---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2673: رقابتِ مهیب • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2673: رقابتِ مهیب

0

پلِ دیگری فروریخت و بهمنی از آوار به راه انداخت؛ هزاران تن سنگِ دندانه‌دار‌جادوی​ به داخلِ رودخانه سرازیر شد. قطعاتِ پلِ شکسته که در هوا ثابت ماندند و به‌می‌کشد​ عقب حرکت کردند، باز هم شاخک‌های عظیمِ سایه بالا آمدند تا جلوی آن‌ها را بگیرند.

سانی که در تالارِ رونیِ باغِ شب ایستاده‌کششی​ بود، چهره در هم کشید و کمی تلوتلو‌رسید​ خورد؛ صورتِ چینی‌مانندش از همیشه هم رنگ‌پریده‌تر شد.

آه...

داشت به‌هدایتِ​ مرزِ توانش‌سپاهِ​ نزدیک می‌شد.

هدایتِ مستقیمِ سپاهِ سایه به‌خودی‌خود بسیار طاقت‌فرساتر از چیزی بود که به آن عادت داشت؛‌وارد​ تازه داشت گولم‌های سایه‌ای را که توپ‌ها را شلیک می‌کردند هم کنترل می‌کرد. اما در واقع‌غیرمنتظره​ جلوگیری از بازسازیِ پل‌های خُردشده به دستِ شهرِ جاودان، بیشتر از هر کاری انرژی‌اش را می‌گرفت.

ساختنِ شاخکی از سایه‌ها ساده‌ترین شکلِ ظهورِ سایه بود؛ در واقع، این نخستین چیزی بود که‌رسید​ پس از رسیدن به رتبهٔ استاد تجسم بخشیده بود. سانی حالا می‌توانست سایه‌ها را به شکل‌های‌نبود​ بی‌نهایت پیچیده‌تر و ظریف‌تری درآورد، اما هرگز از توانِ عروج‌یافته‌اش در چنین مقیاسی استفاده نکرده بود.

تنها گنبدی که به‌تازگی دورِ باغِ شب ساخته بود با این کار قابل‌قیاس بود، اما آن گنبد فقط‌می‌ماند​ باید سرِ جایش می‌ماند. اما شاخک‌های سیاه و عظیمی که از دماغهٔ کشتیِ زنده بیرون زده بودند، باید حرکت‌جایی​ می‌کردند، تخته‌سنگ‌ها را با دقت می‌گرفتند و بر کششی که جادوی شهرِ جاودان بر آن‌ها وارد می‌کرد، غلبه می‌کردند.

بزرگیِ بی‌اندازهٔ شاخک‌های سیاه دلهره‌آور بود. کار به جایی رسید‌تازه​ که سانی پس از مدت‌ها احساس کرد ذخایرِ جوهرش واقعاً دارد‌بازسازیِ​ ته می‌کشد؛ اتفاقی غیرمنتظره و ناخوشایند که باعث شد اخم کند.

سانی تنها کسی‌عظیمی​ نبود که جوهر‌زنده​ از دست می‌داد.

آتر هم داشت ذخایرش را به‌سرعت مصرف می‌کرد تا سپرِ نورِ ستارگان را دورِ باغِ‌جایی​ شب نگه دارد، و برخلافِ سانی، نه ۷ هستهٔ روح داشت و نه قلمرویی که سیلابِ‌کسی​ پیوسته‌ای از جوهرِ ذات را برایش تأمین کند. ذخایرِ او خیلی زودتر از سانی ته می‌کشید.

وقتشان حسابی تنگ بود.

خوشبختانه، رقابتِ مهیبشان در امتدادِ آبراهِ شهرِ جاودان داشت به پایان می‌رسید. باغِ‌توپ‌ها​ شب هنوز به خطِ پایان نرسیده بود، اما شبحِ سربه‌فلک‌کشیدهٔ کاخ از همین‌جاودان​ حالا مانندِ کوهی تاریک در پس‌زمینهٔ زیبای نورِ نقره‌ای، بر فرازِ افق خودنمایی می‌کرد.

دو دسته از نامیراهای منزجرکننده که کشتیِ زنده را محاصره کرده بودند نیز عظیم و رعب‌آور شده بودند.‌بی‌اندازهٔ​ حالا دیگر انگار دو دیوارِ لغزان از گوشتِ شنیع باغِ شب را از دو طرف احاطه کرده بودند،‌کسی​ و توده‌ای مهیب از دست‌وپا، شاخک‌ها و زائده‌ها از فرازِ شکاف‌های عمیق و تاریک به سمتش دراز می‌شد.

آب‌های خروشانِ پایین نیز داشتند عجیب می‌شدند، چراکه ده‌ها، و شاید صدها پلیدِ نامیرا را بلعیده بودند. گوشتِ کاناخت‌کرد​ با حرص‌وطمع در حالِ آلوده کردنِ میزبان‌های تازه‌ای در آنجا بود و از همین حالا آن‌ها را مطیع می‌کرد‌به‌سرعت​ و تغییر می‌داد تا در خدمتِ اهدافش باشند؛ اهدافی که مهم‌ترینشان بلعیدنِ تک‌تکِ جان‌های زنده در کشتیِ باغِ شب بود.

و بدتر از‌مقیاسی​ همه، سپاهِ سایه‌تنها​ مدام تلفات می‌داد.

شمارِ سایه‌هایی که از بین می‌رفتند، بسیار کمتر از چیزی بود که در چنین‌شلیک​ نبردِ مهیب و غیرقابل‌تصوری انتظار می‌رفت، اما همین تلفاتِ تدریجی هم روی هم انباشته‌کاری​ می‌شد. هنوز کار به جایی نرسیده بود که سانی نگران شود، اما قابل‌چشم‌پوشی هم نبود.

