چپتر 2944: راهی به قلبِ تایتانِ نامقدس
0«چه جای دلگیری.»
صدای آنانکهخروشانی گرفته بهمثل نظر میرسید.
با نگاه به سطحِ قلبِ تایتانِ نامقدس،کاملاً با حالتی عجیب به اطراف چشم دوخت؛بالا لبخندی کمرنگ روی لبهایش نقش بسته بود.
«باید بگویم، سرورم و بانوی من... دیدنِ حقیقتِ تاریکی که زیرِ سطحِ دنیای شما نهفته است، چیزِ عجیبی است. البتهتمامِ که ما افسانهٔ اینکه چطور دیمونِ هراس مقبرهٔ آریل را ساخت و رودِ بزرگ را از گوشت و خونِ تایتانِ سنگیلاشهٔ خلق کرد، میدانستیم. اما دیدنِ قلبِ تایتان با دو چشمِ خودتان، که اینجا در تاریکی پنهان شده، تجربهای کاملاً متفاوت است.»
سانی نگاهی طولانیتایتان به او کرد وپنهان بعد شانه بالا انداخت.
«انگار چیزهای هیولاواری که درنجوایی تاریکیِ زیرِ سطحِ روشنِ واقعیتکشتیها پنهان شدهاند، درونمایهٔ کلِ هستیاند.»
آهی کشیدخودتان و رو بهشده کوههای دوردست چرخید.
«آن کوههای پیشِ رویمان جاییمثل است که میتوانیم واردِ مصبِگورستانِ واقعی شویم. پس... بیایید برویم.»
آنها در سکوتتایتان از گسترهٔ پهناورِاینجا سنگهای سیاه گذشتند.
مصب با آنچه سانی به یاد داشت فرق میکرد. همانقدر جاودانه و نابودنشدنی بهمثلِ نظر میرسید و در تاریکیِ مطلق گم شده بود، اما دیگر خبری از غرشِاین آبِ خروشانی نبود که از هر سو مثل نجوایی دیوانهکننده او را احاطه کند.
از گورستانِ کشتیها هم خبری نبود؛ نه زنجیرشکنهایمتفاوت بیشمار و نه قایقهایی که مثلِ بنای یادبودِ عظیمیچیزهای برای تمامِ گناهانش روی صخرهها در هم شکسته باشند.
بهجایش، چیزهایی آنجا بود که قرار نبود باشند، اما با این حال بهطرزِ غیرقابلتوضیحیقایقهایی راهشان را به مصب پیدا کرده بودند: ویرانههای سازههای باشکوهِ طلاکاریشده، لاشهٔ موجوداتِ کابوسِقرار عظیمی که در تاریکی برق میزدند، تشکیلاتِ غولپیکرِ بلورهای درخشان و چیزهایی از این دست.
انگار اینها چیزهایی بود که پرندهٔ دزد بهشده سرقت برده، سپس از آنها خسته شده وشانه بیآنکه واقعاً به لانهاش ببرد، دور انداخته بود.
آنانکه لحظهای ایستاد و به ویرانهٔ خاصی نگاه کرد. سانیکشتیها هم حس کرد که آنجا تا حدودی آشناست، هرچند بهگناهانش دلیلِ ویرانیِ کاملِ سازه، بهسختی میشد آن را تشخیص داد.
«این معبدِخودتان دانشِ لطفِپنهان سقوطکرده است.»
گیجی درآبِ صدای آنانکهنبود موج میزد.
«خیلی پیش از آنکه خودِ لطفِ سقوطکرده نابود شود و جریانهای آبسانی آن را از لبه پایین بکشند تا در تاریکی سقوط کند، اینواقعیت معبد مهروموم، جدا و با رود برده شده بود. اینجا چه میکند؟»
سانی ابرویی بالا انداخت.
درسته. این هموناینجا معبدِ غرقشدهست که توشکاملاً با کاهنهٔ آلوده جنگیدیم.
لحظهای درنگآبِ کرد و بعدمثل نگاهش را گرفت.
«باید هزاران سال کفِ مقبره افتاده باشد. در طولِ اعصار، انواعواقسامِمتفاوت چیزها باید آنجا جمع شده باشند... و همینطور انواعواقسامِ موجوداتِ هولناک... پسروشنِ پرندهٔ دزد بیشک به آنجا سر میزده تا چند چیزِ عجیبوغریب بردارد.»
پهنهٔ بینور در کفِ هرمِ عظیم، بهاحتمالِ زیاد نوعِ خاصی از جهنم بود. برخی از موجوداتی که در آنتمامِ پهنهٔ هولناک میزیستند، حالا احتمالاً در قطبِ جنوب بودند، در حالی که برخی دیگر حتماً توانسته بودند به بیرونباشکوهِ از مقبرهٔ آریل راه یابند. با این حال، سانی شکی نداشت که تعدادِ زیادی از آنها هم باقی ماندهاند.
