چپتر 2844: شنهای زمان
0زمانِ زیادی برای قلمروِ اشتیاق نمانده بود... باتبدیل این حال، در کمالِ تعجب، سانی و نفیسفعلاً در آن لحظه کاری برای انجام دادن نداشتند.
صبحِ زود به بیابانِ کابوس رسیده بودند؛ خورشیدِ درخشان آرامآرام از پهنهٔ لاجوردینبردی و پرنشاطِ آسمان بالا میرفت. مقبرهٔ آریل در افق خودنمایی میکرد، اما رسیدن بهاحتمالاً آن غیرممکن بود — هرچه روی شنهای سفید پیش میرفتند، مقبره هرگز نزدیکتر نمیشد.
اما هرگز سعی نکرده بودند شبانه از بیابانِباور کابوس عبور کنند؛ زمانی که دو ارتشِ نفرینشدهدستشان آنجا را به میدانِ نبردی مرگبار تبدیل میکردند.
سانی و نفیس هر دو باور داشتندمیدانِ که فقط شبهنگام میشود به مقبرهٔ آریل رسید،شبهنگام پس فعلاً کاری جز صبر از دستشان برنمیآمد.
این احتمالاً آخرین روزِ آرامشی بود که تا مدتی به چشم میدیدند. بیابانِ کابوس پهناور بود و حتی اگر نظریهشان درست ازروزِ آب درمیآمد، رسیدن به قلبِ آن زمانِ زیادی میبرد — روزها، یا به احتمالِ زیاد هفتهها. بهخصوص که باید راهشان را باانبوهی جنگیدن از میانِ انبوهی از موجوداتِ بیمرگ باز میکردند؛ موجوداتی که ایزدِ سایه آنها را به عذابِ ابدیِ جنگی بیپایان نفرین کرده بود.
انگار ایزدِ سایه حسابی بیرحم بود. هرچه باشد، او فقط ارتشی رامیدانِ که زیرِ پرچمِ دیمونهای شورشی میجنگید نفرین نکرده بود... نفرینش گریبانگیرِ جنگجویانِصبر لشکرِ ایزدی هم شده بود و فرقی میانِ دوست و دشمن نمیگذاشت.
اما سانی چهمیدانِ انتظارِ دیگری ازتبدیل ایزدِ مرگ داشت؟
او و نفیس رویِ عرشهٔ زنجیرشکن ماندند و درمرگبار سکوت به بیابان چشم دوختند. وقتی از گرما خستهفعلاً شدند، به کابینِ کاپیتان در کشتیِ پرنده پناه بردند.
سانی به یاد آورد کهمیدانِ چطور در طولِ سفرشان به لطفِداشتند سقوطکرده، هر دو اینجا خوابیده بودند...
البته نفیس چیزی یادش نمیآمد.
تا رسیدنِ شب احتمالاً میتوانستند کارِ مفیدی بکنند، مثلِ مراقبه برای پاکسازیِ ذهنشان یا مرورِ چندبارهٔ نقشهٔبرنمیآمد نبرد. اما هیچکدام نمیخواستند آخرین روزِ آرامششان را با کارهای تکراری و خستهکننده هدر بدهند. هرچه باشد،احتمالِ این احتمالِ جدی وجود داشت که از این سفر زنده برنگردند... یا دستکم هر دویشان زنده برنگردند.
با تمامِ وجود حضورِ یکدیگر راآنجا حس میکردند و همین، کابین راباور از فشاری پرحرارت پر کرده بود.
حضورِ نفیس اشتیاقِ سانی را شعلهورنبردی میکرد و سرشتِ نفیس به او اجازهشبهنگام میداد شعلهٔ میلِ سانی را حس کند.
لمسی آرام بهسعی بوسه ختم شد وکنند بوسه به چیزی بیشتر.
در نهایت، از زمانِ باقیمانده تا شب برای کامجویی استفاده کردند؛ غرق دررسید شور و اشتیاق شدند و با حرارت و شدتی که هم دیوانهوار بودحتی و هم خودخواسته، در هم آمیختند و استحکامِ زنجیرشکن را به بوتهٔ آزمایش گذاشتند.
سرانجام، مغلوبِ خستگیِ شیرینی شدند وآنجا روی ملافههای عرقکرده در آغوشِ هم فروداشتند رفتند تا استراحت کنند و جان بگیرند.
سانی یادِ حرفی افتاد که افی یک بار بهمیکردند او زده بود... اینکه وقتی آدم با مرگ روبهرودستشان میشود، بیشتر از همیشه میخواهد حس کند زنده است.
به سقفِ کابین خیرهنکرده شده بود و افکارشزمانی بهکندی از سرش میگذشت.
ذهنش به آخرین باری کشیده شد که اوباور و نفیس در این کابین با هم وقتدستشان گذرانده بودند و بعد، به آینده پر کشید.
بهزودی، قدم به بیابانِ کابوس میگذاشتند. اگر از آنجا جانِ سالممیکردند به در میبردند، واردِ مقبرهٔ آریل میشدند. اگر از آن هماحتمالاً زنده بیرون میآمدند، باید در نبرد به مصافِ پرندهٔ دزدِ پست میرفتند.
و اگر از آن هممیدانِ جان به در میبردند، سانیباور بهاحتمالِ زیاد تقدیرش را پس میگرفت.
