانسختتر والاگهر نکن، کنیزک.چیزِ داری تقلب میکنی!»
«چطور تقلبکیش کنم؟ اصلاًپیدا منطقی نیست.»
«پنج تا آسکودکان توی یه دست ورق،تقریباً چیزیه که منطقی نیست.»
«اوه، پس توکیش یه جفت آسکنین داری؟ همم... چه بدشانسیای.»
«معلومه که دارم.جانسختتر یا شایدم فقط میخوامدیگری باورت بشه که دارم؟»
«هر چی بگید باورپیدا میکنم، والاگهر. جرئت نمیکنمبگم به صداقتتون شک کنم.»
«چطور اینقدرشکسته تو روبسیار اعصاب رفتن ماهری؟»
«با تمرین به دست میاد.»
«پس دیگهبسیار روی منآنجا تمرین نکن!»
افی ماتومبهوتکیش به آنهاپیدا خیره ماند.
«دارین چیکار میکنین، احمقها؟»
مورگان و سیشانکیش به او نگاه کردند.محضِ مورگان شانه بالا انداخت.
«معلومه دیگه، منتظرِ توایم.»
سیشان سر تکان داد.
«چیه، توقع داشتیکودکان تو این صبحِآنجا قشنگ تنهات بذاریم؟»
مورگان آخرین نگاه را بهپیدا ورقهایش انداخت، بعد چهره درهیچوقت هم کشید و بلند شد.
«بریم. تا دروازه بدرقهت میکنیم.»
افی نگاهِ طولانیایمادربزرگاتون به او انداختمحضِ و بعد لبخند زد.
«باعثِ افتخاره... والاگهر.»
چشمِ مورگانبرین پرید ومادربزرگاتون بهزور لبخندی زد.
«معلومه. هربسیار کاری برای پیشکارِتقریباً محترمِ شرقِ ما.»
سیشان بلند شد، کشوقوسیپیدا به خود داد و باهیچوقت صدای دورگه و وسوسهکنندهاش گفت:
«راستی، همیشه میخواستم بپرسم...بسیار تو موردِ تو، نباید بشهدیگری پیشکارِ زنِ شرق؟ اینطوری منطقیتره.»
افی تنها توانستکیش با چهرهای بیحالتکنین به او خیره شود.
«طاعون مغزت رو پوسونده؟»
سیشان شانه بالا انداخت.
«یه نفرشکسته باید جمجمهم روجانسختتر بشکافه تا بفهمه.»
با شنیدنِبرین این حرف، مورگانپیدا سرِ ذوق آمد.
«اگه بخوای، میشهجانسختتر ترتیبش رو داد.چیزِ من داوطلب میشم.»
افی بیتوجهکیش به آنها،پیدا از کنارشان گذشت.
«باشه، بریم. ممنونم. خدای من، بیرون هنوز تاریکه! یه خانمِیاد جوان و متشخص مثلِ من نباید تو تاریکی تنها تواینکه خیابونها راه بره... کی میدونه چه اتفاقاتِ وحشتناکی ممکنه بیفته!»
البته برای هرکیش کسی که آنقدر احمقمحضِ بود که مزاحمش شود.
آن سه در حالی که گپِ سبکی میزدند، راهیِ دروازهٔ شهر شدند. حالوهوا چنانچشمانشان بیخیال و راحت بود که انگار نه از میانِ ویرانههای سوخته میگذشتند، نه پاجمع روی استخوانهای سیاهشده میگذاشتند و نه گهگاه اجسادِ در حالِ پوسیدن را دور میزدند.
در واقع آنقدر بیخیال بودند که برای مدتی کوتاه،هیچوقت حواسِ افی از حقیقت پرت شد. از این حقیقتبزرگترم که امروز، ممکن بود زندگیاش واقعاً به پایان برسد.