پس عجلهای نداشت تا به جایی برودکاملاً که پرندهٔ دزد شجاعانه در آن قدمبالا گذاشته بود و حقیقت را خودش کشف کند.
با احتیاط به راهشان ادامه دادند. طولی نکشید که تونلِ پهناوری کهزنجیرشکنهای سانی پیشتر با استفاده از آینهٔ حقیقت از آن عبور کرده بود،باشند از میانِ تاریکی نمایان شد؛ همانقدر عظیم و رعبآور که قبلاً بود.
ستونهای بلندی ورودیِ مدور را احاطه کرده بودند. پلههای سنگیِ فرسودهای به دهانهٔ تونل میرسیدند که برخی از آنهاانگار بر اثرِ گذرِ دورانها ترک خورده بودند. تکههای دندانهدارِ سنگِ سیاه روی زمین پراکنده بود. وقتی سانی به درگاهِواردِ تاریکی که به قلبِ مردهٔ تایتانی نامقدس میرسید خیره شد، حسِ وهمآور و عجیبی در تمامِ وجودش رخنه کرد.
«ما دوتاخروشانی نباید ازمثل این جلوتر بریم.»
سانی مطمئن نبود که بتواند بدونِ تسلیمشدن در برابرِ تباهی، به دلِ تونل بزند. بهعنوانِ یکانگار موجودِ سایه، قاعدتاً باید بیشتر از بقیه در برابرش مقاوم میبود، اما هنوز بخشهایی از وجودش انسانیجایی بود. پس هیچ تضمینی نبود که از نزدیکشدن به سوابقِ هولناکِ خلأ جانِ سالم به در ببرد.
آنانکه لحظهای مکث کرد، سپس یکینجوایی از تعویذهای کشتی را از زیرِ ردایشبیشمار بیرون کشید و به سمتِ نفیس گرفت.
«چه خوب که شما یک شکلدهندهاینجا هستید، بانو نفیس. وگرنه نمیتونستم نحوهٔ استفادهنگاهی از این تعویذها رو بهتون یاد بدم.»
تعویذهای کشتی یادگارهایی افسونشده بودند، اما خاطره محسوب نمیشدند. در عوض، بازماندگانِ کشتیقایقهایی آنها را از استخوانهای دایرون تراشیده و با ترکیبی از شکلدهی و جادویآنجا رونی افسون کرده بودند؛ بنابراین برای استفاده از آنها باید وردهای خاصی خوانده میشد.
آنانکه در مسیرِ رسیدن به قلبِ مصب، این وردها را به نفیس یادشانه داده و متوجه شده بود که دانشِ او از نامها چقدر عمیق و استوارکشید است... بیخبر از اینکه نفیس اولین درسهای شکلدهی را از خودِ آنانکه گرفته بود.
نفیس تعویذِ سفید رانبود گرفت، چند لحظه بررسیاش کردکند و بعد سر تکان داد.
تلفکردنِ وقت فایدهای نداشت. سانی آخرین نگاهپنهان را به دهانهٔ تونل انداخت، سپس روطولانی به نفیس کرد و با لحنی گرفته گفت:
«معلوم نیست اون تو با چیدیوانهکننده روبهرو میشیم. پس بهمحضِ اینکه ازبیشمار تونل خارج شدی، ما رو برگردون. باشه؟»
نفیس نگاهی بهاینجا او انداخت وتجربهای لبخندِ محوی زد.
«باشه.»
سانی لحظهای مکث کرد.
«خب، باشه. پس شروع کنیم.»
او و آنانکهاینجا جلوی نفیس ایستادند وکاملاً نفیس ورد را خواند.
حسِ عجیبیآبِ به سانینبود دست داد...
انگار خوابِ علفزاری گرم را میدید؛ همراهپنهان با بوی علف در باد و خورشیدیطولانی ملایم که در آسمانِ آبیِ بالای سرش میتابید.
وقتی دوباره چشمانش را بازنجوایی کرد، در ساحلِ دریاچهای بود کهزنجیرشکنهای در قلبِ مصب پنهان شده بود.
...اما واضح بود کهپنهان نفیس آنها را بهمحضِمتفاوت خروج از تونل برنگردانده است.
در واقع، سانی حس میکرد ازنجوایی آخرین باری که نفیس آنها رازنجیرشکنهای دیده بود، زمانِ نسبتاً زیادی گذشته است.
هوا پراما از بویچشمِ خاکستر بود.