جویندهٔ حقیقتِ آلوده دیگر از بین رفته بود؛ شاخک‌های برق‌آسای گوشتِ گرسنه او را تکه‌تکه کرده بودند. سایهٔ جانورِ‌دلهره‌آور​ زمستان نیز که پیش‌تر در جزیرهٔ مسکونی آسیب دیده بود، همین سرنوشت را داشت. بسیاری از زنبورهای ابسیدین به‌جوهر​ چنگِ جاودانگانِ سقوط‌کرده افتاده و لِه شده بودند، و چند تن از قدیس‌های انسانی نیز از بین رفته بودند...

اما سایه‌های خاموش نه ترسی می‌شناختند و نه تردیدی. با وجودِ تلفاتِ‌بزرگیِ​ سنگین، با عزمی خاموش و تسلیم‌ناپذیر به دفاع از کشتیِ زنده ادامه‌می‌کشد​ می‌دادند — و چرا باید جز این می‌بود؟ مردگان از مرگ ترسی نداشتند.

سانی دندان‌هایش‌چنین​ را به‌استفاده​ هم سابید.

«یالا... فقط یکم دیگه!»

باغِ شب از میانِ ابرِ آوارهای به‌جامانده‌بیرون​ از پلِ خردشده گذشت، و او با‌جادوی​ آهِ آسودگی، تکه‌های آن را رها کرد.

«حواست جمع‌بیرون​ باشه، سایه!‌بودند​ سمتِ راست!»

سانی نگاهِ تاریکی به شبگرد انداخت و دهان‌به‌تازگی​ باز کرد تا یادآوری کند که از نظرِ فنی‌جایش​ مُرده است. اما جت پیش‌دستی کرد و آرام خندید.

در لحظهٔ بعد،‌مستقیمِ​ آن‌قدر درگیر شد‌بسیار​ که نتوانست حرف بزند.

پلیدِ بسیار عظیمی در سمتِ چپِ باغِ شب پدیدار شد و انبوهی از شاخک‌های گوشتی‌وارد​ از روی آبراه هجوم آوردند و می‌رفتند تا بدنهٔ کشتیِ زنده را سوراخ کنند. هم‌زمان،‌اتفاقی​ سپرِ نورِ ستارگان کمی کم‌سوتر شد، که نشان می‌داد ایتر نیز دارد به حدِ توانش می‌رسد.

البته، شاید هم مدت‌ها پیش از آن عبور کرده بود — جوان‌ترین قدیس از میانِ‌جایی​ قدیس‌های شب، رنگ‌پریده و غرق در عرقِ سرد بود. چهره‌اش که پیش از این آرام‌کند​ و خونسرد بود، حالا با اخمی غلیظ در هم رفته بود. دستانش مشت شده بودند.

«لعنتی...»

باغِ شب به راست پیچید و تا جای ممکن بینِ خود و شاخک‌های کریهِ گوشتی فاصله انداخت. توپ‌ها غریدند‌واقع​ و بارانی از تیرهای افسون‌شده بر سرِ پلیدِ غول‌پیکر فرود آمد و او را تکه‌تکه کرد. لحظه‌ای بعد، تپهٔ چندش‌آورِ‌رسیدن​ گوشتِ لغزان به شکلِ بارانی وحشتناک از خون و گوشتِ خون‌آلود منفجر شد و زمین را به رنگِ سرخ درآورد.

چند لحظه بعد، باغِ شب با پایهٔ جزیرهٔ روبه‌رو برخورد کرد؛ بدنه‌اش روی‌کششی​ دیوارِ سنگی کشیده شد و ترک‌هایی در آن ایجاد کرد. سانی زیرِ لب‌جوهرش​ ناسزایی گفت و سایه‌هایش و قوی‌ترین سایه‌های خاموش را به سمتِ راستِ کشتی فرستاد.

برای چند ثانیه، هیچ فاصله‌ای بین کشتی و تعقیب‌کنندگانش نبود،‌وارد​ و اگرچه نورِ ستارگان آن‌ها را می‌برید و می‌سوزاند، اما تعدادِ‌جوهرش​ قابل‌توجهی از آن‌ها توانستند خود را به عرشهٔ باغِ شب برسانند.

«لعنت به همه‌چی.»

قدیس، دیو و مار تقریباً بلافاصله بر سرشان آوار شدند، و به دنبالِ آن‌ها حملهٔ هماهنگِ سایه‌های‌می‌کرد​ بی‌شمار آغاز شد. پلیدها پیش از آنکه بتوانند آسیبِ جدی وارد کنند، تکه‌تکه شده و به درونِ‌ساده‌ترین​ آب پرتاب شدند، اما پیش از آن توانستند ده‌ها تن از جنگجویانِ خاموشِ سانی را از پای درآورند.

«می‌تونی سریع‌تر بری؟!»

شبگرد که در حلقهٔ رونی ایستاده بود، لبخند زد.‌جادوی​ چشمانِ نقره‌ای‌اش مانندِ ستارگان در آسمانِ شب می‌درخشیدند و‌احساس​ چهرهٔ جوانش در نورِ مه‌آلودِ آن‌ها غرق شده بود.

«شاید یکم خطرناک باشه.»

سانی پوزخند زد.

«به نظرت الان جامون امنه؟»

شبگرد لحظه‌ای مکث‌زده​ کرد. سپس، لبخندش‌دقت​ کمی پهن‌تر شد.

«حرفت منطقیه. در‌مقیاسی​ این صورت، پیشنهاد‌تنها​ می‌کنم کمربندت رو ببندی...»

ناولها | novelha.net