این یعنی پس گرفتنِ نامِ راستینش، تسلیم شدنِ دوباره بهنفرینشده پیوندِ سایه، تبدیل شدن به حاملِ طلسمِ کابوس برای بارِشبهنگام دوم، و بازگرداندنِ تواناییاش برای به مصاف رفتن با کابوسِ پنجم...
و مهمتر از همه، بهمرگبار این معنا بود که دیگرانفقط سانی را به یاد میآوردند.
این همان چیزی بود که مدتها میخواست، و گاهی باتبدیل شدتی دیوانهوار. سالها در تردید و بلاتکلیفی سر کرده بود وبرنمیآمد تازه همین اواخر تصمیم گرفته بود که دیگر نمیخواهد فراموششده بماند.
اینکه میخواست عزیزتریننفرینشده آدمهای زندگیاش دوباره اومرگبار را به یاد بیاورند.
اما حالا که احتمالِ بازگشت به یادها دیگرزمانی صرفاً یک فرضیه نبود و به نظر میرسیدمیکردند در یک قدمیاش قرار دارد، سانی ناگهان ترسید.
بله، مردم دوباره او را به یاد میآوردند. نفیس میفهمید که در ساحلِ فراموششده با هم چهبرنمیآمد کشیده بودند و چرا در منارهٔ سرخِ در حالِ فروپاشی جا مانده بود. یادش میآمد که چطوراحتمالِ در همین کابین خوابیده بودند، وقتی رودِ بزرگ زنجیرشکن را با جریانِ آب به دلِ گذشته میبُرد.
میفهمید که این اولین بارینفرینشده نبود که آن دو باتبدیل هم به بیابانِ کابوس آمده بودند.
با این حال...
اما این را هم به یاد میآورد که چطور سانی او رامیدانِ در آستانه رها کرده بود تا بهتنهایی با جویندهٔ اول روبهرو شود.صبر اینکه چطور فرار کرده بود تا به خواستهٔ خودخواهانه و اشتباهش برسد.
خیانتش را به یاد میآورد.
آهِ سنگینی کشید.
اگر نفیس اونفرینشده را به یاد میآورد،مرگبار چه واکنشی نشان میداد؟
خوشحال میشد؟ عصبانی میشد؟
شاید با کولهباری ازنبردی سرزنشهای تند و تیز،باور سیلی به صورتش میخواباند؟
یا در عوضزمانی او را میبوسیدآنجا و در آغوش میکشید؟
و از همه مهمتر...
رابطهٔ شکنندهشان ازسعی این افشاگری جانعبور به در میبرد؟
این صمیمیت میانِ آنها بهآسانی به دست نیامده بود. سانی برای ساختنش بیوقفه تلاش کرده بود،دستشان حتی با اینکه پایهای که این رابطه را رویش بنا میکرد وجود نداشت. اغلب از اینکهمیبرد رابطهاش با نفیس با وجودِ صمیمیت و هماهنگی عمقِ چندانی نداشت، احساسِ نارضایتی و اندوه میکرد.
اما حالا که احتمالِ پایاننفرینشده یافتنِ این رابطهٔ عجیب وجود داشت،میکردند بیش از پیش قدرش را میدانست.
نمیخواست آنچه را حالا داشتند ازنبردی دست بدهد. همین حالا هم با چیزیشبهنگام که بینشان بود خوشحال بود. راضی بود...
اما حریصنمیشد هم بود،نکرده و بیشتر میخواست.
خیلی بیشتر.
«باز داری فکرهای حریصانه میکنی.»
نفیس داشت با طرهای از موهاینبردی او بازی میکرد و میگذاشت ابریشمِفقط سیاهِ آن از میانِ انگشتانش سُر بخورد.
لبخندِ کمرنگی زد.
«وقتی اینطوریآنجا میشی، چشمهات یهجورِمرگبار خاصی برق میزنه.»
سانی سرش رازمانی چرخاند و در سکوتمیدانِ به او نگاه کرد.
نفیس هم بهنفرینشده چشمانش خیره شد؛نبردی بیهیچ فاصلهای میانشان.
در نهایتنمیشد رو برگرداندنکرده و آهی کشید.
«من وجب به وجبت رومرگبار از حفظم. ولی در عین حالشبهنگام هیچی در موردت نمیدونم. خیلی حرصآوره.»
کمی ساکت ماند، بعدارتشِ از پشت بغلش کرد ومرگبار او را به خودش چسباند.
چه باید میگفت؟
دیگه زیاد طول نمیکشه.نکرده بهزودی... بهزودی دوباره همهچیززمانی رو در موردم میفهمی.
این همان چیزیمیدانِ بود که میخواستتبدیل به او بگوید.
اما به جایزمانی به زبان آوردنِآنجا این حرفها، لبخند زد.
«من که زیاد قدبلند نیستم. پسنبردی از همون اول وجبهای زیادی برای حفظشبهنگام کردن وجود نداره. ولی بازم خیلی چشمگیره...»
نفیس آرام خندید.
چیزی نگذشت کهمیدانِ خورشیدِ درخشان درتبدیل افقِ تاریک ذوب شد.
زمانِ آرامششانکنند به سرارتشِ رسیده بود.